tgindex
abanedit💧
@aban_editorперсидский

متشکل از علاقه‌مندی‌ها «ایسفاد»🎀🙂‍↔️ ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=683344820

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
5
Всего постов
33
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
136
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
205
33 постов
Вовлечённость
150,7%
к подписчикам
Постов в день
0,7
всего 33
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
93
1/48двое суток
106
1/72трое суток
114

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • https://www.wattpad.com/story/410550655?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname داستان این درباره همون دشمنیه. اینجا تمرکز داستان روی ایسوی پر از نفرتیه که بجای کشتن عادل با فادیمه ازدواج میکنه. فادیمه‌ی داستان اما یه مشکلی داره، فادیمه‌ی این داستان قدرت تکلمش رو از دست داده.

  • https://www.wattpad.com/story/410731694?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname اسم این عمارت صلحه. اینجا همه چی تقریبا گل و بلبله و یه جورایی ادامه‌ی داستان ایسفاده با این تفاوت که ایسوی این داستان به فادیمه میگه راز رو میدونم ولی نمیتونم بهت بگم😃 قلم نویسنده خیلی خوبه. اولین بارهاشون رو دقیق و با احساس نوشته و از این نظر من خیلی دوسش داشتم

  • سه تا فن فیکی که خودم میخونم رو معرفی میکنم، اگه دوست داشتید و براتون شدنی بود، بخونید❤️

  • سه تا فن فیکی که خودم میخونم رو معرفی میکنم، اگه دوست داشتید و براتون شدنی بود، بخونید❤️

  • دو روزه یه متن نصفه از وانشات جدید نوشتم.. نمیخواستم بذارمش که چند پارتی بشه و دو روز اینده هم سرم شلوغه. اما خواستم بگم که بدونید یادم هست و به فکر نوشتنم❤️ انشاالله کم کم کاملش میکنم و میذارمش

  • ایسو باهاش قهر کرده بود و رخت خوابش رو روی زمین انداخته بود نیمه های شب دلش براش تنگ شد و نگاهی بهش انداخت چهره اش توی خواب اونقدری معصوم شده بود که دلش طاقت نیاورد و بوسه ای بهش زد فکرمیکرد ایسو خوابه اما گرمای لبایی که به پوستش خورده بود،باعث شد با یه حرکت ناگهانی فادیمه رو به آغوش بکشه و بوسه اش رو تلافی کنه..! @mavidunyasi

  • 8 авг.232112

    🔥🔥🔥🫦 @aban_editor

  • 8 авг.220111

    :))) @aban_editor

  • 8 авг.210152

    اگه گذشته ای پشت داستان ایسفاد بوده چی؟ مثلا توی دبیرستان هم یه داستانایی بوده... @aban_editor

  • مثلا فصل دوم بازم سر پل سنگی همدیگه رو ببینن با همون عصبانیت فصل یک، مثل بار اولی که ایسو جلوی فادیمه رو گرفت تا بدزدتش🥹 فانتزی من برای رودررویی ایسفاد توی فصل ۲ @aban_editor

  • Ismail Furtuna’nin Ailesi🤍 @mavidunyasi

  • 5 авг.258133

    Ismail Furtuna’nin Ailesi🤍 @mavidunyasi

  • 5 авг.320149

    ادمین از دست رفت😃 نسخه‌ی بدون سانسور ویدیویی که گذاشتم روبیکا @aban_editor

  • İ𝐬𝐨 𝐅𝐨𝐫𝐭𝐮𝐧𝐚'𝐧ı𝐧 𝐤𝐚𝐫ı𝐬ı 𝐯𝐞 𝐤üçü𝐤 𝐁𝐚𝐫ış'𝐥𝐚 𝐠𝐞ç𝐢𝐫𝐝𝐢ğ𝐢 𝐮𝐧𝐮𝐭𝐮𝐥𝐦𝐚𝐳 𝐛𝐢𝐫 𝐠𝐞𝐜𝐞.🤍🥹🌙

  • İ𝐬𝐨 𝐅𝐨𝐫𝐭𝐮𝐧𝐚'𝐧ı𝐧 𝐤𝐚𝐫ı𝐬ı 𝐯𝐞 𝐤üçü𝐤 𝐁𝐚𝐫ış'𝐥𝐚 𝐠𝐞ç𝐢𝐫𝐝𝐢ğ𝐢 𝐮𝐧𝐮𝐭𝐮𝐥𝐦𝐚𝐳 𝐛𝐢𝐫 𝐠𝐞𝐜𝐞.🤍🥹🌙

  • Ismail Furtuna’nin Ailesi✨ @mavidunyasi

  • 4 авг.224171

    Ismail Furtuna’nin Ailesi✨ @mavidunyasi

  • زینب آتیلگان، ستاره سریال «این دریا سرریز خواهد شد»، با کودکان دیدار کرد. ✨زینب آتیلگان از بخش کودکان بیمارستان پزشکی جِرَخ‌پاşa بازدید کرد و با بیماران کوچک ملاقات نمود. ✨در این دیدار که پروفسور دکتر اوزدور کاساپچوبورو، رئیس بخش، نیز حضور داشت، بازیگر با…

  • این اهنگ انگار برای ایسفاد قسمت آخر نوشته شده💔 متن و ترجمه از پیج اینستاگرام: @kendimce.lyrics

  • 3 авг.236251

    موندگار شده. نامزدی ساره هم یه جشن کوچیک توی همون اپارتمان بود. هرکس از ساره میپرسید فادیمه کیه، ساره راستش رو میگفت؛ بالاخره فادیمه هنوزم همسر ایسو بود. بعد از نامزدی، نوبت برگه‌ی طلاق بود که تکلیفش مشخص بشه. ایسو برگه رو برداشته زود و گفته بود: وقتی برگردم ترابزون امضاش میکنم. نگران نباش دختر کوچاری! همه چیز جوری چیده شد که ایسو و فادیمه باهم به ترابزون برگشتن. توی راه چند کلمه بیشتر حرف نزدن که اونم در حد نیازهای اولیه بود. نگاه فادیمه روی لب زخمی ایسو نشست. بعد از اون روز ازش نپرسید که چرا اینطوری شده. اما از هر وقت دیگه ای کنجکاوتر بود. نزدیک پل سنگی بودن که پرسید: چرا اون روز لبت زخمی شد؟ دعوا کردی؟ ایسو نیم نگاهی به فادیمه کرد و بعد به جاده نگاه کرد: اره. - با کی؟ - با همون یارویی که با ماشین بهت زد. فادیمه دیگه چیزی نگفت. روی پل سنگی که رسیدن گفت: همینجا.. همینجا وایسا. باقیشو خودم میرم. ایسو متعجب نگاهش کرد: با همین پا؟ فادیمه با لجبازی گفت: اره با همین پا! ایسو وسط پل ناگهان ترمز کرد. اگه فادیمه لجباز بود، ایسو بدتر بود: باشه. پیاده شو! فادیمه با اخم پیاده شد و عصاش رو زیر بغلش گرفت و شروع کرد به راه رفتن. ایسو چند ثانیه بهش نگاه کرد. بعد اونم پیاده شد و دنبالش راه افتاد: صبر کن. بشین میبرمت در خونتون. - نمیخوام - فادیمه پات اذیت میشه - بشه. - دختر داری دیوونم میکنی! بسه دیگه! و دستش رو گرفت تا مانع حرکتش بشه. فادیمه با خشم دستش رو پس زد: ولم کن! ایسو با عصبانیت گفت: باشه! بیا این برگه‌ی طلاق لعنتی رو همینجا امضا کنم و بدم دستت. از دستم راحت بشی! و توی جیباش دنبال برگه گشت. فادیمه منتظر نموند و به راه رفتن ادامه داد. انگار بازم میخواست فرار کنه. یکم سرعتشو زیاد کرد اما تعادلش رو از دست داد و زمین خورد. از درد ناله کرد که ایسو سریع خودش رو بهش رسوند: فادیمه خوبی؟ خوبی؟ ببینمت. چیزیت شد؟ فادیمم یاد روزی افتاد که توی پمپ بنزین از راز ایسو با خبر شد.. زد زیر گریه.. ایسو وحشت زده دستای فادیمه رو چک کرد: چی شده؟ دستات؟ پات؟ کجات درد میکنه؟ فادیمه میون گریه گفت: قلبم... - چی؟ - قلبم درد میکنه ایسو.. خسته شدم. از اون شبایی که تنهایی گذروندم خسته شدم. از این دشمنی خستم. با دست به سینه‌ی ایسو زد: از تو خستم از خودم.. از داداشم.. و با صدای بلند گریه کرد. ایسو بغض کرد. جلورفت و با تردید دستاشو باز کرد. میخواست دختر رو بغل کنه اما چیزی مانعش بود: اگه منو نخواد چی؟ اگه پسم بزنه چی؟ اگه دوباره بگه ازم متنفره... اما حس دلتنگیش به تردیدش غلبه کرد. فادیمه رو توی اغوشش کشید و بعد از مدتها موهاش رو بوسید. با بغض گفت: منو ببخش فادیمه‌.. فادیمم.. مدتی هرچند کوتاه توی اغوش هم ارامش گرفتن. گریه های فادیمه تموم شده بود و ایسو با عطر موهای دختر اروم شده بود. ایسو اشکاش رو پاک کرد و فادیمه رو از خودش جدا کرد. چشمای ابیش تیره تر از همیشه بودن. به چشمای درشت و عسلی فادیمه، که حالا از گریه قرمز شده بودن، خیره موند و گفت: من تصمیممو گرفتم.. اون برگه رو امضا نمیکنم‌.. فادیمه ساکت نگاهش کرد. ایسو به خودش جرئت داد و ادامه داد: من دوست دارم.. حتی اگه تو.. از من متنفری.. من بازم دوست دارم و برای اینکه بازم دلتو به دست بیارم تلاش میکنم.. فقط، بهم فرصت بده. اینبار بهت قول میدم فرصتمو نمیسوزونم دختر کوچاری! فادیمه نگاهش رو روی صورت ایسو چرخوند و به زخم لبش رسید. انگشتش رو روی لبش گذاشت که صورت ایسو از درد جمع شد. فادیمه زخم رو نوازش کرد و با صدای پر بغضش که سعی در کنترلش داشت، گفت: باید روش پماد بزنی.. بیا بریم کوچاری.. اونجا برات میزنم! فادیمه فهمیده بود که برای تمام عمرش به اون اغوش نیاز داره.. #داستانک @aban_editor