- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 21
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 34
- 1/48двое суток
- 38
- 1/72трое суток
- 42
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
مجله ذهن ما ولوم04 مرداد ماه از عشق آنا تا خلق جنایت مکافات 🪩 دریافت از صندوق پستی 📮
مجله ذهن ما ولوم04 مرداد ماه از عشق آنا تا خلق جنایت مکافات 🪩 دریافت از صندوق پستی 📮
امیدوارم هرچه سریعتر اسمان بالای سرمان چاک بخورد و دو دست از دل ان بیرون زند بعد ان دست ها بیایند و ما را اینجا بربایند و بعد زمین را همچون کره ای ناچیز بچرخوانند و ناگاه انگشتشان را بر حسب اتفاق روی کره نگه دارند و ما را پرت کنند همانجا. اصلا مهم نیست کجا،…
اسم چنلت واقعا برازنده س. https://t.me/ab379ab
مار از پونه بدش میاد در خونش سبز میشه*
از همه آدما بدم میاد این هیچوقت تغییر نمیکنه
-جدیدا کند شدم تو کتاب خوندن🚶🏻♀
فور کن بگم چی چنلت اول چشممو گرفت👀 گروه حمایتی
видео или голосовое, без подписи
اگر کلمات نبودن من چیکار میکردم؟(:
این حیاط همیشه اینطور غمگین نبود. یک زمانی، زندگی در آن جریان داشت. درخت انار داشت، آلبالو داشت، خرمالوی بزرگی داشت که سایهاش روی حیاط میافتاد، یک خرمالوی کوچکتر داشت، گلهای نرگس داشت و گوشههایش پر از بوی نعنا بود. و من بودم؛ یک بچهی کوچک که تمام دنیایش همین حیاط بود. اولین رکاب دوچرخهام را همینجا زدم. اولین برفبازیام همینجا بود. اولین تولدم همینجا گذشت. خندههایم، زمین خوردنهایم، بازیهایم... همهشان یک جایی میان همین دیوارها جا ماندهاند. اما نمیدانم از چه زمانی، این حیاط شروع کرد به از دست دادن. اول انار رفت. بعد آلبالو. بعد خرمالوی بزرگ. بعد خرمالوی کوچک. هر بار که یکی از درختها میرفت، انگار فقط یک درخت کم نمیشد؛ انگار بخشی از خانه، بخشی از کودکی من، آرامآرام از جا کنده میشد. تا یک روز به خودم آمدم و دیدم حیاطی که زمانی پر از زندگی بود، چقدر ساکت شده. بعد بابابزرگم رفت. و هنوز چهل روز از رفتنش نگذشته، که حالا عجیم در بیمارستان است و هیچکس نمیداند چه خواهد شد. من خستهام از این همه رفتن. من هنوز برای بابابزرگم دلم تنگ میشود، هنوز باور نکردهام که دیگر نیست، هنوز دلم دنبال صدایش میگردد، و حالا از اینکه شاید مجبور شوم دوباره با جای خالی یک نفر کنار بیایم، میترسم. نمیخواهم. من یک قسمت از بچگیام را از دست دادهام؛ نمیخواهم یک قسمت دیگرش را هم از دست بدهم. چون این خانه برای من فقط خانه نیست. این حیاط فقط چند متر زمین خیس و چند دیوار قدیمی نیست. اینجا زندگی من است. اینجا بچگی من جا مانده. اینجا خاطراتی هست که دیگر هیچوقت نمیتوانم دوباره زندگیشان کنم. و حالا هرچه نگاه میکنم، میبینم ریشههای این خانه یکییکی خشک شدهاند. فقط یک نقطهی کوچک از امید مانده؛ آنقدر کوچک که میترسم با یک نفس خاموش شود. اما من هنوز به همان نقطه نگاه میکنم. چون دیگر توانِ از دست دادن ندارم. خواهش میکنم، این یکی را از من نگیرید. آیلار
видео или голосовое, без подписи
-یادم رفته بود بزارمم
چقد این شرایط مضحک است.
حتی نمیتوانم قلم را ترک کنم. با اینکه شاید اصلا قلم در میان انگاشتن من آنقدر ک باید زیبا نیست، اما نمیشود نمیتوانم، اگر کلمات را از درون ذهنم به بیرون نیاندازم دیوانه میشوم، دیوانه!
کسی میداند انتخاب کردن چرا انقدر سخت است؟ احساس میکنم مغزم را از دست دادهام. هیچجوره نمیتوانم انتخاب کنم؛ کدام تصویر مناسب است؟ کدامشان از میان همه کاملتر است؟ کدامشان قلمم را نجات خواهد داد؟ نکند قلمم را از دست دادهام؟ شاید اصلاً هیچوقت قلمی میان…
کسی میداند انتخاب کردن چرا انقدر سخت است؟ احساس میکنم مغزم را از دست دادهام. هیچجوره نمیتوانم انتخاب کنم؛ کدام تصویر مناسب است؟ کدامشان از میان همه کاملتر است؟ کدامشان قلمم را نجات خواهد داد؟ نکند قلمم را از دست دادهام؟ شاید اصلاً هیچوقت قلمی میان انگشتانم نبوده است!
-
علاوه براین ک چشمامو دارم از دست میدم، گوشامم دارن از دست میرن. کلا فکر کنم دارم از دست میرم-
دیگه صبرم تمومه این زندگی اونی ک میخواستم نبودد