tgindex
اَنوش زاد

اَنوش زاد

Статистика

محمد علوی کانالی برای خاطرات، تاریخ، فرهنگ، هنر و میراث نوش‌آباد

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
3
Всего постов
26
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Искусство
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
569
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
199
24 постов
Вовлечённость
35,0%
к подписчикам
Постов в день
0,4
всего 26
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
57
1/48двое суток
65
1/72трое суток
70

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 13 авг.51из moozikestan_bot

    ⬇️ دانلود موزیک در آهنگیفای

  • ایرج رفت؛ اما صدایش در کوچه‌های خاطره می‌پیچد. بعضی صداها را نمی‌شود با واژه «خواننده» توصیف کرد؛ آن صداها بخشی از زندگی آدم‌اند. ایرج از همین صداها بود؛ صدایی که فقط ترانه نمی‌خواند، خاطره می‌ساخت. صدایی که از رادیوهای قدیمی خانه‌ها بلند می‌شد؛ از همان رادیوهایی که کنارشان می‌نشستیم و صدای موسیقی، لابه‌لای صدای گوینده و خش‌خش موج رادیو، فضای خانه را پر می‌کرد. چه روزگاری بود... ما سینمای آن روز را ندیدیم ولی برای خودش عالمی داشت. فردین و مردانگی‌هایش و بعد، صدای ایرج... و مردمی که بسیار لذت بردند چقدر این صدا با فردین عجین شده بود؛ گویی فردین با صدای ایرج حرف می‌زد و می‌خواند. «گنج قارون» فقط یک فیلم نبود؛ بخشی از خاطره یک دوران بود. آواز، ترانه، سینما، فردین، ایرج و آن رؤیای ساده‌ای که مردم را برای چند ساعت از زندگی روزمره جدا می‌کرد و به دنیای دیگری می‌برد. گاهی یک ترانه کافی بود تا آدم را سال‌ها به عقب ببرد؛ به کوچه‌ای قدیمی، به حیاط خانه‌ای با حوض آبی، به عصرهای تابستان، به سینمای محله، به جوانی، به عشق‌های ساده و به آدم‌هایی که حالا بیشترشان یا رفته‌اند یا پیر شده‌اند. صدای ایرج قدرت داشت، گرما داشت، صمیمیت داشت. هویتی داشت. و امروز خبر رفتنش، فقط خبر درگذشت یک خواننده نیست. انگار یک تکه دیگر از آن روزگار قدیمی هم از میان ما رفت. هر بار که یکی از ترانه‌هایش را بشنویم، دوباره همان سال‌ها زنده می‌شوند؛ دوباره پرده سینما روشن می‌شود، و ما، بی‌آنکه بخواهیم، چند دهه جوان‌تر می‌شویم. شاید راز ماندگاری هنرمندان بزرگ همین باشد؛ مرگ، جسمشان را از ما می‌گیرد، اما صدایشان را نه. ایرج خواجه‌امیری رفت؛ اما صدایش هنوز هست. در یک ترانه، در یک فیلم قدیمی، در یک رادیوی خاک‌گرفته، در خاطره یک پدر، در خاطره یک مادر، و در ذهن نسلی که هنوز با شنیدن نخستین نت، چشم‌هایش را می‌بندد و به سال‌های دور سفر می‌کند. ایرج رفت... اما چه خوشبخت‌اند صداهایی که وقتی صاحبشان می‌رود، تازه بیشتر شنیده می‌شوند. خداحافظ ایرج... خداحافظ صدای خوش لحظه‌های دور؛ صدای سینماهای قدیمی، صدای جوانی، صدای عشق‌های ساده، و صدای روزهایی که دیگر برنمی‌گردند. تو رفتی، اما صدایت هنوز در کوچه‌های خاطره ما می‌خواند. 🌸🍀🌸🍀🌸 کانال خاطرات نوش‌آباد

  • без подписи

  • بادِ خنکه تجربه زندگی مردم ما جالبه ! از همان قدیم فهمیده بودند از نیمه مرداد به بعد گرمای هوا کم میشه و باد خنک در ایوان و مهتابی و دالون و هشتی و شبستان و پنج دری می‌پیچه. کم‌کم روزها کوتاه میشه و هوا هم هر روز خنک تر میشه تا برسیم به اعتدالین... این نگاه البته می‌تونه زیبا باشه و شعر و رمان و فیلم و هنر و خلاقیت بیاره البته همه ما یه جوری خوش خوشک با زندگی کنار می‌آییم ... غیر از اونا که هر روز وقتی بیدار میشن ، یه اژدها هم توی قلب و ذهنشون بیدار میشه ته دل‌ها را وا برسی می‌بینی مملکت در خشم و غمه. کمتر کسی را در این شب های گرم میتونی پیدا کنی که در حال و هوای سالم و بی‌استرس نفس بکشه. دیگه جنگ هم که بیاد بدتر ، ولی زندگی خالی از زیبایی نیس. در میانه این ناراحتی‌ها یه کار اینه که سهراب های درون را پیدا کنی. نسیمی که از صحرا و بیابون میاد واقعا لذت بخشه نسیم و بیابون به آدم وسعت اندیشه میده و شاید پالایش ذهن و پاکیزگی زبان... خورشید بالا سر ما انرژی مادرانه و مهربانی داره تا شورهای عاشقانه را در درون ما بیدار کنه خلاصه که سعی کنید خودتون را به دست باد و نسیم بسپارید .... عصرها برید میون درختچه‌های جنگلی هوا بخورید زندگی ارزشمندتر از اونه که بخواهیم با خشم و غم سپری کنیم. یادش بخیر شهرام شبپره می‌خوند: بازم تابستون اومد آفتاب رو ایوون اومد ♪♫ شب پشت کوه‌ها مرده ، شادی غمارو برده ♯ گل دسته دسته دسته ، تو گلدونا نشسته ♯ درای شادی باز و درای غصه بسته 🌸🍀🌸🍀 کانال خاطرات نوش‌آباد

  • без подписи

  • 🌸🌸🌸 اطلاعاتی دیگر در مورد جاده فیض‌آباد ✍خسرو دهقانی ۱- حدود ۶ کیلومتر از فیض‌آباد به سمت آبشیرین جاده سازی انجام شده و اخیرا هم اتفاقات خوبی برای ادامه مسیر در حال رقم خوردن است. ۲- یک مسیر فرعی تا نزدیکی شمس آباد از کنار چاه بلند آسفالت شده ۳- با احداث خط لوله و ایستگاه گاز در نزدیکی زیارت برای بهره‌بردادی مرغداری‌ها از حدود تاج آباد تا نزدیک مرزن‌آباد صاحب گاز طبیعی شدند. ۴- پس از چند سال پیگیری موفق شدیم بودجه‌ی تعریض جاده از پل زیر گذر تا فیض‌آباد را دریافت کنیم که اکنون با حل مشکل قیر جاده که سالها قبل تحویل شهرداری شده و در جاده استفاده نشده بود بزودی شاهد آسفالت کل جاده خواهیم بود. ۵- تخصیص قیر به جاده‌ی تقی‌آباد توسط بسیج سازندگی و همینطور زیر سازی آن به کمک کارخانه‌های آجر و شهرداری و راهداری و سپاه و در نهایت بزودی شاهد آسفالت این مسیر خواهیم بود در اینجا جا داره از زحمات شهرداری و شورا تشکر کنم. ۶- احداث یک فیدر جداگانه ی دو مداره برق فشار قوی از میدان فولاد تا فیض‌آباد و در نتیجه کاهش بار فیدر نوش‌آباد و جدا شدن برق چاه‌های کشاورزی ۷- کاشت و آبیاری درختان غیر مهاجم کنار جاده‌ی فیض‌آباد و...

  • خط آبی رنگ ، جاده شتری یا جاده ری

  • جاده خاطره‌ها جادهٔ فیض‌آباد، بی‌تردید، یکی از خاطره‌انگیزترین جاده‌های این دیار است؛ جاده‌ای که هر جای آن قصه‌ای از گذشته را در خود نهفته دارد. روزگاری «جادهٔ شتری» یا جاده ری از این راه می‌گذشت، چرا که کاروان شترها در آن رفت‌وآمد داشتند و بار و محصول مزارع کویر را به نوش‌آباد و شهرهای پیرامون می‌رساندند. نوش‌آباد، از دیرباز، منزلگاهی در مسیر راه ری به اصفهان بوده و راه‌های ارتباطی آن، در گستره‌ای بزرگ‌تر، به مسیرهایی می‌پیوسته که سرانجام به جادهٔ ابریشم می‌رسیدند. از همین رو، این جاده تنها یک راه خاکی و ارتباطی نبود؛ بخشی از شبکهٔ دیرپای راه‌هایی بود که زندگی، تجارت و رفت‌وآمد مردمان این سرزمین را به یکدیگر پیوند می‌داد. از آنجا که این جاده به ۳۳ مزرعهٔ کویر نوش‌آباد راه دارد و نام و نشان ۳۳ چشمهٔ کویر نیز هنوز در حافظه و زبان اهالی زنده است، نگارنده پیشنهاد کرد که نام این جاده «جادهٔ ۳۳ چشمهٔ کویر» بشود. مدتی نیز تابلویی با همین نام در ابتدای جاده نصب شد؛ اما نهاد تأییدکننده در آران و بیدگل با این نام موافقت نکرد ! چه بسا اگر به ژرفای تاریخ بنگریم، بتوان گفت بخش زیادی از هستی و رونق نوش‌آباد، وامدار همین جاده و ۳۳ مزرعه‌ای بوده است که در امتداد آن جان گرفته بودند. در ابتدای این جاده، مزرعهٔ حسن‌آباد قرار دارد؛ مزرعه‌ای که جوی آب قنات آن روزگاری تا قلعهٔ نوش‌آباد امتداد می‌یافت و آب‌انبار مرکزی و دربریگ را تأمین و پر می‌کرد. بخشی از جنگل‌های دست‌کاشت که در دههٔ چهل ایجاد شده‌اند نیز در همین مسیر قرار دارند؛ درختانی که خود، بخشی از خاطرات سبز این جاده‌اند. روان الهیار صالح که این همه را به یادگار گذاشت، به شادی. در ادامه، نام مزارع جلال‌آباد، قوامه‌زنگ، میرزاتقی و شجاع‌آباد به چشم می‌خورد؛ نام‌هایی که هر کدام بخشی از جغرافیای تاریخی و اقتصادی کویر نوش‌آباد را روایت می‌کنند. از این جاده، مسیر فرعی دیگری نیز جدا می‌شود که به چاه‌بلند، قلعهٔ باشکوه فخرآباد و ابراهیم‌آباد می‌رسد و سرانجام راهش را به سوی مرزن‌آباد و آتشکدهٔ کهریز و قلعهٔ وزیر و آب‌ شیرین ادامه می‌دهد؛ گویی هر شاخه از این جاده، دری است که به گوشه‌ای از تاریخ این سرزمین گشوده می‌شود. در مسیر جاده، افزون بر قلعه‌های فیض‌آباد، بقعه امامزاده‌ها نیز هست. اولین فیلم سینمایی کیانوش عیاری به نام تنوره دیو در این مکان ساخته شد. همچنین است سریال ۱۸ قسمتی غارتگران که در این کویر ساخته شد. آسیاب فیض‌آباد هم در این نزدیکی است. شهر ایلخانی؛ هم اینجاست. اثری ارزشمند که اگر سامان یابد و به شایستگی معرفی و حفاظت شود، می‌تواند به یکی از جاذبه‌های دیدنی و مهم تاریخی منطقه تبدیل شود. چهارشنبه سوری در اینجا دنیایی دیگر است. یکی از راه‌های فرعی این جاده به شمس‌آباد می‌رود؛ زادگاه شهید شمس‌آبادی. راهی دیگر به مزرعهٔ کدیش می‌رسد؛ مزرعه‌ای که همت سرتیپ سیاه‌پوش و علی‌خان شیبانی را به یاد می‌آورد. در ادامه، مزرعهٔ تقی‌آباد قرار دارد؛ جایی که هنوز آب و طراوت و زندگی در آن جریان دارد و به‌عنوان یکی از مراکز پرورش شتر، یادآور همان روزگاری است که کاروان‌های شتر در این مسیر رفت‌وآمد می‌کردند. راه‌های دیگری نیز از این جاده منشعب می‌شوند و به جاده‌ها و مزارع آران و بیدگل می‌رسند؛ شبکه‌ای از راه‌ها که زمانی، شریان‌های زندگی در این پهنهٔ کویری بودند. با این همه، جادهٔ فیض‌آباد فقط یک مسیر نیست؛ جاده‌ای است که خاطره‌ها در آن قدم می‌زنند. روزگاری آب و نان این دیار از همین راه‌ها می‌گذشت، محصول مزارع به شهر می‌رسید، شترها بار زندگی را بر دوش می‌کشیدند و مردمان، رفت‌وآمدشان را با همین جاده تنظیم می‌کردند. امروز نیز این جاده، در ایام اربعین، چهره‌ای دیگر به خود می‌گیرد و به جاده‌ای زیارتی بدل می‌شود؛ راهی که این بار نه کاروان‌های تجاری، بلکه زائران را در خود جای می‌دهد. چه زیباست که جاده‌ای با چنین پیشینه‌ای، همچنان زنده است؛ روزی راهِ آب و نان بود و هست و امروز راهِ زیارت است؛ و دیروز و امروز، هر دو، بر شانه‌های همین جادهٔ خاطره‌ها گذشته‌اند. شما چه چیزهای دیگری در این جاده به یاد دارید؟ 🌸🍀🌸🍀 کانال خاطرات نوش‌آباد سید محمد علوی نوش‌آبادی https://t.me/akhbarenooshabad

  • без подписи

  • در معرفی کتاب شهر زیر زمینی نوش‌آباد از سید محمد علوی نوش‌آبادی 🔸🔸 ✍ استاد حمید رضا جواهر کلام گفته‌اند نصف تاریخ تمدن متعلق به کاه و گل است، معلوم می‌شود نصف دیگرش متعلق به قلم و کاغذ است و یا بگوییم متعلق به کاتب و مکتوب است که آنها را آشکار می‌سازد و اگر بعد از کشف آتش، قنات‌ها نصف عالم را آبادان کرده‌اند، نصف دیگر عالم را قلم‌ها ساخته‌اند و اگر قنات مظهر زندگی است، قلم مظهر سازندگی است. خواندن این کتاب فقط جغرافیا نیست، بلکه تاریخ هم هست. "چرا که نطفه تاریخ در بستر جغرافیا بسته می‌شود و بدون شناخت جغرافی شناخت تاریخ کامل نمی‌شود و سه ضلع مثلث تاریخ که زمان و مکان و انسان است، پدید نمی‌آید." (ص ۶۶) "اگر رشد نه از آسمان که از زیر خاک شروع می‌شود" (۷۸) رشید کسی است که بتواند از بالا به پایین نظر دوزد و همه را کامل ببیند و بشناسد. (چنانچه این مطلب از توصیه‌های امیرالمومنین (ع) در نهج‌البلاغه است.) آری، شهر زیر زمینی نشان می‌دهد که مردمش به دنبال زندگی بودند نه جنگ و تهاجم بلکه امنیت می‌خواستند، که با تدافع و نه تهاجم بدست می‌آمد. (۹۹) و این همه ایرانیان بودند که توانستند معماری را با فرهنگ ایرانی گره بزنند (۱۰۳) و در حقیقت احساس لطیف آدمیان بود که می‌توانست از یک سنگ بی‌حرکت یک شاهکار خلق کند (۱۲۴) آری؛ کاملی گر خاک گیرد زر شود ناقص اَر زَر برد خاکستر شود و چنانچه فن تخلیه آب از زیر زمین، قنات را به وجود آورد، فن حفظ جان، شهر زیر زمینی را پدید آورد (۱۳۸) و فن قلم جانان بود که اینها را گویا نمود و اگر به استعاره سخن از اژدها و گنج آورده‌اند (۱۴۷) در حقیقت شهر زیر زمینی خود گنجی است گویا و آکنده از دُرهای گرانبها که بصورت طرح‌های معماری جلوه کرده است. باری ؛ در زمین بودیم و غافل از زمین غافل از گنجی که بُد در وی دفین (۱۴۳) آری، اینها همه آنی و اویی است که وصلتی هزار ساله را با گذشتگان برقرار می‌کند و صدای اوست که خودشناسی را نمایان می‌سازد (۱۸۹) لذا به تعبیر عالی آن دانشمند ، به هر زاویه‌ای که می‌رسی اول به تاقچه‌ها نگاه کن اگر خودت خالی نباشی تاقچه‌ها را خالی نخواهی دید. (۱۹۰) 🔸🔸 باری، خالی نبودن نویسنده کتاب بود که آن زیر زمین را خالی ندید و نوش‌آباد و کاشان و بلکه ایران را پر از حرف و هنر دید و آن را به خوبی به دیگران در کتابش نشان داد. چنانکه وقتی کارنامه ایران و یا بگو نوش‌آباد و شهر زیر زمینی را می‌گشاییم مانند آن است که چند هزارسال زندگی کرده‌ایم. (۱۹۰) و همه اینها نشان از آن دارد که ایرانی زندگی طلب و آزادی‌خواه است و کوشش دارد که مستقل بماند و ملیت دیگری بر او امر و نهی نکند و هرگز زیر دست نباشد. (۱۹۱) و درود خدا بر نویسنده توانای کتاب که اینها را به ما یاد داد و گوشزد نمود. 🌸🌸🌸 کانال خاطرات نوش‌آباد به مدیریت سید محمد علوی نوش‌آبادی https://t.me/akhbarenooshabad

  • هشتم امرداد بیستمین سال ثبت شهر زیر زمینی است. به این مناسبت کلامی می‌خوانیم از استاد جواهر کلام از خوانش کتاب شهر زیر زمینی نوش‌آباد

  • رفتینگ در رودخانه ، سفری به دل آرامش. شهر سامان شهری است که رود ، شعر می‌سازد. خصوصا وقتی ساعتی بر دوش آب روان حرکت کنی؛ آبی که بی‌وقفه می‌رفت و درس جاری بودن می‌داد. دو سوی رودخانه، درختان سر به آسمان کشیده بودند و نسیم، برگ‌هایشان را با نوای آب همراه می‌کرد. گاهی هیجان موج‌، خنده را بر لب می‌نشاند و گاهی سکوت طبیعت، آدمی را به تأمل وا می‌داشت. بار دیگر به یاد آوردیم که طبیعت بهترین میزبان انسان است؛ جایی که صدای آب و آواز و درخت، خستگی روزگار را از جان می‌شوید. ساعتی بر قایق بادی، خود را به جریان زلال آب سپردیم. گاهی موج‌ها، ما را به آب‌بازی و خنده دعوت می‌کردند و گاهی آرامش رود، فرصت تماشای درختان سرسبز، آواز پرندگان و آسمان آبی را می‌بخشید. هوای مطبوع و خنک، آن‌چنان دل‌انگیز بود که گویی از گرمای سوزان شهر ما هیچ خبری نیست. در میان راه، پیاده شدیم تا اهالی شنا از صخره به درون آب بپرند. آن جا طعم ترش و شیرین آلوچه‌های جنگلی، لذتی دیگر داشت. همراهی راهنمایی خوش‌برخورد نیز سبب شد که این تجربه، هم ایمن باشد و هم خاطره‌انگیز. پس از پایان رفتینگ، کاسه‌ای آش دوغ داغ و استکانی چای در کلبه‌ای کنار رود، جان‌افزایی دیگری بود. سامان را با رود خروشان، درختان سرسبز، نسیم دلنواز، صدای پرندگان، خنده‌های آب‌بازی و خاطره‌ای خوش ترک کردیم؛ خاطره‌ای که همچون آب زلال زاینده‌رود، تا مدت‌ها در ذهن و جانمان جاری خواهد ماند. سامان، با رود زلال و چشم‌اندازهای دل‌انگیزش، خاطره‌ای ساخت که تا مدت‌ها در ذهن و دل جاری خواهد ماند؛ همانند آبی که هیچ‌گاه از حرکت بازنمی‌ایستد. 🌸🌸🌸 کانال خاطرات نوش‌آباد

  • 22 июл.206из alavi51

    без подписи

  • سفری به شهر آب ها بار دیگر بار سفر را بستیم و به شهر سامان در استان چهار محال بختیاری آمدیم. این بار کنار پلی مستحکم پل، یکی از درخشان‌ترین جلوه‌های تفکر خلاق ایرانی برای غلبه بر مانع است. ایران از روزگار ساسانیان، نزدیک دو هزار سال است که هنر پل‌سازی را به اوج رساند؛ چنان‌که هنوز نیز برخی از آن شاهکارها، استوار و سربلند، در برابر گذر زمان ایستاده‌اند. این پل مستحکم بر کرانه زاینده‌رود، به همت زمان‌خان، یکی از امیران عصر صفوی ، برای آسایش کاروان‌ها و رونق راه‌های ارتباطی ساخته شد. پلی که تنها گذرگاهی بر آب نیست؛ روایتی است از پیوند دانش مهندسی، زیبایی‌شناسی و شناخت ژرف طبیعت. این پل با طاق‌های قوسی، حدود ۲۲ متر طول، ۵ متر عرض و ۱۳ متر ارتفاع دارد و در سال ۱۰۲۲ هجری قمری بنا شده است. بنایی که همچون بسیاری از گنجینه‌های ارزشمند ایران، در سال ۱۳۱۶ خورشیدی در فهرست آثار ملی به ثبت رسید. پل با آجر و ساروج ساخته شده و چهار دهانه اصلی و دو دهانه کوچک‌تر دارد. اما راز ماندگاری آن تنها در مصالح نیست؛ پایه‌های مثلثی‌شکل آن، هوشمندانه نیروی خروشان آب را می‌شکنند و از فشار سیلاب می‌کاهند. آب، نیرویی است که گاه هیچ مانعی را برنمی‌تابد. سیل برزک به نوش‌آباد بر زبان قدیمی‌ها هست. هرچه بر سر راهش بود، از درختان تنومند گرفته تا دام‌ها، با خود آورد. اکنون تصور کنید پلی که نزدیک به پنج قرن در برابر چنین نیرویی ایستاده است؛ زیرا معمار ایرانی به‌جای ستیز با طبیعت، زبان آن را فهمید و سازه‌ای آفرید که نیروی آب را هدایت و مهار کند. شاید راز جاودانگی این پل در همین باشد؛ اینکه پیروزی همیشه در زور بازو نیست، گاه در خردی است که راه عبور از مانع را می‌شناسد. شاید این پل، تنها درس مهندسی نباشد؛ درسی برای زندگی نیز باشد. دشمن نیز، اگر در آغاز راه با تدبیر، دوراندیشی و خرد مهار نشود، روزی به سیلی بدل می‌شود که مهارش بسیار پرهزینه خواهد بود. خرد، همان پایه مثلثی پل است؛ نیروی مهاجم را می‌شکند، از تندی آن می‌کاهد و آن را از ویرانگری بازمی‌دارد. پل زمان‌خان، پس از پنج قرن، هنوز بر زاینده‌رود استوار ایستاده است؛ گویی هر سنگ آن این پیام را زمزمه می‌کند که پیروزی پایدار، نه از هیاهوی قدرت، بلکه از آرامش اندیشه و حکمت برمی‌خیزد. خرد، اگر به‌موقع به کار گرفته شود، حتی خروشان‌ترین رودها را نیز رام می‌کند. 🍀🍀🍀 کانال خاطرات نوش‌آباد سید محمد علوی

  • без подписи

  • 🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀 نوش‌آبادی‌ها؛ مردمانی که تمدن را ساختند اگر روزی از فراز آسمان بر نوش‌آباد بنگری، پیش از آنکه خانه‌ها را ببینی، ردّ همت مردمانی را خواهی دید که قرن‌ها با دستان خویش، خاک را به فرهنگ و کویر را به آبادی بدل کردند. این سرزمین، روایت مردمانی است که هر جا بیمی دیدند، قلعه‌ای برپا کردند؛ برجی ساختند و بارویی کشیدند تا امنیت، نخستین هدیه آنان به فرزندانشان باشد. هم آنان افق بالا را نگریستند و مناری برافراشتند تا نشانی از ایمانو هویت در میان دشت‌های خاموش بدرخشد. آنان دل کویر را شکافتند و ۳۳ رشته قنات از ژرفای زمین بیرون کشیدند؛ شاهراه‌هایی خاموش که اگر طول تونل‌ها و ژرفای چاه‌هایشان را به هم پیوند دهی، از هزار کیلومتر نیز فراتر می‌رود. به همین ترتیب هفت قنات هم در زیر شهر ایجاد کردند و آب را در خانه‌ها و باغ‌ها به چرخش در آوردند. اینها تنها یک عدد نیست؛ هزار کیلومتر رنج، اندیشه، امید و عشق است که در تار و پود زمین تنیده شده است. در دل ریگزار، نزدیک به چهل مزرعه آفریدند؛ جایی که دیگران جز شن و تشنگی نمی‌دیدند، آنان خوشه‌های گندم و باغ‌های زندگی را دیدند. در هر دشت، برجی ساختند تا نگهبان آب، کشتزار و آرامش مردم باشد. در هر محله، آب‌انباری بنا کردند؛ نه تنها مخزنی برای آب، بلکه معبدی برای پاسداشت پاکی و زندگی. آبی زلال و گوارا را، در روزگاری که خبری از لوله‌کشی و فناوری نبود، با تدبیر و دانش به خانه‌های مردم رساندند و بهداشت را پیش از آنکه نامی بر آن نهاده شود، در متن زندگی جای دادند. آنان شهری دیگر نیز در زیر پای خود آفریدند؛ شهری پنهان که برای ساختنش میلیون‌ها مترمکعب خاک از دل زمین بیرون آوردند. اگر آن همه خاک را در جایی گرد آورند، بی‌گمان کوهی سترگ از همت انسان سر برخواهد آورد؛ کوهی که از سنگ نیست، از اراده است. در هر محله، مسجد، حسینیه و زیارتگاهی بنا کردند تا جان انسان نیز، هم‌پای تن، سیراب شود. آیین‌ها آفریدند، سنت‌ها را پاس داشتند و شادی و اندوه را در کنار یکدیگر معنا کردند. عطر نان محلی، قهوه، حلوا، هلیم و سفره‌های نذری، نسل‌ها را به هم پیوند داد و فرهنگ را از خانه‌ای به خانه دیگر رساند. برای فرزندان خود مکتب‌خانه‌ها و مدرسه‌ها ساختند، زیرا می‌دانستند که هیچ شهری با آب و نان تنها آباد نمی‌شود؛ آبادی راستین، با دانایی آغاز می‌شود. برای فرزندان خود مکتب‌خانه‌ها و مدرسه‌ها ساختند، زیرا می‌دانستند که هیچ شهری با آب و نان تنها آباد نمی‌شود؛ آبادی راستین، با دانایی آغاز می‌شود. در این میان، نوش‌آباد بزرگانی نیز پرورده است که دل در گرو کتاب و فرهنگ داشتند؛ مردانی و زنانی که کتاب نوشتند و به دانایی تشویق کردند و چراغ فرهنگ را روشن نگاه داشتند. برخی از فرزندان این دیار نیز برای خدمت به مراکز علمی و فرهنگی فرستاده شدند تا دانش و تجربه را به شهر بازگردانند. از این دیار فرزندانی جان بر کف برخواستند و در مقابل هجوم بیگانه ایستادند و جان فدا کردند. 🌸🌸🌸 در روزگار ما نیز این رشته همت گسسته نشد. شهر زیر زمینی را از فراموشی نجات دادند، کوچه‌ها را آسفالت و سنگ‌فرش کردند، دیوارها را به شیوه نیاکان آراستند، خانه‌های تاریخی را مرمت کردند، سابات‌ها و برج‌ها را جان دوباره بخشیدند، فرهنگسراها و فضاهای عمومی آفریدند، روشنایی را به کوچه‌ها آوردند و نزدیک به چهل اثر تاریخی را به ثبت ملی رساندند تا میراث گذشته، چراغ آینده باشد. آنچه امروز در نوش‌آباد می‌بینیم، تنها مجموعه‌ای از بناهای خشتی و کوچه‌های کهن نیست؛ هر خشت آن، واژه‌ای از کتاب همت است و هر قناتش، سطری از حماسه کوشش. این شهر، گواه آن است که مردمانی سختکوش و آینده‌نگر، با ایمان، خرد و همدلی، توانسته‌اند از دل کویر، تمدنی ماندگار بیافرینند. نوش‌آباد را چه چیز ساخته؟ این شهر را فکرهای بزرگ ساختند. دستان پینه‌بسته مردان و زنان بزرگی که باور داشتند انسان، هرگاه با اراده و خرد و فرهنگ همراه شود، حتی می‌تواند از دل بیابان نیز بهشتی برای زندگی بیافریند. 🍀🌸🍀🌸🍀 کانال خاطرات نوش‌آباد سید محمد علوی

  • حوض دشت؛ زندگی در حوضچه اکنون تیرماه آن روزگارها هرگاه هوس آب‌تنی در حوض مزرعه به جانمان می‌افتاد، دسته‌جمعی راه دشت را در پیش می‌گرفتیم. هنوز چند قدمی از آبادی دور نشده بودیم که ریگزارهای داغ آغاز می‌شد؛ زمینی که آفتاب، بی‌دریغ بر آن می‌تابید و هوا از گرمای خود می‌سوخت. با این همه، گاه نسیمی از دوردست، از جانب باغ‌ها و درختان، برمی‌خاست و بوی نم، آب و سبزی را با خود می‌آورد؛ بویی که نوید رسیدن به سرزمین خنکی و زندگی بود. اندک‌اندک قامت درختان از افق پیدا می‌شد و کوچه‌باغ‌ها آغوش خود را به روی رهگذران می‌گشودند. سایه‌ها، آرام‌آرام همراه گام‌های ما می‌آمدند؛ گویی آنان نیز کودک بودند و می‌خواستند در بازی و شادی ما شریک شوند. جاده‌های خاکی، مارمولک‌هایی که از گرما به سایه می‌گریختند، رد پای چهارپایان بر خاک، خشت‌های کهنه، برج‌ها و باروهای خاموش، همه ما را می‌شناختند. آن‌ها شاهد تابستان‌های بی‌شمار این سرزمین بودند؛ تابستان‌هایی که کودکان، تشنگی تیرگان را با خنده و آب پاسخ می‌دادند. در آن دشت، تاریخ ایران تنها در کتاب‌ها نبود؛ در ژرفای خاک، در وزش باد، در تابش خورشید و در سکوت کویر موج می‌زد. اندکی بعد، جوی آب رخ می‌نمود و با زمزمه‌ای دلنشین، ما را تا حوض دشت همراهی می‌کرد. دیگر هیچ شکیبایی در وجودمان نمی‌ماند. لباس‌ها را بر کناری می‌افکندیم و خود را به آغوش آب زلال می‌سپردیم. تن در آب فرو می‌رفت، اما جان بود که شست‌وشو می‌شد. همه هوش و حواس، با موج‌های کوچک حوض، به بازی درمی‌آمد. چه شکوه ساده‌ای داشت آن آب‌تنی‌ها! بچه‌ها در آب می‌جهیدند، به یکدیگر آب می‌پاشیدند، همدیگر را به شوخی زیر آب می‌بردند و خنده، همچون موجی پیوسته، بر سطح حوض می‌دوید. شادی، آن روزها، چیزی نبود که باید جست؛ در همان آب زلال، در همان آفتاب و در همان رفاقت‌های بی‌ریا حضور داشت. گاه از آب بیرون می‌آمدیم و بر پشته‌های نرم ریگ دراز می‌کشیدیم. ماسه‌های گرم را بر تن می‌ریختیم و گرمای خورشید را با گرمای زمین درهم می‌آمیختیم. دوباره به آب می‌زدیم و باز می‌دویدیم؛ آن‌قدر که آفتاب، بی‌آنکه بدانیم، رنگی تازه بر پوستمان می‌نشاند. پس از آب‌تنی، نوبت درختان بود. از شاخه‌ها بالا می‌رفتیم، دست در میان بوته‌ها می‌بردیم و میوه‌های نورسیده تابستان را می‌‌دیدیم و گاه می‌چیدیم. شیرینی آن میوه‌ها تنها از طعمشان نبود؛ از آزادی، از گرسنگی کودکانه و از لذت بی‌واسطه زیستن مایه می‌گرفت. اکنون که سال‌ها از آن روزگار گذشته است، بیشتر درمی‌یابم که خوشبختی، گاه در ساده‌ترین چیزها پنهان می‌شود؛ در حوضی میان دشت، در نسیمی که بوی باغ می‌آورد، در سایه درختی که همسفر آدمی می‌شود و در خنده چند کودک که هنوز معنای زندگی را از طبیعت می‌آموزند، نه از هیاهوی جهان ماشینی. یادش به خیر؛ آن روزها، زندگی در آرزوی فردا نمی‌گذشت. همه هستی، در همان لحظه جاری بود؛ در همان حوض کوچک، در همان آب زلال و در همان «اکنون» که بی‌آنکه بدانیم، بزرگ‌ترین نعمت زندگی بود. 🍀🔹🍀🔹🍀🔹🍀 کانال خاطرات نوش‌آباد سید محمد علوی https://t.me/akhbarenooshabad

  • 8 июл.209из akhbarenooshabad

    خاطرات نوش‌آباد

  • بر فراز برج ، در آغوش دشت هوای مزرعه کردیم و دل به دشت زدیم. همراه گردشگران، راهی پهنه‌های سبز همسایه شدیم. در میان انبوهی از باغ، عطر سبزه و رقص نور، آرام‌آرام به مجدآباد رسیدیم؛ جایی که سکوت کویر، با طراوت کشتزارها درآمیخته است. نوش‌آباد همواره میل داشته به سوی شمال و غرب خود قد بکشد، اما شرق آن نیز دنیایی از حس و خاطره است؛ جایی که اگر قدم در آن نگذاری، گویی بخشی از معنای کویر را نخوانده‌ای. ما برج‌های عشق‌آباد، غیاث‌آباد، ساق‌آباد و جلوخان را در کنار خود داریم؛ برج‌هایی که هر یک روایتی از تاریخ، امنیت، زندگی و کار مردمان این سرزمین‌اند. در گستره کویر، برج‌های دشتبانی، دفاعی، نظامی و دیده‌بانی همچون نگهبانان خاموش قرن‌ها ایستاده‌اند. برج‌های مجدآباد، حسین‌آباد، قاضی، صالح‌آباد و حامدآباد نیز هر کدام نشانی از شکوه معماری کویرند؛ یادگارانی که هنوز با قامت استوار، چشم به افق دوخته‌اند. برج مجدآباد از دوردست‌ها خودنمایی می‌کند. از پله‌های قدیمی‌اش بالا می‌رویم تا از نزدیک، حال و هوایش را لمس کنیم. گذر زمان بر چهره‌اش نشسته و مرمتش، همچون بسیاری از بناهای تاریخی، با گام‌هایی کند پیش می‌رود. شایسته است این یادگار ارزشمند نیز، همانند برج‌های عشق‌آباد نوش‌آباد، هرچه زودتر جامه‌ای نو بر تن کند و کوچه‌باغ‌های پیرامونش نیز با مهر و دلسوزی بیشتری پاس داشته شوند. دشت هنوز چشم‌انتظار روزی است که نسیم، بی‌دغدغه بر فراز برج‌ها بوزد و آزادانه در آسمانش به رقص درآید. تا آن روز، راهی در پیش است. غروب که از راه می‌رسد، صدها چراغ در دل دشت روشن می‌شود و آواز پرنده و بانگ حیوانات با سکوت شامگاهی درهم می‌آمیزد؛ سمفونی ساده و دلنشین زندگی روستایی. رعیت‌ها با مهربانی ما را به استکان‌های چای داغ دعوت می‌کنند. نام مجدآباد سال‌هاست با تنباکو گره خورده است. به مزرعه‌ای می‌رویم که نهال‌های جوان تنباکو، فرشی سبز بر زمین گسترده‌اند. یکی از کشاورزان با لبخند می‌گوید: «تازه به دنیا آمده‌اند؛ دو ماه دیگر زیر آفتاب کویر، سرخ و رسیده می‌شوند.» اشاره می‌کند « بذرش ریز است، مثل خاکشیر.» دیگری آهی می‌کشد و می‌گوید: «آب زیادی می‌خواهد، زحمتش هم کم نیست. قدیم سود داشت، اما حالا دیگر صرف نمی‌کند. با این همه، ما رعیتیم؛ فرزند این خاکیم، زمین را نمی‌شود رها کرد، باید کاشت.» این را می‌گوید و بی‌آنکه سخنی دیگر بر زبان آورد، از ما جدا می‌شود تا گاوش را بدوشد؛ گویی زندگی، با همه سختی‌هایش، همچنان در همین رفتن‌ها، کاشتن‌ها و دوشیدن‌ها جریان دارد. در آن لحظه با خود اندیشیدم که تاریخ این سرزمین را تنها برج‌ها و بناها نگاه نداشته‌اند؛ این مردان و زنان گمنام نیز، با دست‌های پینه‌بسته و امیدی که هر بهار دوباره در دلشان سبز می‌شود، سهمی به همان اندازه در ماندگاری این خاک داشته‌اند. 🍀🍀🍀🍀 کانال خاطرات نوش‌آباد سید محمد علوی👇  @akhbarenooshabad               🌹🍃☘🍎☘🍃🌹

  • без подписи