- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 11
- Всего постов
- 42
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 19
- 1/48двое суток
- 21
- 1/72трое суток
- 23
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
یارب ز رهِ راست نشانی خواهم وز باده ی آب و خاک جانی خواهم از نعمت خود چو بهره مندم کردی در شکرگزاریت، زبانی خواهم خواجه عبدالله انصاری @abyatenab2
без подписи
ای سرنوشت! از تو کجا میتوان گریخت؟ من راهِ آشیان خود از یاد بردهام یکدم مرا به گوشهی راحت رها مکن با من تلاش کن که بدانم نمردهام... فریدون_مشیری @abyatenab2
شجاعت آن نبود، بیبیم بودن شجاعت، با همان بیم، قدم بودن هر که گوید ترس ندارد در دل یا دروغ گوید، یا فریفتِ سِفل ترس، همراهِ هر آغازیست، بدان همرهِ هر قدمِ نو، در جهان آنکه منتظرِ رفتنِ ترس نشست عمرِ خود را، بیعمل، از دست شست قهرمان، آن نیست کاو ترسی نداشت آن که با ترسش، به میدان گام برداشت دست لرزان، اما پیش میرود دل هراسان، اما ره میپیمود شجاعت، خواهرِ ایمانست به خویش نه غیابِ خطر، که ایستادن پیش ترس اگر آید، مهمانش بدان نه رئیسِ خانه، که تنها یک مهمان پس مترس از ترس، ای همسفر ترس، همراهِ هر مسیرِ دگر با همان لرزه، قدم اما بردار که شجاعت، نه نبودِ ترس، که کردارست — «صابر» @abyatenab2
هیچکس دو بار در یک دم نزیست هر نفس، یک بار میآید، نه بیست پس همین لحظه که در دستِ توست یگانهست و بیبدل، گنجِ توست ذهن اگر در ماضی و آینده گشت از همین امروز، دستش را بشست دیروزها رفتند و فردا نیامد اکنون، تنها حقیقت، پابرجاست ظرفشستن گر به دل باشد، عبادت نانِ ساده، سفرهای پر برکت است هرچه با حضور و آگاهی رود لحظهای کوچک، به آسایش رود فکر اگر پرسه زند در روزها دل نمییابد در اینجا، جا حضور یعنی، بودن اندر همینجا نه در آن سوها، نه در فردا پس دلت را جمعِ این دَم ساز کن هر نفس را با تمامی، ناز کن اکنون اگر آرام و پر معناست عمرِ تو، سرشار از این آواست — «صابر» @abyatenab2
چه پرمعنا سکوتی لببهلب میساخت دنیا را اگـر هــر آدمی اندازهٔ فهمش سخن میگفت... حسین زحمتکش @abyatenab2
без подписи
از نخل برهنه سایبانی نطلب از مردم این زمانه یاری نطلب عزت به قناعت است خاری به طمع با عزت خود بساز و خاری نطلب @abyatenab2
گُلم ،از خود رهیدن را بیاموز به سر منزل رسیدن را بیاموز مجالی تنگ و راهی هست در پیش به پاهایت دویدن را بیاموز🏃♂️ زمین بی عشق خاکی سرد و مرده ست به قلب خود تپیدن را بیاموز جهان جولانگهی همواره زیباست به چشمت خوب دیدن را بیاموز مجتبی کاشانی @abyatenab2
ای ماه شبی مونس خلوتگه ما باش در آینه ی اهل نظر چهره نما باش کار دل ما بین که گره در گره افتاد گیسو بگشا و بنشین، کارگشا باش ابتهاج @abyatenab2
без подписи
زیبایی، نه در کمال، که در شکست در ترکِ کاسه، رازِ زیبایی نشست آنچه بیعیب و تمام و صاف بود از حقیقتِ هستی، ناآشناف بود برگِ خشکیده، به از گلهای تر جانِ فرسوده، پر از قصه و اثر هرچه فرسودهتر، اصیلتر بُوَد داستانِ عمر، در آن، جلوهگر بُوَد کاسهای کز ترک، پر افسانه شد از هزاران چینیِ نو، فرزانه شد نقصِ او، گنجینهای از یادهاست هر رگش، از رنجِ روزیها گواست عمرِ ما هم، همچو کاسه، بیگزند نیست پر ز ترک است و کمالش، پابند نیست لیک همین ترکهاست، زیوَرِ وجود که به ما آموزد این راهِ سجود پس مترس از نقصِ خود، ای رهگذر زخمهایت، خود، حکایتهاست و اثر ناتمامی، جوهرِ زیباییست کاملِ بیعیب، بیمعناییست — «صابر» @abyatenab2
آدمی محکوم به آزادی است این قفس، خود، راهِ آبادی است هرچه هستی، خود، تو میسازی، بدان نیست دستِ سرنوشتی در میان گر سکوت اختیار کردی، آن یکی است انتخابی هست، هرچند خموش و بیصداست فرقی نَبوَد میانِ گفتن یا سکوت هر دو را، بر عهده داری، بیفوت نقشِ خود را خویشتن باید کشید پیش از آنکه از جهان، رنگی رسید نیستی محتاجِ الگو یا نشان خویشتن را میتراشی، هر زمان بارِ این آزادی، اما سنگی است هر مسیر، بارِ مسئولیتِ خویش است کس نمیآید تو را از بار، وارهاند جز خودت، کاین راه را پیمودهاند پس بترس از بیعملی، نه از خطا که خطا، جبرانپذیر است و رها بیعملی، خود، انتخابی ناتمام هست بارِ آن، به دوشت، تا قیام — «صابر» @abyatenab2
без подписи
без подписи
هیچکس در رودی یکسان، دوبار پا ننهد، اینست رازِ روزگار آب رفته، دیگر آبِ آن رود نیست خودِ او نیز، همان آدمِ آن سو نیست هرچه هست، اندر گذار و رفتن است ثابتی در کارِ این عالم، کم است ابر و باد و مه، شب و روزِ فلک جمله در تغییرِ دائم، مشترک آنکه پندارد به ثباتی رسید دیر یا زود، این خیالش میرمید دل مبند بر آنچه امروز است، یار که فرداها، رنگِ دیگر دارد کار جوی اگر بر یک مسیر آرام رفت فردا شاید سوی دیگر گام رفت تو مقاومت مکن با این جریان همرهش شو، تا نمانی در زیان هستی از تغییر، معنا میگیرد ثبات، آنجا که نباشد، میمیرد پس بپذیر این جریانِ بیکران تا شوی همراهِ رازِ این جهان **— «صابر» @abyatenab2
ثروتِ راستین، فزونی نیست او درونِ خواستنِ کمتر است، ببین هر که کم خواهد، ز غم آزاد است هرکه پرخواهد، اسیرِ بادِ شاد است آنکه دنبالِ داشتنها بود عمرِ خود صرفِ نیستنها نمود هرچه بیشتر گیرد از عالمِ فانی تشنهتر گردد، به رغمِ کامرانی قانعی، سلطانِ ملکِ خویش است بیقناعت، شاه هم درویش است کاسهای آب و نانِ ساده، بس است گر دلِ آدمی، ز طمع، بیقفس است مالِ دنیا، سایهایست بیثبات میل به آن، جز حسرت است و ممات آنکه بینیازیِ دل آموخته دفترِ آسایش را، خود، دوخته پس مجو در بیرون، آنچه در توست گنجِ راحت، در دلِ سادهروست هر که آسانگیرِ زندگی گشت یافت آنچه را که در طلبش میگشت — «صابر» @abyatenab2
بَد گَشتی از آن که با بَدان آمیزی با دیگ منشین که سیه برخیزی... فرخی_یزدی @abyatenab2