tgindex
Aba Ebad | اَبا اِباد

Aba Ebad | اَبا اِباد

Статистика
@abaebadперсидский

درود، اَبا اِباد هستم، اینجا به زبانی ساده در مورد علم، تکنولوژی، فلسفه و محیط زیست می‌نویسم. گاه گداری چند بیت شعری نیز می‌سرایم، تحفه‌ای از برای یاران. ارتباط با من aba.ebad@gmail.com آدرس وبسایت: abaebad.com لینک شبکه‌های اجتماعی پین شده است.

Последний пост
12 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
5
Всего постов
71
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
566
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
261
40 постов
Вовлечённость
46,1%
к подписчикам
Постов в день
0,7
всего 71
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
94
1/48двое суток
107
1/72трое суток
116

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • یک مربع جالب @AbaEbad

  • به ظاهر این یک مربع ساده است. مثل هر‌ مربع دیگری در هرجای‌ دیگری که شما دیده اید. شبیه یک سرامیک یا شاید هم شبیه یک سطح از جعبه‌ی یک عطر. شاید هم یک کتاب مربعی‌ست. اما این مربع یک مربع جادویی‌ست و قرار است یک مفهوم جذاب ریاضی را به ما بگوید. من می‌خواهم دو شرط خیلی ساده روی این مربع قرار دهم. البته برای درک درست این دو شرط، تا حد زیادی نیاز به قدرت تخیل شما دارم. شرط اول این است که اگر از بالای این مربع خارج شوید، بلافاصله از پایین آن وارد می‌شوید. همینطور اگر از پایین آن خارج شوید، بلافاصله از بالای آن وارد مربع می‌شوید. یعنی دیوار بالا و پایین این مربع جادویی هستند و به شما اجازه نمی‌دهند از آن خارج شوید و شما همیشه درون این مربع باقی می‌مانید. باید حس جالبی باشد. شرط دوم اما روی دیواره‌ی سمت راست و دیواره‌ی سمت چپ مربع است. من می‌خواهم همان شرط را این بار برای دیواره‌ی سمت‌ راست و چپ تصور کنید. یعنی مجددا اگر از سمت راست خارج شدید، از سمت چپ وارد مربع می‌شوید. همینطور اگر از سمت چپ خارج شوید، دقیقا از همان نقطه وارد سمت راست می‌شوید. حتی اگر مثلا روی مربع بایستید و دستتان را از سمت راست خارج کنید و خودتان داخل مربع بایستید، ورود دستتان از سمت چپ را مشاهده می‌کنید. اگر ما در چنین جهانی زندگی کنیم خیلی جالب است. فقط مشکلش این است که راه فراری نداریم و از هرکجا فرار کنیم، دوباره برمی‌گردیم داخل همین جهان. اما حالا اینجا جایی‌ست که بیشتر نیاز به قدرت تخیل داریم. اینکه این مربعی که این دو شرط را دارد، در جهان سه بعدی چه شکلی دارد. چون مربع در جهان دو بعدی که نمی‌تواند‌ این دو ویژگی را داشته باشد. اجازه دهید با شرط اول شروع کنیم. یک کاغذ را برمی‌داریم و آن را لوله می‌کنیم. حالا که آن را لوله کردیم، از سمت طولش به آن نگاه می‌کنیم. یک مستطیل می‌بینیم که بالا و پایینش به هم وصل است. چون اگر از بالا خارج شوید از پایین وارد می‌شوید. حالا اگر این استوانه را خم کنیم و سر و ته آن را به بچسبانیم، می‌توانیم شرط دوم را برقرار کنیم. شرط دوم این بود که اگر از سمت راست خارج شوید، از سمت چپ برمی‌گردید. حالا شما یک شکل آشنا می‌بینید، شکل یک دونات خوشمزه. پس آن مربع با آن دو شرط، در واقع داشت شکل یک دونات را در صفحه‌ی دوبعدی به ما نشان می‌داد. یعنی اگر دونات را به جهان دوبعدی بیاوریم، یک مربع یا مستطیل با آن دو شرط خواهیم داشت. ابا اباد @AbaEbad

  • یک مربع جالب @AbaEbad

  • شان و جایگاه، دو اصطلاحی که از شنیدنشان دچار حالت تهوع می‌شوم. معادل انگلیسی آن‌ها چیست؟ چرا در سایر فرهنگ‌ها و سایر زبان‌ها این دو را اینقدر نمی‌شنویم؟ چرا فرهنگ ما اینقدر برای تعیین شان و جایگاه تقلا می‌کند؟ چه کسی شان‌ها و جایگاه‌ها را تعیین می‌کند؟ اصلا چه کسی این شایستگی و برتری را برای خودش قائل است که شان و جایگاه را تعریف و تعیین کند؟ اگر من روزی حرف چرتی زدم، هرکسی از کودکی که تازه خواندن یاد گرفته تا فردی سالخورده‌ که در شرف مرگ است، از یک قاتل تا یک مقتول، از یک فردی که سواد خواندن و نوشتن ندارد و کسی نوشته‌ی من را برایش خوانده تا یک استاد دانشگاه در آن رشته، شان و جایگاه این‌ را دارند که بگویند چرند نگو! اگر پزشک جراحی اشتباها به جای کلیه‌ی سمت راست، کلیه‌ی سمت چپ را خارج کند، هرکسی فارغ از اینکه پزشک است یا پزشک نیست، بیمار است یا بیمار نیست، سواد دارد یا سواد ندارد، بددهن است یا خوش‌دهن است، فحاش است یا با ادب است، همه شان و جایگاه این را دارند که به آن پزشک خطاکار اعتراض کنند. بسیاری از اکتشافات و اختراعات در طول تاریخ توسط کسانی صورت گرفته که نه دارای شان خاصی بوده اند و نه جایگاه خاصی داشته اند. اگر امروز کسی که دانشگاه نرفته و بیاید و اثبات کند که یک نظریه‌ی فیزیکی دارد یا ادعا کند که فلان نظریه اشکال دارد، هیچکسی نمی‌گوید که تو در جایگاهی نیستی که این نظریه‌ را رد کنی یا تو فاقد شانیت آنی که این نظریه را ارائه کنی. این شان و جایگاه مفاهیمی هستند که به نظر می‌رسد صرفا از این بابت ساخته شده اند تا عده‌ای را سرکوب و خفه کنند. به ظاهر این دلیل قانع کننده‌ای‌ست که کسی دیگران را سانسور کند، چون در آن جایگاه نیستند که نظر بدهند و شانیت این را ندارند که جدی گرفته شوند. اما اینکه این مفاهیم چه طور وارد فرهنگ ما شده را بیشتر ناشی از نوعی ساختارزدگی می‌دانم. اینکه ما اینقدر ساختارها را جدی گرفته‌ایم که حتی در ساحت اندیشه و حتی در زندگی معمولی خودمان نیز فکر می‌کنیم که نیاز به ساختارهایی داریم که تعیین کند چه کسی در چه جایگاه و دارای چه شانیتی‌ست. در یک دادگاه و در برابر قانون شاید جایگاه و شانیت و صلاحیت موضوعیت داشته باشد و قاضی بتواند بگوید که چه کسی در جایگاه متهم و چه کسی در جایگاه شاکی‌ست، اما در ساحت اندیشه که ذاتا نیازمند آزادی‌ست، کسی که خودش را قاضی می‌داند، خیلی زود‌ نادیده گرفته خواهد شد. در نهایت باید بدانیم که “هیچ‌کس برای داشتن یک اندیشه نیازمند شان و جایگاه و صلاحیت خاصی نیست، اما هر اندیشه‌ای برای معتبر بودن نیازمند دلیل و منطق است.” ابا اباد @AbaEbad

  • شان و جایگاه @AbaEbad

  • видео или голосовое, без подписи

  • تصویری از این کمربند معروف که حالا تجاری هم شده، اسم آن feel space است @AbaEbad

  • ما انسان‌ها حواس محدودی داریم. اما جهان پر از چیزهایی‌ست که ما می‌توانستیم احساسشان کنیم ولی نمی‌کنیم. مثلا نمی‌توانیم صداهایی که خفاش‌ها می‌شنوند را بشنویم. یک سری بوها را که سگ‌ها احساس می‌کنند، نمی‌توانیم احساس کنیم. نمی‌توانیم امواج حرارتی را مشاهده کنیم. اصلا می‌توانستیم حواسی داشته باشیم که هیچ موجود زنده‌ی دیگری نداشته باشد. اما تکامل چنین حواسی را در ما ایجاد نکرده است. آیا می‌توانیم به این حواسی که نداریم مجهز شویم؟ آیا ما اگر به کمک تجهیزاتی بتوانیم این پدیده‌ها را به پدیده‌های قابل احساس برای خودمان تبدیل کنیم، آیا می‌توانیم با این حواس جدید کنار بیاییم و کم‌کم به داشتن آن‌ها عادت کنیم؟ ذهن ما در این مساله مهارت خوبی دارد. ذهن ما می‌تواند حس بدن ما را گسترش دهد. یعنی چیزی که جزئی از بدن ما نیست را جزئی از بدن ما به حساب بیاورد. گروهی از دانشمندان دانشگاه ازنابقوک آلمان، بین سال‌های ۲۰۰۵ تا ۲۰۱۵ یک سری آزمایشات بسیار جالب در این رابطه انجام دادند. آن‌ها کمربندهای مخصوصی را دور کمر شرکت کنندگان می‌بستند که این کمربندها یک کار ساده‌ می‌کرد و آن اینکه هر قسمت از کمربند که در جهت شمال مغناطیسی قرار می‌گرفت، همان قسمت‌ می‌لرزید. شرکت کنندگان با استفاده از این لرزش روی کمرشان می‌توانستند‌ احساس کنند که جهت شمال مغناطیسی کدام سمت است. خب این به طور طبیعی جزو حواس ما نیست، در حالیکه پرندگان مهاجر از این حس برای جهت یابی استفاده می‌کنند. اما نتایج این آزمایش کمربند جهت یاب بسیار جالب بود. تنها شش هفته کافی بود که این شرکت کنندگان به این کمربندها عادت کنند و براحتی از آن برای پیدا کردن مسیرها استفاده کنند. اما قسمت جالب‌تر اینکه آزمون‌های بعدی این گروه نشان داد که این شرکت کنندگان دیگر به این کمربندها به عنوان یک وسیله‌ی کمکی برای جهت‌یابی نگاه نمی‌کنند. بلکه این کمربندها یک حواس جدید در آن‌ها ایجاد کرده بود و آن را بخشی از قوای حسی خودشان احساس می‌کردند. در واقع آزمون‌های بعدش نشان داد که شرکت کنندگان دیگر این کمربندها را یک جریان اطلاعات مثل یک نقشه‌ی مسیریاب نمی‌بینند. سیستم احساس جهت شمال مغناطیسی به عنوان یک نقشه‌ی قطب‌نمای درونی و شهودی در سیستم عصبی آن‌ها ادغام شده بود. این نشان می‌داد که مغز انسان از چنان نوروپلاستیسیته‌ی بالایی برخوردار است که می‌تواند حتی یک حواس مصنوعی و جدید را نیز در خودش ادغام کند. این یعنی ما انسان‌ها در آینده می‌توانیم خودمان را به حواس جدیدی مجهز کنیم. حالا سوال این است که آیا ما این حواس جدید را می‌خواهیم یا نه؟ ابا اباد @AbaEbad

  • حس ششم @AbaEbad

  • 6 авг.300123

    مدت‌ها بود که این موضوع مرا می‌آزرد که هرکجا بحث‌های جدی و عمیقی برقرار بود، هر جلسه یا هر‌ محفلی که با موضوعات فلسفی برگزار می‌شد، یک عدم تعادل شدید بین تعداد زنان و مردان وجود داشت. این مساله به یکی از دغدغه‌های من بدل شده بود که چرا وقتی قرار است در یک موضوع اجتماعی یا حتی موضوعی مربوط به حقوق زنان، جلسه‌ای برگزار شود، باز هم حضور مردان در این جلسات پررنگ‌تر است. من همواره تلاش می‌کردم از شرکت کنندگان این سوال را بپرسم که چرا زنان از چنین جلسه‌ای استقبال نکرده‌اند؟ آیا زنان نظری ندارند؟ آیا حس‌ می‌کنند صحبت کردن بی‌فایده است؟ آیا حوصله‌ی بحث‌های جدی و عمیق را ندارند؟ آیا جامعه به آن‌ها القا کرده که کسی به نظرشان نیازی ندارد؟ آیا نگاه جامعه باعث شده که زنان از اظهارنظر بترسند؟ آیا اینطور به زنان القا شده که توانایی ایجاد تغییرات بزرگ را ندارند؟ من حتی وقتی به تصاویر پارلمان‌های کشورهای پیشرفته هم نگاه می‌اندازم، می‌بینم که تعداد زنان در پارلمان‌ها نیز در غالب موارد کمتر از تعداد مردان است. مساله‌ی حضور کم‌رنگ زنان در موضوعات مهم و اساسی مربوط به اجتماع مخصوصا در جامعه‌ی ما پراهمیت‌تر و نگران‌کننده‌تر است. چنانچه بهرام بیضایی برای شکستن این موضوع و برای تاکید بر نقش زنان در اجتماع و سیاست، در غالب آثارش یک زن قوی (غالبا سوسن تسلیمی) را به عنوان نقش اول و مهم‌ترین نقش انتخاب می‌نمود و تقریبا تمام داستان حول محور این زن می‌چرخید. در حالیکه این سوال‌ها چند سالی‌ست که در ذهن من‌ نیز می‌چرخد و تاکید بر اهمیت نقش زنان در ساختن جامعه‌ی قدرتمند همواره از محورهای فعالیت من بوده، چند روز قبل تصویر سمپوزیوم مرداد ماه لیگ فلاسفه‌ی کاربردی را مشاهده کردم و بسیار امیدوار شدم. به محض مشاهده‌ی تصویر این سمپوزیوم، متوجه حضور پررنگ زنان در این سمپوزیوم شدم و این مساله من را بسیار خوشحال و امیدوار کرد. اینکه در محفلی با محوریت فلسفه، تعداد زنان دو برابر تعداد مردان باشد، حقیقتا جای افتخار دارد. این برای من بدین معناست که این فلسفه کار خودش را به درستی انجام داده و توانسته به زنان علاوه بر مردان، احساس اهمیت و تاثیرگذاری بدهد. این مساله، پیشرو بودن و آوانگارد و متفاوت بودن این اندیشه را بخوبی نشان می‌دهد. از این بابت دوست دارم اینجا اولا به شرکت کنندگان در این سمپوزیوم به خصوص بانوان شرکت کننده تبریک بگویم. همچنین دوست دارم که به اعضای لیگ فلاسفه‌ی کاربردی و همچنین به استاد دی‌داد @DaydaadDotCom از بابت چنین دستاورد ارزشمندی تبریک بگویم. ابا اباد @AbaEbad

  • 📸 شرح عکس: "سمپوزیوم اَمرداد" لیگ فلاسفه (به‌عنوان نخستین انجمن فراساختاری فلسفه کاربردی در ایران) با موضوع "کار دل | آیین تأثیرگذاری" به راهبری استاد دی داد. @AbaEbad

  • کامنت یکی دیگر از مخاطبان ذیل این پست در لینکدین و توضیحات جالبشان درباره‌ی اهمیت اعداد موهومی در حوزه‌ی تخصصی ایشان

  • کامنت یکی از دوستان ذیل این پست در لینکدین 👏🏽👏🏽👏🏽

  • 4 авг.461141

    یکی از جذاب‌ترین اشیا در ریاضیات عدد موهومی i است. اگر شما در یکی از رشته‌های فنی یا مهندسی تحصیل کرده‌ باشید، حتما با اعداد موهومی آشنا شده‌اید. اما شاید آنطور که باید و شاید اهمیت و ارزش اعداد موهومی برای شما بازگو نشده است. عددی که هیچ نسبتی با جهان واقعی فیزیکی ندارد. شما وقتی جذر یک عدد منفی مثل 1- (منفی یک) را می‌گیرید به عدد موهومی می‌رسید. یعنی اگر عدد i رو در خودش ضرب کنید، این ضرب به شما می‌دهد 1-. اما این یک مقدار عجیب است. عجیب بودن آن در همین ضرب است. حتما از دبیرستان به خاطر دارید که مثبت در مثبت، مثبت می‌شود. منفی در منفی هم مثبت می‌شود. پس ضرب هر عددی در خودش هم مثبت می‌شود. شما نمی‌توانید از ضرب یک عدد حقیقی در خودش به عددی منفی برسید. می‌توانید امتحان کنید. مثلا منفی ۳ در منفی ۳ می‌شود مثبت ۹. اما این عدد موهومی i این امکان را به ما می‌دهد که اگر در خودش ضربش کنیم، به عدد منفی برسیم. اما این هیچ معادل و معنای فیزیکی ندارد. شما وقتی در طبیعت بگردید، این عدد موهومی را پیدا نمی‌کنید. مثلا نمی‌توانید بگویید من i عدد سیب دارم. اما با اینکه این عدد موهومی خودش معنایی فیزیکی ندارد، اما شما در فیزیک و مهندسی این عدد را بسیار می‌بینید. این عدد مثل آچار فرانسه در جایی ظاهر می‌شود، کار ما را راه می‌اندازد و دوباره پنهان می‌شود. به نوعی این عدد موهومی ما را در نقطه‌ای از محاسبات از بن بست خارج می‌کند. مثلا این عدد موهومی در کوانتوم در تابع موج ظاهر می‌شود. اما ما که هیچوقت تابع موج را اندازه گیری نمی‌کنیم چون تابع موج یک مشاهده پذیر فیزیکی نیست. ما در نهایت از طریق اندازه‌ی تابع موج، احتمال را محاسبه می‌کنیم. احتمال یک کمیت فیزیکی‌ست که مشاهده پذیر است. چقدر جالب چقدر جالب. ما برای توضیح یک پدیده‌ی فیزیکی و واقعی، از یک مفهوم غیرفیزیکی و غیرواقعی استفاده می‌کنیم. البته فیزیکدان‌ها این را خیلی دوست ندارند و بسیاری از فیزیکدان‌ها سعی کرده‌اند که کوانتوم‌ را بدون استفاده از این اعداد موهومی توضیح دهند. اما تاکنون خیلی موفق نشده اند و ما همچنان به این کمیت غیرواقعی اعتیاد داریم. اما یک مساله‌ی مهم اینکه در فیزیک کلاسیک و مهندسی، اعداد موهومی یک نقش کمکی دارند. ولی می‌توان همان محاسبات را به شکلی طولانی‌تر و بدون استفاده از عدد موهومی هم حل کرد. اما مساله در مورد کوانتوم متفاوت است. همانطور که گفته شد، ما در کوانتوم هنوز نتوانسته‌ایم از دست این اعداد موهومی رها شویم و چه بسا هیچوقت هم نتوانیم. ابا اباد @AbaEbad

  • توضیح فیزیک با نافیزیک @AbaEbad

  • 2 авг.493115

    مصطفی فرزانه نویسنده و فیلم‌ساز ایرانی و از دوستان صادق خان هدایت جایی این جملات را از او نقل می‌کند که “سیاست چیز گهی است. کار من نیست. تو یک مملکت حسابی سیاست را می‌دهند دست متخصص، نه دست من و امثال من. ولی ضمنا همه‌مان بچه سیاستیم. با سیاست کاری نداریم، سیاست با ما کار دارد.” این حرف بسیار درستی‌ست که شاید نیاز باشد امروز دوباره به آن بیندیشیم. اینکه به جز کسی که کارش سیاست است و متخصص سیاست است، سیاست برای دیگران نباید هدف باشد. سیاست تنها وسیله‌ای است برای رسیدن به هدفی نه بالعکس. یعنی برای آدم که سیاست را به صورت غیرحرفه‌ای دنبال می‌کند، نباید سیاست خودش تبدیل به هدف شود. سیاست برای سیاست جز به عنوان شغل برای سیاستمداران، معنای دیگری ندارد. اگر می‌بینید مردم هم سیاست را دنبال می‌کنند، هدفشان لذت بردن از سیاست نیست. بلکه هدف آن‌ها این است که از طریق این سیاست به یک زندگی مناسب و انسانی برسند. یک زندگی که در آن آزادی و کرامت انسانی محترم شمرده شود. اما برای عده‌ای سیاست خودش تبدیل به هدف شده است. اگر بحث سیاسی می‌کنند، می‌خواهند که صرفا بحث سیاسی کرده باشند یا به عبارت دیگر، بحث می‌کنند برای اینکه بحث کرده باشند. حالا شاید از اینکه خودشان را فعال نشان دهند لذت می‌برند یا صرفا این بحث‌ها برایشان جنبه‌ی سرگرمی دارد. اینجاست که به کل فراموش می‌کنند که هدف تمام این بحث‌ها و فعالیت‌های سیاسی، بهبود کیفیت زندگی انسان‌هاست نه خود این بحث‌ها و فعالیت‌های سیاسی. انسان‌ها عنتر و منتر چهار تا فعالان سیاسی نمایشی نیستند که منتظر پایان سرگرمی‌های این فعالان سیاسی بمانند. این زندگی آن‌هاست که در حال گذشتن است و اگر احساس کنند که نتیجه‌ای حاصل نمی‌شود، به سراغ راه‌حل‌های بعدی می‌روند. حتی عرصه‌ی فلسفه‌ی سیاسی نیز چندین قرن است که از حالت بحث‌های محض خارج شده و شکل کاربردی به خودش گرفته است. طوریکه چندین اصل قانون اساسی آلمان از فلسفه‌ی کانت گرفته شده و قانون اساسی ایالات متحده براساس ایده‌های چندین فیلسوف نگاشته شده است. یعنی یک جایی فلسفه آمده و کاربرد پیدا کرده و هدفش بحث برای بحث نبوده است. کسی که سیاست را هدف می‌بیند نه وسیله‌ای برای رسیدن به مقصد یا همان بهبود زندگی انسان‌ها، او به دنبال راه حل نیست و بهتر است هرچه زودتر نادیده گرفته شود. چرا که ماندن او در سیاست منتهی به راه حلی نمی‌شود. چه بسا او تمایل دارد مساله باقی بماند تا او به دیگران وانمود کند که در حال حل مساله است. چنین فردی خودش با نوعی کنشگری نمایشی در جایی مانع رسیدن به راه حل می‌شود. ابا اباد

  • سیاست نه برای سیاست @AbaEbad

  • فرض کنیم یک روزی شما در خیابان راه می‌روید و به یک سری مسائل ریاضی فکر می‌کنید که پاسخشان را نمی‌دانید. شاید مثلا به یک سری اعداد فکر می‌کنید. مثلا فکر می‌کنید که آیا یک عدد تصادفی که به ذهنتان می‌رسد، حاصلضرب چه عددی در چه عددی (غیر از یک در خود عدد) می‌تواند باشد؟ مثلا عدد ۱۰۰ حاصلضرب ۱۰ در ۱۰ است. عدد ۱۴۴ حاصلضرب ۱۲ در ۱۲ است. اما عدد ۳۶۲۱۷۳ چطور؟ این عدد حاضلضرب چه عددی در چه عددی‌ست؟ بدیهی‌ترین راه این است که شما از کوچکترین عدد شروع کنید و این عدد را یکی یکی تقسیم بر آن اعداد کنید تا ببینید به کدام عدد بخش پذیر است. به محض اینکه این عدد به عددی به غیر از یک و خودش بخش پذیر بود، همان را به عنوان جواب قبول می‌کنید. پیدا کردن جواب برای این مساله کار سختی‌ست. این عدد هرچقدر بزرگتر باشد، کار شما برای اینکه بفهمید این عدد، حاصلضرب چه عددی در چه عددی است دشوارتر می‌شود. چرا که به همان نسبت، بایستی آن را به تعداد اعداد بیشتری تقسیم کنید. اینجا شما در حال تهیه‌ی یک شاهد (certificate) هستید که نشان دهید حاصل ضرب دو عدد دیگر این عدد را می‌دهد. عجب مساله‌ی سختی. اما همین مساله‌ی سخت که پیدا کردن جوابش اینقدر سخت است، چک کردن جوابش خیلی راحت است. مثلا من به شما می‌گویم که این عدد ۳۶۲۱۷۳ حاصلضرب ۵۳۳ در ۶۷۱ است. شما بسرعت می‌توانید قلم کاغذ بردارید یا ماشین حساب بدست بگیرید و جواب من را چک کنید. چقدر کار راحتی. حتی عده‌ای این کار را ذهنی انجام می‌دهند. اما آن کار اول را هیچکسی نمی‌تواند ذهنی انجام دهد تا او را به نمایش تلویزیونی ببرند. پیدا کردن جواب برای این مساله خیلی سخت است اما امتحان کردن جواب برایش خیلی راحت است. به این مساله، مساله‌ی فاکتورگیری (factoring) می‌گویند. این مساله یکی از اولین مسائلی‌ست که نشان داده شده (الگوریتم شور) توسط کامپیوترهای کوانتومی می‌توان آن را بسیار کارآمد‌تر از کامپیوترهای معمولی حل کرد. اما این یک موضوع مهم در ریاضیات است. بسیاری از مسائل ریاضی یا شاید مسائل غیرریاضی هستند که پیدا کردن جواب برای آن‌ها بسیار دشوار است، اما اگر کسی جوابی را به شما پیشنهاد دهد، شما براحتی می‌توانید بگویید که جواب درست است نه نادرست. الگوریتیمی که جوابی پیشنهاد می‌دهد را اثبات‌گر یا prover و الگوریتمی که جوابی را امتحان می‌کند، تاییدگر یا verifier می‌نامیم. شما چه مساله‌ای را می‌شناسید که پیدا کردن جواب برایش خیلی دشوار است، اما اگر کسی جوابی برای آن پیشنهاد دهد، شما می‌توانید‌ سریعا درستی یا نادرستی جواب را تعیین کنید؟ ابا اباد @AbaEbad

  • جستجو نکن، امتحان کن @AbaEbad

  • این تصویر را در یکی از روزهای چندماه قبل گرفتم. یکی از روزهای پرفشاری که ما ایرانیان از سرمان گذراندیم. وقتی که در ابتدای صبح به سمت محل کارم می‌رفتم، این زن را دیدم که در همان اول صبح سگش را برای پیاده روی و گشت و گذار به خیابان آورده است. حقیقتا به حال او غبطه خوردم، نه از این بابت که زندگی ویژه‌ای دارد یا مثلا داشتن حیوان خانگی چیز ویژه‌ای‌ست. غبطه از این بابت که زندگی آرامی دارد. زندگی‌اش کاملا قابل پیش‌بینی و منظم است. آنقدر قابل پیش‌بینی و منظم که اول صبح با خیال راحت سگش را برای پیاده روی می‌برد و این کار را دو یا سه بار دیگر در روز تکرار می‌کند. او یک زندگی عادی دارد. مثل بسیاری از مردم دیگر نقاط دنیا. آنموقع که این عکس را گرفتم به این می‌اندیشیدم مگر مردم ایران چه چیزی می‌خواهند؟ یک زندگی آرام و معمولی. نه می‌خواهند شاخ غول بشکنند، نه می‌خواهند دنیا را تکان بدهند، نه می‌خواهند دنیا را از چیزی نجات بدهند. نه به دنبال دنیایی آرمانی و خیالی‌اند و می‌خواهند دنیا را به آن سمت ببرند. نه دوست دارند جایی را بگیرند. نه به دنبال پیروزی یک ایدئولوژی هستند. یک زندگی معمولی و قابل پیش‌بینی، که بتوان یک سال دو سال و چند سال بعد را پیش‌بینی کرد. یک زندگی منظم و بدون بالا و پایین از بیرون. کسی نمی‌خواهد آپولو‌ هوا کند. می‌خواهند شغلی داشته باشند، تلاش کنند و به اندازه‌ی تلاششان مزدی دریافت کنند. گاهی ورزش کنند، گاهی کتاب بخوانند، کمی در شبکه‌های اجتماعی بچرخند، هر چند مدت اقوام و دوستانشان را ببینند. وقتی سر و کارشان به قانون افتاد، قانون خوب و انسانی مقابل خودشان ببینند. تلاش کنند و بتوانند به واسطه‌ی این تلاش پیشرفت کنند. هر چند وقت برای رفع خستگی کار، مسافرتی بروند. دیگران را نیز در وضعیت زندگی‌ خوبی مشاهده کنند و لازم نباشد که برای دیگران زیاد غصه بخورند. کسی بیخود و بی‌جهت چوب لای چرخشان نگذارد و در کار و زندگی‌شان هم خللی ایجاد نکند. کسی اجازه نداشته باشد که به آزادی و کرامتشان خدشه ای وارد کند. عصاره و خلاصه‌اش می‌شود همین که آنقدر خیالشان از همه‌ی این موارد راحت باشد که مثل این شخص، اول صبح حیوان خانگی‌شان را به پیاده روی ببرند. اما همه‌ی اینها واقعا چیز زیادی نیست. یک زندگی معمولی‌ست که در کشورهای زیادی در جهان فراهم شده است. فرمول پیچیده‌ای هم ندارد که نیاز به کشف آن فرمول ویژه وجود‌ داشته باشد. همه‌ی تلاش‌های چندین و چندساله‌ی ما، یک چیز می‌خواسته: یک زندگی آرام و معمولی و پیش‌بینی پذیر. آیا این چیز زیادی‌ست؟ ابا اباد @AbaEbad

Aba Ebad | اَبا اِباد — tgindex