کلام عشق ۱
Статистика👈کلام عشق ۱ @alimoghadam 👈کلام عشق ۲ @kalameeshghalimoghadam 👈کلام عشق ۳ @noorkhariii
- Последний пост
- 30 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 1 564
- 1/48двое суток
- 1 792
- 1/72трое суток
- 1 933
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🔴 کانال روایت نور در ایتا https://eitaa.com/Revayatee_noor 🔴 کانال روایت نور در تلگرام https://t.me/revayateenoor
کانال کلام عشق «نوشتاری» 💚لینکیاب کانالهای کلام عشق ❤️ لینک یاب شرح مثنوی تا قسمت ۹۹ ❤️لینک یاب شرح مثنوی از ۱۰۰ به بعد
پروردگارا تو را سپاس میگوییم که پس از هشتصد سال بر سفره گسترده حضرت مولانا نشستیم و زیباترین مباحث توحیدی را از کلام ایشان برچیدیم. پروردگارا بابت تمام خودبزرگبینیهای معنوی توبهگ میکنیم و خود را محو درگاه تو میدانیم. پروردگارا ما هیچیم و از هیچ هم کمتر. «لا حول و لا قوّه الا بالله العلی العظیم» در پناه نور و عشق الهی باشید. #علی_مقدم #شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتوچهار #مولانا @alimoghadam صفحه بیستوششم
بیت ۲۹۲۶ «خود جهان آن یک کس است او ابلهست هر ستاره بر فلک جزو مه است» اینجا من تردید کردم که اینجا «ابله» اشاره دارد به انسان کامل یا به کسی که میخواهد خودش را جای او بزند. رفتم در یک نسخه خطی؛ این نسخه خطی من در واقع قدیمی است و از روی نسخه خطی هم دیدم که بله، دقیقاً همین است. حالا این را برایتان توضیح میدهم. «خود جهان آن یک کس است او ابلهست» پس دو تا «یک» داریم؛ یکی آن «یک» که یک در جهان و انسان کامل است. «خود جهان آن یک کسست...» یعنی همه جهان آن یک کس است. «او ابله است» اینجا در واقع بعضی از اساتید، «ابله» را به عنوان یک شخصیت بهلولوار توصیف کردهاند؛ گفتند یک شخصیتی که سادهلوح است و سادهلوحانه خودش را نشان میدهد چون بسیاری از اولیای الهی قیافه ابلهها را به خودشان میگرفتند مثلاً توصیف کردند که در دوران حضرت مولانا، انسان کامل لباس بهلولوار و ابلهگونهای میپوشیده است و اینجا حضرت مولانا اشاره میکند که اصلاً اصل آن نگاه تکوین، همان کسی است که شما ابله میدانید. یک نگاه جهانبین کامل الهی است؛ یک ابلهی هم هست که میآید ادای آن را درمیآورد. حالا اینکه کدامش است، خدا میداند. «خود جهان آن یک کس است او ابلهست هر ستاره بر فلک جزو مه است» این ستارههایی که در آسمان هستند، تماما نور خود را از ماه میگیرند یعنی یک قمری هست، یک ماهی هست، اینها دارند تمام نورشان را از آن ماه میگیرند. بزرگواران، یک مقدار مبحث سنگین شد و با اجازه من میخواستم هفت یا هشت بیت دیگر هم بخوانم که این درس تمام شود، اما خیلی سنگین شد و تا همینجا به پایان میرسانیم تا انشاءالله مایه آزارتان نشود. اگر فایلها طولانی و سنگین میشود، نتوانست تمامش کنم و دلم هم نیامد؛ چون این مبحث انسان کامل و شکوه شکفتن انسان کامل را باید بتوانیم کامل صحبت کنیم. #علی_مقدم #شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتوچهار #مولانا @alimoghadam صفحه بیستوپنجم
بیت ۲۹۲۵ «باغبان هم داند آن را در خزان لیک دید یک به از دید جهان» میگوید پس انسانها، انسانها الف تا ی هستند یعنی شاخههای ژنتیکی متفاوتی هستند. یک سریشان اینها مورد اقبال قرار میگیرند، انتخاب میشوند؛ کسی هم نمیداند کیست، چطور است. یک سریشان هر دوشان در دنیای پر از خزان، قیافهها مثلاً یکی بدکار است، یکی درستکار، کنار همدیگر را میبیند. میگوید تو نمیتوانی تشخیص دهی اما باغبان این جهان میتواند تشخیص بدهد. باغبان کیست؟ باغبان، انسان کامل، حضرت صاحبالزمان است. میگوید من و تو نمیتوانیم تشخیص بدهیم که در پاییز، این گل بوده یا خار بوده اما باغبان میفهمد. «باغبان هم داند آن را در خزان» یعنی آن باغبانی که قرار است استاد شود، بیاید دست تو را بگیرد، هوایت را داشته باشد و تو را گوش بداند و شروع کند معنایی را در گوش تو بخواند. «لیک دیدِ یک به از دیدِ جهان» یعنی آن «یک»، آن مرد خدا است. حالا این را کمی برایتان توضیح میدهم که داستانش چیست. میگوید تمام مردم دنیا نگاه میکنند و نمیفهمند، اما آن یک مرد خدا میفهمد؛ آن کسی که یک چشم دارد، میفهمد. یادتان باشد ما شخصیتی داریم به نام دجال لعین که میگویند یک چشم دارد. چرا یک چشم دارد؟ چون میخواهد از آن کسی که با یک چشم تمام جهان را میبیند و در نگاهش نگاه وحدتبین هست و انسان کامل است، تقلید کند و خودش را جای او بزند. پس اینکه همینطور این شیطانپرستها یک تکچشم میگذارند به عنوان سمبل دجال لعین، بابت این است که دجال خودش را میخواهد جای نگاه وحدتبین منجی قرار دهد. بعد میگوید من یک چشم دارم، با یک چشم جهان را نگاه میکنم اما آن تکبین اصلی، منجی است. این تکبین تقلبی، یک چشمش کور شده، تکچشمی شده و مثلاً خودش را دارد جای آن میزند. برای همین ما یک کریس داریم، یک آنتیکریس داریم. آنتیکریس ادای کریس را در میآورد. «لیک دیدِ یک به از دیدِ جهان» میگوید آن یکی هست؛ یک مرد خدایی هست که این نگاهش به همه میارزد. #علی_مقدم #شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتوچهار #مولانا @alimoghadam صفحه بیستوچهارم
بیت ۲۹۲۴ «پس خزان او را بهارست و حیات یک نماید سنگ و یاقوت زکات» پس خزان یا فروپاشی و ناراحتی، برای انسانهای بد، مانند بهار و مایه حیات است زیرا اینها در چنین شرایطی میتوانند سنگ و یاقوت را یکی نشان دهند. البته در اینجا «سنگ و یاقوت زکات» تعبیر خاصی دارد. شاید در وزن، «حیات» در مصرع پیشین گفتند «یاقوت زکات»، اما به مفهوم یک یاقوتی که ارزش زکات دادن داشته باشد؛ چون به هر حال زکات یعنی یک چیزی که شما بیزحمت و باارزش از جهان هستی گرفتی. پس یاقوتی که خالص باشد، باارزش باشد و قابلیت این باشد که حتماً باید زکاتش را پرداخت بکنی. میگوید آنها یعنی یاقوت باارزش، با سنگ یکی میدانند. از اینجا یک مبحث دیگری را شروع میکند که مبحث انسان کامل است. من به خاطر اینکه یک مقدار امشب طولانی میشود، مبحث چون جلسهٔ بعد میرود توی یک موضوع دیگر، این چند بیت را هم سریع میخوانم. پوزش من را بپذیرید که در این چند بیت شرح کمتری میدهم. میدانم دلم هم نمیآید شرح ندهم، اما دیگر میخواهیم یک کم سرعت بیشتری برویم. #علی_مقدم #شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتوچهار #مولانا @alimoghadam صفحه بیستوسوم
بیت ۲۹۲۲ «خار بیمعنی خزان خواهد خزان تا زند پهلوی خود با گلستان» میفرماید این خاری که زندگیاش بیمعناست یعنی وجود منی که هیچ اثر مثبتی ندارم و هیچ توشه آخرت خوبی ندارم، عاشق پاییز میشوم. واقعاً کسانی که عاشق پاییز هستند، کمی باید اندیشه کنند که چرا عاشق پاییز میشوند؟ چون در پاییز که همه برگها ریختهاند، میتواند عرض اندام کند و بگوید: من هم گل هستم اما خودش میداند که چیزی ندارد. بیت ۲۹۲۳ «تا بپوشد حسن آن و ننگ این تا نبینی رنگ آن و زنگ این» وقتی پاییز میآید، حسن برگ و زیبایی گل با پوششی پنهان میشود و مشخص نیست؛ همچنین ننگ خار که چیزی ندارد نیز پوشیده میشود. بنابراین، رنگ زیبایی آن را نمیبینی و زشتی این را هم مشاهده نمیکنی. #علی_مقدم #شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتوچهار #مولانا @alimoghadam صفحه بیستودوم
بیت ۲۹۲۰ «برگ یک گل چون ندارد خارِ او شد بهاران دشمن اسرار او» مولانا میفرماید: خارهایی هستند که حتی یک برگ گل هم ندارند. چون بهرهای از گل و شکوفایی ندارند، عاشق پاییزند و از بهار بیزار. فرض کنید وارد جایی شوید که همهی گیاهان خشک شدهاند؛ دیگر معلوم نیست کدامیک برگ و گل داشته و کدامیک تنها خار بوده است. بهار، نماد شکوفایی، وصال، قیامت و برخاستن است. از این رو، بهار برای خارها ناخوشایند است زیرا در آن هنگام آشکار میشود که جز خار چیزی نبودهاند و هیچ برگ و گلی نداشتهاند. بیت ۲۹۲۱ «وانک سر تا پا گُلست و سوسنست پس بهار او را دو چشم روشن است» اما کسی که حقیقتاً گل است، وجودی پاک و باطنی آراسته دارد و همچون گل و سوسن سرشار از طراوت است، با آمدن بهار، چشمانش روشن میشود. بزرگواران، هنگامی که انسانها خوشحال میشوند، در چشمانشان برق خاصی پدیدار میشود؛ گویی نوری از آن میتابد. وقتی انسان حالی معنوی پیدا میکند نیز گاه همین نور را در نگاه او میتوان دید. شاید کسی این نور را اندازهگیری نکرده باشد اما همهی ما بارها دیدهایم که چشمان بعضی افراد ناگهان روشن میشود. چشم، شادی را بازتاب میدهد؛ میخندد، نور میافشاند و برق میزند. حتی در عکاسی نیز اگر انسان غمگین باشد، چشمانش آن درخشندگی را ندارد اما وقتی شاد است، نگاهش زندهتر و نورانیتر به نظر میرسد. حقیقت این پدیده هر چه باشد، تجربهای است که بسیاری آن را مشاهده کردهاند. مولانا میگوید کسی که ذاتش بهاری و باطنش پاک است، با آمدن بهار، چشمانش از شوق میدرخشد زیرا میداند که هنگام آشکار شدن برگها و شکوفههای وجود او فرا رسیده است. #علی_مقدم #شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتوچهار #مولانا @alimoghadam صفحه بیست و یکم
بیت ۲۹۱۸ «هر که چون هندوی بدسوداییست روزِ عرضش نوبت رسواییست» با حفظ احترام، باید توجه داشت که حضرت مولانا، مطابق فضای فرهنگی روزگار خود، گاهی از واژهی «هندو» به عنوان استعارهای برای بیان تیرگیِ باطن یا ناخالصی استفاده میکند و این تعبیر را نباید به معنای ارزشگذاری دربارهی رنگ پوست یا قومیت افراد دانست. مقصود ایشان این است که هر کس باطنی آلوده و سرشتی ناسالم داشته باشد، در روز عرضه و آشکار شدن حقیقت، رسوا خواهد شد و از آشکار شدن خویش خرسند نخواهد بود. حضرت مولانا شوخی میکنند اما امروزه در پی سولار و پوست تیره هستند به نظر میرسد جناب مولانا از پوست تیره دلخوش نبودند. بیت ۲۹۱۹ «چون ندارد روی همچون آفتاب او نخواهد جز شبی همچون نقاب» میفرماید آن کسی که تیره است، به خاطر اینکه روی خوشی ندارد و صورتی درخشان مانند آفتاب ندارد، فقط از شب خوشش میآید چون شب برای او نقابی است که زشتیهایش را پنهان میکند. مثلاً شما به جایی میروید که همه در حال رقصیدن هستند. اگر ببینید نورپردازی به شکلی است که تاریکی وجود دارد و عیبها دیده نمیشود، با شجاعت وارد میشوید و میرقصید اما اگر نورپردازی بهگونهای باشد که مشخص شود چقدر بد میرقصید، دیگر رویتان نمیشود که برقصید زیرا جایی که قرار است عرضه شویم، بیهنری ما خودش را نشان میدهد و آشکار میشود که هیچ هنری نداریم. ما نیز از شب و ظلمت و تاریکی و دنیای تیره خوشمان میآید چرا که روسیاه هستیم. اگر پردهها کنار برود، معلوم میشود که چه انسانهای روسیاهی هستیم. #علی_مقدم #شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتوچهار #مولانا @alimoghadam صفحه بیستم
بیت ۲۹۱۷ «پس قیامت روز عرض اکبرست عرض او خواهد که با زیب و فرست» یعنی در قیامت، پردهها کنار میرود. اکنون همه فکر میکنند که من انسان خوبی هستم، در حالی که حجابی از خوب بودن بر روی خود کشیدهام یک Personal یا یک شخصیت یا نقابی بر چهره زدهام. در قیامت، که از آن به «محشر» تعبیر میشود، همه ظاهر میشوند یعنی تمام خوبیها و بدیها آشکار میگردد. از همین رو گفتهاند که قیامت، «روزِ عرضِ اکبر» است. «عرض» یعنی عرضه شدن و آشکار گشتن، روزی که همه در پیشگاه خداوند عرضه میشوند. «عرض او خواهد که با زیب و فرست» آن کسانی که درون پاکی دارند، آرزویشان این است که از دنیا بروند و در پیشگاه پروردگار عرضه شوند. بزرگواران، ما به این دنیا آمدهایم و خداوند امکانات فراوانی در اختیارمان قرار داده است، روزی نیز از این دنیا خواهیم رفت. کسی که این امکانات را اسراف کرده و به هدر داده است، همواره نگران است که با رویی سیاه در پیشگاه پروردگار حاضر شود اما کسی که زیباییهای الهی را در این دنیا جذب کرده و زشتیهای وجود خود را پاک ساخته است، آرزوی مرگ دارد یعنی آرزوی مرگِ عارف، نشانهی پاکی اوست. وقتی انسان حق دیگران را خورده، به آنان ظلم کرده و باور دارد که آخرتی در پیش است، طبیعی است که از مرگ بترسد اما سالک الهی لحظهشماری میکند تا از دنیا برود زیرا میداند که در آنجا میتواند نیکیهای خود را عرضه کند. مانند دانشآموزی که بسیار تلاش کرده، توشه اندوخته و مشتاق است نزد معلمش برود و بگوید «این درسها را خواندهام و این کارها را انجام دادهام.» ای کاش در یومالحسرة، در قیامت، روسیاه نباشیم و چیزی برای عرضه کردن داشته باشیم. این باید از دغدغههای همیشگی ما باشد که وقتی از دنیا رفتیم، چه چیزی میخواهیم به خداوند عرضه کنیم؟ چه کردهایم؟ گاهی انسان از این اندیشه به لرزه میافتد که شاید هیچ چیزی برای عرضه نداشته باشد. ما در این دنیا چه کار نیکی، آن هم خالصانه برای خدا، انجام دادهایم؟ زیرا بیشتر کارها را نیز برای خودمان انجام دادهایم. میگوید «آن کسی که با زیب و فرست» یعنی کسی که شکوه و بزرگی حقیقی دارد، به وصل الهی رسیده و دارای زیبایی درونی است. چنین انسانی آرزو میکند که پردهها کنار رود، حشر و نشری برپا شود و حقیقت وجودش آشکار گردد. #علی_مقدم #شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتوچهار #مولانا @alimoghadam صفحه نوزدهم
بیت ۲۹۱۶ «از یکی رو ضد و یک رو متحد از یکی رو هزل و از یک روی جد» میفرماید شما نگاه میکنید و میبینید که تمام حروف از خطوط تشکیل شدهاند؛ تمام انسانها نیز از دو گوش، دو چشم، بینی و دیگر اعضای بدن تشکیل شدهاند. دو دست دارند و ظاهر انسانها شبیه یکدیگر است. «از یکی رو ضد و یک رو متحد» از یک جهت، روان انسانها، ساختار خلقتشان و درونشان را که نگاه میکنید، بسیار با یکدیگر متفاوتاند و از طرف دیگر، وقتی نگاه میکنید، میبینید همه در یک وحدت هستند و ظاهر و ساختار جسمانیشان شبیه هم است. از یک طرف، بعضی انسانها هزل هستند و بیهودگی در آنها میبینید و از طرف دیگر، سختکوشی و جدیت را مشاهده میکنید. اینجا حضرت مولانا به نوعی ذات انسانها را بیان میکنند. میفرمایند همه شما فکر میکنید که یک ذات دارید اما اینگونه نیست. ذات یک عده، ذات تیغ است، ذات عدهای، ذات گل است، ذات بعضی خار است و ذات بعضی دیگر گل است اما اکنون این حقیقت آشکار نیست. این حقیقت چه زمانی آشکار میشود؟ «روز قیامت» #علی_مقدم #شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتوچهار #مولانا @alimoghadam صفحه هجدهم
بیت ۲۹۱۵ «در حروف مختلف شور و شکیست گرچه از یکرو ز سر تا پا یکیست» این بیت را نیز باید کمی علم نستعلیق داشتهباشیم تا منظور حضرت مولانا را بهتر فهمید. در گذشته، کسانی که خوشنویسی آموزش میدادند، روشی به نام آموزش با نقطه داشتند، روشی که امروزه کمتر دیده میشود. در این روش، یک بیت یا نوشته را مینوشتند و سپس تمام حروف را به نقطه تبدیل میکردند. مثلاً میگفتند برای «ب» کوچک، پنج نقطه باید کنار هم قرار بگیرد یا برای «ب» بزرگ باید ۹ نقطه در کنار هم قرار میگرفت. باور این بود که حروف از نقطهها تشکیل شدهاند و کسی که میخواهد حروف را یاد بگیرد، ابتدا باید نقطهها را بشناسد یعنی مستقیم سراغ شکل نهایی حرف نمیرفتند، بلکه از نقطهها شروع میکردند. «در حروف مختلف شور و شکیست» میفرماید شما حروف را میبینید اما هرکدام از این حروف، دنیایی متفاوت از شک و تردید و شور هستند. «گرچه از یکرو ز سر تا پا یکیست» در حالی که شما همه را به صورت یک خط و نوشته میبینید اما در حقیقت اینها نقاط مختلفی هستند که در کنار هم قرار گرفتهاند. به نوعی میخواهد بگوید از «الف» تا «ی» سیودو حرف هستند، انسانها نیز سیودو گونهاند. شما به ظاهر آنها را خط میبینید اما ژنهای متفاوتی دارند. #علی_مقدم #شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتوچهار #مولانا @alimoghadam صفحه هفدهم
بیت ۲۹۱۴ «اولا بشنو که خلق مختلف مختلف جانند تا یا از الف» برخلاف اندیشههای امروز که انسانها را در یک برابری میبیند، اندیشههای عرفانی، انسانها را در یک تنوع بسیار زیاد میبیند. تنوعی که هرکدام جایگاه و مسیر خاص خود را دارند. بعضی انسانها برای بعضی کارها مناسب نیستند و بهویژه در مسائل عرفانی، هرکسی جایگاه متفاوتی دارد. اینجا میفرماید: «اولاً بشنو که خلق مختلف» یعنی بدان که خلق در وضعیتهای مختلف و درجات متفاوت آگاهی قرار دارند. «مختلف جانند از یا تا الف» جانهای انسانها متفاوت است؛ مانند حروف الفبا که از «الف» تا «ی» با یکدیگر تفاوت دارند. #علی_مقدم #شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتوچهار #مولانا @alimoghadam صفحه شانزهم
بیت ۲۹۱۳ «حلقه در گوش مه زرگر شوی تا به ماه و تا ثریا بر شوی» در اعتقاد نیاکان ما این بود که تابش ماه بر قسمتهایی از سنگها باعث تولید زر میشود. به همین دلیل کیمیاگرها در شبهای ماه کامل، ابزار کیمیا را آماده میکردند تا بتوانند مس یا فلزاتی مانند نقره را به طلا تبدیل کنند. اینجا هم حضرت مولانا میفرمایند: «حلقه در گوش مه زرگر شوی» یعنی ماه را به زرگر تشبیه کردهاند و میگویند اگر حرفشنو باشی، در واقع آن ماه میآید و برای تو یک حلقه طلا درست میکند؛ در گوش تو یک حلقه، یک پیوند و یک اتصال غیبی ایجاد میکند. به نوعی میفرماید اگر یقین پیدا کردی، اهل پرهیز بودی، دلت را به ما سپردی، ما یک اتصال صوتی برای تو برقرار میکنیم و یک ریسمان طلایی به خودمان متصل میکنیم و آن چیزی را که میخواهی برایت ارسال میکنیم. «حلقه در گوش مه زرگر شوی» غلام حلقه به گوش یعنی بنده آن ولی زمان، بنده آن سلطان میشوی؛ حلقه به گوش آن سلطان میشوی، منتها با یک حلقه طلایی، با یک ریسمان طلایی. «تا به ماه و تا ثریا بر شوی» میفرماید من تو را تا ماه بالا میبرم. گفتیم که ماه و ثریا یعنی خوشه پروین، در این باور قدیمی در وضعیتی بودند که سبب تبدیل فلزات به طلا میشدند. میفرماید من تو را تا خود ماه بودن بالا میبرم یعنی به حرف من گوش کن، قوت جان پیدا کن، به من وصل شو. اشاره دارد به اینکه تمام وجودت را گوش قرار بده، به صحبتهای من گوش بده؛ من تو را تا مرحله ماه بالا میبرم. #علی_مقدم #شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتوچهار #مولانا @alimoghadam صفحه پانزدهم
یت ۲۹۱۲ «قابل این گفتهها شو گوشوار تا که از زر سازمت من گوشوار» دیدهاید به یک نفر میگوییم گوشت را بده من یا گوش کسی را میگیریم و میگوییم بیا تا به تو صحبتی بگویم. «گوش گرفتن» هم به معنای شنیدن است و هم به معنای کنترل کردن. اینجا حضرت مولانا آن صاحب جان را خودش معرفی میکند. در بیت قبلی فرمودند که شما حرف نزنید، پرهیز کنید تا قوت جان شما زیاد شود. اینجا میفرمایند: «قابل این گفتهها شو، گوشوار» یعنی مانند انسانی باش که گوشوارهای به گوش او آویخته است یا مانند کسی که تمام وجودش گوش شده و با تمام وجود، صحبت استادش را گوش میدهد. «تا که از زر سازمت من گوشوار» میفرماید من با این کار میآیم و برای تو یک گوشواره طلایی میسازم. حالا دلیل هم دارد که چرا گوشواره طلایی میگوید. #علی_مقدم #شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتوچهار #مولانا @alimoghadam صفحه چهاردهم
بیت ۲۹۱۱ «احتما اصل دوا آمد یقین احتما کن، قوّت جانت ببین» گاهی ما چنان درگیر بحثهای فلسفی میشویم که بسیاری از فلاسفه نیز در پایان عمر خود اعتراف کردهاند بخش بزرگی از عمرشان را در جدل و مناظره سپری کردهاند. مولانا میفرماید اگر داروی حقیقی میخواهی، پرهیز پیشه کن تا به یقین برسی. خداوند را نمیتوان تنها با برهانهای ذهنی اثبات کرد. راه شناخت خدا، شناختی قلبی و حضوری است یعنی اتصال به او و هیچ بودن در مقابل پروردگار، اینها را نیز میگوید که باید به یقین و باور قلبی به آن برسی؛ با اثبات ادله نمیشود به جایی رسید. میگوید: اما اگر احتما و پرهیز کنی، قوتِ جان پیدا میکنی. ما اکنون قوتِ تن داریم، مدام با همه بحث میکنیم؛ بحث سیاسی میکنیم، بحث دینی میکنیم، بحث شریعتی میکنیم، بحث اجتماعی میکنیم. اینها قوتِ تنِ ما را بالا میبرد اما قوتِ جانِ ما را میگیرد. میگوید اگر پرهیز کنی، کمی نخواهی به همه ثابت کنی که اشتباه میکنند و اندکی دست از جدل با دیگران برداری، قوتِ جان پیدا میکنی. هنگامی که قوتِ جان پیدا کردی، آن جانِ جانان، خود، خبرِ مبارک را با نامِ خویش به تو میرساند. انشاءالله #علی_مقدم #شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتوچهار #مولانا @alimoghadam صفحه سیزدهم
بیت ۲۹۱۰ «احتماها بر دواها سرورست زانک خاریدنْ فزونیِ گَرست» احتما همان پرهیز است. در روایتی از پیامبر اکرم ﷺ آمده است که بهترین درمان، پرهیز است، مولانا نیز همین معنا را بیان میکند. برای نمونه، اگر پرخوری نکنی، شاید دیگر نیازی به رژیمهای سخت و درمانهای گوناگون نداشته باشی. پرهیز، خود درمان است. میفرماید بهترین دارو، پرهیز است زیرا اگر کسی دچار بیماری پوستی مثل شپش یا گَری باشد، هرچه بیشتر سر خود را بخاراند، بیماریاش شدیدتر میشود و حتی همان اندک مویی را هم که دارد از دست میدهد. مقصود این است که با فکر کردنِ بیپایان، بحث و جدل و کندوکاوهای افراطی، راه نجات پیدا نمیشود بلکه گاهی انسان بیشتر در همان گرفتاری فرو میرود. #علی_مقدم #شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتوچهار #مولانا @alimoghadam صفحه دوازدهم
بیت ۲۹۰۹ «احتما کن احتما ز اندیشهها فکر شیر و گور و دلها بیشهها» «احتما» به معنای پرهیز است. میفرماید گاهی اینقدر فکر نکن. این همه گفتوگوهای فلسفی، نقد، بررسی و تحلیل را در ذهنت رها کن و از این اندیشهها بیرون بیا. «فکر شیر و گور و دلها بیشهها» این دل، همچون بیشهای است که در آن شیری به دنبال گور میدود. «گور» همان گورخر ایرانی است که نسلش نیز امروز در معرض نابودی قرار دارد. ذهن انسان نیز پیوسته در حال دویدن و بازی کردن است. نشانهاش آن است که وقتی میخواهی نماز بخوانی، میبینی ذهنت لحظهای آرام نمیگیرد؛ فکری، فکر دیگر را دنبال میکند و همچون بازی موش و گربه، پیوسته از این سو به آن سو میدود. در چنین حالی نه به آرامش میرسی و نه به درک. مولانا میفرماید احتما و پرهیز کن از اینکه برای هر چیزی به دنبال دلیلی باشی. بخشی از ایمان را با ایمان بپذیر، نه با جدال ذهنی. مثلاً این پرسشها که چرا خداوند جهان را اینگونه آفریده است یا چرا چنین و چنان کرده است، همان بحثهایی است که آتئیستها مطرح کردهاند و در ذهن بسیاری انداختهاند. عدهای نیز عمر خود را صرف پاسخ دادن به آنها میکنند. مولانا میفرماید اینها را رها کنید؛ خود را مشغول اشکال و جواب نسازید. #علی_مقدم #شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتوچهار #مولانا @alimoghadam صفحه یازدهم
بیت ۲۹۰۸ «گر تو اشکالی بکلی و حرج صبر کن الصبر مفتاح الفرج» «حَرَج» یعنی تنگنا و سختی. حضرت مولانا در اینجا پیام بسیار زیبایی میدهد. میفرماید اکنون که درگیر سؤال شدهای و پیوسته میخواهی سؤال بپرسی، لجاجت کنی و مجادله نمایی، بدان که اینها بازیهای نفس است. «گر تو اشکالی بکلی و حرج» اگر در این تنگنا و دشواریِ ذهنی گرفتار شدهای، اگر در مسئلهٔ ارتباطِ جزء با کل ماندهای و راهی نمییابی... «صبر کن الصبر مفتاح الفرج» آن را رها کن و صبر پیشه ساز؛ زیرا صبر، کلید گشایش است. پس، عزیزان، گاهی گرفتار شبهه میشویم و میگوییم چرا قرآن این را گفته است؟ چرا خداوند چنین فرموده است؟ چرا زندگی من اینگونه است؟ پاسخ حضرت مولانا این است که در این «چرا»ها بیش از اندازه توقف نکن، رهایش کن و صبر داشته باش؛ خودبهخود گشوده خواهد شد. آنگاه خواهی دید بسیاری از پرسشهایی که در آن لحظه ذهن تو را مشغول کرده بود، چیزی جز بازیهای نفسانی نبوده است زیرا نفس از تغییر و رشد بیزار است و میخواهد انسان را در همان وضعیت پیشین نگه دارد. برای مقاومت در برابر رشد، پیوسته در دل انسان شبهه و اشکال ایجاد میکند. #علی_مقدم #شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتوچهار #مولانا @alimoghadam صفحه دهم
حالا اینجا حضرت مولانا اشارهای به یک نفر میکنند و چون ما تصویر را نمیبینیم، نمیدانیم چه کسی و به چه شکلی مطرح است؛ فقط دیالوگ ایشان را میخوانیم. بیت ۲۹۰۷ «گر شوم مشغول اشکال و جواب تشنگان را کی توانم داد آب» یعنی پیداست که لحظهای حضرت مولانا دیدهاند که یک نفر دارد وارد کفراندیشی میشود. پیامش را بیان میکنند و آن طرف میخواهد شروع به بحث کند. در پاسخ میفرمایند: «گر شوم مشغول اشکال و جواب تشنگان را کی توانم داد آب» یعنی من نیامدهام با تو بحث فلسفی کنم اگر بخواهم با تو بحث کنم، دیگر نمیرسم به تشنگان معرفت، آبی برسانم. ما در دفتر اول، بیت دو هزار و نهصد و هفت هستیم. ببینید حضرت مولانا چند هزار بیت دیگر سخن دارند. میفرمایند مرا سرگرم نکنید. این نکته بسیار مهمی است. بزرگوارانی که مدرس هستید و درسی دارید، انشاءالله آن را به زبان خیر بیان کنید. درگیر مجادله، بحث و اینگونه مسائل نشوید. این سؤالهای ذهنی، ذهن را فوقالعاده فلج و بیمار میکند. خیلی خودتان را درگیر گفتوگو نکنید. اگر حقیقتی وجود دارد، حقیقت خود را بیان کنید. ما بسیار دوست داریم درباره یک موضوع بنشینیم و بحث کنیم اما اگر موضوع، حقیقت است، اصلاً وارد بحث آن نشوید. اگر میخواهید فنون بحث، منطق و اینگونه مسائل را یاد بگیرید، بله، با هم بحث کنید اما اگر موضوع، حقیقتی است، آن را مانند آب روان بدانید که باید به تشنگان برسد و خود را زیاد درگیر آن نکنید. الان بعضی وقتها دوستان پیام میدهند که چرا آنجا این حرف را زدی یا چرا اینجا آن مطلب را گفتی. گاهی دلم میخواهد بنشینم و یکبهیک برای آنها توضیح بدهم که بله، بخشی از اندیشههایم تغییر کرده است؛ بله، در بعضی زمینهها رشد کردهام و طبیعتاً سخنانم نیز تغییر کرده است. ممکن است در برخی قسمتها شما تصور میکنید که نظر من تغییر کرده است اما چه کار دارید؟ هر آبی که برایتان گوارا هست بنوشید و وقت خود را درگیر بازیهای ذهنی نکنید. #علی_مقدم #شرحمثنوی_جلسه_صدوشصتوچهار #مولانا @alimoghadam صفحه نهم