diary
Статистика- Последний пост
- 30 июл.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 16
- 1/48двое суток
- 18
- 1/72трое суток
- 19
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
گاهی وقتا همه چی درست پیش نمیره، چون شما لیاقت بیشتری دارین.
تو یه درختی. بهم بگو من چقدر ایستادهام؟ من چقدر جوونم؟ بهم بگو آیا برای زنده موندن حتما نیازه یک درخت دیگه کنارم داشته باشم؟ من اگر تو جنگلی بیفتم، و هیچ کس اطرافم نباشه که صدای افتادنم رو بشنوه، آیا اصلا افتادن من صدایی خواهد داشت؟
بحث خواستن یا نخواستن نیست. تو حتا اگه بخوای هم، منو نمیتونی. نمیتونی تحملم کنی. نمیتونی دوومم بیاری. نمیتونی تا آخرش با ذوق نگام کنی. نمیتونی دوسم داشته باشی. نمیتونی بهم اعتماد کنی. نمیتونی با اخلاقم بسازی. نمیتونی منو داشته باشی. و من، نمیخوام تورو، با این همه نتونستن مواجه کنم.
از درد هایش چیزی نمیگفت؛ و من میدانستم کارد، وقتی به استخوان میرسد، آدم را لال میکند.
ما درین عقرب سرا هر لحظه از سر تا به پا نیش یاران نیش ماران نیش جانان خورده ایم
این شور که در سر است مارا وقتی برود که سر نباشد
این چه بودنیه که نمیتونی بابتش خوشحال باشی؟
بهتر است دیگر به چیزهایی که از دست دادیم فکر نکنیم؛ حتی اگر آنها خودمان بودهایم.
ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار #فاضل_نظری
آدم به سخت جانیِ من نیست در جهان #صائب_تبریزی
کاش پیرتر بودم، مثل ریشه ها یا خیلی جوانتر مثل شاخه ها اینجا که من ایستاده ام، فقط تبر می خورد. #ناشناس
بهرحال این اوضاعی است که میبینید و تفسیر لازم ندارد. ما هم میسوزیم و میسازیم. قسمتمان این بوده یا نبوده دیگر اهمیت ندارد. #صادق_هدایت
تو او را ، من تو را ، او دیگری را ، دیگری من را ! همه سردرگمیم و علتش ، بازی تقدیر است.
هلنا: از اینکه داری پیر میشی ناراحت نیستی؟ ایزاک: معلومه که نه، همه چیز داره بدتر میشه. آدمای بدتر، هوای بدتر، جنگ های بدتر و... خوشحالم که دارم میمیرم!
همین که محمود درویش میگه: اولاً: دوستت دارم! ثانیاً: «هر آن چه بینمان رخ داد، اولاً را از یاد نبر..
نه آنقدر خستهام که دست بکشم، نه آنقدر مطمئن که آسوده بمانم. جایی میانِ رفتن و ماندن ایستادهام؛ نه لحظهٔ سقوط است، و نه نقطهٔ تعادل
غمگین بودن هم مبارزس. غمگین بودن و زنده ماندن، غمگین بودن و دوام آوردن، غمگین بودن و دیوانه نشدن، غمگین بودن و ادامه دادن.
رها کردن برای من این معنی رو داشت که صدات رو بشنوم و تنم نلرزه، با اسمت و حرفهات روبهرو بشم و کلافه نشم، به کارهایی که کردی فکر کنم و خشم توی وجودم بالا نیاد، با آدمهایی که به تو نزدیکن دشمنی نکنم، رها کردن یعنی واکنش نداشتن نه فراموش کردن، یعنی دیدنت بدون اینکه بخوام توضیحی بدم یا توضیحی بگیرم، درواقع من تو رو میبینم، میدونم هستی، میفهمم چه مسیری رو میری، ولی دیگه برام مهم نیست در چه جایگاهی ایستادی و چه چیزی از خودت ساختهای یا چه احساسی توی دلت شکل گرفته، تو از مرکز ذهن من کنار رفتی و این کنار رفتن از بیحسی یا بیرحمی نیومده، از آرامشی اومده که بعد از قبول کردنِ حقیقت بهدست میاد.
همیشه من تعمیر کردم، من ترمیم کردم، من نگه داشتم؛ اما اینبار خرابی را پذیرفتم و کنار کشیدم. چون فهمیدم مسئولیتِ چیزی که از ابتدا سهم من نبوده، دیگر توجیهی ندارد.
من اندوهگین نیستم من اندوه جهانام! در سینهام سرزمینیست که میگرید.