نجواهایدرونِاَلِف؛
Статистикаاینجا پناه واژه هایی است که کسی برایشان گوش نداشت..🕊 1403.07.16 - الفنوشت: به قلم ف.الوان -
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 45
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 11
- 1/48двое суток
- 12
- 1/72трое суток
- 13
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
اگه منِ مرداد پارسال با منِ مرداد امسال بشینیم حرف بزنیم اصلا حرفای همو باور نمیکنیم..
✨:بدونشرح.✨
نا امیدی ب هر چیزی تو وجودم ریشه پیدا کرده ✨ و واقعا این حجمو دارم نمیتونم. دلم میخواد جلو همه بشینم فقط حرف بزنم انقدر حرفای تو مغزمو بگم .. انقدر پشت سرهم غر بزنم ک یکم خالی شم🤌🏻 و خب در نهایت به هیچکس نمیتونمچیزیبگم.✨ #روزنوشت 22 مرداد 1405 / 01:07
میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است..✨
گفت شاید زندگی بیشتر از اینکه دربارهٔ رسیدن باشه دربارهٔ کنار اومدن با نرسیدنه...
هرشب این ساعتا از راه دورم حس میشه بودنت :))✨
بیمن میشود - بیتو هرگز! و این قِصهها سری دراز دارند. فکر میکنی پرت و پلا میگویم؟ بیتو مگر چیزی تمام میشود؟ فیلمها ساعتها و ساعتها کِش میآیند کتابها کلمه به کلمه تکرار میشوند روزها و شبها؟ ماندهام میان آن دو. نه میمانند، نه میروند؛ تو نیز...…
شبها که میرسند، سنگینیِ نبودنَت بر شانههایم میافتد؛ هر ستاره، حکم تازیانهای دارد که مرا به یاد اجبارِ تلخِ دل میاندازد؛ اجبار به ترکِ کسی که کنارش حالِ دلم بهار بود. باورم نمیشود روزی برسد که به جای نگاهت، باید به خاطراتت پناه ببرم؛ که تکهتکه حضورت را در حافظهام جمع کنم، همچون قطرههایی از آب در کوزهای شکسته، برای روزهایی که عطشِ بودنت گلویم را میسوزاند.. باورم نمیشود که به جای در آغوش گرفتن تو، باید به جمعآوری خاطراتت پناه ببرم؛ تکهتکهی حضورت را در صندوقی پنهان می کنم، برای روزهایی که خودت نباشی و تنها عطرِ یادَت، تسلای زخمِ نبودنت شود. هر شب، فشارِ این دوراهی، جانم را میگیرد؛ باید دل بکنم از کسی که با بودنش آرام میشوم... مگر ممکن است آدم از پناه خودش دل بِبُرد؟ باورم نمیشود روزی برسد که من از تو خاطره جمع کنم، برای ترس از نبودنت. انگار باید ردّ قدمهایت را در ذهن نگه دارم، تا اگر روزی نبودی، دستکم سایهای از تو بماند. این، دردناکترین سرنوشتِ من است؛ دیدن هر چیزی که به تو ربط دارد، و حیران ماندن میان لبخند و اشک. حتی آن بطری آبی که به دستم دادی، طعمش نشست بر زبانم، اما بغضش گیر کرد میان گلو و جانم. دوست داشتنت هم همین است؛ هم آرامم میکند، هم اسیرم کرده میان قلب و گریههایم... اَلِفنِوِشت؛
اینکه دلتنگ تو ام اقرار میخواهد مگر؟ اینکه از من دلخوری انکار میخواهد مگر؟ دل بریدن وعده دیدار میخواهد مگر؟ اشتباه ناگهان تکرار میخواهد مگر؟
اینکه دلتنگ تو ام اقرار میخواهد مگر؟ اینکه از من دلخوری انکار میخواهد مگر؟ دل بریدن وعده دیدار میخواهد مگر؟ اشتباه ناگهان تکرار میخواهد مگر؟
من الان اگه یه گربه بودم، یه گربه غمگین و دلشکسته، پناهگرفته زیر یه قارچ تنها تو یه شب بارونی بودم🙂🤏🏻
قرار مون این نبود یک خاطره تلخ بشیم؛
میخواستم
و میخواستم پناهگاه همیشه استوار تو باشم تا هرگز احساس بیپناهی نکنی، چرا که به تجربه دریافته بودم بیپناهی، چه اندوه عمیق و جانکاهی با خود به همراه دارد..
میگن پس کی میخای زندگی کنی؟. انگار زندگی کردن به اینه یکسره بری جایی که چیزی روی حالت تاثیری نداره :)) - پس زندگی چیه؟.. +یکم دور بودن،تنهایی، آهنگ بیکلام،نوشتن، و خوردن چای و گذروندن با آدمای مورد علاقه.
وقتی ضررهای زیادِ چای خوردن رو توی مجله خوندم، خیلی ترسیدم. تصمیم گرفتم دیگه مجله نخونم.
چای تریاکو+شیرینی+ رفیقِ تریاکی.
موضوع،کلمه،جمله،تکهشعر .. برای نوشتن متن پیشنهاد بدین 🌱✨.
تو بوی خونه میدی، هر چقدرم ازت دور بشم بازم برمیگردم سمت تو. ✨🤌🏻
جلوتر رفتم .. میدانی دردناکترین منظره عمرم چه بود ؟ دیدن تکهای از پرده سبز اتاقمان که از میان آوار بیرون زده بود .. همان پردهای که خودت انتخابش کرده بودی چون میگفتی سبز رنگ امید است.. حالا دیگر آن پرده سوخته بود درست مثل امید من ،مثل همه چیز ،مثل رویاهایمان…