tgindex
صفحه‌ی شعرِ فارسی

صفحه‌ی شعرِ فارسی

Статистика
@adabiateaghaliatарабский

#صفحه_ی_شعر_فارسی صفحه‌ای برای ادبیات فارسی زبان

Последний пост
11 июл.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
арабский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
437
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
656
20 постов
Вовлечённость
150,1%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • *** (5) اما شعر بی‌دوست عبور می‌کند      بریده بریده از کاسپین رنگ پریده‌ام اما شعر با قید و حرف اضافه بی‌صفت ریخته می‌شود از لبه ی این خودکار! بی لاهیجان بی دیلمان بی سپیدرود وُ ساغریسازان! می‌گویم: حسین تو چه می‌کنی در تبریز  در مراغه/ در مراغه چه می‌کنی؟ وقتی که صدای تو از لاهیجان پخش می‌شود تو چه داری بگویی به شمس  وقتی که شیخ زاهد سرش را روی پاهای بیژن نجدی می‌گذارد امروز سفر کاکایی‌ها به سیبری آغاز می‌شود و تو از مجاز  برایم فضایی از آن سوی صوت و حرف وگفت ساخته‌ای تو امروز در تبریز چه میکنی وقتی که صدای ملایم قوها از استخر لاهیجان پخش نمی‌شود...؟! چه بگویم به این همه پیشواز به این همه مجاز به این ‌همه سرطانِ صفت‌های پی. در پی با ازدحام این‌ همه حرف‌های اضافه در بی قیدی قیدهای بی‌قید با این همه پیش از رسیدن اولین کبوترِ همسایه به پشت بام  پیش از تصادم قرقی‌ها با بالِ چکاوکی مانده در هوا پیش از فهم پدر از سرطان پیش از دست‌های فقیر مرگ از انحنای خودش پیش از خودم به توخواهم رسید و دست‌های مهربانت را به لب‌هایم نزدیک می‌کنم و پای شیطان‌کوه می‌میرم  *** #رضا_ترنیان بهمن 1402      #صفحه_ی_شعر_فارسی @adabiateaghaliat

  • *شعر بلندِ «استخر لاهیجان»* *رضا ترنیان* **** (1) ...اصلا با این خودکار سبز مشکی شده  حرف تازه‌ای ندارم جز آنکه آی آدم‌ها!  من قایقم شکسته! با این قایق‌های پدالی به کاکایی‌ها نمی‌رسم  به خنیا نمی‌رسم  به کتانی چینی نمی‌رسم  به دُور استخر نمی‌رسم  من نرسیده به نمی‌رسم ایستاده به آسمان ابری لاهیجان نگاه می‌کنم مشتی روایت از بیژن نجدی برمی‌دارم  و دُورِ حیات یحیی قوهای ملایم و قایق پدالی هی دُورِ خودم/ دُورِ خودم/ دُور خودم... من در کنار استخر لاهیجان و طعم کوکی و کلوچه ی محلی  به آب نمی‌رسم  من کنار چای تازه دم کرده ی باغ‌های حراج  کنار ذهنِ آزادْدارهای مساجد  کنار هجومِ بلندگوهای بی‌پدر  کنار روضه جرات نوشتن با خودکار سبز که بعدا سیاه خواهد شد  کنار جملات طولانی اصلا دوباره بیا    ایزابل ایزابل ایزابل ایزابل      لیلا لیلا لیلا یحیی یحیی  یحیی ایزابل  لیلا  یحیی  الهام رضا ایزابل ... وای چقدر مست کرده‌ام با این چای رضا چقدر لاهیجان در این هوا می‌چسبد  با اسامی که ریخته می‌شود از این خودکارِ سبزم برسطح استخر و انبوه درختان شیطان‌کوه سرخ می‌شوند/ سیاه می‌شوند از آن بالا به قایق‌های پدالی می‌نگرم از آن بالای بالایِ سبز که کوچک وکوچکترند در مردمانی که حالا در نقطه‌ای سیاه     با آدم‌هایی که نیاز به سرودنشان نیست با آدم‌هایی که ... با این‌همه انبوهِ اندوه چگونه دوست بیاید به این سمت شعر/ به سمت این شعر وقتی که م. موئد از پدر می‌گوید: از ستون چرک گرفته و رنگ نشده ی دیواری با دست‌های پُر از قنوت بر چه تکیه داده پدر من اما از پای پوک شده و شکسته ی پدر چه بگویم  وقتی که از لذت فانوس و قمار و صدای عهدیه می‌گفت! صدای ممتد سگ‌ها/ در امتداد شب  مرا به ادامه نمی‌رساند به کاکایی ها نمی رساند *** (2) اما از زندگی با اين همه تا و حروف اضافه نمی‌گذرم  تا تماس  تا پیام ناهنجار شکستِ صوت  تا شکستِ امواج پراکنده در سینه  تا سیاه/ تا سرفه  و این همه "تا"ی آویزان بر بالشم  بر این همه ترکیبات اضافی اندوه تا شکست رنگ/موج تا صدای کاکایی‌های استخر لاهیجان تا اعصاب بی‌نهایت زخم  بر گِل  بر دل  بر آدمیِ در راه مانده ی همیشه  بر هذیان خدا  در هذیان ابلیس بر سوراخ‌های آئورت  تا بطن تا عشق  تا دست‌های کوزه‌گری منتظر  در شِکوه و شُکوه جوانی الهام از پایداری حروف  از صبح/ از دلِ گل/ از پدر/ ازسرباز/ از کلاغ  دل آدم که بشکند آدم که بشکند  گلِ آدم که بشکند  گلِ دل که بشکند   با دامنه ی بی‌نهایت گ د ل م آ ما را  راهی بیامیز  با ما راهی بیامیز  ما را در شکست حروف  الهام از سوراخ دل می‌گوید: صبح بخیر! نمی خوای بری سرِ کار؟! *** (3) و تو همچنان مسحور آدم‌های دور استخر مسحور مست‌شدگی چای با طعم کوکی می‌نشینی و می‌گویی: تو را از سبزی جاده‌های دیلمان پس گرفتن  ابریشمی که پهن شده باشی برسفیدی کاغذ تو در چه رنگی  و استعاره ی من از جنس کدام سرزمین گفتم: دستانش  لبانم را بازی می‌داد در چمنزاری که آبی بود  دنبال بهار می‌گردم            گله‌های اسب       دیلمان را به خانه آورده‌اند و تو می‌گویی:...  می‌گویم: به پستان‌هایت قسم  که جهان را آبیاری می‌کنی و                        ماهیان را مادری خنده می‌زنی و لب می‌بخشی  به کودکی که در مرد بزرگ می‌شود  از مرد برمی‌خیزد/ به مرد برمی‌گردد می‌گویی: ...  می‌گویم به لبی که پخش می‌کنی و از لبی که می‌بخشی  بر تنی که به دست می‌دهی  هیاهویی که بر پیشانی می‌نشانی عرق را  و صدایی که آرام می‌نشانی‌اش  آرام  می‌ریزی‌اش آرام       ماهیان را مادری بر آسمانی که بر آن چکیده‌ای/ تشنه‌ای  می‌گویی:... می‌گویم: پر از آبراه‌ها و کانال‌های واژگانم در زایمان شعر... *** (4) شعر اما  سر زده و سر بریده سر می‌رسد از رودها و کانال‌های شعر حسین طوافی پیشوندی از شعر با طعم چای و کوکیِ لاهیجان با طعم ابریشم و آتش مهرانفر اسماعیل است با لهجه ی بلوکباشی با جادوی جنگل و جاده‌هایی پُر از اسب‌های وحشی پرنده‌ای ‌از دیلمان را به چنارهای خونبارِ سیاهکل هدیه می‌دهد ترنیان صادره از سپیدرود با لوتکایی تکیده بر رضا در اندوه ماهیان خفته بر شن‌های ساحل و رضازاده اما مهربان نشسته در ساغریسازان به بیژن‌‌های شعرش منیژه تعارف می‌کند! چقدر شاعر دُورِ واژه‌هایِ در اندوه می‌رقصند  چقدر لاهیجان چقدر دیلمان چقدر سپیدرود با بریده‌ای از واژگانی بی‌سرنوشت بی‌سرگذشت و بی‌باران دور از دست‌های سید محمد علوی راد   بی‌گرگان بی آبشارهای کتول بی جنگل هیرکانی در باران...! 👇👇👇

  • تعجیل خروج علی باباچاهی علی باباچاهی هم درگذشت ( جراید تهران ) او برای من از بس که خودش را و از ساختمانی بلند/ تا سطح زمین خفه می‌کرد از بس که خودش را - من چه کنم؟ تو خودت میل جدایی داشتی! اهل نمی‌دانم کجاها بود و خیلی اصیل و سربه‌هوا هم و مرا هم که تا آن سر خوابی که برایش دیده بودم دوست داشت پشه‌کوره‌ی فرضاً روی روسری‌اَم را با سنگ صدمنی بکشد و بعد از این‌که به گلدسته‌ی مسجد و نگاه اگر به شاخه‌گلی می‌کنم از طرف تو بوی تیمارستان می‌دهد. -علی! من یه الف‌بچه بودم که برادرانم صندوقچه‌ای ساختند و مرا در آب انداختند و تو از زور خنده/ بعداً که غصه خوردی اول‌تر از همه مردی - بسم الله الرحمن الرحیم مرحوم مغفور فعلا در گور / سعید فقید علی باباچاهی نه از نخل کسی دانه‌ی خرمایی/ گاهی و خدا را که در چشم‌های تو که می‌دید خفه می‌کرد خودش را هم اهل فسق و فجور/ چه جور هم / وَ نبود مرا به خانه ببر / و دیگر هیچ کلمات مطلقه؟ / نامحرم‌اَند از صیغه‌ی ماضی/ راضی که نه با مضارع و مستقبل البته فقط / وَ دیگر هیچ قانع / وَ قاطع ته کفشش قطعاً / از خط‌کشی‌های خیابانی ( گلایه از تو ندارم که از خدای تو) / وَ از کوچه‌های تو دارم البته می‌گذرم / زنگِ آخرِ سمتِ راست عقل/ فقط اهل عقل بود تا به شما / به تو برسد یک‌سره تا آن سرِ دیگر خودش فرفره‌ی کاغذی آن‌قدر دورِ دور خودش می‌چرخد چرخان‌چرخان همی‌رود تا لب گور وقار؟ قطار قطار موهایش را حتا رنگ نمی‌کرد/ به‌جز در آسیاب و از باغ تو یک میوه نمی‌چید/ بجز در خواب فیلسوفی تمام‌عیار فیلِ فیل موی هیچ خرسی را برای زوجه یا محبوبه‌ی محبوبش به غنیمت و نمی‌کند سر هیچ خروس بی‌محلی را هرچه بگویم کم است باز این چه ماتم است. و من این طوری هم با بازماندگانم / بازی می‌کنم و اول‌تر از همه با تو که بازی ِ در زیر این ملافه‌ی خیلی سفید چشم و گوش تو را / به روی من البته خیلی باز می‌کند و تو یه الف‌بچه‌ای هنوز مگه نه؟ / یه الف‌بچه - خب که چه؟ #علی_باباچاهی @adabaiteaghaliat

  • 17 июн.15062из eslmehranfar

    ✅️ در مواجهه با #رستم_اله_مرادی اگر زبان به زعم هایدگر خانه‌ی هستی ست پس می‌توان حکم داد که شاعران ملازمان هستی‌اند . و این کوچک‌ترین عنوانی‌ست که می‌شود به شاعران بخشید . می‌گویم شاعران ، چرا که می‌دانم زبان را از درگاه علمی و کاربریِ زبان‌شناسانه‌اش نمی‌نگرند بلکه دائماً در مطایبه با آن‌اند و در مکاشفه با ضمایر دیگر . رشته‌ی این نوشتار ، سری در رشت دارد و سری در مسجدسلیمان . مضمون‌اش مواجهه است با شعر . مدتی‌ست که نقل قولی از هوشنگ گلشیری مرا دلگرم می‌دارد و در ذهنم وول می‌خورد مدام . می‌گویند برای هر شاعری پرونده ای درست کرده بود و رفتار شاعر را با شعر تحت نظر داشت و این کردارش ، برای یکی از اطرافیان محل پرسش بود . هوشنگ گلشیری در پاسخ به این پرسش که شما نویسنده‌اید و چرا شاعران را اینگونه دقیق بررسی می‌کنید ، می‌گوید که ممکن است که هر شاعری روزی نویسنده شود اما محال است که هر نویسنده ای بتواند شاعر شود . او در واقع شاعران را منسوب به آن غریزه‌ی درونی می‌دانست که در نویسندگان به ندرت از آن سراغ داریم . خوی وحشی و ناآرام شاعران که در مواجهه با هستی ، غریزی‌تر از آن است که بتوان داده‌هایشان را روی کاغذ به دانسته‌هایشان مرتبط دانست . طبق این مقدمه باید گفت که شاعران غریزه‌ای دارای بدن‌اند . شاعران غریزه‌اند . چرا که ابتدا غریزه‌‌‌ی آنان حکم می‌کند و پس از آن اندام . حتی در مشاهده هم ابتدا چشم‌شان نیست که می بیند . آنها ابتدا روی دیگر اشیاء را و سپس نام و آنچه بر نام اشیاء رفته را تحلیل می‌کنند و همزمان با این پروسه ، چشم‌‌شان در حال ارزیابی‌ست . نه چون عضوی‌ست برای دیدن ، بلکه جون دروازه‌‌‌ای‌ست برای تحلیل و وارسی . غریزه‌ و زیست . دو کلمه که در تعریف شاعران می‌آید و در میان‌شان ، شاعر را از دیگران جدا می‌کند . از رشت تا مسجد سلیمان مسافتی طولانی‌ست و تنها به این دلیل نمی‌توانم آغازی بگذارم برای طرح مواجهه‌ام با شاعری به نام رستم‌ اله‌مرادی که اول بار او را در صفحه‌ی اینستاگرامی دوست شاعرم بهنود بهادری دیدم که در پارکی در اهواز ، همراه هرمز علیپور و منصور خورشیدی قدم می‌زند و شعری می‌خواند و تنی تکیده و لاغر دارد که گویا مدتی پس از آن فرمان می‌یابد که خاک را بگذارد و وا رهد . در آن سبزی و در حال مراوده با دوستان خویش این شعر را برای آن دو شاعر می‌خواند : دانستم این نسترن دیوانه ترین رنگ از سپیدی هاست خطا نمی کند چشمم تا ظهر این ایوان خاک خواهد شد این گونه که بازو به بازوی من است -باد ! از چهره ام دسته ای از سپیدی ها بچین می بینی ؟! دارم کور می شوم از رایحه جوانی ات را ببخشا -بر جوانی ام چه دارد این شعر که با شنیدنش به وجد می‌آیم و می‌خواهم بلند بلند بخوانم‌اش ؟ بسیار غایت انگارانه است که بگویم شعری به این اندازه مرا به مرزهای لذت و ادراک نزدیک نکرده است . در مواجهه‌ی شخصی‌ام با هر شعری ابتدا سنجه‌ی ایجاز را به دست می‌گیرم و خست شاعر را در به کار بردن واژه می سنجم . اگر شاعری را ببینم که بسیار موجز گویی می‌کند و دست به حذف هر واک و واج می‌زند از خواندنش سر باز می‌زنم اما مسجد سلیمانی ها به همان اندازه که موجز می‌نویسند ، دلبری می‌کنند با ایجاز . از واژه‌ی ابتدایی این شعر همین حذف با پیشوند می آغاز می شود و شاعر می نویسد دانستم . و طنین شنیداری واژه را با نزدیک نمودن به گفتار عامیانه ، وجهی التقاطی می بخشد و جذابیت بصری و شنیداری ‌اش را دوچندان می‌کند . در هر سطری گویا تصویر از مجرای تخیل و رازوارگی عبور کرده و به اکنون رسیده است ‌. یک رستم اله مرادیِ نوجوان را که عاشق بوده انگار و بر ایوان خانه‌ی پدری‌اش ، رویای آینده‌شدن و آینده بودن را شخم می زند با هم . فراروی از اکنون و نشستن در رویای نیمه‌کاره‌ی جوانی که روی ایوانی خاک شده ، منتظر نشسته تا خیر مطلق ، دستانش را بفشارد . یک گفتگوی مدام میان امید و ناامیدی . هر سطری به سطر دیگر کنایه می‌زند انگار . سطری سیاه و سطری سپید ، عمیقاً سپید . چگونه می‌شود سپید را سپید تر نشان داد اینگونه ؟ این خاصیت مسجد سلیمانی‌هاست که تشبیه و استعاره را به ترجمه‌ی خویش و فهم خویش در می‌آورند و کیفیتی مطلوب ارائه می‌کنند . یا در سطری دیگر که شاعر دارد از رایحه کور می شود و باز هم صحنه‌سازیِ ایده‌آلِ منتهای استشمام است . برای شاعری که در هر سطری می‌خواهد نسبتی با کیفیت مطلوب و ایده‌آلِ شعر ایجاد کند و اینچنین خواننده را مجذوب سطرزنی‌هاش می‌کند ، نوشتنِ این شعر چه شور انگیز و هیجان آفرین بوده . حتی قرائت این شعر برای هم‌نسلانش وقتی در آن بوستان قدم می زدند ، برقی به چشمان شاعر انداخته که نشان می‌دهد هنوز کیفش از نوشتن این شعر کوک است . شعری که هر بار می‌خوانمش از نو به شعر اعتماد می‌کنم و می‌خواهم سر به سرش بگذارم و کور شوم از رایحه . #اسماعیل_مهرانفر @eslmehranfar

  • گفتگوی کامل با سلمی الهی فرزند #بیژن_الهی #صفحه_ی_شعر_فارسی @adabaiteaghaliat

  • متشكرم كه هوا باراني ست حالا كه مي تواني از اين سر دنيا / به هر كجا از قول من به هر كسي كه پشت پنجره اي ايستاده / بگو دوستش بدار و از طرف من ببوس / هر چه آدم و ابليس ابري و باراني را بگو كه آدم باران نديده اي را ببوس و بگو كه ديده اي / آدم باران نديده اي را در باران ....... #علی_باباچاهی بدرود آقای باباچاهی عزیز #صفحه_ی_شعر_فارسی @adabiateaghalliat

  • ‏ «عمو سیبیلو» فیلم کوتاه نویسنده و کارگردان: بهرام بیضایی اولین فیلم بیضایی! محصول کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان/ ۱۳۴۹ بر اساس داستان کوتاهی از فریدون هدایت‌پور به بهانه‌ی درگذشت #بهرام_بیضایی @adabiateaghaliat #صفحه_ی_شعر_فارسی

  • . ✅ منظومه‌ی "برخاستن از کلاهِ شُعبده" 🔺️ بخش اول . . . خبرها، تمام خبرها مادران، تمام مادرانِ این چند سال این بود چیزی که قرارش، مقرر نبود این بود بزرگراهی که از میان خانه‌های‌مان گذشت این بود عاقبت و عقوبت پس نبوغ دیوانه‌وارتان کجاست شعبده‌بازان قرن برای غیب کردنِ قبرهای جوان؟! _ به ما گفته بودند سرزمینی اینجاست. _ به ما گفته بودند کتاب تازه‌ای نوشته‌اند. _ به ما گفته بودند این است باغ عدن! تو اما چشم‌هایت را می‌بندی که به خاطر نیاوری چشم‌هایت را می‌بندی که چشم‌هایت را به خاطر نیاوری حتا به خاطر نیاوری کجا باید باز کنی چشم‌هایت را رویاهایت احضار شود اما رویاهای روشن رویاهای تاریک کابوس‌هایی که بدل به نور می‌شوند، می‌جهند، چشمک می‌زنند، محو می‌شوند و بعد بی‌وقفه می‌تابند بر پیاده‌روها و تمام طول مسیر را روشن می‌کنند و می‌اُفتند بر تیتر روزنامه‌ها: خبرها، تمام خبرها مادران، تمام مادران این است شعبده‌ی بی‌شعبده‌گان این است جنبشِ گوش‌های سنگین سر برگرداندن سوی صداهای واپسین سراسیمه شدن در صداهای همچون زوزه سرسپردگی به عوعوی سگان صبحگاه و گوش سپردن به صداهای موعود صداهایی برآمده از پستوها، کارخانه‌ها، بانک‌ها، درونِ کانیتنرهای زنگ‌زده، زیر پل، بر صفحه‌های موبایل، آن سوی خط، این سوی خط، در تودرتوی اکسپلورهای ناتمام، آن سوی سینه‌ها، وَ این سوی سینه‌ها: _ اینجاست سرزمینی که عاشقش بودیم. _ این است کتابی که ممنوعش کرده‌اند. _ به ما گفته بودند این است باغ عدن! پس آن‌ها به سوی ما روانه شدند زنان را می‌گویم مردان را می‌گویم یادداشت‌های شبانه و سیاهی دندان‌های عقل لرزش شانه‌ها و چانه‌ها و لثه‌های خالی را می‌گویم کلاه‌های خالی از خرگوش‌ و پرندگانی که فضله‌های خود را بارانده‌اند بر بزرگراه‌های متروک می‌شنوی؟ صدای موتور برق می‌آید کوبیدنِ درب‌های آلومینیوم با سطرهای یادگار هق‌هقِ عاشقان در توالت‌های بینِ راه و و فریادِ پسربچه‌ای در میان‌سالگی که می‌گوید "شاید باید جایی نبوغ را همچون دندانی در آورد و گرفت رو به خانواده و دوستان و گفت با دقت نگاه کنید، پوسیده است." بنگر به قهقهه‌ها به صدای لوسِ قهقهه از حفره‌های لثه و در چشم‌بندی رویاها در بزرگراه‌های متروک به‌خاطر نیاور باید کجا باز کنی چشم‌هایت را _ این است سرزمینی که دیوانه‌مان می‌کند با زنانی زیباتر از همیشه. _ این است کتابی که برای تو نوشته‌ایم که خواندن نمی‌توانی. _ به ما گفته بودند این است باغ عدن! . . . #مازیار_عارفانی . . . @Maziararefani . https://t.me/adabiateaghaliat #صفحه_ی_شعر_فارسی

  • صفحه‌ی شعر فارسی را در اینستاگرام دنبال کنید ! 👆👆👆

  • https://www.instagram.com/p/DGyT5-eN8PO/?igsh=Zm10bG4wdGIyamht

  • در حاشیه‌ی شعری از #فروغ_فرخزاد #علی_سطوتی_قلعه @adabiateaghaliat #صفحه_ی_شعر_فارسی

  • 20 янв. 2024 г.1 12035из cherouu

    انتظار ما به پایان رسید. کتابی که ۵ سال در شُرف انتشار است، و هربار زخمی بر پیکره‌اش وارد شد، #آنتولوژی شعر سایت چرو با نام "از جراحتِ جنون و حنجره" از امشب کاملا رایگان دراختیار شماست . اما در مورد کتاب : ما تصمیم گرفتیم خروجی این سال‌های سایت چرو، یعنی حدود ۷ سال را به صورت مکتوب پیش روی شما بگذاریم. با عنوانِ "گزیده شعر چرو"، #چرو یک سایت ادبی‌ست، یک مجله مستقل ادبی که به شعر آزاد امروز می‌پردازد. ما ۶۰ شاعر را انتخاب و از هرکدام چند شعر را منتشر کردیم. و #عادل_اعظمی نیز یادداشتی با عنوان "گزارشی از شعرِ یک نسل" با نگاهی به فعالیت‌های مجله چرو و نگاهی ریزتر به شعرهای منتخب، کار را تکمیل کرده است. طراحی جلد را #خلیل_کریمی انجام داده است. این کتاب را ما سال ۹۸ از طریق نشر نصیرا به ارشاد سپردیم و از ۶۰۰ صفحه ۵۰۰ صفحه اصلاحیه خورد، مجددا دگر بار از طریق نشر شب چله به آنان سپردیم و این بار لغو مجوز کلی شد و خط قرمزی کشیدند روی کتاب و چه بهتر. ناملایمت‌های دیگری نیز روی داد و باری به هر جهت تصمیم بر آن گشت که امروز این کتاب در خدمت شما همراهان چرو قرار گیرد. این کتاب دو جلد دیگر نیز خواهد داشت. فایل پی‌دی‌اف کتاب در سایت چرو قرار داده شده و لینک سریعش در کانال و استوری اینستاگرام منتشر خواهد شد. خوانندگان عزیز، ما شاید تلاشِ بسنده نکردیم صدای شما و دورانی باشیم که زیستِ جهان ما و شما را تشکیل می‌دهد، ما ممکن است نتوانسته باشیم متنی و اثری در خورِ آلام و دغدغه‌های این دوران خلق کنیم و شاید ما نتواسته باشیم پاسخی به آن همه فقدانی باشیم که در این ایام و در چند دهه اخیر بر ما حادث بوده است، اما ما تلاش کردیم دستِ‌کم با یأس و مرگ برخوردی استعاری داشته باشیم و برای آزادی و عشق دست به رویاپردازی بزنیم. در نهایتِ احترام #رسول_رضایی #محبوبه_ابراهیمی شاعرانی که در این کتاب ما را همراهی کردند به شرح ذیل می‌باشد.(نام‌ها براساس حروف الفبا مرتب شده‌اند.) #محبوبه_ابراهیمی #سعید_احمدپور #پگاه_احمدی #حسین_اشراق #محمد_آشور #عادل_اعظمی #علیرضا_الیاسی #پریسا_امامی #نازنین_آیگانی #صوفیا_آهنکوب #زلما_بهادر #بهنود_بهادری #سهند_پاک‌_بین #عاطفه_پژمان #افسانه_پورقلی #رویا_تفتی #سمیه_جلالی #آتفه_چهارمحالیان #محمدعلی_حسنلو #زبیده_حسینی #شوکا_حسینی #زهرا_حیدری #رضا_خان_‌بهادر #لیلا_درخش #نرگس_دوست #بهروز_دولت‌_آبادی #رسول_رضایی #نغمه_ساروی #سامان_سایبانی #وحیدرضا_سیاوشان #حسین_شکربیگی #طیبه_شنبه‌زاده #شاهین_شیرزادی #مازیار_عارفانی #حسین_عباسیان #حسین_عبدالوند #قاسم_عبدالهی #نسیم_عسکری #عطیه_عطارزاده #آیدا_عمیدی #آیلین_فتاحی #علی_فتحی_‌مقدم #آزاده_فراهانی #نگین_فرهود #مهدی_قلایی #فرزانه_قوامی #علی_کاکاوند #افروز_کاظم‌_زاده #میلاد_کامیابیان #سعیده_کشاورزی #محمد_کرمانشاهی #الهام_گردی #سعدی_گلبیانی #امین_مرادی #مجتبی_مظفری_‌راد #حسین_معاصر #اسماعیل_مهرانفر #مجیب_مهرداد #آرمان_میرزانژاد #وحید_نجفی جمله‌ی الکترونیکی تخصصی شعر چرو 🔴لینک دانلود🔴 http://cherouu.ir/از-جراحت-جنون-و-حنجره-رسول-رضایی،-محبوب/

  • 20 янв. 2024 г.7741из cherouu

    без подписи

  • 17 дек. 2023 г.96013из noisepoem

    فیلم شعرخوانی #رضا_براهنی و خواندن شعر طولانی و به زعم من همیشه ناتمامِ #اسماعیل را در کانال #تحشیه دیدم و با اینکه سطر به سطر، کلمه به کلمه و حرف به حرف این شعر را بارها بر جسم و ذهن و روح خود تراشیده‌ام امروز باز نیز تراشیدم و گریستم. به راستی چه شعری می‌تواند پا به پای این شعر، ایران و انسانهای ایرانیٍ امیدوارِ دهه‌ی پنجاه و همچنین ایران و انسانهای ایرانیٍ مغموم و سرشکسته ی دهه‌ی شصت و هفتاد را به مثابه مغاکی وسیع و تاریک به تصویر بکشد؟ چه شعری را می‌شناسید؟ اسماعیل براهنی به تمامی معنا، تجربه‌ای اصیل و دست نخورده از دوزخ است. جایی که متن و شاعر نه نای نوشتن و بلاغت دارد و نه نای و دغدغه‌ی استعاره پردازی و زیبایی، و از قضا همین تجربه‌ی مستقیم، بی عار، لخت و آبجکتیو که مدام میل به گریز از همه چیز و علی‌الخصوص از خود دارد، با تمام تناقض‌هایش، بدل به کلیتی تمثیلی، استعاری و نمادین می‌شود، کلیتی به نام شعر «اسماعیل» که همزمان و مداوم می‌سازد و می‌گریزد، می‌سازد و ویران می‌کند، تا آنجا که خود شاعر نیز نمی‌داند شعر، کجا شروع می‌شود و کجا تمام خواهد شد. این شعر ناتمام، این شعر تاریخی بی تاریخ، برای او و برای همه‌ی مخاطبان و آدمهایی که به قول شاعر تجربه‌ای از دوزخ دارند هنوز هم، هنوز هم و هنوز هم ادامه دارد. #آرش_اله‌وردی ۲۶ آذر ۱۴۰۲ عضویت در کانال👈 @noisepoem

  • 17 дек. 2023 г.735210из tahshie

    #کتاب @tahshie

  • 17 дек. 2023 г.731313из tahshie

    @tahshie

  • بهرام اردبیلی در پرسش های من درویش بود ، نمی خواست حرف بزند . مجبورش می کردم . اما درویش که مجبور نمی شود ؟ رحم می کرد ! کتاب #بهرام_اردبیلی #داریوش_کیارس @adabiateaghaliat #صفحه_ی_شعر_فارسی

  • 17 дек. 2023 г.69724из eslmehranfar

    #محمدعلی_سپانلو #قایق_سواری_در_تهران صدا: #اسماعیل_مهرانفر @esmaeilmehranfar

  • به قلم #آیلین_فتاحی درباره‌ی #غیبت_ساحتی غیاب تاریخ است، بیان آشکارتر این‌که غیاب یکی از مهم‌ترین روایات تاریک ِتاریخ است از زبان افراد یا نمادهایی که در حادثه به‌حاشیه رانده شده‌اند؛ و ناشنیده و ناگفته مانده‌اند. به‌قول تولستوی: «تاریخ‌نگاران شبیه افراد ناشنوا هستند، {چرا که} مدام به پرسش‌هایی پاسخ می‌گویند که هیچ‌کس از آن‌ها نپرسیده است.» پرسش‌هایی که همیشه غایب بوده‌اند، پاسخ‌هایی به یک غیاب، غیابی در قامت زمان و مکان، غیبتی در ساعت و ساحت... در همین‌جا... در اصفهان، از صفویه تاکنون. اتفاقا تمام تلاش این مجموعه هم بر همین اصل بنا شده. مقابله‌ با روایت اصلی تاریخی که فاتحانش به‌ضرب‌وزور تلاش کرده‌اند ثبتش کنند و کوشش کرده‌اند عناصری انسانی و بناهایی نمادین را از دیده پنهان کنند و نادیده بگیرند. ثبت تاریخ، توسط تمام فاتحان جهان، اتفاقا خلق مضاعف غیاب است. هر ثبتی، خلق غیبتی است؛ حذف عناصری است انسانی و شهری که نباید دیده شوند. و این مجموعه روایت همین عناصر است که در طول تاریخ به‌گونه‌های مختلفی غایب مانده‌اند. مطرودانی در هیبت عناصری انسانی و شهریِ اصفهان در طول تاریخ، که حالا قصه‌ی چیستی و چگونگی غیاب خود را در ساحت و زمانِ سپری شده بازگو می‌کنند. غیبت ساعتی یا ساحتی حاصل سالها پرسه‌زنی من در شهر زادگاهم اصفهان است که خود به‌طور شخصی تجربه کرده‌ام و حالا با شیوه‌ای در قامت شعر از حضور تمامی این غیاب‌ها و عناصری که فاتحان سعی بر حذفش داشته‌اند؛ ثبت کرده‌ام. به قول بنیامین هر خیابان شیبی است که فرد را اگر نه به‌سوی اصل و سرچشمه {پرسه‌زنی در اصفهان}، دست‌کم به گذشته‌ای می‌کشاند که می‌تواند چنان سِحرانگیز باشد که گذشته‌ی او، گذشته‌ی شخصی او نباشد. {و این تاریخ است} #غیبت_ساحتی #مجموعه_شعر #آیلین_فتاحی #صفحه_ی_شعر_فارسی @adabiateaghaliat

  • #غیبت_ساحتی #مجموعه_شعر #آیلین_فتاحی #صفحه_ی_شعر_فارسی @adabiateaghaliat