tgindex
آسمان‌
@abri001персидский
Последний пост
17 мая
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
80
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
412
−1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
207
40 постов
Вовлечённость
50,2%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 80
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • ​تو زیباترین خطای منی که هرگز از ارتکابش پشیمان نخواهم شد به تاریکی‌ها پناه خواهم برد جایی که خاطره‌ات سنگینی نمی‌کند، بلکه زنده‌تر می‌شود تو آن گناهِ مقدسی که در معبدِ تنهایی‌ام برایش نماز می‌خوانم و می‌دانم این اعترافِ خاموش، هرگز به گوشِ جهان نخواهد رسید. ​تو غمناک‌ترین شعرِ منی که هیچ شاعری شهامتِ سرودنش را ندارد. هر شب، نامت را در تاریک‌ترین گوشه‌ی اتاقم پنهان می‌کنم پشتِ کتاب‌ها زیرِ بالش در عمیق‌ترین هق‌هق‌های بی‌صدا تا مبادا خورشیدِ فردا سایه‌ای از تو را در چشم‌هایم پیدا کند ​تو رازِ مگوترینِ منی و من، آخرین بازمانده‌ی این رهِ نافرجام. بگذار پنجره‌ها را گل بگیرند و خیابان‌ها، ردِ پای ما را انکار کنند آنجا که تمامِ جهان دست به یکی کرده تا تو نباشی تنها یک واژه کافی‌ست تا تو را از نو بیافرینم ​تو عمیق‌ترین زخمِ شعرهای منی زخمی که هر بار می‌نویسمش دهان باز می‌کند... و این یعنی تپیدنِ یک قلبِ ممنوعه .

  • میانِ خنده و بغضم، مِهی غلیظ پدیدار است کسی که در دلِ من هست، همیشه پشتِ دیوار است ​چنان به شیشه می‌کوبد نَفَس در تنگنایِ جان که انگار آتشی سرکش درونِ سینه بیدار است ​نگاهم می‌سُرَد آرام، به رویِ نقشِ چشمانت همان چشمی که در عالم، برایِ من شاهکار است ​ولی ای ماهِ دور از دست! تماشایِ تو کافی نیست تمنایِ تو در جانم، شبیه چوبه‌یِ دار است ​عجب سنگین شده سینه، از این آوارِ دلتنگی تماشا کردنت از دور، گناهی لذت‌بار است ​نه آغوشی، نه لبخندی، نه حتی لمسِ کوتاهی سزایِ من از این هستی، فقط چشمِ شب‌بیدار است ​تو را در شعر می‌بوسم، تو را در واژه‌ها می‌بویم که سهمِ من از این دنیا، همین قابِ بر دیوار است

  • دلم یک سکانسِ ممنوع می‌خواهد از همان‌هایی که در حافظهٔ هیچ دوربینی ثبت نمی‌شود می‌خواهم چشم‌هایت، آن دو فانوسِ ناآرام، در هجومِ غبار و شب مرزِ تنهایی‌ام را فرو بریزند و لب‌هایت، تنها فاتحِ بوسه‌هایی باشند که سال‌هاست در سردخانهٔ گلویم به امانت مانده‌اند دلم پناه گرفتن زیر بویِ گرمِ پیراهنت را می‌خواهد درست وقتی که باران ردِ پایِ ما را از حافظهٔ خاک پاک می‌کند. جایی که عطرِ تنت راهِ فرار را بر تمامِ خاطره‌های دور می‌بندد می‌خواهم در آغوشت دویدن‌های اجباری‌ام را زمین بگذارم و خستگی‌هایم را مثل باران از شانه‌هایت بتکانم. بگذار میان هرم نفس‌هایمان رازی که نامش را نمی‌برند بی‌صدا قد بکشد... آنجا که ما دور از چشمِ جهان در جزیرهٔ آغوشت مرزِ پناه و اسارت را گم کنیم جایی که هیچ فانوسی راهِ رسیدن به ما را بلد نباشد و زمان، پشتِ درهای بستهٔ تن‌‌مان بی‌صدا پیر شود #اعتماد

  • کاش به اینجا نمی‌رساندیم که هم صاحب قلبم باشی و هم از چشمم افتاده باشی.

  • عهد کردی که فقط عاشق من خواهی بود عهد کردم که تو هم عهدشکن خواهی بود‌ شاید امروز نفهمی که چه کردی اما یک زمان گریه‌کنان در پی من خواهی بود اگر این مُرده به دنبال کفن گشت نخند تو شبی زنده به دنبال کفن خواهی بود! ما تو را ساده شمردیم و نمی‌دانستیم که زرنگی و حریف همه فن خواهی بود! باز شاید تو به این برکه بیایی اما باخبر باش که اینبار لجن خواهی بود گفتی آزارگرت کیست که او را بزنم؟ گر بگویم که تو هستی، تو بزن خواهی بود؟ #سجاد_نجاری

  • ‌همه چيز تويی هر آنچه كه هست؛ از عشق از عُصيان از دلتنگی‌های من برای جايی در دوردست‌ها... جمال ثریا

  • هیچ وقت عشق، محبت، رفاقت و هیچ چیز با ارزش دیگری را از کسی گدایی نکن، چون معمولاً چیز با ارزش را به گدا نمی‌دهند. #کریستین_بوبن

  • اگر کاسه‌ی خود را بیش از اندازه پر کنید، لبریز می‌شود. چاقوی خود را بیش از حد تیز کنید، کند می‌شود.در پیِ پول و راحتی باشید، دلتان هرگز آرام نمی‌گیرد.دنبال تأیید دیگران باشید، برده‌ی آن‌ها خواهید بودکار خود را انجام دهید، سپس رها کنیداین تنها راه آرامش یافتن است #لائوتسه

  • دست‌هاي خدا باش براي برآوردن روياي انسان ديگري بي تفاوت نباش اگر ديدي كسي گره‌اي دارد و تو راهش را مي داني سكوت نكن؛ دريغ نكن؛ صبح بخیر.

  • لبخندت پُلِ‌ است از بلور های شکستنی که هرگز نباید از آن عبور کرد تو زیباترین گناهِ نخستینی و من مؤمنی که میانِ رکعت‌های شکسته نامت را چون اذانِ بازگشت نجوا می‌کند بمان… حتی آن‌سوی دیوارها که من با تو به زبانِ سخن می‌گویم که فرشتگان در گوشِ گل‌های آفتاب‌پرست به وقتِ طلوع زمزمه می‌کنند #اعتماد

  • تو نخستین واژه بودی در کتابِ خاموشِ من. با خنده‌ات زبان به دنیا آمد و آسمانم دوباره نام گرفت. تو آمدی و زمان شروع شد. اکنون پس از سال‌ها که زمان میان ما قد کشیده است، گاهی بویی یا نوری مرا به همان آغاز برمی‌گرداند. جایی که همه‌چیز از تو شروع می‌شد و جهان تنها شرحِ طولانی همان لبخندِ تو بود #اعتماد

  • هر چند رسیدن به تو مقصود و مراد است گر میلِ خودت نیست به اصرار نیارزد...! مهدی ‌آسترکی

  • تو را باید با احتیاط دوست داشت مثلِ آخرین گلِ سرخ در مرزِ جنگ‌زده تو نوری هستی که از لبه‌ی صبح می‌تابد و چشمانت تنها حکومتی‌ست که آرزوی پناهنده‌شدن در آن را دارم نامت ستونی‌ست که سقفِ تنهایی‌ام را برافراشته و حضورت پنجره‌ای‌ست که خدا از آن به ویرانی‌ام سر می‌زند میانِ ما دیوارها بلندند اما من این فاصله را می‌پرستم چرا که ماه در دوری، ماه است و تو… در این نرسیدن تمامِ منی. لبخندت پلی‌ست از بلورِ شکستنی که هرگز نباید از آن عبور کرد تو زیباترین گناهِ نخستینی و من مؤمنی که میانِ رکعت‌های شکسته نامت را چون اذانِ بازگشت نجوا می‌کنم. بمان… حتی آن‌سوی دیوارها که من با تو به زبانی سخن می‌گویم که فرشتگان در گوشِ گل‌های آفتاب‌پرست به وقتِ طلوع زمزمه می‌کنند #اعتماد

  • من به روزهای روشن به معجزه عشق ایمان دارم

  • باشد ڪہ رهـا شویم از رنجی ڪہ از آن ما نیست #شاملو

  • بعداز این همه مدت و ننوشتن اصلا نمی‌دانم چی بنویسم ...

  • من هیچ‌گاه ناتوان نیستم مگر آن‌جا که دلتنگِ تو می‌شوم آنجا که زمان چون آوارِ تاریخ بر شانه‌ام می‌لغزد و فاصله حتی از مدارِ ستاره‌ها می‌گذرد دلم تنگ می‌شود برای همان چایِ ساده که میان سکوتِ ما لحظه‌ها را گرم می‌کرد. من گم نمی‌شوم مگر وقتی نامت را صدا می‌زنم، آنجا که برف‌ها راهِ بازگشت را می‌پوشانند و جهانِ بی‌تو تبدیل به جغرافیایی می‌شود که قله‌هایش فریادهای به دهان نرسیده‌اند و دره‌هایش انباشتِ خفه‌شده‌ی بغض‌ها … من نمی‌شکنم مگر وقتی باد خنده‌ات را از گلوی شاخه‌های خشکِ زمستان عبور می‌دهد و من میان آن‌همه دوری و سردی در جست‌وجوی گرمای دست‌های توام ... #اعتماد

  • کسی که بیشتر می‌فهمه، زودتر کنار گذاشته میشه در هر خانواده‌ای یک نفر هست که بار بقیه را کشیده … اما آخرش زیر فشار نگاه‌ها قرار می‌گیره نه چون کار اشتباهی کرده، بلکه چون حقیقت را دیده. گاهی آگاهی، بزرگ‌ترین بهای یک آدمه.

  • ‏من به چشم‌های بی‌قرارِ تو قول می‌دهم: ریشه‌های ما به آب شاخه‌های ما به آفتاب می‌رسد، ما دوباره سبز می‌شویم! ‎#قیصر_امین_پور

  • ‏جان چه می‌دانست از دنیا چه خواهد کشید ‎#صائب_تبریزی