اشعار
Статистикаاگر شعری دارید که حس میکنید زیباست خوشحال میشیم برامون بفرستید @ah_yo3fi
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- арабский
- Категория
- Спорт (по похожим)
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 9
- 1/48двое суток
- 10
- 1/72трое суток
- 11
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
چشم هایش را ببوسید و بگوئید دنیا نمی ارزد به رنج پلک هایت جانِ من .
حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید ؛ بفرستند رفیقان به تو این بندش را
منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر ، لایموهای تو گم کرد خداوندش را .
گفته بودم که به خوبان ندهم هرگز دل باز چشمم به تو افتاد و گرفتار شدم
من به بند تو اسیرم تو زِ من بیخبری؟ آفرین، معرفت این است که زِ من میگذری.
تو بگو غیرت بیجا و تعصب اما من حسودم به هر آنکس که تو را میبیند
گفته بودم که به خوبان ندهم هرگز دل باز چشمم به تو افتاد و گرفتار شدم
امروز که سرمستم از آهنگ صدایت بگذار بخوانم غزلی تازه برایت بگذار بگویم کمی از نرگس چشمت از شعله پنهانی گیسوی رهایت بگذار بگویم که نگاه تو مرا کشت بشمار مرا جزو یکی از شهدایت چون حادثه میماند، حضور تو شب پیش ای کاش که تکثیر شود حادثههایت دیروز صدای تو که از آینه برخاست یک باره دلم ریخت، در آغوش صدایت امروز من و این غزل و این تن تبدار آماده ی مرگیم ... بمیریم برایت؟! عبدالرحیم سعیدیرا
مقصدی نیست؛ بیا فلسفه بافی نکنیم هرکسی کارِ بدی کرد تلافی نکنیم ما چه باشیم و نباشیم؛ جهان در گذر است کاش باور بکنی فرصتمان مختصر است شاید این چای که از عطر خوشش مدهوشی آخرین چای تو باشد که از آن می نوشی! شاید امروزِ شما ختم به فردا نشود شاید این جسم بخوابد وَ دگر پا نشود شاید آن فرد که میخواست کنارت باشد صبح فردا چو گُلی روی مزارت باشد! شاید این نور که بر صورتِ تو تابیده! روزِ دیگر دمد و چهره ی تو پوسیده! شاید این جمع بماند تو نمانی دیگر شاید این خنده زدن را نتوانی دیگر شاید این راه در آغاز به پایان نرسد شاید این یوسف گم گشته به کنعان نرسد شاید این لقمه که خوب است برای بدنت آخرین لقمه ی شام تو بوَد در دهنت قصد داری بروی کافه به همراهِ کسی شاید امروز بمیری به قرارت نرسی! چقدَر عید بیاید که نباشیم رفیق! داخل گور بپوسیم و بپاشیم رفیق! کاش باور بکند هر که مرا می خوانَد: «نیستی» بیشتر از بودنمان می ماند! امیرحسین خوش حال
هرچه میگردم بساطم شعر نیست سادهتر میگویم امشب، شب بخیر
یک تو غمگینم کردی ٬ یک جهان شادم نکرد...
بس كِ شیرین است نازت را کشیدن بعد قهر دوست دارم قهر کردن را به عشق آشتی
با اینکہ قهرۍ، بازهم قانونِدل این است وقتۍ ك صدایت میزنم لطفاً بگو جانم
من فقط تشنـهي خندیدن لـبهای توام جان من جان خـودت جان خـدا قهر نکن!
چـادرت مثـل امان نامـهی جنگ است بانو و دلـت مثل همـان تیرِ خـلاص دشمـن .
به چه توصیف کنم کارِ تو را با دل خویش ؟ فرض کن ارتشِ نازی به لهستان برسد🤍
چـادرت را سرکنۍ یك کوچه عاشق مۍشود دل نگو ، دلبـر نگو ، دختـر گلاب قمصر است .
مثـل برق لعنتی هستی و یك آن مـیروی خستـهام از قـطع و وصـلیهای بیپایان تـو
یك رسـاله دیدهام ، با نامِ زیـبای بغـل؛ پس عـزیزِ قلـبِ من ، حیِ علی خـیرِ العمـل .
تو به صـد آینه از دیـدن خـود ، سـیر نه ای! من به یك چشـم ز دیدار تو ، چـون سـیر شـوم ؟