tgindex
🌺کانال آناوطن آغمیون🌺

🌺کانال آناوطن آغمیون🌺

Статистика

کانال آغمیون (آناوطن) @Mfarazi @Mohamadnajafzade @Aliatiedan @mallah54 @Akbarezzati1

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
66
Всего постов
176
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Новости и СМИ (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
2 049
−2 за 4 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
221
40 постов
Вовлечённость
10,8%
к подписчикам
Постов в день
9,4
всего 176
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
234
1/48двое суток
268
1/72трое суток
289

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • هفته اول لیگ‌برتر تراکتور  2 (شهریار مغانلو (2)) پیکان 0 برد تیم نکونام در گام نخست با دبل شهریار مغانلو

  • ساعت آبی مسجد همت تجریش؛ واقعاً جالبه! این ساعت بدون باتری و برق کار می‌کنه! آب توی لوله‌ها جریان پیدا می‌کنه و با تغییر سطح آب، زمان رو نشون میده. البته تنظیم دقیق جریان آب برای درست کار کردنش، خودش یه چالش بزرگه و کار راحتی نیست 📲آقای مسلم ملاحی

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • با سلام و خسته نباشید، خواهش میکنیم به وضعیت کوچه ما【کمر بندی،کوچه منتهی به باغ اقای غلام اخوندی】 هم رسیدگی شود و ❌️آبرو (جوب)❌️ کردن کوچه مارا هم در برنامه خود قرار دهید،بخاطر آب‌های بارانی و زیر زمینی چاه های ما پر شده و واقعا هم از لحاظ هزینه و هم پر شدن در مشکلیم و ظرف و لباس را در حیاط میشوییم، اهالی مدت هاست منتظر رسیدگی به این کوچه هستند  و امیدواریم با پیگیری شما این مشکل حل شود ممنون از توجه و زحماتتان.

  • «حکایت‌های پدرم»              🔻 طوطی و کلاغ 🔻 غلامرضا گل‌نظری ۱۷ مرداد ۱۴۰۵ می‌گویند روزی روزگاری کلاغ و طوطی با هم دوست و رفیق بودند و هر روز محبت و علاقه‌شان به یکدیگر بیشتر می‌شد. آن‌قدر صمیمی بودند که به قول معروف، «جان دئییب، جان ائشیدیردیلر »یعنی :جان می‌گفتند و جان می‌شنیدند.و«هئچ بئلهآرالارؽندان قؽل دا گؽچمیردی»:و حتی «بینشان یک تار مو هم فاصله نمی‌افتاد.» هر چند وقت یک‌بار، کلاغ برای مهمانی به خانهٔ طوطی می‌رفت و چندین ماه، هفته و روز نزد او می‌ماند. طوطی نیز برای خوشحال کردن دوستش از هیچ کاری دریغ نمی‌کرد. داخل لانه‌اش را با پنبه نرم و پر پوشانده بود و از میوه‌های تازه و بسیار خوشمزهٔ جنگل برای مهمانش می‌آورد و به او می‌خوراند. حتی از بلبل‌هایی که در همسایگی لانه داشتند، خواهش کرده بود تا زمانی که کلاغ در آنجا مهمان است، ترانهٔ «قره بالا» را با صدای بلند برایش بخوانند. سرانجام یک روز هنگام خداحافظی، کلاغ  به طوطی گفت: «ای برادر! یک سال است که خیلی زحمتت داده‌ام. خوبی‌هایت را هرگز فراموش نمی‌کنم. اما همان‌طور که پدرانمان گفته‌اند: «گل ،گئتدئییب لر»:یعنی هر آمدی،رفت هم باید داشته باشد.» حالا تو هم یک‌بار مهمان ما شو تا دفعهٔ بعد، خودم بهانه‌ای برای آمدن داشته باشم. طوطی قول داد که به مهمانی او بیاید و آن دو با یکدیگر خداحافظی کردند. ماه‌ها و روزها گذشت. یک روز در فصل پاییز، طوطی با خودش گفت: «بلند شوم و سری به برادر کلاغم بزنم؛ مبادا دلش از من برنجد و بگوید چرا از من بی‌خبر مانده است وقهر کند.» طوطی پس از پیمودن راهی طولانی، سرانجام کلاغ را پیدا کرد. کلاغ در بالای یک درخت بید نیمه‌خشک لانه ساخته بود. همین که طوطی را دید، چند بار از ته دل قارقار کرد و با خوشحالی از دوستش استقبال کرد و او را در بالاترین قسمت لانه جا داد. کلاغ که از راهی طولانی و خسته‌کننده آمده بود، گرسنه و تشنه بود؛ اما هرچه انتظار کشید، خبری از خوردنی و نوشیدنی نشد. از طرفی، باد پاییزی چنان شدید می‌وزید که هر لحظه ممکن بود لانه را از ریشه بکند و با خود ببرد. بیچاره طوطی تا صبح از سرما به خود می‌لرزید و خوابش نمی‌برد. صبح که شد، چند سوارکار از جاده عبور کردند و اسب‌هایشان شروع به فضله ریختن کردند. کلاغ که این صحنه را دید، رو به طوطی کرد و گفت: «بفرمایید پایین، برادر! صبحانه حاضر است.» خودش پایین رفت، از میان فضله‌های تازهٔ اسب‌ها دانه‌های جو را جدا کرد و شروع به خوردن کرد. اما وقتی دید طوطی پایین نمی‌آید، دوباره با صدای بلند گفت: «بیا پایین، برادر! این غذا برای سینه درمان و داروی مفیدی است؛ از دستت می‌رود!» طوطی نگاهی به کلاغ انداخت و سپس به ردیف فضله‌های اسب که در طول جاده پخش شده بود نگاه کرد و گفت: «پدرم درست می‌گفت که: «قارغا ایله دوْستاوْلانؽن دیمدیگی پو.....اوْلار»یعنی هر کس با کلاغ دوست شود، سرانجام منقارش درمیان کو....ها فرو خواهد رفت.» من آن زمان معنای حرفش را نمی‌فهمیدم! حالا می‌فهمم «هله،پوْ.....یئمگی بس دئییل دۆکتۆرلۆک ده ائله ییر!» یعنی حالا گو...خوردنش کافی نیست طبابت هم می کند. این حکایت را پدرم، «حاجی غلام»، در دوران کودکی برایم تعریف کرده بود.

  • «آتامؽن حکایه لری* »          🔻طوطی ایله قارغا🔻 غلامرضا گل نظری ۱۷مرداد۱۴۰۵ دئییرلر بیر قارغا ایله طوطوقوشو یوْلداش اوْلموشدولار،گۆندن گۆنه سئوگی -محبت لری آرتؽردی،«جان دئییب جان ائشیدیردی لر»،هێچ بئله «آرالارؽندان قؽلدا گئچمیردی ».هر نئچه وقت دن بیر،قارغا قارداش طوطی نین ائوینه قوناق گئدیب،گۆنلر ،هفته لر،آیلار،قالؽردی . طوطی قارغایا خوْش گئچسین دییه الیندن گلنی اسیرگه میردی.یوواسؽنؽن ایچه ریسینه،پانبؽق للک دؤشه میشدی،مئشه نین لاپ دادلی،تزه میوه لریندن گتیریب قوْناغا یئدیزدیریردی،قونشودا یووا سالان بۆلبۆللردن خواهش ائتمیشدی کی قارغا قارداشی ،بورادا اوْلانا قدر «قره بالا »ماهنؽسؽنی اوجا سسله اوْخوسونلار. بیرگۆن وداعلاشماق زامانی قارغا اۆزتوتوب طوطی یه دئییر:«آی قارداش بیر ایل دیر سنه چوْخ زحمت وئریرم ،سنین یاخشؽلؽغؽن هئچ زامان یادؽمدان چؽخان دئییل آنجاق نئجه دییرلر آتالار«گل-گئت دئییب لر» سنده بیزه بیر قوناق گل کی،منیم ده گلن دفعه گلمه گه اۆزۆم اوْلسون. طوطی قوناق گلمه گینه سؤز وئریر وداعلاشؽرلار. آیلار -گۆنلر اؤتۆر،طوطی بیرگۆن پایؽز فصلی اؤزاؤزۆنه دئییر:«دوروم گئدیم قارغا قارداشؽما بیر باش ووروم،یوْخسا قلبینه گلر مندن کۆسرها. چوْخ یوْل گلندن سوْنرا یاری قوروموش بیر سؤیود آغاجؽنؽن باشؽندا یووا قورموش قارغا دوْستونو تاپیر،قارغا اۆرکدن برنئچه کره قاریلدایؽب دوْستونو قارشؽلایؽر،یووانؽن لاپ یوخاری باشؽندا اگلشدیریر. آج سوسوز،یوْرگون یوْلدان یئتیشن طوطی نقدر گؤزله سده یئمک ایشمکدن خبر اوْلمور.هردن پایؽز یئلی ائله گۆجلۆ اسیردی کی،آزقالؽردی یووانی کؤکۆندن قوْپارؽب داغؽتسؽن ! یازؽق طوطی صحبه قدر سیرتیلده ییب سوْیوقدان یاتابیلمه ییر! گۆن چؽخان کیمی یوْلدان گئچن بیر نئچه آتلی نؽن آتی تسلمه گه باشلایؽر،بونو گؤرن، قارغا طوطویه اۆز توتوب دئییر :« بویورآشاغا قارداش!صبحانه حاضردیر،اؤزۆده ، یئنیب تس لرین ایچیندن،آرپا دنه لرین آیؽرؽب یئمگه باشلایؽر ،اما طوطی نین آشاغا گلمه دیگین گؤرۆنجه بیرده اوجا سسله سؤیله ییر:«گل آشاغا قارداش، بو یئمک ،سینه یه درمان دؽر ،الیندن چؽخارها  !! طوطی بیر قارغایا ،بیرده یوْل بوْیو دۆزۆلن آت تس له رینه باخؽب دئییر:« آتام دۆز دئییرمیش:«قارغا ایله دوْست اوْلانؽن دیمدیگی پوْ.....دا اوْلار.» من آنلامادؽم ! «هله ،پو....‌..یئمه گی بس دئییل دۆکتۆرلۆک ده ائله ییر.» *بو حکایه نی اوشاقلؽق دا آتام «حاجی غلام » منه سؤیله میشدی.

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • خواص میوه ای زرد و سبز و قرمز

  • без подписи

  • без подписи

  • شیرینی های معروف هر شهر ایران

  • без подписи

  • 💫 سارابین فاضل گؤلی 💫

  • داستانهای تورکی ⚜خلاصه داستان زیبای عاشقی اصلی و کرم 🖌داستان اصلی و کرم یکی از داستان های عاشقی و غمگین آذربایجان میباشد که در این داستان  مردی به نام کرم عاشق دختر ارمنی بنام اصلی میشود و‌ پدر اصلی(کشیش)به دلیل مسلمان بودن کرم با این ازدواج مخالفت میکند و از آن دیار کوچ میکنند کرم که تحت هیچ شرایطی از عشق خود عقب نمیکشد به دنبال اصلی راهی کوه و بیابان میشود و از شهری به شهر دیگر میرود اما هر بار که اصلی را پیدا میکند پدر اصلی فردای آن روز باز فرار میکند. در آخر کرم با پادشاه یکی از شهر ها که اصلی در آنجا بود ملاقات کرد و داستان عشق فراوان خود را به پادشاه گفت پادشاه با شنیدن این خبر کشیش(پدر اصلی)را مجبور می کند تا به این ازدواج راضی شود، کشیش که بسیار حیله گر بود با این ازدواج موافقت کرد ولی او یک طلسم بر روی سینه ی دخترش گذاشت و به دخترش وصیت کرد تا پیراهنش را فقط خود کرم درآورد. 🖌کرم‌ به خواسته ی اصلی دکمه ی پیراهن  اصلی را باز کرد وقتی به آخرین دکمه رسید دکمه ها از اول بازهم بسته شدن،کرم دوباره دکمه هارا باز کرد ولی باز دکمه ها از بالا بسته شدن.،کرم دیگر خسته شده بود،در آخر با تلاش بسیار دکمه ها را باز کرد ،بعد از باز شدن آخرین دکمه ،آتشی از سینه‌ی اصلی بر تن کرم افتاد و کرم آتش گرفت 🖌کرم‌ در حالی که میسوخت این شعر را خواند: گل، اصلیم، گل، گل آغلاما یانیرام، اصلیم، یانیرام!... جییریمی اوددا داغلاما،  یانیرام، اصلیم، یانیرام!... بیر اود دوشدو جانیما آنام یوخ، گلسین یانیما ائللر آغلاسین حالیما یانیرام، اصلیم، یانیرام!... چکدیجگیم دردله الم مندن عیبرت آلسین عالم بئله چالینیبدی قلم یانیرام، اصلیم، یانیرام!... کرمم، سؤیله نیر آدیم عرشه چیخیبدی فریادیم الیمدن گئتدی مورادیم یانیرام، اصلیم، یانیرام!... اصلی با فغان و گریه به بیرون میدوید و کمک میخواست اما کسی برای کمک نبود و کرم سوخت و خاکستر شد اصلی خاکستر کرم را بر دستش گرفت و بر سرش ریخت ،اما مقداری از آتش بین خاکستر آن باقی مانده بود اصلی نیز مانند کرم در آتش عشق سوخت 🖌داستان سوختن اصلی کرم به پادشاه رسید و او دستور قتل کشیش(پدر اصلی)را صادر کرد تا سال ها و‌قرن ها پس از آن این داستان عاشقی بین مردم آزربایجان پیچید و از اصلی و کرم به عاشق حقیقی یاد میکردند

  • آنا_دیلیمیزی_قورویاق Əkmək - اکمک اکمک : کاشتن Sürmək - سورمک سورمک: راندن ، شخم زدن Biçmək - بیچمک بیچمک: با فرم و اندازه بریدن، برش زدن Sevmək - سئومک سئومک: دوست داشتن، عشق ورزیدن Söymək - سؤیمک سؤیمک: دشنام گفتن، فحاشی نمودن Sökmək - سؤکمک سؤکمک: باز کردن، خراب کردن Soymaq - سویماق سویماق: پوست کردن، گوش‌بری نمودن و ... Susmaq - سوسماق سوسماق: ساکت شدن Ölmək - اؤلمک اؤلمک: مردن Gömmək - گؤممک گؤممک: زیر خاک کردن، دفن نمودن، پنهان کردن Silmək - سیلمک سیلمک: تمیز کردن، پاک کردن و ... Sındırmaq - سیندیرماق سیندیرماق: شکستن و ... Seçim - سئچیم سئچیم: انتخاب Seçmək - سئچمک سئچمک: انتخاب کردن Süzmək - سوزمک سوزمک: آبکش کردن Somurmaq - سومورماق سومورماق: مکیدن Soğurmaq - سوغورماق سوغورماق: بیرون آوردن، بیرون کشیدن و برای مثال بیرون آوردن بوته با ریشه از زیر خاک Süpürmək - سوپورمک سوپورمک: جارو کردن Sağmaq - ساغماق ساغماق: دوشیدن Solmaq - سولماق سولماق: پژمرده شدن، رنگ باختن Silkmək - سیلکمک سیلکمک: تکان دادن، با تکان دان تمیز کردن Süyüşmək - سویوشمک سویوشمک: لیز خوردن Sıçan - سیچان سیچان: موش Saman - سامان سامان: کاه Saman yolu - سامان یولو سامان یولو: کهکشان Sığır -سیغیر سیغیر: گاو نر San - سان سان: شهرت، عنوان Son - سون سون: پایان، آخر

  • без подписи