tgindex
ادیب برومند | Adib Boroumand

ادیب برومند | Adib Boroumand

Статистика
@adibboroumandперсидский

در يادبود شاعر ملى ايران شادروان اديب برومند www.adibboroumand.com

Последний пост
12 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
326
+1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
391
19 постов
Вовлечённость
119,9%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 20
Упоминаний
3
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
43
1/48двое суток
49
1/72трое суток
53

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 12 авг.494из esfahanica

    📚 ادیب برومند، عبدالعلی، شاعر،نویسنده، اهل هنر، وکیل، و سیاست‌مدار (1303-1395ش). ادیب برومند در 21 خرداد 1303 در روستای گز، اکنون شهر گزِ بُرخوار*، به دنیا آمد. او شهریور1321 برای ادامۀ تحصیل به تهران رفت و در1324ش، از دانشکدۀ حقوق دانشگاه تهران، گواهی‌نامۀ کارشناسی رشتۀ حقوق قضایی گرفت.و طی دورۀ دانشجویی، در کلاس درس استادانی، مانند کریم سنجابی، علی شایگان، ابراهیم پورداود، محمود شهابی و جلال‌الدین همایی*، شرکت کرد. در این دوران، زبان عربی و فرانسه را نیز فرا‌‌گرفت و در زمینۀ فنون ادبی به مطالعه و پژوهش پرداخت. در 1327ش، ادیب برومند از کانون وکلای دادگستری تهران تقاضای صدور پروانۀ وکالت کرد و پس از یک سال پروانۀ پایۀ یک دادگستری را گرفت. تخلص شعری برومند «ادیب» بود و از این رو با نام خانوادگی‌اش پیوند یافت و به ادیب برومند مشهور شد. ادامه مقاله:👇🏻 ادیب برومند، عبدالعلی - دانشنامه اصفهان - اصفهانیکا 📝 نویسنده: پوراندخت برومند #ادیب_برومند #دانشنامه_اصفهان #اصفهانیکا ‏🌐 https://isfahanica.org ‏🆔️ @isfahanica

  • 7 авг.8331из MousighiGolha

    без подписи

  • 6 авг.8355из adibboroumand

    «به مناسبت ۱۴ امرداد روز تاریخی مشروطیت» درود ما به شهیدانِ راهِ مشروطه سلامِ ما به سرانِ سپاهِ مشروطه خجسته جنبشِ پویندگانِ آزادی اثرگذار نشد جز به راهِ مشروطه ترقّیات وطن در حجابِ غیبت بود گشود چهره به رویِ پگاهِ مشروطه مصون نبود حقوقِ بشر زِ آفتِ جور چو بود محبسِ شه جایگاهِ مشروطه کشید دستِ جزا شاهِ خودستای به زیر نشاند بر زبرِ تخت، شاهِ مشروطه فشارِ ظلم اگرچند جان و تن فرسود هزار شکر که شد عذرخواهِ مشروطه نبود راهِ رهایی زِ دیوِ استبداد اگر نبود بهین جان‌پناهِ مشروطه بگوی با شبِ دیجورِ جور، شرمت باد که سر زد از افقِ ناز، ماهِ مشروطه نهان نماند هزاران وسیله‌ی توفیق برای مملکت از دیدگاه مشروطه به خشکسالِ حیا آبِ آبروی وطن برآمد از رهِ نهضت زِ چاهِ مشروطه زِ کاروانِ تمدّن محیط، واپس بود اگر نبود عیان فرّ و جاهِ مشروطه حکومت ار بزند پشتِ پا به آزادی در این میانه چه باشد گناهِ مشروطه اگر حکومت مشروطه مستقر بودی نبود رنج و تعب، در رفاهِ مشروطه به جای رشد علف‌هرزه‌های استبداد در آن چمن که بروید گیاهِ مشروطه گرفت دامنِ شه را و کوفتش به زمین زِ سینه چون که برون آمد آهِ مشروطه نکاست چون بسزا اختیار شاهان را رواست شِکوِه از این اشتباهِ مشروطه «ادیب» خاطرش آزُرد بهر آزادی چو دید حالت زار و تباه مشروطه ادیب برومند @AdibBoroumand https://www.adibboroumand.com/روز-تاریخی-مشروطیت/

  • 6 авг.8032из adibboroumand

    «جشن مشروطیت» گرچه هر روز و شبی را به جهان منزلت است قدرِ اوقات ولیکن، نه به یک قاعدت است هرشبی صاحبِ قدر است ولیکن شبِ قدر درخورِ منقبتی ویژه زِ بس منزلت است قدرِ ایّام از آن روست که در دوره‌ی عمر حاصل از گردش ایّام، بسی تجربت است ای بسا تجربه کز آمدن و رفتنِ روز رهنمای بشر، اندر طلبِ معرفت است ای بسا مشعلِ توفیق، کزین تجربه‌ها هادی مردمِ دانا، به رهِ مصلحت است روزِ نهضت که بود منشأ تجدیدِ حیات بهرِ اقوام و ملل، مایه‌ی بس میمنت است روزِ تاریخ که هست آیتِ حِدثانِ زمان بس درخشان به تواریخِ پر از حادثت است روزِ خدمت که بود درخور تقدیرِ نفوس مبدأ سیرِ جماعت به رهِ مقدرت است فی‌المثل چاردهم روز، به ماهِ مرداد هست از آن‌جمله‌ی ایّام که ذی‌مرتبت است در چنین روز، کز اعیادِ بزرگِ ملی ست ملّتِ زنده‌ی ما مستحقِ تهنیت است در چنین روز، به‌رغم سُنَنِ استبداد زنده آیینِ مساوات، به هر ناحیت است در چنین روز، به همپشتیِ احرارِ وطن خوش برافراشته هر سو عَلَمِ حرّیت است در چنین روزِ مبارک قدمِ فرّخ‌پی ظلم و بیدادگری پی‌سپرِ معدلت است در چنین روز شد از جنبشِ مشروطه پدید فرّ آزادیِ ملت که بهین موهبت است ملت آن روز به شاهنشهِ جبّار بگفت: جبرِ تاریخ، زوالِ شهِ جابرصفت است ملت آن روز به سلطانِ زمان داد نشان که جدا حقّ‌ِ حکومت زِ حقّ‌ِ سلطنت است سلطنت حقّ‌ِ سلاطین بود و موهبتی‌ست همچنان حقّ حکومت که حقّ جمعیت است! حاکمیت که بود حقّ جماعات و ملل خاصِ ملّت بود و غصبِ وِرا ملعنت است! قدرتِ حاکمه گر جمع شود در کفِ فرد حاصلش بهرِ جماعت چه به جز مسکنت است؟ آفرین و زه و احسنت بر «آزادی» باد که بهین زیورِ قاموس و گرامی لغت است! غرض از نهضتِ مشروطه به دورانِ اخیر جلبِ آزادی و دفعِ اثر از مظلمت است ورنه گر نیست زِ مشروطه به جز هیأت و نام این نه مشروطه که خودکامگی و مفسدت است این نه مشروطه که مشروع کند استبداد این نه مشروطه که مخروبه ازو مملکت است نصّ‌ِ قانونِ اساسی که به دستِ من و توست خون‌بهای شهدای رهِ مشروطیت است گر مراد تو زِ مشروطه نه تفکیکِ قواست از پذیرفتنِ این شیوه مرا معذرت است مرکزِ ثقلِ وطن، مجلسِ شوراست کزآن بهره‌ها عایدِ ملّت زِ رهِ مشورت است شیوه‌ی مجلس اگر پیرویِ قدرت هاست این چه سیری‌ست که یکباره خلافِ جهت است؟ انتخابات گر از راهِ صواب افتد دور سیرِ مجلس به رهِ منزلِ بدعاقبت است وآن‌که با زورِ حکومت به دروغ است وکیل گر مَلَک‌خوی بود ملعبه‌ی شیطنت است رُشد حاصل نشود جز به رهِ آزادی کاندرین شیوه بسی مصلحت و منفعت است ادیب برومند سرود رهایی، پیک دانش، تهران ۱۳۶۷، صص ۳۳۰-۳۳۳ @AdibBoroumand http://www.adibboroumand.com/جشن-مشروطيت/

  • 21 июл.1218из adibboroumand

    صبح سی‌ام تيرماه ۱۳۳۲ كه سالروز قيام ۳۰ تير بود، در ميدان بهارستان ميتينگ باشكوهی با حضور عدّه‌ی پرشماری از مردم تهران برپا شد كه در آن چند تن از سران نهضت ملی سخنرانی كردند و پس از آن راهپيمایی حزب‌های منتسب به جبهه‌ی ملّی آغاز گرديد. قصيده‌ی بالا 👆🏼 صبح همان روز پيش از گردهمآيی مردم در ميدان بهارستان با صدای اديب برومند در راديو تهران قرائت شد. از کتاب «سرود رهایی»، انتشارات عرفان، چاپ دوم، تهران ۱۳۸۴، صص ۱۶۸-۱۷۳ @AdibBoroumand

  • 21 июл.10364из adibboroumand

    «به یادبود سی‌ام تیر» تيرماه است و دل از آتشِ غم پُرشَرَر است ملت از داغِ شهيدانِ وطن نوحه‌گر است تيرماه است و دل از ماتمِ سيمين زقنان سخت سوزنده چو در بوته گدازنده زر است تشنگان را زِ غمِ ماتمِ احرارِ شهيد شربت از خونِ دل و جرعه زِ آبِ بصر است مادرِ زارِ وطن را زِ دلآزاريِ خصم در عزايِ پسران جامه‌ي ماتم به بر است اي بسا زن كه دل‌افسرده به ماتمگهِ شوي وي بسا مام كه نالنده به داغِ پسر است بس پدر ناله‌زنان بهرِ گرانمايه پسر بس پسر مويه‌كنان بهر گرامي پدر است اي بسا پاي، كه در دشتِ مِحَن مانده زِ راه وي بسا دست، كه در حسرتِ ياران به سر است *** طيّ اعصار و قرون است، چنين ياوه مگير اين شب و روز كه اندر پيِ هم در گذر است آن چه گرديده رقم در صفحاتِ شب و روز ضبطِ آن معنيِ تاريخِ حياتِ بشر است ليك روزان و شبان جمله نه چون يكدگرند قدر اين يك دگر و پايه‌ي آن يك دگر است اي بسا روز كه تا شامگهان كار بشر طلب روزي و گردآوريِ سيم و زر است اي بسا شام كه تا صبحدمان شيوه‌ي خلق راندن شهوت و آسايش و خواب است و خور است باشد اوقات دگر نيز به دورانِ حيات كه در آن جمله پديدار، هزاران اثر است چه بسا روز كه سرفصل تواريخ و سير چه بسا شب كه سرآغازِ عجايب صُوَر است چه بسا روز كه پرورده‌ي دامان‌ِ قضاست چه بسا شب كه خود آبستنِ طفلِ قَدَر است هست از آن جمله‌ي ايّام يكي «سي‌يُمِ تير» كه به تاريخچه‌ي نهضتِ ما مُشتهر است در چنين روز كه خود روزِ «قيامِ ملّي» است رازِ قوميّت و ملّيّتِ ما مستتر است در چنين روز به جانبازيِ مردانِ دلير بر تن ملّتِ ما خلعتِ فتح و ظفر است در چنين روز به يك جنبش و پيكارِ خطير نهضتِ ملّيِ ما رسته زِ دامِ خطر است در چنين روز شد از خونِ جوانان تضمين كه به گيتي سندِ نهضتِ ما معتبر است در چنين روز هم از خونِ جوانان سيراب نخلِ آزادي و آباديِ اين بوم و بر است در چنين روز خروش و غضبِ خلقِ رشيد لرزه‌افكن به تنِ دشمنِ بيدادگر است *** شد به يكباره تَبَه نقشه‌ي پارينه‌ي خصم كه به نيرنگ و فسون در همه عالم سَمَر است از دوصد نقشه كه خو دشمنِ نهضت پرداخت گفت تغييرِ حكومت زِ همه ساده‌تر است دولتِ ملّي اگر روي گذارد به سقوط دفع نهضت نه چنان سخت كه بس مختصر است ليك بس غافل از آن بود فرومايه رقيب كآن‌همه كوشش و تدبير هَبا و هدر است رويِ كار آمد از آن نقشه يكي دولتِ شوم كه زِ خلقش همه دشنام و هجا پشتِ سر است ملتِ ما كه چنين ديد برآشفت و به خويش گفت هنگامِ ستيز است و گَهِ كَرّ و فر است گفت پِذرفتنِ تحميلِ حكومت زِ رقيب نه برازنده‌ي يك ملتِ والاگهر است كرد مردانه به روزِ سي‌ام تير قيام آن قيامي كه بدو قيمت يك قوم، در است كوفت با مشتِ گران بر دهن هرزه‌دراي كاين مجازاتِ سبك مغزيِ هر خيره‌سر است واژگون كرد چنان پايه‌ي تحميل كز آن كاخِ سالاريِ دشمن همه زير و زبر است در برِ تيرِ بلا سينه سپر كرد و رواست كه به نام «سي‌ام تير» كنون مفتخر است پاي افشرد دليرانه چو «رستم» به نبرد تا نشان داد كه او را گُهر از «زالِ زر» است كرد روشن كه نه بازيچه‌ي هر بي‌پدري‌ست آن كه فرزندِ نياكانِ فروزنده‌فر است خم نگردد كمرِ ملتِ ما در برِ خصم زآن كه خود وارث شمشير وكياني كمر است كشوري كز افقش نورِ شهامت تابيد ايمن از دسترسِ لطمه‌ي شمس و قمر است پار، يادآور و «ميدانِ بهارستان» بين كاندرو جمع زِ احرار، هزاران نفر است گرم تابيده چنان پرتو سوزنده‌ي مهر كه گدازنده‌ي انسان و گياه و حجر است واندر آن صحنه جوانانِ برومندِ وطن قد برافراشته هريك چو تناور شجر است هر يكي را به كف اندر سر و بي تيغ و سلاح نه زِ سرنيزه مُحابا، نه زِ تيرش حذر است تير، بارنده به مانند تگرگ از همه سوي تيغ، رخشنده چو برق از افقِ شور و شر است نوجوانانِ وطن، بسته كمر بهرِ قيام در رهِ تيرِ بلا سينه‌ي آنان سپر است اين شود كشته و آن در پي او حمله‌كنان آن شود زخمي و اين از پيِ او رهسپر است اين به راهِ وطن از فيضِ شهادت آگاه وآن به پاسِ وطن از راحتِ تن، بي‌خبر است اين به ميدانِ غزا همچو يكي شَرزه پلنگ وآن به هنگامِ غضب، همچو يكي شيرِ نر است اي بسا قامت موزون كه به خون غلتد و خاك وِاي بسا چهره‌ي گلگون به كفِ رهگذر است اي بسا خون كه در اين صحنه روان گشت و هنوز رنگِ خون، جلوه‌فزاينده به ديوار و در است الغرض همّتِ مردانِ وطن كرد پديد آنچه شايسته‌ي يك ملّتِ نيكوسِيَر است تا شود كور هرآن‌كس كه نيآرد ديدن گوش افلاك از اين غلغل مردانه كر است تا كند دركِ حياتِ ابدي ملت و مُلك نهضتِ خلق بِهْ از جُستن آبِ خَضَر است از من اكنون به شهيدانِ وطن باد درود كه روان همه از فيض ازل بهره‌ور است زآن كه شد مستقر از همّتشان نهضتِ ما روحِ آنان به گلستانِ جنان، مستقر است شَجرِ نهضتِ ما سايه‌فكن باد «اديب» كه وِرا نعمت آزاديِ ايران ثمر است

  • 21 июл.8652из adibboroumand

    «به یادِ شهیدانِ سی‌امِ تیر» به خاکِ پاکِ شهیدان درود باد درود! که روحشان همه اندر جوارِ حق آسود! به‌ویژه خاکِ شهیدانِ روزِ سی‌اُمِ تیر که تیرِ دشمن از آنان به قهر خون پالود! به سوگِ قامتِ دل‌جویشان که شد در خاک روا بود که من از دیده برگشایم رود! روان شدند به نزهت‌سرایِ خلدِ برین جماعتی که خدا‌شان به رخ دریچه گشود! به داغِ مرگِ عزیزان و زادگانِ دلیر فسرده مامِ وطن اشکِ غم به خون آلود! به‌پاس رایتِ فرخنده‌فرّ‌ِ آزادی بسا جوان که عَلَم کرد قد و جد فرمود! بسا کسا که به دنبالِ این، برداشت جراحتی که ندارد نشانه‌ی بهبود! بسا کسا که در آن گیرودارِ هول‌انگیز زِ بیم کاست، ولی بر مقاومت افزود! چه سینه‌ها که هدف شد گلوله‌باران را به تیرِ آن که دلش تیره‌ابرِ قیراندود! چه مغزها که فروریخت تیرِ خون‌پالای چه پوست‌ها که زِ تن کند تیغ خون‌آلود! چه جامه‌ها که کفن شد به قامتِ احرار چه جثه‌ها که نگون شد، گسسته تار از پود! به‌دست دسته‌ای از دوستانِ خصم‌آیین شدند کشته گروهی و دشمنان خشنود! به دفعِ نهضتِ ملی به‌پای کبر و ریا رقیبِ زخمیِ ایران، رهی دگر پیمود! بدین ‌خیال که آزادگی شود در بند بدین امید که مردانگی شود نابود! ولیک غافل از آن کز قیامِ خلقِ رشید رقیب غائله‌پرور زِ پا درآید زود! برآید از صفِ ملت، خروشِ فتح و سپس نوای شوق برآید به ناله‌ی دف و رود! دلآورانِ وطن خوش به ‌خاک و خون غلتند که رو سیه نروند از جهان گَهِ بدرود! نهند یک‌سره سر بر فرازِ نیزه ولیک به‌پیشِ خصمِ دغل، سر نیاورند فرود! درود باد بر آن یکه‌تازِ عرصه‌ی حق که جاودان به برِ عزّ و افتخار غنود! درود باد به ‌روحِ شهیدِ آزادی که گویِ فخر و مباهات از میانه ربود! به خونِ خویش هر آن کو نگاشت نامِ وطن به‌نامه‌ ثبت کند نامِ وی، سپهرِ کبود! به‌هوش باش که سودای جنگ با مردم برای هیچ‌کس اندر جهان ندارد سود! کنون به شکرِ تنعّم به‌پاسِ فتح و ظفر بر آسمان رسد آوایِ زنده‌باد و سرود روانِ پاکِ شهیدان زِ غرفه‌های بهشت به ‌اشتیاق نیوشد همی خجسته درود! درین دیار «ادیبا» هماره تا به ابد به قلب پیر و جوان بی‌خلاف و گفت ‌و شنود، خجسته آتشِ مهرِ وطن فروزان‌ باد وزو به دیده‌ی دشمن فلک رساند دود! اديب برومند * این قصیده در سی و یکم تیرماه ١٣٣١، پس از خیزش ملت ایران در سی‌ام تیرماه که منتهی به تجدید زمامداری دکتر مصدق گردید، سروده شده است. – به نقل از کتاب سرود رهایی @AdibBoroumand

  • «کوه‌های کشورم» از دل و جان دوستدار کشورم دوستدار کشوری نام‌آورم نام او از روزگار باستان بوده بس فخرآفرین در دفترم نام این بشکوه مرز جان‌فزای بسترد گرد ملال از خاطرم کوه‌های سربلندش آکنند پهلوانی‌فر غروری در سرم عاشقم بر کوهسارانش به جان وآن غروب دلکش زرین‌فرم آتش افشاند دماوندم به بر گر نباشد مهر ایران همبرم سر نهم بر دامن البرز کوه تا سرآید قصه از زال زرم بوسه بفرستم فراوان با درود بر دنا، فرخنده بام کشورم می‌ستایم کرکس و سیوند را همچو بینالود زیبامنظرم سر سپارم بر در الوند کوه آن‌که یاد از مادها آرد برم باد بر زنجیره‌ی زاگرس درود آن حصار محکم بام و درم با سمند آذری تازم به شوق زی سهند آن کوه صولت‌پرورم غافلم از قافلان‌کوهش مَدان کو کند شاد از شکوهی دیگرم کوه در کوه ِ تنیده با نهیب می‌خروشد گوییا چون تندرم می‌خروشد تا کند بیدار خیز از بداندیشان این بوم و برم کوه گردونسای مغرور از ثبات سروری را شُد نمادین رهبرم واله‌ام بر کوهساران شمال قصه‌پردازان ِ توس و نوذرم باشدش جغرافیایی پُرشکوه سرزمین مهر و مهر خاورم زنده باد ایران و کُهسارش «ادیب» یاورش پروردگار داورم

  • 15 мая21052из Baghekhabushan

    . #پیام_فردوسی به مناسبت بیست و پنجم اردیبهشت، روز بزرگداشت #حکیم_ابوالقاسم_فردوسی #شعر: #عبدالعلی_ادیب_برومند #گوینده: #محمد_معین_فر #انتخاب_موسیقی: #مهدی_حسن_زاده #ناظر_ضبط_و_ادیتور_ویدئو: #هما_معین_فر #ضبط_میکس_و_مسترینگ: #استودیو_بتهوون NINJA TRACKS – Equilibrium Brian Delgado - Immortals (Massive & Emotional Orchestral Builds) (2022) Atom Music Audio - Opus_ Epic Classical Themes (2021) Brian Delgado - Immortals (Massive & Emotional Orchestral Builds) (2022() https://www.instagram.com/adibboroumand https://www.instagram.com/pouran_boroumand/ https://www.instagram.com/shahriarboroumand/ https://www.instagram.com/jahanshahboroumanad/ https://www.instagram.com/studiobeethoven https://www.instagram.com/baghekhabushan.faslnameh #فصلنامه #فرهنگی #هنری #باغ_خبوشان #قوچان #خبوشان #خراسان #ایران #حکیم_ابوالقاسم_فردوسی #عبدالعلی_ادیب_برومند #مهدی_حسن_زاده #نقد #داستان #ادبیات #فرهنگ #پژوهش #سردبیر #فرهنگ_و_هنر #گفت_و_گو #محمد_معین_فر #فصلنامه_فرهنگی_و_هنری_باغ_خبوشان https://t.me/Baghekhabushan

  • پيام فردوسی شبى بس دژم‌روى و ناخوش جبين شبه‌گونه ديدار و رخ پر ز چين سپهر آشيان مرغ زرّينه بال فرورفته در چاه مغرب غمين به تابوت قيرين فروخفته ماه پرستندگانش به ماتم قرين سیه‌پوش در سوگ ماه اختران چو ناهيد سرداده بانگ حزين غريو دد از جنگل دوردست درافكنده بر كوه و صحرا طنين تو گويى ز كيوان گرفته است وام همه تيرگی‌ها شبی اين‌چنين شدم زى سراپرده خويشتن غم‌آشام و غمناک و اندوهگين دژمناک از احوال اين بوم و بر دل‌افگار از اندوه ايران‌زمين فتادم به بستر پراكنده دل گران خواب را ديدگانم رهين چو بگذشت پاسی ز خفتن مرا به خواب آمدم رادمردى گزين گرانمايه «فردوسی» رادفر حكيم سخندان گُردآفرين چو ديد از غمم زار و آشفته گون مرا گرم بنواخت آن نازنين بپيمود بر من ز صهباى مهر نوازشگرى را يكى ساتكين ز خود گفت و آن روزگار دراز كه شد در وطن خون‏ و خوارى عجين بگفتا كه در عهد من كس نبود خبردار از ايران و فرّ مهين پس از حمله ديوخو دشمنان برين اورمزدى دِژِ آهنين نماند از وطن فرّ و فرهنگ و نام برفت از ميان زيب و آذين و زين درين ايزدى مرز والانشان درين مينوى قوم بالانشين نديدم به جز ريو و نيرنگ و رنگ نديدم به جز جنگ و آشوب و كين ز خود رفته، بيگانه با خويشتن تهى گشته از فكر و راى رزين به خِفّت گراييده خوى مِهى به سستی خراميده گام متين نه كس واقف از فرّه «كيقباد» نه كس آگه از دوده «كى‌پشين» نه يک‌ره ز «رستم» خبر بود هان نه يكجا ز «خسرو» نشان بود هين نه از جنگ و آويزِ ايران‏ سپاه نه از شور و آشوب «خاقان چين» به هر مرز كشور اميران ترک ز سوى خلافت به مسند مكين به حلقوم خلقى فروبرده چنگ به عنوان آيين، به نيرنگ دين هم از كفرخويى زده پشت پاى به آيين اسلام و كيش مبين به‌زه كرده خونخوارگى را كمان به‌ره كرده غارتگرى را كمين كشيده به ره دامن از راستان فشانده بر آيين و دين آستين در اقطار كشور كران تا كران حكومت به‏ دست «يَنال» و «تكين» همه چارديوار اين مرز و بوم فروريخته در شهُور و سِنين وطن چون يكى لاشه لخت‌لخت خورشخانه كركسان لعين هماهنگى ترک و تازى به‌هم در ايران برآورده واى و اَنين شده چيره فرهنگ تازى بر آن همه پارسی‌نامه‌ها خوار ازين به نزد تعصب‌گرايان دون چه گلزار ايران چه يک پارگين نَبهره گروهى خرد باخته نه بشناخته دی‌مه از فرودين *** من اين ديدم و خامه برداشتم به اميد دادار جان آفرين عنان پيچِ طبعم گران زد ركاب بر اسب سخن چون فروهشت زين مبادا كزين آرمانى هدف به سوداى مالم كس آيد ظنين به شهنامه سركردم از باستان بسی داستان‌ها خوش و دلنشين دلآراتر از نغمه «باربد» طرب‌زاتر از زخمه «رامتين» حصارى عروسانِ انديشه را شده جان ‏پناهى و حصنی حصين گهرها شمردم بر ايرانيان چو گنجورى از گنج‏هاى دفين دميدم به تن روح مردانگى خود اين قوم را با دَمِ آتشين چو دادَمْش برگ هُويّت به دست شناساى خود گشت و نام و نگين زِ ميشِ چراگاه كردم پديد دمان ببرِ كهسار و شير عَرين هم از كبک و درّاج كردم عيان عقاب قوى‌چنگ و بازِ خَشين *** پيام من اينک به ايرانيان به ويژه جوانان راد و وزين كه فرض است پاس وطن بر شما به فرمان وجدان، به حكم يقين شما زادگان فريدون‌فريد فزونمايه از دوده «آبتين» سزد گر به نيروى ايمان و عزم شود بوم و بر چون بهشت برين سزد گر شود كشور از كشت و كار سراسر گل و سبزه و ياسمين ز فرهنگ ملّى بداريد پاس كه هست اين بنا را چو ركنی ركين همانا ز بيگانه فرهنگ نيز سزد نوع شايسته را دستچين زبان «درى» را ز هر سان گزند نگهداشت بايد چو دُرّى ثمين نگهبانى از مرزهاى وطن بود جاودان درخور آفرين سوى علم و صنعت گشاييد چشم كه روشن كند ديده نيک‌بين ز آداب ديرين متابيد روى چو «نوروز» و آن سفره «هفت سين» كس ار نيستش عِرق ملّى به تن بخوانيد بيگانه‌وارش جبين! به يكرويه سازيد كار از خرد سرافشانده بر طارم هفتمين روا نيست جز تكيه بر كردگار كه اويست هنگام سختی معين «ز فردوسی‌ام» گوش عبرت شنود سخن‏هاى شيرين‏ تر از انگبين پيامش به جان بازگويد «اديب» چنان چون روايت‌گزارى امين

  • 14 мар.17341из jebhemeliiranoa

    ادیب برومند ( ۲۱ خرداد ۱۳۰۳ – ۲۳ اسفند ۱۳۹۵ )

  • 14 мар.1605из adibboroumand

    «وطن» وطن وطن خجسته‏‌فر سراى دلگشاى من سراى پرشکوه من دیار دیرپاى من خجسته زادگاهِ من، سراى زندگانیم به دامن تو رشد من، سزاى تو ثناى من تویى که سرخوشم کند بهار جانفزاى تو تویى که باغ و گلشنت فشانده گل به پاى من تویى که بهره‏‌ور شدم ز آب و نان به خوان تو تویى که ملتزم شدى، به دادن غذاى من تویى که خوش زنند پر، به بالِ پُرتوانِ خود پرندگانِ عشقِ تو، همیشه در هواى من تویى که هستى مرا بس افتخار داده‌‏اى تویى که با سخنورى، فزوده‌یى بهاى من قلمزنانِ نثرِ تو، نواگرانِ شعرِ تو به نغمه بوده‌‏اند هر زمان قرین و همنواى من به درد نامرادیت هماره در تلاطمم رهایى تو از ستم بود بهین دواى من وطن، چه‌ها سرایم از مفاخر مکرّمت که هر یکى‏‌ست در هدف ستوده مقتداى من وطن، چه‌ها بگویم از مناظر مُفرَّحت که هر یکش به‌گونه‌اى، فزوده بر صفاى من به از وطن کجا بود سراى روح‏‌پرورم که بوى اُنس مى‏‌دهد، دیار جان‌فزاى من سپاس چون گزارم این کرامتِ خجسته را که در تو آفریده‌ام، کرم نما خداى من دلآورانِ نامیت زِ پشتِ باره‌ی قرون نهاده گوشِ هوشِ خود به دلنشین نواى من که اى نژاد مهتران دعا کنید روز و شب برای حفظ این وطن، چو خوشترین دعاى من وطن بزى درین جهان به افتخار جاودان اگرنه بهرِ پاسِ تو چه حاصل از بقاى من «ادیب» را هماره دل، تپد به یادِ میهنش رهین عهد خود بود ستوده‌فر وفاى من اديب برومند @AdibBoroumand http://www.adibboroumand.com/وطن/

  • چکامه‌ی آذربایجان سروده‌ی استاد اديب برومند، شاعر ملي ايران، در دی‌ماه ۱۳۲۴ هنگامی که زمزمه‌های تجزیه‌طلبانه از سوی سید جعفر پیشه‌وری بنیادگذار حزب دموکرات آذربایجان در زیر چتر حمایت روسیه‌ی شوروی به قیام آن حزب بر ضدّ تمامیت ایران و تشکیل دولت خودمختار در آن استان انجامیده بود، این چکامه سروده شده و در چندین مجله و روزنامه انتشار یافت. افزون بر این، برگه‌های چاپ شده آن مخفیانه به آذربایجان فرستاده شد، به طوری که از برخی از تبریزیان و اهل ارومیه نقل گرديده، دو سال بعد از ختم غائله‌ی آذربایجان، آهنگسازان روی ابیات این قصیده آهنگی گذاشته بودند و در پاره‌ای از دبیرستان‌ها، شاگردان به صف می‌ایستاده و دسته‌جمعی آن را می‌خوانده‌اند. تو ای آذرآبادگان جاودانی زِ کید ستم‌پیشگان در امانی مخور غم گر از کینه‌ی دشمنانت کنون چندگاهی‌ست بی‌خانمانی میندیش اگر سالیانی به سختی ستمدیده در زیرِ بارِ گرانی میندیش چندی گر از جورِ گردون دل‌افسرده سرگرم آه و فغانی حوادث حبابی است ناچیز و فانی تو باقی چو رود اَرَس جاودانی تو بر فرق این ملک، زیبنده تاجی تو در جسم این مرز، نوشین روانی تو شمع دل‌افروزِ شب‌های تاری تو روشنگر بزم ایرانیانی تو بر جسم ایران، سری تاجداری تو بر تخت کشور شهِ دادبانی تو یکتا علمدارِ جنگ و ستیزی تو تنها نگهبانِ ملکِ کیانی تو خاکی پر از کانِ لطف و صفایی تو گنجی پر از گوهر و بهرمانی بنازم تو را کز شکوهِ دلآرا به یادآورِ حشمتِ باستانی بنازم تو را کز پی پاسِ ایران به تدمیرِ بدخواه، بسته میانی «پس از پیری و دادمردی که دادی» هنوز از فروغِ شهامت جوانی هنوز از پس قرن‌ها رنج بردن نماینده‌ی تاب و توش و توانی دریغا که ناخوانده مهمان غم را گذشته است چندی و تو میزبانی دریغا که چون بخت برگشته مردم به سوی دیار مشقّت، روانی دریغا که چون گلشنی سبز و خرّم گرفتار تاراجِ بادِ خزانی دریغا که چون طائری پرشکسته نگون‌بخت و آواره از آشیانی دریغا کز آسیبِ تیرِ حوادث خمیده‌قد و خسته‌دل چون کمانی تو ای آذرآبادگان، در ایران همانا که محبوبِ پیر و جوانی تو همواره در دفعِ اعدای کشور سلاح آخته، شیردل پهلوانی گرامی شمارند ایرانیانت که سرمایه‌ی فخرِ این دودمانی گهِ امن و آرام، سیمین عذاری گهِ جنگ و پیکار، خونین سنانی به دشتِ تعب، رُسته در خارزاری به بزمِ طرب، خفته بر پرنیانی به برزیگری چربدست آبیاری به سوداگری، پخته بازارگانی به زور و شجاعت چو شیرِ عرینی به سهم و صلابت چو پیلِ دمانی به بزمِ صفا، نامور نکته‌سنجی به دشتِ وغا آهنین قهرمانی زِ ابیاتِ فردوسی آکنده‌گوشی به اشعارِ سعدی گشوده دهانی به باغِ وطن، نغمه‌ها داده‌ای سر که مرغِ خوش‌الحانِ این بوستانی مبر نام ایران ز یاد ای برادر که «حبّ الوطن» را مِهین ترجمانی تو ای آذرآبادگان، بهر ایران برومند فرزندِ والانشانی تو در کاخِ عزّت، گرانمایه میری تو بر بام رفعت، مهین دیدبانی گهِ سوگِ این مملکت، سوگواری گهِ عیشِ این سرزمین، کامرانی به غمخواری میهنت، غمگساری به خشنودی کشورت، شادمانی تویی آن که همچون زر تاب و بی‌غش نه شرمنده در بوته‌ی امتحانی تویی مهدِ «زرتشت» فرخنده آیین که بی‌شک نظر کرده از آسمانی تویی مهدِ «قطران» و بنگاهِ «صائب» کز آنان سرافراز، اندر جهانی تو از شمسِ تبریز و شیخِ شبستر به کرسی ارشاد، عارف نشانی تویی آن نگارین بهشت زمانه که غرقِ گل و سنبل و ارغوانی تویی آن کهن رزمگاهی که گلگون ز خونِ شهیدانِ جنّت مکانی تویی مجلس‌افروزِ آزادی ما که گهواره‌ی پاک آزادگانی تویی لاله‌گون پهن‌دشتی دلآرا که جولانگهِ اسبِ ستّارخانی کنونت سیه‌روز خواهند جمعی که بینند بر فرقِِ ما سایبانی زِ مادر جداییت خواهند زیرا سرافراز فرزندِ پاکیزه‌جانی ولی غافل‌اند از تو و نیّتِ تو که با مادرِ خویش، همداستانی وگر بشنوی نغمه‌ی فرقتش را رساننده فریاد تا کهکشانی حذر بایدت زین گروهِ سیه‌دل ازیرا که فرزانه و نکته‌دانی نگونسار کن رایتِ ناکسان را که تو درخورِ پرچمِ کاویانی برانداز بنیادِ این قومِ ننگین هم‌اکنون که تو نامور پهلوانی سزد گر بدرّانی این روبهان را تو کز خشم، غرّنده شیرِ ژیانی امید است همواره از بهرِ ایران به تأییدِ دادار، پاینده مانی خدایت نگهدارد از قصدِ دشمن که پیوسته با دوستان هم‌عنانی به وصفت چه خوش گفتم این نغز چامه که الحق سزاوارِ اوصاف آنی تو ای آذرآبادگان جاودانه پرستشگهِ شاعرِ اصفهانی

  • 5 дек.26988из mazahermosaffa

    ▪ تعمیرتان خرابی و تدبیرتان فساد آزار اهل دانش و فضل است کارتان بودی اگر حساب و کتابی به کار ملک برکندمی به قوّت از بُن حصارتان خرد و کلان ضعیف‌کشید و قوی‌ستای سنجیده‌ام حساب صغار و کبارتان اندیشه‌دزد و کهنه‌پرستید و مانده‌خوار نفرین به طبع قبرکن مرده‌خوارتان دیدید صبح و شام ستم‌پیشگان خلق وآگه نکرد گردش لیل و نهارتان از گردش زمان نگرفتید اعتبار بی نور باد دیده‌ی بی‌اعتبارتان نه میوه‌دار بود نه سایه‌فکن ز بن برکنده باد نخله‌ی بی ‌برگ‌ و بارتان شعر و ادب زبان و سخن رفت از میان آخر مگر خدای کند برکنارتان عار آیدم که بازشمارم به نزد کس ای ناکسان دون ستم بی‌شمارتان بار من اوفتاد ببندید بار خویش عار آیدم ز صحبت و از کار و بارتان شرم و شرف به جاه و مقامی فروختید زودا که روزگار کند شرمسارتان نه در خور هجاست حیات پلیدتان نه از در رثاست خلای مزارتان فردا که مهرگان برسد ای کدوبنان آید به یاد طعنه زدن بر چنارتان باور کنید وعده‌ی حق را که بود راست روزی که اوفتد به جهنّم گذارتان... #مظاهر_مصفا ▪دکتر مظاهر مصفّا ▪@mazahermosaffa

  • 21 нояб.30976из adibboroumand

    «شبِ فاجعه» شنیدم به شهری پر از دود و دم همه خلقش آزرده‌حال و دژم شبی تیره چون قلبِ آهن‌دلان همانند یک توده قیرِ کلان شبه‌روی چون زنگیانِ اسیر در انبارِ قیرینه غرقِ نفیر هوا سرد چون طبعِ نامهربان به قهر آشنا و به زخمِ زبان کشیده یکی تیر دژخیمِ شب که بهرِ سحر برگمارد غضب همه کوچه‌ها خلوت از دیرگاه به سامان خود برده هرکس پناه شبانگه سوی خانه آیند دیر یکی شیرزن دیگری نرّه‌شیر دلآور ولی هردو پیرانه‌سر زِ تیمارِ بیماری اندر خطر به خانه درون رفته، بستند در نهاده به رامشگهِ خویش سر چو دو مرغِ دمساز و هم‌آشیان برفتند تنها، نه کس در میان زن آن شب بود ناله‌پردازِ تب به سانِ دگر، شوی او در تعب که ناگاه دیوان به در کوفتند دل این دو همسر بیآشوفتند یکیشان به کوبنده در گفت: کیست؟ شنیدند پاسخ که جز دوست نیست! چو در باز شد چندتن دشنه‌زن پدیدار گشتند چون اهرمن چه اهریمنی؟ همچو ناهار گرگ درنده‌تر از ببر و خونخوار گرگ گرو برده از هرچه ناپاک دیو تن‌آلوده از ننگ و نیرنگ و ریو زِ پستان کفتارها خورده شیر در آغوش بدکارها مانده دیر زِ دیدار ناپاکشان شرمگین همه نابکارانِ روی زمین پذیرنده فرمان زِ درندگان بُرنده سر از نام پروردگان نه در جسمشان یک رگِ آدمی نه در روحشان ذرّه‌ای مردمی زِ بیدادخویان گرفته جواز پیِ کشتنِ هرکه گردنفراز فتادند با دشنه اهریمنان به جانِ دو آزاده سروِ روان نخستین به‌جانِ زنِ دردمند به ده ضربه خستند جسمِ نژند چه زن، بانویی پاک و فرهیخته به مهرِ وطن دل برانگیخته زنی ناشده بر دلش راهجوی به‌جز عشقِ ایران و فرزند و شوی زنی مهربان عاری از قهر و کین دل آویخته بهر ایران‌زمین بریدند چهرش، دریدند نای به خون درکشیدند سرتابه‌پای جگر را چنان کارد بر قلب دوخت که پروانه از شمع اینسان نسوخت پس آنگه فتادند بی عار و درد دو نامرد بر جانِ آزاده مرد درآویخته با یکی پهلوان که بیمار بودی، نبودش توان یکی سینه بدرید از آن نامور یکی کالبد جمله پا تا به سر یکی دشنه زد بر تهیگاه او یکی زد به قلبِ وطنخواهِ او زِ بس کارد بر پیکرِ او زدند دل‌آسوده از کشتنِ وی شدند وُهومن زِ کشتارِ این فَروَهر بگریید چون ابرِ افشان گهر پس آنگه زِ سوی دو تن بدنهان رسید آگهی نزدِ فرماندهان که کشتیم اینک زن و مرد را به‌جا هشته دو پیکرِ سرد را وزآن‌پس برآمد بسی هایهوی زِ رسواییِ خیلِ بی‌آبروی زِ بس این خبر بود خاطرپریش دلِ هرکه بشنید شد ریش‌ریش جهان پر زِ دشنام و بیغاره گشت نثارِ بداندیش و بدکاره گشت همه لعن و نفرینه شد بی‌کران زِ پیر و جوان بهره‌ی آمران به‌جز دیوخویان که گشتند شاد جهانی دژم گشت از این رویداد چه بود این مهین کشتگان را گناه به‌جز پاسِ میهن به هر سال و ماه نبودند جز پاک و ملّت‌گرای گرفته سزا از کفِ ناسزای تفو باد بر خویِ اهریمنان سیه‌روی بدکار و تردامنان که سرتابه‌پاشان به‌جز ننگ نیست همه کارشان غیرِ نیرنگ نیست جهان یافت شهری که ناگفتنی‌ست در آن هرکه بیداردل کشتنی‌ست ادیب برومند، تهران، آذرماه ۱۳۷۷ @AdibBoroumand

  • без подписи

  • به یاد سردودمان سامانیان «اسماعیل سامانی» در آن دوران که شد محنت‌سرا بنگاه ایرانی زِ بیدادِ ستمکاران، به تزویرِ مسلمانی برآمد تیشه در کف زآستین دست بداندیشان پی برکندن بنیادِ فرّ و بُرزِ ایرانی فراوان عقده‌ها سر زد زِ قیرآگین دلِ دشمن به دستِ قهر و کین بِسْپرد تیغِ مظلمت‌رانی برآمد غرّشِِ رعدِ فنا کز بارشِ ذلّت نحوست را فرود آورد از ایوانِ کیوانی فراموشی گرفت آثار ایران، عنکبوت‏آسا درون تارهای نکبت از انبوهِ ویرانی ستم کردند و خون خوردند از شیران و یل مردان ستمکاران «سفیانی» و خونخواران «مروانی» فروپاشید و درهم‌ریخت خرگاه سرافرازان چو شد نوشین هوای مرزِ ایران تار و طوفانی نهان شد آتشِ فرهنگ ملّی، زیرِ خاکستر چنان چون در پس ابر سیه خورشیدِ نورانی رهاوردی خوش از اسلام آوردند جبّاران ولیکن بود دستآویزشان در قصدِ عدوانی نبود اعمالشان بر شیوه‌ی اسلام تا آن‌جا، که کشتند از ستم پورِ پیمبر مردمی جانی حساب دین جدا کرد از عرب ایرانیِ بخرد که دین آیین یزدان بود و رسمِ خصم، شیطانی به دستی ریخت نُقل و قند و شکر در گریبان‌ها به دیگر دست، زد شمشیرِ کین بر فرق و پیشانی پس از قرنی دو طالع گشت زآفاقِ وطن‌خواهی فروزان مهرِ فیروزی و فرمندی و فرزانی نخستین ره به میدان تاخت پرچمدارِ حُریت جوانمردِ شجاعت کیش، «یعقوبِ سجستانی» به دشمن ضربِ شستی سخت بنمود آن تهمتن‌فر که پیچان شد به خود چون دود از زخمِ «نریمانی» پس از وی سربرآورد از خراسان میر شیر اوژن دلآور مردِ ایران‌دوست «اسماعیلِ سامانی» کمر بربست با رویینه عزمی آرزو پرور پی تجدیدِ استقلالِ ایران نوبتِ ثانی بزد بر قلبِ دشمن با غریوی تُند و خارا دَر چنان کز هیبتش نخجیر شد شیرِِ «نیستانی» زِ نو بخشید آداب کهن را رونقِ دیرین حمایت را فرو گسترد بر آیینِ دهقانی به دهگانانِ فرخ‌پی نژادِ کشورِ ایران سپرد آیینِ پاسِ حشمت و سامانِ عمرانی گرامی داشت چون عهدِ کهن اعیادِ ملّی را زِ جشنِ «مهرگان» بگرفته تا «نوروزِ» سلطانی به فرّخ دودمان خود نگین پادشاهی داد که از هر سو کنند احیای کشور را نگهبانی چنین کردند اعقابش به دست زُبده دستوران چنان‌چون «بَلعمی» یا دانشی مردی چو «جیهانی» یکی زآنان بُوَد «نصر بن احمد» کز عطاهایش عَلَم شد «رودکی» چون بحر «عمّان» در دُرافشانی زِدو «نوح» و دو «منصور» و دو تن «عبدالملک» بودی خراسان سر به سر آباد چون ملکِ «سلیمانی» فراوان نامه‌ها شد ترجمت با کوششِ آنان به گفتار «دری» از لفظ «تازی» در سخندانی نگارش یافت با نثری نکو بس نامه‌ی دلکش زِ تاریخ و زِ اخبار و زِ تفسیراتِ قرآنی ره صدساله را پیمود در یک روزِ روشنتاب سخنگوی دری از نظم و نثر و بحثِ برهانی هم اندر عهدِ سامانی به سامان گشت «شهنامه» ز فرّ‌ِ همّتِ «فردوسی» آن تَندیس انسانی روا باشد که من بر «آلِ سامان» بس درود آرم که بخشیدند ایران را نجات از نابسامانی به شاباشِ چنین جشنی به نامِ ملّت «تاجیک» «ادیب» این چامه را بسرود در «سبکِ خراسانی» ادیب برومند تهران ـ مهرماه ۱۳۷۷

  • 19 июл. 2025 г.481105из adibboroumand

    به مناسبت سالگرد درگذشت علّامه جلال‌الدین همایی «قهرمانِ سخنوری» آوخ كه باغ علم و هنر دلگشا نماند بستانسراى شعر و ادب را صفا نماند آوخ كه لاله‏‌هاى شكوفاى شعر را ديگر نوازشى زِ نسيم صبا نماند دردا كه شد فضاى ادب تيره وندرآن غير از سياه چادر سوگ و عزا نماند در باغ، گشت بلبل دستان‏سرا خموش در ناى عشق، نغمه‌ی شور و نوا نماند تابنده ذرّه‌بينِ دقايق‌نگر شكست بر لوح نقشبندِ فضيلت جلا نماند تا شد سراى دانش و فن بى‏ سرايدار غير از سكوتِ محض، به دانش‏سرا نماند زآن‌دم كه نورِ چشمِ عزيزان «سنا» برفت در ديده روشنايى و در دل ضيا نماند واحسرتا كه ديده عجب ماجرا بديد مرگ جلال دين همايى «سنا» بديد اى واى ازين خبر كه چه دل‌‏ها فكار كرد دل‏‌هاى بى‏‌شمار، به حسرت دچار كرد اهلِ سخن به دردِ سخن دردمند ساخت شهرِ هنر به سوگِ هنر، سوگوار كرد شاهينِ مرگ بر سر گلزار، پرگشود رعنا تذروِ باغِ ادب را شكار كرد تا خاکِ غم به فرقِ سپاهِ سخن كند عفريت مرگ حمله بدين تكسوار كرد زين داغ و درد، شاهد دريا شكوهِ شعر اشکِ محن زِ ديده روان در كنار كرد تحقيق كرد شيون و تدريس خون گريست «عرفان» دريد رخت و سيه‏ گون شعار كرد سالار كاروان ادب تا سپرد جان ما را به سوى وادى غم رهسپار كرد دردا كه قهرمانِ ديار سخنورى دم در كشيد و ماند تهى جاى انورى دانى كه رفت آن‏‌كه عديم‌النظير بود؟ علامه‌‏اى اديب و اديبى شهير بود در شعر، شأن شاعرِ تازى «جرير» داشت در علم، همچو خواجه‌ی طوسى «نصير» بود در فقه و در رياضى و در حكمت و نجوم سررشته‏‌دار آگه و دانا خبير بود گر واژه‌ی كبير كسى را سزد به علم او را سزد كه نادره مردى كبير بود او آن‏‌چنان به شعرِ دلاويز علقه داشت كز شاعران نابغه منّت‌پذير بود تا شرح حال شاعر فحلى كند به دست كوشنده با تواضع مردى فقير بود بود آن‌چنان عظيم شكوه فضيلت‏‌اش كآن‌جا حقير، منصب مير و وزير بود افسوس كآن بقيّه‌ی ابدالِ روزگار پوشيد رخ زِ جمع مريدان بى‌شمار رفت ‏آن‏‌كه جز به‏ حقّ و حقيقت نظر نداشت جز در هواى معرفت‌الله سفر نداشت جز با كتاب و دفتر و كلک سخن‌گزار سرّ و سرى زِ شامگهان تا سحر نداشت يک لحظه روى از درِ تعليم برنتافت يک لمحه دست از سرِ تحقيق برنداشت سالى فزون زِ شصت، به هشتاد سال عمر تدريس كرد و كار به كارِ دگر نداشت چندين هزار صفحه در اوصافِ اصفهان بنوشت و غيرِ عشق يكى راهبر نداشت سر تا به پاى، عشقِ وطن بود در سرش سرگشته‏‌وار در رهش از تن خبر نداشت تيرِ «هزار و سيصد و پنجاه و نه» گسست قيد حيات وى كه زِ مردن حذر نداشت روحش قرينِ رحمتِ پروردگار باد با اوليا به خلدِ برين همجوار باد بعد از تو اى سنا دلِ ما را شكيب نيست جز غم انيس خاطرِ حسرت نصيب نيست اى اوستادِ فحل كه بعد از رحيلِ تو ايماى شاهدانِ سخن دل‌فريب نيست بودى به علم و فضل، پس‌افكند قرن‌‏ها رفتى و هم‌قران تو يک‌تن لبيب نيست بعد از تو در ديار ادب اى فقيدِ عصر گر علم و فن غريب فتد بس غريب نيست در باغِ افتخار، گل و لاله پژمريد كاين باغ را زِ بعد تو يک عندليب نيست بانگ تو كز وراى قرون گوش مى‌‏نواخت چون‏ شد خموش ‏چاره‏ به ‏غير از شكيب نيست در ماتمِ توانَد سخن‌گستران نژند ليكن يكى نژند به سانِ «اديب» نيست آرام جوى در كنفِ رحمتِ خداى كآرامگاه توست دلِ هر سخن‌سراى #ادیب_برومند @AdibBoroumand http://www.adibboroumand.com/قهرمان-سخنورى/

  • 4 июл. 2025 г.484103из adibboroumand

    به زندانی سیاسی   ای بندیِ سیاسی فرسوده از شکنج ای گنجِ شایگان که به ویرانه اندری   گنجینه‌ی اراده و عزمی و تاب و توش مانا زِ گنجِ گوهرِ شب‌تاب برتری   قدرت‌نمای کاخ‌نشین از هراس و بیم انداختت به بند که شیرِ دلآوری   در شهر، شیرِ شرزه نخواهد شدن یله زین رو تو نیز در قفسِ آهنین دری   این سرگذشتِ توست که در راهِ مردمی از سر گذشته‌ای و به مردانگی سری   فکرِ سعادتِ وطنت بند زد به پای در بندِ خویشتن نه که در بندِ کشوری   در امتحانِ پاکی و یکرنگی و خلوص بی غَلّ و غَش، به بوته‌ی اخلاص، چون زری   بر روی، بسته‌اند در از بیمِ تابشت ای آتشین خیال که کانونِ آذری   رشک آیدت به مرغِ هوا چون پَرَد به اوج کز تنگنایِ حبس نیاری که برپری   دادند بس شکنجه و سرکوب، مر تو را ای تیغِ آبدیده که رنجور پیکری   دمسازِ قلعه‌بانی و دژخیم و داغ‌زن دور از کنارِ مادر و فرزند و همسری   داری غمِ گرسنه‌ی بر خاک خفته را آنگه که سرنهاده به بالین و بستری   کوتاه نیست سایه‌ی جلّاد از سرت یک‌دم شبی به خواب چو خواهی به سر بری   تسلیم را چه زهره که آید به خاطرت گر در شکنجه‌گاه، پریشیده خاطری   صبر آورد کلیدِ ظفر، ارمغان تو را چندی صبور باش که آخر مظفری   ایمان و عشق ضامن صبر و شکیبِ توست مؤمن به اعتقادی و محکم به باوری   رفتی به بند تا کنی آزاد ملّتی ملّت به‌پای‌خاست بیا تا که بنگری ادیب برومند

  • 14 июн. 2025 г.45667из adibboroumand

    «نفرین بر جنگ» استاد ادیب برومند نیست بادا به‌جهان اهرمنِ کینه و جنگ زآن‌که هست از بدِ او، نکبت و ناکامی و ننگ ننگ و ناکامی و ناداری، چون سیلِ بلا زاده‌ی جنگ بود، لعن ابد باد به جنگ ننگِ اعصار و قرون است، مشو حامیِ وی که بوَد حامیِ وی، بی‌خبر از دانش و هنگ جنگ را اهرمن مرگ رود پیشاپیش رزم را صف‌شکن قهر بود پیشاهنگ حاصلش چیست به‌جز خلقِ زِ کین باخته جان؟ زاده‌اش کیست به‌جز دیوِ به‌خون یاخته چنگ؟ خاستگاهش چه بود غیر کژآئینی و حقد راستایش چه بود غیر بداندیشی و رنگ؟ چه کنی گوش به‌بانگش که بود گرگ‌آوای چه زنی دست به‌سازش که بود جغدآهنگ کرده در خاکِ عدم، نعشِ کسان جای‌به‌جای شسته از آبِ فنا، نقشِ بقا رنگ‌به‌رنگ سختی و قحطی و ویرانی و وارون‌بختی شد به‌هم‌تافته وز پایگهِ جنگ آونگ مرگ و بیماری و مجروحی و آسیمه‌سری سر برون آرد ازین حفره‌ی هول‌آور و تنگ *** گر سوی جبهه بری ره چو نگارنده خبر لحظه‌ای بیش در آن‌جا نکنی تابِ درنگ! لرزه‌ها افکندت بر تن و در مغز، دوار بانگِ خمپاره و دود و دمه‌ی توپ و تفنگ زندگان بینی در سنگرِ خود رویاروی کشتگان بینی در پهلوی هم تنگاتنگ ای بسا گشته نگون پیکرِ چون سروِ سهی وی بسا غرقه‌به‌خون قامتِ چون تیرِ خدنگ ای بسا تیر عدو دست زِ تن کرده جدا وی بسا پای کسان، سخت فروخورده فشنگ ای بسا تازه جوان در پسِ سنگر به هراس نامه‌ی نامزدش در کف و جان بر سرِ سنگ ای بسا پای که برخورده به مین، وندرجای زانفجارش به‌هوا بر شده چون قلماسنگ در زمین نعره‌ی خمپاره‌زنِ گردون‌تاب افکند ولوله در بارگهِ هفت اورنگ فردی افتاده به‌خاک؛ این که بود؟ یک سرباز مردی اندر دمِ مرگ؛ این که بود؟ یک سرهنگ خیلِ سرباز چو گرد آید یکسو ناگاه بر سرش بمب فرو ریزد غرنده کلنگ هست طیاره‌ی بمب‌افکن، بر اوجِ سپهر چون به دریای خروشنده غضبناک نهنگ تانک‌ها حامل توپ و همه پوینده به‌راه تشنه‌ی خونِ کسان همچو غریونده پلنگ گاه و بیگه شود از جای به جائی پرتاب آلتِ ناریه در شکل انار و نارنگ *** نه همین عرصه‌ی جنگ است چنین زشت آئین شهرها نیز نی‌اند ایمن از این شوم‌‌آهنگ موشک‌ از سکوی پرتاب روان گشته چو برق هدفِ صاعقه‌اش دورتر از صد فرسنگ بتر از زلزله بس خانه فرو کوبد سخت بر سرِ مرد و زنِ آمده از جنگ به تنگ خلقی از وحشت موشک همه شب تا دم صبح دم‌به‌دم پیک اجل را زِ هوا گوش به‌زنگ همه را دلهره در تن زِ نهیب و زِ هراس همه را ولوله در جان زِ غریو و زِ غرنگ جمعی آواره و معلول و پریشان و اسیر خلقی از جامِ فنا یکسره نوشیده شرنگ موشک‌اندازی و بمب‌افکنی و خونباری آتش‌افروزی و کین‌توزی و طرحِ نیرنگ این‌همه مایه‌ی ننگ است که لعنت بر وی این‌همه زاده‌ی جنگ است که نفرین بر جنگ صلح خیر است که ذکرش رود از سوی خدا جنگ، شر است که فعلش بود از دیوِ دبنگ *** غرض از جنگ در این‌جا، نه دفاع از وطن است کآن بود سخت نکو در برِ هر بافرهنگ جنگِ نستوده بود جنگِ تجاوز به حدود که ذمیم است و کُمیتش به رهِ نازش لنگ دفعِ بدخواهِ وطن را همه‌گه باش دلیر تا چو رستم به‌در آری پدر از پورِ پشنگ لیک با جنگِ تجاوزطلبان یار مباش که بود مایه‌ی نفرین، چه به روم و چه به زنگ @AdibBoroumand