tgindex
الجآء ؛
@aljaa_chanelперсидский

هر‌چه‌‍‌از‌دل‌برآید..! پناهگاه 🪵🦥 You can talk anonymously:) https://t.me/SendHarfBot?start=6e3828e7a173

Последний пост
11 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
68
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
28
20 постов
Вовлечённость
41,2%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
14
1/48двое суток
16
1/72трое суток
17

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • ای یار جفا کرده ی پیوند بریده این بود وفاداری و عهد تو ندیده ـ سعدی

  • 8 авг.214из mohebinoljavad135

    🎙فـایل صـوتـی    شب تاسوعا محرم۱۴۴۸ زمینه|#کربلایی_حمیدرضا_رجب_زاده گروه رسانه ابن الرئوف علیه السلام    @mohebinoljavad135

  • 5 авг.344из unihoosh

    🎥 راهيان كربلا را بنگر؛ آنان خوب دريافته‌اند كه زندگي به خون وابسته است. _شهید مرتضی آوینی 🌷 #خروجی_دوره «ویدیو ساخته شده با دوره ویدیوسازی Ai» 🎓 دانشگاه هوش مصنوعی | یونی‌هوش 💻 @unihoosh | Instagram 🌐 Courses | unihoosh.com

  • من تا به حال کربلا نرفته‌ام... حتی پیاده‌روی اربعین هم قسمت نشده که قدم در آن مسیر بگذارم. همیشه در مراسم جاماندگان اربعین، کمی از این دلتنگی و فراق را آرام می‌کنم... اما یک روز، برای لحظه‌ای احساس کردم در همان مسیر قدم می‌زنم؛ در راهی که به حق می‌رسد. احساس…

  • اما نمی دانی چه شب هایی سحر کردم بی آنکه یکدم مهربان باشند با هم پلک های من -اخوان‌ثالث

  • حرم اباعبدالله

  • من تا به حال کربلا نرفته‌ام... حتی پیاده‌روی اربعین هم قسمت نشده که قدم در آن مسیر بگذارم. همیشه در مراسم جاماندگان اربعین، کمی از این دلتنگی و فراق را آرام می‌کنم... اما یک روز، برای لحظه‌ای احساس کردم در همان مسیر قدم می‌زنم؛ در راهی که به حق می‌رسد. احساس کردم من هم دارم عمود به عمود جلو می‌روم... می‌دانی چرا؟ چون هر چیزی که می‌دیدم، با همان تصاویری که سال‌ها از اربعین دیده و شنیده بودم، همخوانی داشت. در میان جمعیت، آدم‌هایی از هر جنس و هر سن دیده می‌شدند. هوا گرم بود، اما عشق بیشتر از گرما حس می‌شد... هر طرف گلاب و آب خنک می‌پاشیدند و آب‌پاش‌های بزرگ را گوشه‌به‌گوشه مسیر و میدان‌ها گذاشته بودند. قدم به قدم، موکب بود و نشانه‌ای از یک مسیر عاشقانه... حتی مای‌باردهایی که تا آن روز نخورده بودم، شده بود بخشی از آذوقه آن روزمان؛مای‌باردهایی که خودشان کلی خاطره و داستان داشتند 😅 از مداحی‌های بین راه و شلوغی جمعیت گرفته، تا خستگی پاها و تاول‌هایی که انگاری از شوق دیدار، حس نمی‌شدند... وقتی به حرم رسیدیم، حتی چراغ‌های ضریح و فضای حرم هم قرمز شده بود؛ چیزی شبیه همان تصوری که همیشه از حرم اباعبدالله در ذهنم داشتم و در تصاویر دیده بودم. از این جهت، آن روز برایم خیلی شبیه همان شنیده‌ها و تصوراتی بود که از اربعین داشتم... اما آن روز، برای اولین و آخرین دیدار رفته بودیم. امام، تن بی‌جانم را بی‌هوا طلبید و ساعت‌ها در آغوش محبت خودش گرفت؛ آن‌قدر که فکر میکردم تمام زمین و زمان از آن من است... گویی آقای امام رضا، هدیه تولدم را ده روز زودتر برایم کنار گذاشته بود. آقای امام رضا... بهترین ساعت‌های عمرم را در حریمتان گذراندم. از شما فقط طلب مغفرت و عاقبت‌به‌خیری کردم؛ اینکه هر چه خیر است، همان رقم بخورد. من هیچ‌وقت با شما خداحافظی نکردم؛چون هنوز، هر لحظه و هر روز، دلتنگ دیدارتان هستم. #پناهنده_افکار خاطرات به‌جامانده از ۱۸ تیر ۱۴۰۵ ❤️‍🩹 ﹏﹏•¦✨⃟🌖¦•﹏﹏ ↳¦‌‌ @Aljaa_Chanel↝‌«الجاء»

  • без подписи

  • من تا به حال کربلا نرفته‌ام... حتی پیاده‌روی اربعین هم قسمت نشده که قدم در آن مسیر بگذارم. (در ادامه بخونید....) ﹏﹏•¦✨⃟🌖¦•﹏﹏ ↳¦‌‌ @Aljaa_Chanel↝‌«الجاء»

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • بین مشغله ها، دلتنگیم بهانه ای شده بی خواب بشم تا بعضی از این عکس‌ها رو اینجا بذارم. همه‌ی همه اشون پر از قصه ان. امشب کمی هم نوشتم! جامونده بخشی از خاطرات من از ۱۷و ۱۸ تیر ﹏﹏•¦✨⃟🌖¦•﹏﹏ ↳¦‌‌ @Aljaa_Chanel↝‌«الجاء»

  • 2 авг.2521из ir_tavabin

    برای شما که نیامدی می‌نویسم. جایت خالیست. موکب‌دارها عمود به عمود سراغت را می‌گیرند و «هلبیکم زایر، اهلا و سهلاً» می‌گویند. توک‌توک‌ها و ون‌ها و تاکسی‌ها صدایت می‌زنند، تو را کم دارند که کولرهای نیمه‌جانشان را بگیرند و حرکت کنند. صاحب‌موکب‌ها، پیرمردهای پُرهیبت‌ِ عراقی اینور و حَجّیه‌هایشان آنورِ خانه در پستو، سهم غذا و میوه‌ی بعد از غذایت را سر سفره، کنار گذاشتند. مای‌ِ‌بارد‌ها دلشان برای آنکه ناخن‌ بیندازی‌ به سرشان و بازشان کنی و خنکایشان را به جانت بکشی و «سلام بر حسین» بگویی، تنگ شده. صندلی‌های پلاستیکی رنگی و صندلی‌های اتوبوسی رنگ‌و‌رو‌رفته و مبل‌های زهوار‌در‌رفته‌ی کنار مشایه، منتظرت بودند‌ که خستگی‌ات را در بغلشان در کنی. سایه‌ی پارچه‌های سبز و مشکی را بگو! چقدر چشم‌ به راه شدند بیائی و بر سرت بوسه بزنند و قربانِ سرت بروند. نمی‌دانی پرچم‌های عزا و ایران و عراق، چقدر خوش‌رقصی کردند و نبودی که ببینی! راستی فرشته‌ها! فرشته‌ها چقدر چشم‌به‌راه شدند که روی بال‌هایشان قدم برداری! نیامدی؟ من که باور ندارم! از آن‌ها که آمدند بپرس! حتماً می‌گویند تو را یک جایی در راه، در فلان موکب و مبیت، در صف کباب‌ترکی و فلافل، در بین‌الحرمین، در حرم، در راه برگشت، توی صف مرز، دیده‌اند. اصلاً من خودم تو را دیدم! تو را که زنده‌ای که هیچ! من حتی مُرده‌ها را هم دیدم! چقدر آدم دیدم شبیهِ رفتگانم، که ایستاده بودند توی راه و چقدر می‌رفتند و چقدر می‌آمدند‌! هی می‌دیدمشان، هی اشک می‌آمد و نمی‌گذاشت. می‌دانی؟ همه بودند، محال است کسی دلش در مسیرِ نجف-کربلا-بهشت باشد و اینجا نیامده باشد عزیز! دل داشتی؟ اینجا بودی.. اینجا هستی! زیارت قبول زائر.. سید مصطفی موسوی سفرنامه اربعین / هفتم