آنها
Статистика- Последний пост
- 28 февр.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
1️⃣0️⃣0️⃣ 9️⃣0️⃣ بفرمایید. زبانزد آوردم از نوع رجزخونی. زودتر از همه «اسماء» گفتن. چون صد آمد، نود هم پیش ماست. 👋 😈 بفرمایید خانم حسینپور عزیزم: دست شیطونو بسته. (🧑🌾🍞🥖) (🧑🌾🎻🪕)💤 خیلی سخته. اصلا شاید نشنیده باشید. ؛) جدی هر کی اینو بگن، جایزه دارن. طوبی درست گفتن: با شاطرا بیدار میشه، با مطربا میخوابه. ♥️ 🚶👀 بفرمایید یکی که اسمشونو نمیدونیم و حسین جانم درست گفتن: از دل برود هر آنکه از دیده برفت 🐈🕋🐁 بفرمایید توتفرنگی عزیز درست گفتن: هیج گربهای محض رضای خدا موش نمیگیره. 🌕🦞 تقریباً خودشه:) آفرین به حسین: اوضاع قمر در عقربه.
بزن بر جانم آن زخمی که دانی به شرط آن که گویی: مرهم از من اوحدی توتفرنگی عزیز: نی حدیث راه پرخون میکند قصههای عشق مجنون میکند شیما گفتن: دست در دامن مولازد در که از علی بگذر و از ما مگذر قریب عزیز روز ها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای انکه چون تو پاک نیست محدثه عزیزم: ترسم چو بازگردی از دست رفته باشم وز رُستَنی نبینی بر گورِ من گیاهی ماهان عزیز: یاران عبث نصیحت بی حاصلم کنید دیوانه ام من عقل ندارم ولم کنید یاسمین جانم: دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا دلارام عزیز: اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم؟ اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم؟ شیما جان دل: مزن بر سر ناتوان دست زور که روزی درافتی به پایش چو مور دلارام جانم: رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد دلشورهی ما بود، دلارام جهان شد قریب: دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم و اندرین کار دل خویش به دریا فکنم خدیجه عزیز: من ماهیام اما به سرم شور نهنگ است این برکهی بیحوصله اندازهی من نیست ماهان عزیز تیمار غریبان اثر ذکر جمیل است جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست شیرین جان: تا توانی دلی به دست آورد دل شکستن هنر نمیباشد
بازی عوض. بیست سؤالی. من یه کلمه انتخاب میکنم. بیست تا سؤال بپرسید. حدس بزنید چیه؟ انتخاب کردم. ۱-جان داره یا بیجان؟ بیجان. ۲-تو خونه هرکس پیدا میشه؟ بله. ۳- تو جیب جا میشه؟ نه. ۴- خوردنیه؟ نه. ۵- لوازم خونگیه؟ بله. ۶-وسیله برقیه؟ بله. ۷-فرش؟ نه ۸- تلویزیون؟ نه ۹-میشه باهاش خوراکی (کیک، قهوه، چای) درست کرد؟ نه. ۱۰- جز توی خونهها، جاهای دیگه هم استفاده میشه؟ بله. ۱۱- یخچال؟ نه. ۱۲-جاروبرقی؟ نه. ۱۳- تزئینیه؟ نه ۱۴- لامپ و لوستر؟ نه. ۱۵- آتو؟ نه. دلارام گفتن: سشوار
... ر .... ب ر ... ... ز ن م ا ر .... ی ر م ر ا د م گ ر د د بفرمایید سین نداره. واو نداره. لام نداره. سه امتیاز منفی. فاطمه عزیزدلم درست و اول گفتن: چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد ک ه ه ن و ز م ن ن ب و د م ک ه ت و د ر د ل م ن ش س ت ی بفرمایید الف نداره. ی نداره. دو امتیاز منفی. محدثه: که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی ب ا .... گ ر د د .... ا ... ب ت ا ی ن د ر ب ل ی بفرمایید سین نداره. میم نداره. دو امتیاز منفی. سارا و فرح جانم: باز گردد عاقبت این در بلی .... .... ش.... .... م .... ..... .... ر .... .... ش .... .... ر م بفرمایید. الف نداره. یه امتیاز منفی. در یک حرکت پیشدستانه آقای پرویز و بعدس فرح جانم: بنشینم و صبر پیش گیرم.
ضربالمثل حدس بزنید 🧑🍳🧑🍳🍳🧂 یاسین نذاشت جوهر من خشک شه: آشپز که دوتا شد، غذا یا شور میشه یا بینمک. 🧄🧅 شیما جانم درست گفت: از سیر تا پاییز. 👄🦷 عسل جان درست گفتن: لب بود که دندون اومد. 😸🍖 یاسین: گربه دستش به گوشت نمیرسه، میگه پیف پیف بو میده. 👀 🛤️ آقای علی درست گفتن: چشم به راه. ⛴️ 🌊 سخته. رضا درست گفتن: کشتی یکی غرق شدن.
اسم /فامیل/اسم فرهیخته (نویسنده، شاعر، ادیب و ...)/ یک واژه/ اسم کتاب، فیلم یا سریال/ اسم شهر یا کشور/ غذا/رنگ/ یک زبانزد (ضربالمثل) یا یک بیت اشیا @anhaaparat فاطمه جانم: نسیم نیمایی نادر ابراهیمی نهنگ نه فقط تصویری از ویرانی نایین نارنجی نرود میخ آهنی در سنگ آفرین مطهره جانم: قاسم/ قاسمی/ قیصر امین پور/قالب/ قصه های خوب برای بچه های خوب/ قائم شهر/ قیمه/ قرمز/ قدر زر زرگر شناسد قدرگوهر گوهری چه میکنه فاطمه. ناوگان عظیمی از برنده شدن رو سمت ما روانه کرده: صدرا صابری صابر ابر صف صحیفه سجادیه صومعه سرا صدفی صدا کن مرا صدای تو خوب است صابون از ها/ آفرین ملیحه جانم هاله هدایتی هوشنگ ابتهاج همایون همبازی هند هویج پلو هویجی هرکس به طریقی دل ما میشکند هندل از شین شیما جانم شیما شمسایی شمس لنگرودی شبستان شبهای روشن شانگهای شیرینپلو شتری شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی دلا کی بشود کارت اگر اکنون نخواهد شد شیشه حرف دومش ب آفرین به فهمیه جانم: ابراهیم ابراهیمی ابنسینا ابزار ابله ابدانان آبگوشت آبی ابریق اب که سر بالا بره قورباغه ابوعطا میخونه اسم فامیل با کلمههایی که حرف آخرشون «نون» باشه. یاسین جان درست گفتن: شمعون احسان شیطان بینوایان نان دندان برجگر گذاشتن گریبان سندان خودرو: نیسان
🏢❄️ حدس بزنید چه زبانزدیه (ضرالمثل). الهام جانم: هرکه بامش بیش برفش بیشتر. 🗣️✅👶 بفرمایید یاسمین جانم زودتر گفتن: حرف راست رو از بچه باید شنید. 🔮 🏟️ بفرمایید هستی و فریده جان همزمان: این گوی و این میدان 🐍 🧶⬛⬜ عسل اولین نفری بودن که درست گفتن: مار کزیده از ریسمان سیاهوسفید میترسه. 🖐️ 🔇 بفرمایید که خیلی نمکه. زهرا جان: یه دست صدا نداره 💡🏫 🕌 سخته. همهتون درجا درست گفتید اما پیام فاطمه جان زودتر رسید. شما به پروکسی باختید؛) چراغی که به خانه رواست به مسجد حرامه 🦚 🥻 بفرمایید یاسین خان:): هرکه طاووس خواهد، جور هندوستان کشد 🚪🥅 👄👥 اوووو. چه سخت؛) با احترام به یاسین و هستی؛ اسماء درست گفتن: در دوازه رو میشه بست، در دهن مردم رو نه. 👂🚪👂🥅 بفرمایید فاطمه جان درست گفتن: یه گوشش دره و یه گوشش دروازه. 🗣️ 🦆 نه. جدی سخته. آفرین ریحانه جانم. جدی سخت بود: حرفای صد من یه غاز.
🐍 ☘️🏡 این سه تا شما رو یاد چه زبانزدی (ضربالمثلی) میندازه. الی عزیزم گفتن؛ مار از پونه بدش میاد دم لونهش سبز میشه. 🧑🍳🧑🍳🍵🧂 بفرمایید اسماء جانم: آشپز که دوتا شد آش یا شور میشه یا بی نمک ⛰️🧑🤝🧑 حدس بزنید آقای حسین: کوه به کوه نمیرسه اما آدم به آدم میرسه. 🌊🐸🎤 بفرمایید. خودم خندهم میاد:) شیما جانم: آب که سر بالا بره قورباغه ابوعطا میخونه. 🐂🧑🦳 سخته اما بامزهست:) آفرین عارفه: گاو نر میخواهد و مرد کهن. 🐁🕳️🧹 وای خیلی خودم خوشم میاد. بفرمایید ماهان عزیز: موش تو سوراخ نمیرفت جارو به دمش بست. 🙅🤰 وای عالیه؛))) ببینم کدوم باهوشی میگن. آقای مهدی در کسری از ثانیه: یه نَه بگو ۹ کاه در دل نکش. 👅🟥👤🟩🌪️ خیلی خوبه؛) بفرمایید بالاخره این بازیکن، آقای علی درست گفتن: علی: زبان سرخ سرسبز را میدهد بر باد. 🐦 🦅 بفرمایید. سخته. قریب عزیز: کبوتر با کبوتر باز با باز کند همجنس با همجنس پرواز 🌊 🏊 نمکم من:) میگید نه؟ بفرمایید. بازیکن قهاریه این یاسین: آب ندیده وگرنه شناگر ماهریه. 👰💃 / بفرمایید کدومتون یاسین رو از خواب بیدار کرد ؛): عروس نمیتونست برقصه میگفت زمین کجه. 💐🌸🌷🌷🌺 🍈 🥒 خیلی با نمکه این یکی. آقای احمدی و صدف کاملا مشترکانه؛) بزک نمیر بهار میاد، کمبزه با خیار میاد. 🧅. 🍏🍒🍎🍓🍉🍊🍍 هاها. این رو بگید اگه بلدید؟ (وی بیمار بود) غزاله، شیما همزمان درست گفتن: پیاز هم خودش رو داخل میوهها کرده. 👂🚪🏟️ بفرمایید مهدیه جان و سلنا درست گفتن: یه گوشش در و یه گوشش دروازه. 🦶🏻👞😈 بفرمایید این شما و یاسین: پا تو کفش شیطون کردن. 🐔 🦆 این شما و لیگ برتر؛) شیما، هستی و یاسین افتادن رو دور:) مرغ همسایه غازه. ☀️ ☀️ حدس بزنید آفرین به هستی: آفتاب آمد دلیل آفتاب.
وقتشه مسابقهمونو ادامه بدیم.
از میم اسماء زودتر گفتن: مارا همه شب نمیبرد خواب ای خفتهیِ روزگار دریاب رعنا جانم: بـاز میگردد سحر، هرچند هر بار آمده دستِ شب آغشته با خونِ خروسان دیده است حسین منزوی شیما جان دلم: تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است رعنا جان دو امتیازی شدن: تا که از طارم میخانه نشان خواهد بود طاق ابروی توام قبله جان خواهد بود شهریار شکیبا جانم: دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم ارزوست شیما جانم دو امتیازی شد: تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه آقای نظارت: هوای بودنِ بی تو چقدر دلگیر است زمان بدون تو هر لحظه اش نفس گیر است رها جان: تو را من چشم در راهم شباهنگام که میگیرند در شاخ تَلاجَن سایه ها رنگ سیاهی وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم رعنا جان و سه امتیاز: مجال بوسه به لبهای خویشتن بدهیم که این بلیغ ترین مبحث شناسایی است حسین منزوی
چه کسی جز خودش خبر داشت که در همین زیرزمین، آن سایههای هولانگیز سربلند میکنند و اگر بچهای را تنها گیر بیاورند تا از هول و هراس زهرهترکش نکنند ولکن نیستند. در خواب و بیدارِ تب بود که دید سایه پدر از همان دم در بیتفاوت نگاهش میکند و مادر پریشاناحوال، هر جوشاندهای دستش رسیده به او میخوراند. از کوچه صدای آقاسید میآمد که قرآن میخواند، شاید برای اینکه جنِ حلول کرده در جانِ بچه، به بیرون درز نکند و به جان اهل محل نیفتد. بعد از ظهری بود که تنها ماند، مادر خسته و بیرمق گوشهای به خواب رفته بود. ناگهان در همان تبآلودگی بند کرد به اینکه باز به زیرزمین برود. عمق دلش لرزید ولی این خواستن خوره شده بود و گوشه دلش را ناخنک میزد. همه باید میدانستند نه سرما خورده و نه خود را به ناخوشی زده. دست به دیوار گرفت و در صدای آقاسید که با هر پله به سمت زیرزمین، دورتر میشد قدم به دل تاریک روشنای زیرزمین گذاشت... #حامد_سالمی
- با خودش فکر کرد اگر زیر زمین انگور داشت و یک عالم جن چه طور میشد. بعد یادش آمد که تب کرده بود. اهالی محل، همانهایی که میآمدند تا پشتشان حرف بزنند و در رویشان بگویند بلا دور، آمده بودند تا حرفهای جدیدشان را درو کنند. دکتر گفته بود سرما خورده، اهالی محل میگفتند جن زده شده، مادرش اعتقاد داشت چشم خورده، پدرش شک نداشت تمارض میکند اما خودش فقط به خودش آمده و دیده بود تب سنج گوشه لپهایش، دستمال روی پیشانیاش و بشقاب شربت و قاشق نوچش بالای سرش است. چه کسی جز خودش خبر داشت که در همین زیر زمین ... که در همین زیرزمین، روزی که قهرش را روی دیوارها نقاشی میکرد، آن چیزی را که نباید ببیند، خواهد دید. از آن روز قلب خانه در دست بهار ماند! روزی که با آب انگورها صورت آدمکها را خیس میکرد، نقاشیها یکی یکی از دیوار کنده شدند. بالا پایین پریدند. و در سیاهی مردمکهایش محو شدند. چشمهایش را باز و بسته کرد، سایهای مبهم از طرف چپ، سیاهی را به بالای پلهها کشید. با بویی چندشآور که از خودش در زیرزمین باقی گذاشته بود. چشم خورده بود و مادر راست میگفت! دوباره تنش داغ شد. به دیوار تکیه داد. نفسی که باید خودش را پیدا میکرد، قاب عکس بالای سرش بود. و تبی که شبیه مار در تنش میپیچید، اما پوست نمیانداخت. تب، طعنهی پدر بود که بعد چند دهه میتوانست اورا از سایههای عمود زیرزمین به بند بکشاند و از تیک تیک ساعت" بیست و یک و سی دقیقه " آویزان کند. سرش را چند دور به آسمان چرخاند. دو دستش را روی گوشهایش گذاشت. اما هنوز خش خش صدا را داشت. که استخوانهایش را میلرزاند. " ژولیدهی نمکی " از گونهی شمعدانیهای بیرمق و چروکیده! شب و روز پشت در نردهای حیاط مینشست و آوازی را زیر لب زمزمه میکرد. آن روزها نمیدانست چرا مادر شبها... #نسرین_حزمی #ادامهنویسی
چه کسی جز خودش خبر داشت که در همین زیرزمین نمور، آینهای زنگار بسته را از پس پردهای بیدخورده بیرون کشیده بود؟ دهانش باز مانده بود از دیدن اینکه ذرات معلق غبار در باریکهی نوری که از پنجرهی چسبیده به سقف فرو میریخت، رقصکنان بر سطح لکهدار و کدر آینه فرود میآمدند و بیوقفه بلعیده میشدند! وقتی با هزار تردید دستش را دراز کرد تا آینه را لمس کند، انعکاس محو تصویرش در کالبد شبهی سفید، به نظر رسید. دستش را پس کشید و پلهها را چند تا یکی بالا دوید. روی آخرین پله، بیرمق افتاد. حالا حتی تجسم اژدهای نقش بسته بر قاب نقرهای آینه، چون زالویی از گذشتهها به گلویش میچسبید، روحش را میمکید و لبهای خشکیدهاش را میدوخت. چیزی که او را چنین تبدار و پریشان کرده، ترس از آینه نبود؛ بلکه ترس از قصهای بود که مادربزرگ سالها برایش تعریف میکرد. قصهی عروس هزار دامادی که هر بار دامادش را به کام مرگ میکشاند و در لحظهی آخر، در برابر آینهی قدی نقرهفام میایستاد و با خواندن وِردی، در آن محو میشد. مادربزرگ میگفت در جوانی این آینه را جایی دیده، اما هیچکس باورش نکرد. اگر این همان آینه باشد... #حمیده_نظری #نویسندگیآنها #مرحله_سوم
که در همین زیر زمین، چه دوستانی دارد. همه خیلی مهربان و خندان، همیشه در حال بازی و رقص. این شده بود که هرکاری را مادرش میگفت نکن پدرت بیاید به او میگویم، میکرد که پدرش تا رسید او را در زیرزمین بیندازد، در را ببندد و سر همه داد بزند که هرکس از این پلهها پایین برود خودم قلم پایش را خرد میکنم. انگار این جمله اسم رمز آمدن آنها بود. این بار به صدای قهقهههای از ته دلش، رفته بودند سراغش، درحالی که داشت دور خودش میچرخید پیدایش کرده بودند. تا پدرش در را باز کرد، همه رفتند، چراغها خاموش شدند و دیگر ... #کیمیا_طاهرانوریان
...در همین زیر زمین، در دل تاریکی و سکوت، یک در کوچک قدیمی پنهان شده. وقتی به آن خیره میشد، حس عجیب و نا آشنایی تحریکش میکرد؛ گویی چیزی اسرار آمیز درونش جا خوش کرده. شاید گنجی که در خوابهایش میدید، یا شاید جنهایی که اهالی محل از آنها میگفتند. تب و لرزش شدت گرفت، انگار در کوچک به او نزدیکتر شد، صدای پچپچهای ناشناس و سرگردان به گوشش رسید. حالابا بالا رفتن تب وسنگینی سرش دیگر توان روبهرو شدن با آن در را نداشت. چشمهایش را بست، اما خوابهایش پر بود از تصاویر همان در و دنیای ناشناختهاش.خود را در دالانی دید که انگورهای درشت و آبدار از تاکها آویزان و جنها با چهرههای خندان در حال رقص و پایکوبی هستند. هنوز از آن زیرزمین و در چوبی قدیمی جدا نشده بود که ناگهان، صدای زنگ خانه او را از خواب پراند. صدایی آشنا به گوشش رسید.ضربان قلبش بیشتر شد. آیا تنها یک خیال بود یا... #رادمهر_جوهی
چه کسی جز خودش خبر داشت که در همین زیرزمینِ به ظاهر آرام چه بلوایی بوده و درست چند لحظه قبل از آنکه سرو کلهی دکتر پیدا شود، سایهها یکی پس از دیگری از شیشهی ترک خورده و خاک گرفته پنجره رد شده و آنجا را ترک کرده بودند. چند قدمی جلوتر رفت تا نگاهی به پشت پنجره بیندازد. آنقدر خاک رویش نشسته بود که چیزی معلوم نباشد. نفس عمیقی کشید و با تمام وجود فوت کرد. سلول به سلول ریههایش از بوی خاک نم گرفتهی قدیمی پر شد. بیاختیار نیمخیز شده و شروع به سرفههایی طولانی کرد، همزمان دستمال خشک شده هم از روی پیشانیاش سر خورده و کنارش افتاد. از وقتی به خود آمده بود، مدام در آغوش خواب و بیداری سُر میخورد و لابهلای گذشته و حال سرک میکشید. جسمش یک جا بند بود و ذهنش هزار جا. هم زمان داشت تمام فصلها را تجربه میکرد. بیرون از اتاق زمستان بود ولی هر وقت پلکهایش را روی هم میگذاشت آن پشت بهار خودنمایی میکرد. رنگ و رویش مثل برگهای پاییز شده بود اما بدنش طوری از درون میسوخت که انگار وسط چلهی تابستان پرتاش کرده باشند... #یونس_شعبانی #نویسندگیانها ۱۴۰۴.۰۱.۱۳
برای اولین بار نمکی را دیده که انگورها را دو لپی میخورد، که نه چاقش میکند نه تمامش. نمکی حرفهای شیرین میزد اما صدایش را تنها او بود که میشنید و تنها او بود که با نمکی آشتی بود. آخرین همسایهای که حرفهایش را با اشتها تا به انتها گوش داد به مادرش تاکید کرد عاقبتش یا امینآباد است یا شاید شورآباد، یا هر جایی که پسوند آباد دارد و اتفاقا آباد نیست. چرا صد دوره دعا با اولین نفوس بد تباه میشود؟ تباه شد. آنقدر گفتند دیوانه میشوی که دیوانهاش کردند. آنقدر گفتند ساکن دارالمجانین میشوی تا که پا ثابتش کردند. همیشه تب داشت تا که انگشتنما شد. انگشت نما که شد تبش بند آمد. خانه که بود صدای گچ دیوار را میشنید که ترک بر میدارد. فریاد میکشید. دستانش را بالا میگرفت تا سقف روی سرشان نخوابد. سقف نمیخوابید، خودش چرا، بیدار که میشد میدید باز ساکن امینآباد شده. حالا بازگشته. پس از سالها. به خانهای که لامپهایش سوخته، شومینهاش خاموش و دود گرفته است و زیرزمینی که به نمکی میگفت آنجا گنج دارد... #میلاد_امیرخیزی
چه اتفاقی تنش را به آتش کشیده بود. با چشمانی نیمه باز به حیاط نگاه میکرد. هوایی که از پنجره روبهرو میآمد همراه برگهای گلدان میرقصید و او را شعلهورتر میکرد. به تنها چیزی که نیاز داشت کمی قدرت برای بیرون کردن همسايهها و به پایان رساندن وراجیهایشان بود. البته بدش نمیآمد همراه آنها پدرش را که موتور معاشرتش گرم شده بود و با ولع در حلقش میوه میچپاند از خانه بیرون کند. سفره شام که جمع شد خانه دوباره خانه شد. تصمیم گرفت دوباره تمام مردانگیاش را جمع کند و به زیر زمین برود. انقدر خوابیده بود که راه رفتن برایش سخت شده و چندباری نزدیک بود زمین بخورد. پلهها را گذراند. قفل را که باز کرد، خون ... #نجمه_اثمری #نویسندگیآنها
…..که در همین زیرزمین کسی در تاریکی نفس میکشد. صدای نفسهایش را میتوانست بشنود. با خودش فکر کرد چرا در تاریکی صداها واضحتر شنیده میشوند؟ نفسها تندتر میشدند. گرمای تبش با تندی نفسهای همانی که میشنید در هم آمیخته بود. او که چند دقیقه پیش سایهی بلند خود را روی دیوار خانه دیده بود؛ حالا زیر پتویی که فقط خودش بوی خاص آن را میفهمید، میخزید و عرق میکرد. ترسیده بود. از نمکی! که آمده بود آن پسربچهای را که در زیرزمین نفس نفس میزند و از جنها میخواهد قایمش کنند؛ با خود ببرد… باز با خودش فکر کرد آدم چقدر باید ترسیده باشد که از جنها کمک بخواهد! افکار پوچش را کنار زد؛ دلش میخواست بلند شود و پسرک را نجات دهد. اما جرات نداشت دستش را از زیر پتو بیرون بیاورد و نمیدانست از جنها میترسد یا از نمکی…. #مائده_بهرامی
حالا نه انگوری مانده و نه کسی که نمکی را صدا کند. دلش خواست، این بار بدون پیگرد غیرقانونی نمکی، به زیرزمین برود، شاید هنوز صندوقچه قرمز، همان که گفته بودند خانه جنها است، آنجا باشد و این بار بدون ترسی که شبها، ابر سیاه و تیرهای شده و بر رخت خوابش میبارید، بالاخره در آن را باز کند. در همین حین از طبقه بالا صدایی شنید، انگار کسی شروع کرد به دویدن میان اتاقها، با تشری به خودش که لابد پنجرهای باز شده و گربهای آمده داخل، قصد بیصدا بالا رفتن کرد اما انگار هر پله فریادی داشت حبس شده، منتظر قدمهای او، سه پله مانده به آخر، علاوه بر همه صداها، صدای گلدانی که انداخته بود را هم داشت، لب پریده پله مثل اینکه دهانش را کج کرده باشد، چشمهایش را دزدیدند. دستهایش همان اندازه کوچک شدند، گلدان شیشهای دوباره از بینشان سرخورد، به لبه پله گرفت و هزار هزار قسمت شد و تمام پلهها را پوشاند، رفت که تا کسی ندیده تیکههایش را جمع کند، پاهایش زخم شدند، خون زیر پایش را لیز کرد، خودش هم سرخورد... کیمیا طاهرانوریان