- Последний пост
- 2 янв.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
@apahlavan #نائی ضربآهنگ صدايی در گوش میپیچد... زنگی ممتد و هشدارآميز تا تصويری آشفته از نظمی ناشناخته را پيش بكشد... انتظار قرار است به نقطهای برسد، به لحظهای كه اطمينان داری میرسد. زمان اما تا رسيدن آن لحظه، كِش میآيد.... وسيع و سنگين و آزاردهنده، ذهن به تكاپو میافتد. انتظار، تخيّل را وادار میكند به گذشتهها برود. خیال، سوار بر خاطرات میشود... قبل از اين تصوير ديگری از انتظار آمده بود!... قطاری قرار است حركت كند و تو نمیتوانی جويای زمان ِحركتش باشی... سرگردانی!... و نمیدانی تكليفت چيست...! مفهومی شكل میگيرد كه ميان دیدن!، فراموشی! و يادآوری!ست... كسی كه میبیند و سخن نمیگويد؛ انگار خاطرهای ندارد و كسی كه سخن میگويد ومدام به ياد میآورد؛ در بستر انتظاری ناخواسته، خاطره پشت خاطره، به هم پيوند میخورد و زنجيرهای میسازد كه قرار است بار ِاین روزهای ِما را با خود بكِشد. انتظارِ عبور، انتظارِ مرگ نیست... انتظارِ ادامه زندگیست!... گامی که زندگی را مبنا قرار داده... حجم پرهياهوییست از صداها... اين صدایی كه ما را به تماشا نشانده... صدای هياهوی دوران ماست. آنجا که به باشو گفته بود: «ما از یک آب و خاک هستیم، ما فرزندان ایرانیم.^...» یک صبح زود زمستانیست...زنی آشنا شاد و سرحال به سویم میآید... با لبخند. با همان لحن همیشگی صدایم میکند... مهربان وصمیمی، مرا به گوشهی کناری باغ، کنار تنور و همانجایی که وقتی نان میپختند؛ میبَرَد... سکوی اطراف تنور با جایی وسیع، پر از برف است... نگاهم میکند ومیخندد و یک توتک «نون قندی» از کنار تنور برمیدارد و میدهد به من و درحالیکه لَچَک سفید رنگ دورِموهایش را محکم میکند؛ آماده میشود برای آخرین کار باقیمانده... یاد «نائی^^» میافتم. هم او که نمادِ ایران بود، ایران ِ بیقرار که فرزندانش را با هر رنگ و زبان در آغوش میکشید و مراقبت میکرد. با آن «غریبهی کوچک» که در متنِ فاجعه پیش میرفت، اما پر از امید و همدلی بود. انگار صدای بیضایی است که از دل «مرگِ یزدگرد^^^» میگوید «اندوه را پایانیست، مردمان باز میگردند، ویرانهها ساخته میشوند و ساختهها از مردمان پُر، بمان و نیکبخت شو...» تنور خاموش است و درش با دُوری بزرگ فلزی بسته... هیچکس نیست... طشت کوچکی گوشهی ایوان، دمرو و رویش کیسه ولوازم مربوط به پخت نان، سالهاست که دست نخورده باقی مانده!.. وحالا همه گویا درجستجوی نانیم... پینوشت: ^.«باشو، غریبهٔ کوچک» فیلمی به کارگردانی ونویسندگیِ بهرام بیضایی و ساختهٔ سالِ ۱۳۶۴. این فیلم، پس از چند سال توقیف، نخستین بار در ۲۳ بهمنِ ۱۳۶۸ به نمایشِ عمومی درآمد. بهرام بیضایی۵ دی ۱۳۱۷ – ۵ دی ۱۴۰۴ فیلمنامهنویس، نمایشنامهنویس و کارگردان...او در کاشان چشم گشود و در امریکا چشم فرو بست... ^^.«نائی» نام زنی در روستاهای گیلان که در فیلم «باشو، غریبه کوچک» سوسن تسلیمی آن را چنان آفرید که در سینمای ایران ماندگار شد... سوسن تسلیمی زادهٔ ۱۸ بهمن ۱۳۲۸هنرپیشه و کارگردان تئاتر و سینما. ^^^.مرگِ یزدگرد (مجلسِ شاهکُشی)نمایشنامهای تاریخی از بهرام بیضایی است دربارهٔ مرگِ یزدگردِ سوّم، نوشته به سالِ ۱۳۵۸، که نخستین بار پاییزِ همین سال در تئاترِ شهرِ تهران به کارگردانیِ نویسنده به نمایش درآمد. سالِ ۱۳۶۰ بیضایی فیلمی هم از این نمایشنامه ساخت... دی ماه ۱۴۰۴ ژانویه ۲۰۲۶ پهلوان @apahlavan #سخن_عشق⬇️⬇️ محمد نوری ۱دی۱۳۰۸ _ ۹مرداد۱۳۸۹ آموزگار آواز... @khosroye_shirindahanan @jane_shifteham
#سال_نو_میلادی_۲۰۲۶_خجسته_باد #Happy_New_Year @apahlavan
@apahlavan #برادران_کارامازوف برادران کارامازوف شاهکارداستایفسکیست. رمانی که بعدها مورد توجه زیگموند فروید هم قرار گرفت. هرچند داستایفسکی چهار ماه بعد از پایانِ انتشارِ کتاب درگذشت... شخصیتهای اصلی داستان: فیودور پاولوویچ کارامازوف و چهار فرزندش بهنامهای دیمیتری، ایوان، آلیوشا و اسمردیاکف (که فرزند نامشروع فیودور است.) فیودور پاولوویچ، پدر بهعنوان یک شخصیت پیچیده و فاسد به تصویر کشیده شده. فردی خودخواه و منفعتطلب. او بهجای اینکه نقش راهنمایی و حمایت از فرزندانش را بر عهده بگیرد؛ تنها به دنبال لذتهای خود است و هیچ نوع مسئولیتی در قبال فرزندانش تقبل نمیکند... دیمیتری (دمیتری) کارامازوف: پسر شورشی و پر از تضاد... ایوان کارامازوف: به ظاهر فیلسوف شکاک و معترض... آلکسی (آلیوشا) کارامازوف: پسری عاطفی فیودور دوبار ازدواج کرده، اولین بار با زنی ثروتمند به اسم «آدلایدا» که فرزند ارشدش «دیمیتری» از اوست. ثروت پدری آدلایدا تماماً از سوی فیودور به یغما میرود و آخر سر هم او را ترک میکند. همسر دوم فیودور، دختر یتیم شانزده سالهای با خلقوخوی مذهبی به اسم «سوفیا» است که «ایوان» و «آلیوشا» از او زاده میشوند. سوفیا هم آخرسر خودکشی میکند. فیودور فرزند نامشروع دیگری-هرچند خودش انکار میکند- به اسم «پاول» دارد که همه او را با لقبش «اسمردیاکوف»- به معنی بوگندو- خطاب میکنند. اسمردیاکوف در اصل فرزند زنی عقبمانده و بیخانمانی به نام «لیزاوتا»-با لقب بوگندو- است که فیودور کارامازوف او را به عنوان جایزه شرطبندی دریافت کرد و در نهایت مورد تجاوز قرار میدهد. لیزاوتا هنگام وضع حمل میمیرد. اسمردیاکوف تنها فرزندی است که در خانه فیودور حضور دارد، اما نه بهعنوان فرزندِ پدر، بلکه همچون مستخدم و آشپزِ خانه. هیچ کدام از فرزندان فیودور نزد وی پرورش نیافتهاند، او خانههاش را از فرزندان خالی کرده تا به بیبندوباریها و میگساری خود برسد، با وجود این، همهی فرزندان عنصری از پدر را به ارث بردهاند! داستان با بازگشت سه برادر اصلی به خانهی پدر و شکلگیری درگیریهای خانوادگی آغاز میگردد. روابط پیچیدهی آنها با زنان و مسائل مالی بهسرعت تنشهای داستان را افزایش میدهد. دیمیتری به خاطر بدهیهایش و رقابت عشقی با پدرش بر سر زنی به نام «گروشنکا»، درگیریهای شدیدی با او دارد. ایوان، برادر روشنفکر، نیز وارد مسائل عاطفی و فکری با «کاترینا»، نامزد سابق دیمیتری میشود. این جدال و رقابتها به یک تراژدی بزرگ خانوادگی منجر میشود که در آن همهی اعضای خانواده بهنوعی با آن درگیرند و هر یک به شیوهای متفاوت با پیامدهای آن روبهرو... در «برادران کارامازوف»، روابط میان اعضای خانواده و بهویژه رابطه پدر و پسران، نقشی محوری ایفا میکند. این روابط نهتنها به بروز کشمکشهای درونی و روانی کمک میکند بلکه نشانهای از اختلالات خانوادگی، پدرسالاری و تمامیت خواهیست... «زیگموند فروید» پرسش محوری کتاب را وجود یا عدم وجود خیر و شر در عالم دانسته¹... «آلبر کامو²» با اشاره به پرسشهای عذابآور رمانِ «برادران کارامازوف»، این نظریه را مطرح میکند که اعتقاد به عقل در دوران مدرن هرگونه ادراک از ارزشها را از بین بردهاست و دیکتاتورها به همین واسطه توانستهاند قدرت را قبضه کنند... «ویرجینیا وولف³» دربارهاش گفته: «بر خلاف ارادهی خود به درون کشیده میشویم، گیج میشویم، کور میشویم، خفه میشویم، و در حین حال از یک سرخوشی سرگیجهآور پر میشویم. به جز شکسپیر، هیچ اثری هیجانانگیزتر از این نیست...» «نیچه⁴» نیز دربارهی داستایفسکی گفته است: «تنها روانشناسی که میتوانستم از او چیزی بیاموزم...» رمان به نوعی ساختار فاشیسم را به تصویر میکشد.فرایندی با چند گروه مشخص: اشرافیت تازه به دوران رسیده که به جز پول هیچ ابزاری برایش باقی نمانده ...، تکنوکراتهای منفعتطلب و اسمردیاکوفها یا همان اراذل و اوباش که جایی را که تکنوکراتهای منفعتطلب خالی گذاشتهاند؛ را پر میکنند!... در پایان رمان، سرنوشت یک جامعهی به فاشیسم فروغلطیده نمایان میگردد...اشرافیت، تکنوکراتها، لمپنها و مردمان... نويسندگان روسی از جمله داستايوفسكي، نه كانت⁵ و دكارت⁶ داشتند و نه هگل⁷ و نيچه؛ آنان تنها با به تصوير كشيدن رنج و ملامت طبقاتِ فرودست و فقیر سعی در آگاهی دادن به مردمانشان بودهاند... کامل در pdf پیوست⬇️⬇️ نخستین روزهای زمستان ۱۴۰۴ پهلوان @apahlavan
يلدا جشن آگاهی از پايانِ تاريكی و ايمان به آغاز روشنايیست... واپسین لحظاتِ پاییزِ ۱۴۰۴ پهلوان @apahlavan
@apahlavan #گلیخ گنجشگکٌ پر جنب وجوش روی شاخههای درخت انار، سرعت ریزش برگهای زرد را تندتر میکند... و آفتاب نيمروزی آخر پاییز از پشتِ هوای ابری و پنجره، نورانداخته است... پسرک خردسال روی قالی کف اطاق دارد جيپها و ماشینهای اسباب بازیاش را در صفی طولانی پشت هم حركت میدهد و از دهانش صدای آژير و صدای ماشینهای جنگی در میآورد. با آن صداها تُف دهانش در هوا میپاشد... پیرمرد به کودک بازیگوش مینگرد ، یادآوری خاطرات دوران کودکی، تصویرگر آن روزهاست: کِرگبِریِجِه^ بوتهای بود خشک در اطراف کوهها و تپههای ولایتش. بسیار مقاوم. زندگی در روزگار سخت را خوب آموخته بود با ریشهای محکم. با کم آبی، گرمی و سردی هوا و روزگار همساز... در مقابل باد و بوران مقاوم بود و تندی آفتاب، ذخیرهی آتشی در نهادش... همهی اهالی قدیم این بوتهی صحرایی را خوب میشناختند. شاهدی ماندگار در کوهستان... در دوران کودکی و نوجوانیِ او که نفت نبود و یا اگر بود؛ اندک بود در روستا و برای روشنایی فانوس و لولهلمپا مصرف میشد، یک بوتهی آن، کافی بود برای روشن کردن هیزم تنورِ نانِ خانه... به راحتی با اولین شعله کبریت؛ آتش میگرفت!.. پیرمرد در دوران جوانیاش از مشاهدهی آن آدمها که همواره مانوس بودند با طبیعت و سختیهای روزگار؛ آرام میگرفت چرا که خشنودیشان، در دایرهی کوچک هستیشان بود و همین که نان فردایشان به دست میآمد؛ راضی بودند... با ریزشِ برگ جز این فکر نمیکردند که دارد زمستان میآید. هیچ چشمداشتی به حاکمان نداشتند و خود مُهیا میکردند حوائجشان را ، هرچند همه چیز به شکیبایی بود در برابر مرارت و سختیها... اینگونه بود که روانش شاد استاد اسلامی ندوشن^^ مردم ایران را تشبیه کرده بود به همان بوتههای صحرایی که هم مقاوماند و هم صبور. «...ملّت ایران شبیه به آن بوتههای صحرایی چون قیچ* و گز* بوده است که زندگی در شدائد* را میآموزند... و با کمآبی و سموم و داغی و سردی خو میگیرند، و چون بادهای تند بِوَزَد و یا شنهای انبوه روی آوَرَد، سرِ خود را خم میکنند و از نو پس از رفعِ خطر، برمیافرازند، و عادت کردهاند که ذخیرهای حیاتی در خود داشته باشند که در خشکسالی و عُسرت*، آن را به کار گیرند...» این روزها گویا تاریخ تکرار میشود اما دیگر کُند و بهآهستگی و درنگ نیست... سرعت حوادث گاهی آنچنان تند و سریع است که حاکمان که هیچ؛ تحلیلگران هم وامیمانند... در زمستان هم گل یخ هست و هم کوهِ یخ... انتخاب با شماست... پی نوشت: ^.کرگبریجه = نوعی خار صحرایی است در گویش بومی... ^^.محمدعلی اسلامی نُدوشَن ۳ شهریور ۱۳۰۳ یزد– ۵ اردیبهشت ۱۴۰۱ تورنتو. شاعر، منتقد، نویسنده، مترجم، حقوقدان و پژوهشگر ایرانی... او دانشآموختۀ حقوق بینالملل از فرانسه بود. ندوشن از ۱۳۴۸ تا دو سال پس از انقلاب ۱۳۵۷ در دانشگاه حقوق و دانشکده ادبیات دانشگاه تهران، حقوق و ادبیات تطبیقی درس میداد. از وی بیش از ۷۰ تألیف و ترجمه و صدها مقاله بهجای ماندهاست... *.شدائد = سختیهای روزگار. *.قیچ = درختچهایست در بیابانهای خراسان، کرمان و یزد *.گز = درختی شورپسند بومی مناطق خشک... *.عُسرت = دشواری ^^^.گل یخ، نمادِ ذاتِ سرسختش برای رشد در زمستان و مظهر عشق و نجابت... ^^^^. کوه یخ : در حادثه تایتانیک، کشتی با کوه یخ بزرگی برخورد کرد... فقط به خاطر اینکه نتوانسته بودند وسعت آن را حدس بزنند. یکی از نظریههای علم آمار هم به عنوان «اصل کوه یخ» نام گرفته و در تعریف آن میگویند: اطلاعاتی که مشاهده میکنیم، فقط بخشی از حقایق را شامل میشوند و در بسیاری از مواقع قسمت مهم آن مانند کوه یخ زیر آب است... تقریباً ۹۱٪ از یک کوه یخ در زیر سطح آب قرار میگیرد... آذر ۱۴۰۴. پهلوان @apahlavan سکانسی از فیلم «کندو» به نویسندگی و کارگردانی فریدون گله (۱۶ شهریور ۱۳۱۹ – ۳۰ مهر ۱۳۸۴) ⬇️⬇️ @khosroye_shirindahanan @jane_shifteham
@apahlavan #آلاتیتی #به_یاد_بلبل_گیلان شب تاریک و بی ابریست. ماه نحیف و بیرمقِ سفید رنگی، اندک نوری میپاشد. بادی نمیوزد. از پشت پنجره به حیاط و باغچه کوچک نگاه میکنم... درخت آلوچه همه برگهایش ریخته... تک غنچههای صورتی و سفید گُل رُز خودنمایی میکند و شکوفههای گُل یخ در شُرف بازشدناند... چلچلا^ پرندهی کوچک در حال جست و خیز بر روی درختان بیبرگ است. گویا راه گم کرده!.. عجیب است!.. ازكاساندر^^ ِپيشگو كه میدانست سربازان يونانی در اسب تروا^^^هستند و او آن را فرياد میزد!.. وعاقبت زير دستوپای ترواييانی كه به استقبال اسب میرفتند، له شد!.. وتا پيرزنان و پيرمردان برلين كه به دنبال بمباران شهر و شكستِ آلمان نازی تكتك! آجرهای سالم را برای ساخت ِآلمان جديد كنار میگذاشتند... وتا صحنه اركستر كوچك فیلم تایتانیک^^^^ كه در جريان حادثه و تا آخر برای مردم موسيقی مینواختند... یک نشانه در همهی این وقایع و لحظات خودنمایی میکند... آنگاه که مجبور میشوی برای نجات جنگل به درون آتش بروی... زمانی که برای تسکین درد بیماری، خود تا انتهای خط میروی.. وقتی برای نجات انبوهی انسان، فداکاری را برمیگزینی یعنی اخلاق هنوز جایی دارد!... هنوز وظیفه انسانی زایل نشده!... هنوز میتوان به مردم تکیه نمود. هنوز فرصت باقیست برای انسانیت... تکیه به مردم همیشه راهگشاست... امری که حاکمان دیر به باور آن میرسند و از تاریخ هیچگاه نمیآموزند... دسته موسيقی در فیلم تایتانیک واقعيت را دريافته بودند و توانايیهای خود را میشناختند و به اين نتيجه رسيده بودند كه كار و وظيفهای جز اين ندارند. اينكه همه سرنشينان غرق خواهند شد يا نه، تغييری در ايفای وظيفهی شان نداشت؛ چون در آنموقع كسی از پایان كار واقف نبود!... پیشگویی «كاساندر» درست بود؛ هرچند مردمان آن زمان باور نداشتند و «اسب تروا» آن کرد که میدانیم!... و پیرمردان و پیرزنان آلمانی سرانجام با فداکاری بُنیان آلمانِ جدید را برپا داشتند... چلچلا پرندهی بازیگوش ِچابک ِ درون عَشَقِه^^^^^های روی دیوار ِحیاط، لحظهای غافل نیست از جست و خیز...او با سرشتِ خویش دریافته تلاش برای زیستن را... گویا نگران پاییز است. شاید گُم کرده راهیست از جنگلِ «الیت»* یا شاید دنبال دانه و آشیانه میگردد!؟... زمستان دارد از راه میرسد... پینوشت: ۱.چلچلا: چلچلا به مازندرانی و چلچله در زبان فارسی، از تیرهی چلچلهییان و شامل پرندگانی با بال های باریک و کوتاه و دم دوشاخه است که در گذشته آنها را پرستو میخواندند... ۲.کاساندرا: زیباترین دختر «پریاموس» بود و بسیاری به امید ازدواج با او، در جنگ تروآ، همراه پریاموس شدند. تا اینکه آپولون عاشقش شد و به او پیشگویی آموخت. اما چون «کاساندرا» به عشق او پاسخی نداد، «آپولون» او را محکوم کرد که همیشه صحیح پیشگویی کند؛ اما کسی پیشگوییهای او را باور نکند!!... ۳.اسب تروآ یا تراوا یا تروی: داستانی از جنگ تروآ بود... رویدادهای این داستان از عصر برنز پس از ایلیاد هومر و پیش از ادیسه هومر روی داد. با بهره از حیله جنگی بود که در پایان یونانیها توانستند به شهر تروآ وارد شوند... ۴.تایتانیک :Titanic فیلمی به نویسندگی و کارگردانی جیمز کامرون(جیمز فرانسیس کامرون James Francis Cameron؛ زادهٔ ۱۶ اوت ۱۹۵۴) محصول سال ۱۹۹۷ با شرکت لئوناردو دیکاپریو(لئوناردو ویلهلم دیکاپریو Leonardo Wilhelm DiCaprio؛ زادهٔ ۱۱ نوامبر ۱۹۷۴) و کِیت الیزابت وینزلت(کِیت الیزابت وینسْلِت Kate Elizabeth Winslet؛ زادهٔ ۵ اکتبر ۱۹۷۵)... ۵.عَشَقِه : این گیاه با ساقههای نرم و بالارونده، برگهایی قلبیشکل دارد وبه درخت، دیوار یا هر داربست دیگری میپیچد و بالا میرود... ۶.جنگلِ«الیت» جنگلهای درختان هیرکانیست با قدمتی ۲۵ تا ۵۰ میلیون سال... آذر ۱۴۰۴ پهلوان @apahlavan آلاتیتی بيا بيرون:(ماه بيرون بيا) لالايی و ترانهی محلی گیلان، جاودانهی استاد مرتضی حنانه (۱۱ اسفند ۱۳۰۱ – ۲۴ مهر ۱۳۶۸) و سرودهی سروش گیلانی متولد ۱۳ اردیبهشتماه ۱۳۱۵ و با صدای استاد #ناصر_مسعودی(۶ فروردین ۱۳۱۴ – ۶ آذر ۱۴۰۴)⬇️⬇️ @khosroye_shirindahanan @jane_shifteham
@apahlavan #پاییز_پدرسالار «در آخرین روزهای هفته، لاشخورها به کاخ ریاست جمهوری یورش برده، با منقارهایشان همه پردههای پنجرههای ایوان را ازهم دریده ، وارد کاخ شده و با صدای بالهایشان سکوت مطلق حاکم بر درون کاخ را شکسته بودند. هنوز سپیده صبح روز دوشنبه ندمیده بود که نسیمی گرم و ملایم پس از عبور از فراز جسد مردی که دردوران زندگی ابهتی سترگ ودر عین حال پوشالی داشت، شهر را از رخوت صدساله، رهایی بخشید و بیدار کرد وماهم درآن لحظه به خود جرات دادیم و گام به محوطه ایوان کاخ نهادیم...» رمان «پاییز پدر سالار این گونه آغاز میشود، درستتر بخواهیم بگوییم The Autumn of the Patriarch »، یعنی «خزان پیشوا». بسیاری از منتقدان براین باورند نگرش، درونمایه و هماهنگی «خزان پیشوا» بهتر از «صد سال تنهایی» است و میتوان آن را بهترین اثر «گابریل گارسیا مارکز» خواند. این رمان، داستانی جهانی دربارۀ تأثیرات فاجعهباریست که با تمرکز قدرت بر یک فرد ایجاد میشود. خزانِ خودکامه توصیفی شاعرانه و خاص از یک خیرهسری ویژه از خطهی آمریکای لاتین است که البته با مختصری حذف و اضافه میتوان بر استبدادهای نقاط دیگر جهان تطبیق داد. پیرمردی که بنا به روایات مختلف عمر طولانی کرده بود، عمری دراز و افسانهای و حکومتی که بسیار طولانی مینمود و به جاودانگی پهلو میزد. اما از آنجا که هیچ چیز این دنیا ابدی نیست، زمان او نیز به پایان رسید و چیزی از او باقی نماند، تصویری که همهجا بود، مملکتی به فنا رفته، شعرها و ترانههایی در هجوش، داستانهایی در باب جنایات و کارهای احمقانهاش... داستان در واقع روایت شاعرانه و تلخی است از زندگی او. کتاب حاوی شش پاره است که همگی با همان صحنهی ابتدایی داستان یعنی پیدا شدن جسد او آغاز میشود. مثل شعری بلند و ششتکه که هر تکهاش با ابیاتی تقریباً مشابه آغاز شده باشد. مارکز این اثر را مهمترین کار ادبی خودش میداند. سالها روی آن کار کرده و چندین بار آن را متوقف و دوباره از نو آغاز کرده و آنقدر این کار را ادامه داده تا لحن و ساختار مناسب و مورد نظرش را یافته بود. اصولاً نوشتن داستانِ اینگونه خیرهسریها از موضوعات اساسی و مورد علاقه نویسندگان آمریکای لاتین است و چه آثار نابی... در این داستان مارکز تلاش کرده است عصاره خودکامگی منطقه کارائیب را در شخصیت داستانش بریزد. مارکز نقل میکند که ژنرال عمر توریخیوس (مستبد پانامایی از ۱۹۷۲ تا ۱۹۸۱) دو روز قبل از مرگش به او گفته است: «خزان خودکامه بهترین داستان توست؛ ما همه همانطور هستیم که تو توصیف میکنی!...» اولین خصوصیتی که از خودکامه در داستان، زیر بینیمان میزند شکاکیت اوست. عموم مستبدین با زدوبند و توطئه به قدرت دست پیدا میکنند لاجرم شک و تردید نسبت به دیگران و رقبای احتمالی همیشه در پس ذهن آنها فعال است. قدرت، معشوقهایست که هر آن ممکن است رقیب یا رقیبان دیگر بتوانند دل او را بربایند و به همین سبب ششدانگ باید حواسشان جمع باشد... غافل از این که عجوزهی قدرت، «عروسِ هزار داماد» است. چه بسیار همراهانی که به سبب یک سوءظن، بدنشان از زیر تحمل سنگینی بار سرشان خلاص میشود و سبکبار از قطار همراهی با اینگونه حاکمان پیاده میشوند. تفاوتی ندارد که تا چه اندازه به او نزدیک باشند، اتفاقاً هرچه نزدیکتر باشند خطر بیشتری آنان را تهدید میکند. حاکم کورهایست که عناصر اطرافش را خالص و خالصتر میکند... یکدستگرایی... افکار و سلیقههای متفاوت حذف میشوند. به همین خاطر است که آنها روز به روز تنها و تنهاتر میشوند. در شعر بلند مارکز، تنهایی بارزترین خصوصیت اوست. آنان آنچنان زندگی و حکومت میکنند گویی به جاودانگی خود ایمان دارند. باور این موضوع برای ما سخت است که کسی چنین گمانی داشته باشد اما وقتی به رفتار و گفتار آنها دقیق شویم راهی نمیماند جز اینکه قبول کنیم آنها چنین باوری دارند! و به نظر میرسد اطرافیان و طرفداران آنها با شعارها و غلوهایی که در مورد او میکنند؛ چنین احساسی در آنها به وجود میآورند!... یکی از راههایی که چاپلوسان درگاه در اینخصوص به کار میبندند این است که نشان میدهند بعد از مرگ این خودکامه دنیا وارد دوره آخرالزمانی خود میشود و اگر پررو باشند او را به یکی از نشانههای آخرالزمان، و اگر خیلی پررو باشند او را به یکی از یاران منجی موعود یا خود منجی تبدیل میکنند. رمان در صفحات پایانی اینگونه به انتها میرسد: ادامه درp.d.f زیر ⬇️⬇️ واپسین روزهای آبان۱۴۰۴ پهلوان @apahlavan
پانوشت: ^.لابیرنتLabyrinth= مارپیچ، پیچیدگی، هزارتو... ^^.آنتون پاولوویچ چِخوف زادهٔ ۲۹ ژانویهٔ ۱۸۶۰ درگذشتهٔ ۱۵ ژوئیهٔ ۱۹۰۴ پزشک، داستاننویس، طنزنویس و نمایشنامهنویس. هرچند زندگی کوتاهی داشت و همین زندگی کوتاه همراه با بیماری بود؛ اما بیش از ۷۰۰ اثر ادبی آفرید... ^^^.کلینکر Clinker در تولید سیمان پُرتلَند، دانههای حرارت دیدهای است، که معمولاً ۳-۲۵ میلیمتر(قطر) دارند و از حرارت دادن به سنگ آهک و آلومینیوم سیلیکات (خاک رس) در طی مرحله پخت کوره به وجود میآیند. ^^^^. آسیای سیمان، تجهیزاتی است که برای خرد کردن کلینکر سخت و کلوخهای حاصل از کوره پخت سیمان برای تبدیل به پودر خاکستری سیمان استفاده میشود. بیشتر آسیای سیمان، گلولهایست...گلوله های فولادی... آبان ماه ۱۴۰۴ پهلوان @apahlavan #صدای_ماندگار⬇️⬇️ @khosroye_shirindahanan @jane_shifteham
@apahlavan #لابیرنتLabyrinth «زمانی که میخواهم یک اسب دزدی را تصویر کنم هرگز نمیگویم دزدیدن اسب کار بدی است؛ زیرا قضاوت در این مورد به قاضی مربوط میشود نه من.» چخوف^^ يك صبح پاییزی بود. هنوز جلسه فنی شروع نشده بود. (جلسات فنی، روزهای دوشنبه هر هفته راس ساعت ۱۰ صبح برگزار میشد.) تک تک مهندسین با دفتر و دستک وارد میشدند. دبیرِ جلسه هم در جای همیشگیاش نشسته بود... سرانجام مهندس آشنا آمد با همان عینک ته استکانی و لباس کاری که از فرط کهنگی تو ذوق میزد. سلام واحوال پرسی و شروع جلسات، همانند همیشه بود. گزارش دپارتمانها و بررسی اشکالات و خرابیها...اما به ناگاه سر و صدایی مهیب و هولناک از بیرون توجه حاضران را جلب کرد. همه نیم خیز شدند. مدیرکارخانه حضار را به آرامش دعوت کرد اما هنوز تعجب و هراس در چهرهها محو نشده بود که درِ اطاق باز شد و هیولای آسیابسیمانشماره۴ در ورودی در نمایان... آسیایی به قطر ۴ متر و طول ۱۲متر با انبوهی از مهرههایی که به بدنهاش قفل شده بود. خشمگین بود و آثار روغن، گریس و گردِ کلینکر^^^ بر رویش آشکار... ، انگاری میخواست همه نگاهها را به خود جلب كند. مهندس آشنا كه تجربه سالها حضور و همکلامی با اینگونه اعتراضات را داشت، جلوی در متوقفش کرد و با نگاهی تيزبين پرسيد كه آیا به سرپرست قسمتش اعتراضش را گفته و اساسا ورودش بدون همآهنگی از قبل، محلی از اِعراب ندارد. آسیابسیمان^^^^ همانطور که سعی میکرد جلوی خشمش را بگیرد با تبسمی آرام گفت كه موضوع کار مستمر من نیست؛ موضوع اینست که شما به واحد مکانیک و مدیرش قول داده بودید که روزانه در ساعات پیک برق به تعمیرات روزانه من بپردازند اما خُلف وعده نمودهاید. شبانه روز و بدون توقف ازما با این همه تجهیزات کار میکشید... مهندس آشنا كه بيشتر از ظاهرخسته، به رفتار آسیای سیمان توجه میكرد؛ سری تكان داد و نگاهش، پُرسوظن به آسیابسیمان دوخته شد. او از همان لحظهی ابتدایی فهميده بود كه اين آسیابسیمان، بيشتر از آنچه دادخواهی میكند، با خود قصه و داستان! دارد و گمان بُرد که مدیر مکانیک در آمدنش نقش داشته است... مدیر مکانیک که نقش دبیر جلسه را هم داشت ؛ ظاهرا سرش پایین بود و در حال نوشتن... مهندس آشنا به خوبی دریافت بود ارتباط و هماهنگی بین این دو را... لبخندهای سایر مهندسین مکانیک که حضور داشتند براین حقیقت صحه میگذاشت!.. مهندسین تولید و برق هم حالا به نظر شاد و خرسند بودند... در این حال آسیایسیمان در تلاش بود که وارد اطاق بشود و خواسته خود را با استدلال و مطمئن به مدیر کارخانه بقبولاند... اما رئیسِ دفتر و نگهبانان که تعدادشان زیاد شده بود؛ مانع میشدند...غرش آسیایسیمان و حرکت یاتاقانهای فیکس دو طرف و صدای گوش خراشِ حرکتِ شافت روی بابیتها، همه را به وحشت انداخته بود. مهندس آشنا حالا دیگر اطمینان داشت که این ههمهمه و اعتراض ناشی از تحریک کسی ویا کسانی برپا شدهاست، شاید هم مدیر مکانیک... این همه اعتماد به نفس از یک آسیا نمیتوانست بدون پشتوانه باشد. او به آرامی پرسيد كه اعتراضاش به کجاست؟.. آسیا گفت: « توقع همگی ما یعنی آسیابها اینست که دستکم بایست روزانه آچار کشی شویم، روغن و گریس که جای خود دارد.» چرخ دندهها با صدای بلند گفتند: «از چرخش مداوم، تماما فرسوده و ناتوان شدیم. تنظیمات ما بایست در دورههای مشخص انجام گیرد؛ اما شماها فقط و فقط به فکر فروشاید...» جزييات امر نشان میداد كه چيزی در پشتِ ظاهرِ آسیا مخفی است... چند نفری به آهستگی سرشان را تكان میدادند. صدای غرشهای آسیایسیمان در سالن انعكاس میيافت و گويی فضا پر از يك هيجان نامریی شده بود. آسیا با اعتمادبهنفس و گاهی با نگاهی كوتاه به شرکت کنندگان لبخند میزد، انگار كه میخواست بگويد: «دلواپس نباشيد. حواسم هست؛ همهچيز تحت مهار من است.» دفتر مدیریت را سکوتی خاص فرا گرفته بود. همه ساكت بودند... حتی نگهبانان و رئیس دفتر هم فهميدند كه امروز يك صحنه خاص را شاهدند. صحنهای كه شاید در خیال هم نمی گنجید. هیولای آسیایسیمان، صدای چرخش گلولههای فولادی، ناله گیربکس و نجوای ضعیف پاشش روغن در سیستم هیدرولیک، حالا برای همه عیان بود. آن ظاهر هیولاوار، جالب و عجیب، اما حقيقتی آشکار را در خود داشت... آسیایشماره۴ نخستین هشدارش را داده بود و از ساختمان بيرون رفت. صدای دور شدن، همچنان در سالن میپيچيد. پنداری خاطرهای از اعتمادبهنفس، خشم و غافلگیریِ مدیران برای هميشه در جلسه فنی باقی ماند... صدای سمجِ زنگِ در دست بردار نیست... از خواب می پرم.
@apahlavan #آن_نجار_پیر «مشدعباس» کارش با رنده، تیشه و ارّه بود. دکانِ نجّاری داشت با دو درب لتهای چوبی که با یک میله فلزیِ اریبوار با یک قفلِ دستسازِ چلگنری^ بسته میشد. صبحهای زود دکان را باز میکرد با آب و جارویی... دکانش کمی از کفِ کوچه بالاتر بود و «مشدعباس» اشراف کامل داشت به محوطهی باز و عبور و مرور همهی کسانی که از جلوی دکانش و آن میدانگاهی میگذشتند... ما بچههای قدونیم قد بخاطر تندخویی ظاهری او فکر میکردیم که دیوانه است اما او حکم«بهلول^^» را داشت. زشتیهای حرکات آدمها را به صراحت و بدون ملاحظه میگفت گاهی به طنز و گاهی به جِد اما بدون لبخند... به سرعت و به آرامی و جسارت کار میکرد و به مردمی که پیشش میآمدند برای کار؛ با دقتی بیشتر مینگریست. ناهمدل و اندیشناک شاید... هرگاه به مسجد و تکیه وارد میشد؛ گاهی نماز تمام نشده، خارج میشد. و گاه آنقدر میماند که خادم به او میگفت... کوتاه کردن موهای ژولیده و ریش بلندش همیشه با گذرش به حمامی که در همان نزدیکیها بود؛ توامان انجام میگرفت. آنانی که در کنارش بودند و یا حرفهایش را میشنیدند؛ مصلحت اندیشی را عین صواب میدانستند و اینگونه شد که دیوانهاش خواندند. بخشی از کار نجّاریِ«مشدعباس»، ساخت تابوت و مرمت آن بود... در همان عوالم کودکی شنیده بودم از بزرگترها که تابوت را برای آدمهای ناصبور میسازند! و در قبرستان دیده بودم که پارچه سیاهی روی آن میکشند و اینگونه بود که «مشدعباس» هم مضحکهی بچهها بود و هم شاید منفورِ بزرگترها... حالا هر وقت دیگران را ناامید و بیقرار و به چپ و راست میدوند را میبینم؛ بیاختیار یاد تابوتسازی «مشدعباس» میافتم. میگویند اهمیتِ «امید» در آن است که از خلالِ جدالها و هماوردی تجربهها، لحظهها و رویدادهای زندگی زاده میشود و هرچه آشفتگیها و شوکهای ناشی از حوادثِ زندگی عمیقتر؛ ستارهی امید، فروزانتر خواهدبود... سالهاست که «مشدعباس» مرده؛ هرچند دربهای چوبی کتیبهدار قدیمی دکانش بدون قفل و گِل گرفتهشده؛ اما دکان، هنوز باقیست... پانوشت: ^.چلنگر= قفلساز،آهنگر، زنجیرساز... ^^. « بُهلول» نام یک شخصیت تاریخی (ابو وهیب بن عمرو صیرفی کوفی) است که به عقلای مجانین (عاقل دیوانه) معروف بوده و در زمان خلافت هارون الرشید (سدهٔ دوم هجری) با تظاهر به دیوانگی، حقایق را به شکلی هوشمندانه بیان میکرد... سوم آبان۱۴۰۴ پهلوان @apahlavan عکس ازآقای رضا مفیدی⬇️⬇️
@apahlavan #جغد_منیروا خیابان و میدان هیچوقت به این شلوغی نبود. پاییز هزار رنگ از راه رسیده... پیرمرد گوشهی میدان روی نیمکت چوبی نشسته است... آفتاب کم رمق پاییزی و هیاهوی دانشآموزان دبستانی و دبیرستانی فضای میدان را پُر کرده است... پیرمرد گویا در خلسهای آرام و با چشمانی منتظر به دور دستها مینگرد... به پاییز دوران درس و تحصیلی خویش... برای او آنچه به یاد ماندنیتراست و دلآزار نیست؛ پاییز روزهای جوانی و دوران دبیرستان است. روزهایی که جلوههای پاییز را در میان درختان باغهای ییلاق میدید و آنچه بیشتر حس و حال اورا برمیانگیخت؛ برگهای رنگارنگ درخت گلابیِ بود. درختی که با برگهای مُلَوَّنش گویی از آثار هنری بیبدیل طبیعت بود، با تنوع و زیبایی شگفتانگیز رنگهای آراستهاش... تلفیقی از قرمز، عنابی، سرخ، زرد، صورتی و سبز که بیرمق و چرخ زنان فضای پاییز را دلگیر مینمود و او با چه عشق و علاقهای تک تک آن برگهای هزار رنگ را جمع میکرد و در اتاقش به دیوار میزد... همهی زیباییهای پاییز در مقابل دیدش بود و حالا هم گویا به تصویرش نشسته بود... لحظهای براندازش میکنم. سالهای زیادیست که میشناسمش... با اجازه در کنارش مینشینم. خیلی زود صحبتمان گل میاندازد وبه مسائل روز میرسد... میگوید: «این روزها نسل جوان و پر شور در پی تغییرات است هرچند شاید کُنه تاریخ قرن ۱۸ ، ۱۹ و ۲۰ را هم کامل خوانده باشد و نارساییها و شکستها را هم درک کرده باشد؛ اما شیرینی پیروزی تغییرات را هم به عینه دیده و حالا می خواهد...» از انقلاب فرانسه^ که مادر همهی انقلابهاست میگوید... انقلابی که روزگاری روسو، کانت، هگل، بتهوون و شلینگ طرفدارش بودند ... لاووازیه شیمیدان را تندروترین جریانات (ژاکوبنها) گیوتیناش زدند... انقلابی که سرانجام به بناپارتیسم ختم شد... او میگفت روایتهای تاریخ که به جا میماند؛ بایست همراه با شجاعت، حامل درایت هم باشد وگرنه مثل برگهای پاییزی، ریزش زیبایی خواهد داشت...او میگوید و من سراپاگوش... پانوشت: ^.انقلاب فرانسه در سال ۱۷۸۹ میلادی. در این زمان ناپلئون۱، بتهوون۲ و هگل۳ همگی ۱۹ – ۲۰ سال سن داشتند و وقایعِ انقلابِ فرانسه را با دقت دنبال میکردند. انقلابی که از شروع تا پایانش ۱۰ سال طول کشید (۵ مه ۱۷۸۹ – ۹ نوامبر ۱۷۹۹) – ۱۰ سال و ۶ ماه و ۴ روز... ناپلئون بر سر کار آمد و ۵ سال بعد خود را امپراطور نامید. (هجدهم برومر لویی بناپارت) بتهوون وقتی اقتدار فردی ناپلئون را دید؛ از حمایت او دست کشید (معروف است که بتهوون سمفونی شماره ۳ - سمفونی قهرمانی - که به نوعی تقدیرو حمایت از ناپلئون بود را پاره کرد)... در همان سالها هگل و شلینگ۴ در صدد تحلیل فلسفی شکست انقلابِ فرانسه وعدم تحقق تغییرات در آلمان برآمدند... (فیشته۵ معلم هگل و شلینگ بود و کانت۶ معلم فیشته) هگل ۴ اصل دیالکتیک را بنیان گذاشت. و شلینگ با اینکه ۵ سال کوچکتر از هگل بود؛ اما بنا به ادعای گوته۷ که ۲۰ سال از اینان بزرگتر بود؛ نابغهای بود... در واقع نسل آن سالهای فرانسه و آلمان در انتظار تغییر بودند... ۱.ناپلئون بناپارت ۱۵ اوت ۱۷۶۹ – ۵ مه ۱۸۲۱ ۲.لودویگ فان بتهوون ۱۷ دسامبر ۱۷۷۰ – ۲۶ مارس ۱۸۲۷ موسیقیدان و آهنگساز آلمانی ۳.گئورگ ویلهلم فریدریش هگل ۲۷ اوت ۱۷۷۰- ۱۴ نوامبر ۱۸۳۱ فیلسوف بزرگ آلمانی ۴.فریدریش ویلهلم یوزف فون شلینگ ۲۷ ژانویه ۱۷۷۵ –۲۰ اوت ۱۸۵۴ فیلسوف آلمانی ۵.یوهان گوتلیب فیشته ۱۹ مه ۱۷۶۲ –۲۷ ژانویه ۱۸۱۴فیلسوف آلمانی ۶.ایمانوئل کانت ۲۲ آوریل ۱۷۲۴ –۱۲ فوریه ۱۸۰۴)، فیلسوف سرشناس آلمانی ۷. یوهان ولفگانگ فون گوته ۲۸ اوت ۱۷۴۹ –۲۲ مارس ۱۸۳۲ شاعر، فیلسوف، و سیاستمدار آلمانی ۸.آنتوان لوران لاووازیه ۲۶ اوت ۱۷۴۳ – اعدام ۸ مه ۱۷۹۴)، دانشمند فرانسوی و بنیانگذار شیمی نوین... ۹. ژان-ژاک روسو ۲۸ ژوئن ۱۷۱۲–۲ ژوئیه ۱۷۷۸ فیلسوف، نویسنده... *.جغد مینِرْوا: نماد الهه خرد و حکمت... اولین بار فریدریش هگل، فیلسوف را به «جغدِ مینروا» تشبیه کرد. تشبیه فیلسوف به جغد ازآنروست که این پرنده کار خود را هنگامی آغاز میکند که روز رو به پایان است و تاریکی غروب بتدریج فضا را تیره میکند. فلسفه نیز هنگامی سربرمیآورد که شکلی از زندگی، دوران شکلگیری خود را گذراندهباشد... مهرماه ۱۴۰۴ پهلوان @apahlavan #چه_دانستم ⬇️⬇️ شعر: #مولانا جلالالدین محمد بلخی (۶ ربیعالاول ۶۰۴ ه.ق / ۱۲۰۷ میلادی – ۵ جمادیالثانی ۶۷۲ ه.ق / ۱۲۷۳ م) نامدار به مولوی، مولانا و رومی شاعر فارسیگوی ایرانی... #همایون_شجریان زادهٔ ۳۱اردیبهشت۱۳۵۴... @khosroye_shirindahanan @jane_shifteham
@apahlavan #سمفونی_پاستورال در دورههای آموزشی که در دانشکدههای فنی و صنعتی پایتخت برگزار میشد؛ استادانی که مدرس رشته ناهمراستایی^^ و بالانسینگ^^^ بودند همواره بالانس در دستگاههای چرخنده با دورهای بالا همچون (Fan)فنها در صنعت و از جمله صنعت سیمان، نیروگاهها و صنایع پتروشیمی را به عنوان یک تجهیز پُرخطر نام میبردند؛ به دلیل کیلووات بالا(بیش از یک مگاوات) و سنگینی وزن فن... بنابراین توصیه موکدشان این بود که قبل از بالانسِ دینامیکی، بالانس استاتیکی را انجام دهید، البته پس از اینکه مطمئن شدید دستگاه ناهمراستایی ندارد. در صورت ناهمراستایی، نخستین گام رفع این نقیصه است. بالانس استاتیکی و دینامیکی فنهایی که هم دور بالا دارند و هم وزنی بالای تُن؛ امریست که هم دقت زیادی میطلبد و هم دانش فنی مناسب... پایهی این کار در هندسهی ترسیمی و رقومی سال ششم ریاضی قدیم به روشنی گفته شده است. درسی که درکش نیاز به این داشت که دو صفحه متعامد نامتناهی را در نظر بگیریم که فضا به چهار ناحیه مجزا تقسیم میکند، یکی از این صفحات صفحه افق نامیده میشود و دیگری صفحه قائم... هم تخیّل بود و هم تحلیل... . در ریاضیات اگر همهی متغیرها مشخص باشد بعید است پاسخ درست را نیابی به همین خاطر استادان این رشته، آموزش را با کارِعملی همراه مینمودند. وقتی متغیرها را یک به یک لحاظ مینمایی درکش سهلتر بوده و هست... اما درس مهمتر در عرصهی کار این بود که اگر ناهمترازی در دستگاههای دوّار رخ دهد و به موقع علاج نشود؛ گردنده از ثقلِ خود خارج میشود و شاید حتی به پاشیدگی و انفجار منجرشود... ضایعهای اسفناک که مکرر در صنعت اتفاق افتاده، از جمله در صنعت سیمان و متاسفانه تلفاتِ جانی هم داشتهاست... پس بایست هم در حالت «ایستا» تجهیز مورد نظر را بالانس استاتیکی کرد و هم در حالت «حرکت و دور واقعی»، بالانس دینامیکی نمود. و نکته مهم و شاهکلید پیداکردن آن نقطهی سنگین و وزنه آزمایشی مورد نظر در ابتدای کاراست... یعنی لنگر اصلی کار، کجا؟ و چگونه ؟و چه مقدار؟. همهی اینها پایه نخست و ابتدایی مسائل فنیست و جهل مرکب است گریز از آن... پیرمرد به نظر گرم و سرد کشیده صنعت بود. به اینجای سخنش که رسید مکثی کرد و گفت: «...در مسائل اجتماعی صد البته پیچیدهتر و غامضتر است یافتن کانون عزیمت و ناترازی و پیداکردن نقطه شروع کار... دردنیای امروز، بالانس جامعه، اتکا به مردم بالاخص جوانان به عنوان نیرو و وزنه بالنده است و جا و مکان مناسب برای آغاز عمل، یعنی در صلح بودن با خود و جهانِ پیرامون ... اگر در محیط صنعتی حفظ نیروی کارآمد و اهمیت به ایمنی کار و داشتن بهترین راندمان اصول اولیه سازمانهای انسان سالاراست؛ در مسائل اجتماعی علاوه بر متغیرهای داخلی به متغیرهای خارجی هم نیاز است و در این دنیایی که سرکردهی جهانِ متمدن، خود شیفتگیاش، گوش فلک را کر کرده و هیچکس و هیچ جمعی را در حد و اندازه خود نمیداند!... وستیز و جنگ شده کار حاکمان دنیا و سودآوری هنگفت برای کمپانیهای تسلیحاتی؛ راه کار شاید سخن آن رند جاودان باشد که گفته بود: «...آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است/ با دوستان مروت؛ با دشمنان مدارا...» پینوشت: ^. در ادبیات، «پاستورالpastorale» بیانگر شوقِ حسرت باری نسبت به یک رؤیاست... و سمفونی پاستورال نام کتابیست از آندره ژید Paul Guillaume André Gide زاده ۲۲ نوامبر ۱۸۶۹ – درگذشته ۱۹ فوریه ۱۹۵۱نویسندهٔ فرانسوی و برنده جایزه ادبی نوبل در سال ۱۹۴۷... از سمفونی پاستورال La Symphonie pastorale فیلمی هم ساخته شده در ژانر درام به کارگردانی ژان دولانوا در سال ۱۹۴۶... ^^. ناهمراستایی یاMisalignment درتجهیزات دوّار= قرار نگرفتنِ محورِ چرخشی یک تجهیز با تجهیزی که با آن کوپل میشود را ناهمراستایی گویند... ^^^. بالانسینگ Balancing = توزیعِ متناسبِ جرم در اجسام چرخنده و دوّار ویا هر مصرف کننده و اگر این توزیع متناسب نباشد منجر به آنبالانسی Unbalancing میگردد... بالانس استاتیکی به توانایی یک جسم ثابت نسبت به تعادل آن اشاره دارد. در حالی که بالانس دینامیکی توانایی یک جسم برای حفظ تعادل در حین حرکت یا هنگام جابجایی بین موقعیتهاست... نخستین روزهای مهر۱۴۰۴ پهلوان @apahlavan #تیر_چوبی⬇️⬇️ #بهروز_رضوی زادهٔ۱۰ دی ۱۳۲۶ صداپیشه ، مجری رادیو و تلویزیون... #کمانچه_کیهان_کلهر زادهٔ۳ آذر ۱۳۴۲موسیقیدان، آهنگساز و نوازنده... #شعر_کاظم_بهمنی زادهٔ۱۲ اسفند ۱۳۶۴... @khosroye_shirindahanan @jane_shifteham
@apahlavan #مییونچنر «مییونچُنِر^» یا سیاهکوه بیش از ۳۰۰۰متر ارتفاع دارد. تابستان کلاس نهم ,شبی که برای اولین بار در آن قله به سربردم دوهمراه داشتم؛ یکی از آن دوتن پسرِخواهرم بود و دیگری دوستِ همهی دوران کودکی و جوانیام. آن شب، شکوهِ کوه و آسمان تماشایی بود.دیدن سوسوی چراغهای روستا که به تازگی از نعمت برق برخوردار شده بود و عبور گاه به گاه ابرها از آن بالا. درخشندگیِ غیرقابل وصف ستارههای آسمان که به نظر در دسترس میآمدند! و انبوه ستارگان، راه شیری، دُب اکبر...و رقص مهتاب بر پهنه دشت،همه و همه برایمان شگفتانگیز و رازآلود بود. سالها بعد کتاب «منشاء حیات» اوپارین^^ که با دوستی خواندم تداعیگر خاطرات آن صعود شدهبود. در قلهای بی پناهگاه ، با اندک وسایلی که با لوازم امروزیِ کوهنوردی هیچ سنخیتی نداشت و صعود و فرود را دشوار میکرد... بی تجربه بودیم، کولههایمان کیسههای کوچکی بود که خودمان با طناب سرهم کردهبودیم. نه کیسه خوابی داشتیم ونه حتی پاپوش مناسبی! حال پس از گذشت بیش از ۵۰ سال از آن دوران، در گورستان چشمم به آن کوه بلند دوخته شده که روستا را دربرگرفتهاست و من خیره به چکادش، غروبی را به یاد میآورم که پس از بازگشت، خواهرم با دیدن صورتِ آفتاب سوختهام آهی کشیده و حولهای خنک با ضماد دست ساز از آرشه^^^ و برگ درخت گردو برایم پیشآوردهبود؛ هرچند آدمِ این حرفها نبودم . چند روز بعد هیچ اثری از آن ضایعه نمانده بود. چشم در آرامگاه گرداندم، آمده بودم هم برای دیدار اهل قبور و هم آنهایی که دور ونزدیک بر مزارعزیزانشان بودند، شاید هم دیدن دوستان و آشنایان که اساسا مزارستان میعادگاهِ دیدارِ زندگان هم هست! آن روز مراسم به خاک سپردن مردی ازآشنایان برپابود، پدرِ دوستی صمیمی، برادرِ عزیزانی و رفیق قدیمیِ نسلی که شاد بودند و شادی را برای همه میخواستند...از ابتدای مصلی تا مزار، با خیلیها همکلام شدهبودم،از همدورهایهای خودم، از نسلِ دههی۲۰ و جوانان این سالها.از فریدونخان پرسیدم آیا از نسل دههی اولِ ۱۳۰۰ کسی را سراغ دارد؟ و او گفت اگر هم باشد زمینگیر است. از آن نسل پُرکار و پُر جَنَم دیگرکسی نمانده... تمرینِ زندگی همچون تمرین کوهنوردی است. قله را میبینی که باشکوه است و سرافراز تو را به خود فرامیخواند، کفش و کلاه میکنی و به قصد رسیدن به آن آماده میشوی، برنامهریزی کوتاهی میکنی تا سرانجام زمان کار فرا میرسد، روز و یا روزهایی را صرف صعود میکنی، به قله میرسی و باهمهی همنوردان به شادی و شکوهِ آن عروج، سرودی سرمیدهی وسپس گاه فرود است و سرازیری...خستگی هست اما نشاطِ از سر گذراندن سختیها بیشتر...و سرآخر در غروبی که خورشید در پشت تپهها پنهان شده و سراسر دشت را سایه گرفتهاست، قله را پشت سر میگذاری، با حیواناتِ کوچکی که در دامنهی کوه سر خمیده بر زمین سرگرم چرایند و پرندگانی که دیگر روی زمین نمیمانندو همهی سنگینیهایشان را به روی درختی دادهاند وداع میکنی،بازمیگردی و این پایان خط است... مثل آن روز که دفترِ سهرابخان هم در آرامگاه بسته شد. عمری به کوشش و شادی همانند دیگر برادرانش و همه دوستانی که از او خاطراتی خوش داشتند. اما در جهان امروز از دادهها، الگوريتم*و شبكه میسازند و دنیا در دوراهی میان اخلاق، انسانیت و یا ستیز، خشونت و جنگ سرگردان است.دوگانهای که نه خيالپردازیست و نه شاعرانه. و برای صعود و فرود،انتخاب هنوز با ماست،الگوریتمی که بایست توام با آگاهی باشد... پانوشت: ^.«مییُونچُنِر»=نام بومی سیاهکوه(۳۲۵۰)یکی از چندین قله بالای سههزارمتری اطراف شهمیرزاد. قله نیزوا(۳۸۱۰)، قدمگاه(۳۶۵۱)، مرغک(۳۰۸۵)، آسمانلو(۳۰۵۰) از دیگر قلههای مرتفع و کوههای چینگال، چیرود، کندره، شیخ رضا، شیرقلعه، بشم، باقو، نسا، سفیدکوه، نیزه و فیلکوه از دیگر کوههای این منطقهاند. ^^.الکساندر ایوانوویچ اُپارین (۱۸۹۴-۱۹۸۰) زیستشیمیدان. از صاحبنظران دربارهٔ منشأ حیات.کتاب اُپارین در کتابش مفاهیم مکانیکی و دیالکتیکی حیات را تشریح کرده و به این واقعیت اشاره کرده که «آنچه را امروز نمیدانیم، فردا خواهیم دانست.» ^^^.آرشه: فرآوردهای لبنی که در ییلاقات سنگسر تولید میشود،بسیار مقویست و مصرف دارویی هم دارد. *. الگوریتم= تبدیل نام الخوارزمی محمد بن موسی خوارزمی(۷۸۰- ۸۵۰ میلادی/ ۱۵۹- ۲۲۹ خورشیدی) ریاضیدان، ستارهشناس، فیلسوف... برخی منابع کلمه لگاریتم را هم در تبدیل الگوریسم و الگوریتم بدون تأثیر ندانستهاند. واپسین روزهای تابستان ۱۴۰۴. پهلوان @apahlavan تصنیف زیبای #مریم_چرا اجرا شده در فیلم #پ_مثل_پلیکان به کارگردانی #پرویز_کیمیاوی وبازیگری #آسیدعلی_میرزا_۱۳۵۱ @khosroye_shirindahanan @jane_shifteham ⬇️⬇️
@apahlavan #زندگی_در_گذری_مدام (قصهای بجا مانده از آن تابستان و آن سالهای دور...) چقدر شبیهاش بود. تعجب کرد. امکان نداشت! دختر جوان با پیراهنِ خاکستری ساده.... استادِ سخنران پشت تریبون ظاهر شد، بازتابِ دستزدنِ حضار، تالار را از جا کَند. سپس چنان سکوتی چیره شد که صدای سرفه، گناهی نابخشودنی مینمود. او اما بیشترِ وقت و چشمش را به دختر دوخت. با خود کلنجار میرفت... او را اتفاقی، هنگام ورودش به تالار دیده و غافلگیرش شدهبود. جریان افکارش را سخت به سوی خود کشاندهبود تا به گذشته بسیار دور برده و باز از نفس افتاده به حالِ حاضرش آورده... همان شکل و شمایل، همان صورت و اندام و چکیده وجود و نگاهش... ممکن بود دخترش باشد!... نخستین جرقهای که به ذهناش زد؛ همین بود... با آشفتگی به استادِ سخنران گوش سپرد؛ اما بیشتر وقتش نگاه از پشتسر به دخترِ جوان بود. در موجی از خاطرات غرق میشد و احساساتی را تجربه میکرد که در هم میآمیختند و در دورنش به هم میپیچیدند... باید میرفت... باید به دنبالش میرفت تا حقیقت آشکار میشد. با این اندیشه به انتظار نشست. سخنرانی به درازا کشید... از سالن بیرون آمد. به آنی که از دوستش جدا شد ؛ او را دید که از جلویِ درِ دانشگاه به طرف کتابفروشیها میرفت، ازپیاش به راه افتاد. خرامیدنش را تیزبینانه میپایید. لاغر بود و باریک، ظریف و زیبا... راهرفتنشان را نمیتوانست باهم بسنجد؛ چون آنِ دیگری را خوب به یاد نداشت! سالیان زیادی بود که گذشته بود. اما بلندیِ قامت به احتمال زیاد همان بود. موهایِ سیهفامِ دخترِ آن روزگاران انبوه بود و پر پیچ وتاب؛ لیک اینیک کوتاه... براین باور داشت که او دیگر نیست. نمیخواست دوباره خاطرات، از ذهن وقلبش سربرآورد. اما حسِ کنجکاوی آزارش میداد... برایش هیچ اهمیتی نداشت. زندگیاش همهاش سنگلاخ بود. بنگر امروز چه سان لبخندی، غمزهای یا بارقهی نگاهی... تا کجا او را به دنبال خود کشانده بود!... دختر را دید که وارد یک کتابفروشی شد و با دوستی که به نظر، او را بهیکباره دیده بود؛ گرمِ خوشبش گردید. حال از نزدیک بیشتر میتوانست ببیندش... لحظهای نگاهشان به هم گره خورد. شاید شیداییاش را، چشمانش آشکار کرده باشد! ... شاید ندانسته، پا را از گلیماش درازتر کرده بود... چه میبایست میکرد؟ هم حیران بود. هم معذب و هم کنجکاو... مکالمهی دختر با دوستش که تمام شد؛ قدمی پیش گذاشت... دختر در قفسهها در جستوجوی کتاب بود. پس منتظر ماند نگاهش به او بیفتد؛ اما نیفتاد... وقتی انتظارش به درازا کشید، به سویش چرخید و چنین وانمود کرد که غافلگیر شده. مودبانه زیر لب گفت «ببخشید؛عصر بخیر...» دخترهم انگار جا خورده باشد آهسته لب زد «عصر بخیر...» لبخند زد اما زبان باز نکرد... بگذار آوایت را بشنوم. تنها نغمهای از گذشتهی مانده در یادها... سرنوشتِ آن ماهتاب، روزگار جوانی... خیره به او چشم دوخت... همان نگاه بود، همان چشمان و همان طنینِ صدا... خود را فراموش کرده بود. او را میکاوید. شاید به رازی پی بِبَرد؛ که آن روزها جادویاش کرده بود. چیزی در سینهاش لحظهای از شیفتگی جوشید. دختر پریشانیِ او را دریافت. لبخندی برلبانش نشست. اشك در چشمانش حلقه زد. لحظهای مکث کرد و رفت... و او هرگز نتوانست آن چشمانِ اندوهگين را فراموش كند؛ همچون«ریگ ته جوی^» روندههایش میروند و ماندنیها میمانند... «نگاری نگارید بر خاک پیش...^^» پانوشت: ^. برگرفته از این شعر: «نیست ما را در وفاداری به مردم نسبتی/دیگران آبند و ما ریگ ته جوی توایم...» صائب تبریزی، غزلسرای سده یازدهم هجری. ^^.مرگ زنانِ جوانِ شاهنامه*: «تهمینه» دختر پادشاه سمنگان در جوانی از داغ فرزند جوانش سهراب جان میسپارد، «جریره» ، مادر فرود و بیوه سیاوش، خود را بر سر نعش پسر خنجر می زند . همه کنیزان «فرود» خود را پشتبام قلعه بر زمین میافکندندو میمیرند.«شیرین» برسر دخمه خسرو خود را هلاک میکند و دختران خسروپرویز، «آزرمیدخت» و «پوراندخت» هردو در اوج جوانی به کام مرگ می روند. *.از حکیم ابوالقاسم فردوسی (۴۱۶–۳۲۹ ه.ق برابر با ۴۰۳–۳۱۹ ه.ش)، شاعر حماسهسرای ایرانی و سرایندهٔ شاهنامه، حماسهٔ ملی ایران... شهریور ۱۴۰۴ پهلوان @apahlavan #صدای_ماندگار عزم آن دارم که امشب مست مست..."عطار" @khosroye_shirindahanan @jane_shifreham
@apahlavan «مرا در منزلِ جانان چه امنِ عیش، چون هر دَم جَرَس فریاد میدارد که بَربندید مَحمِلها...»^ در اطراف خیابانهای دور فلکهی شهرداری، نیمکتهایی گذاشتهاند که مأمن پیرمردان شهر شدهاست، اکثرشان بازنشستهاند، هرروز غروب دمی درکنار هم مینشینند به گپ و گفتی و حرف و حدیثی، عمدتا در باب گرانی و جور نشدن دخل و خرج...من هم روزی پس از بازنشستگی گذرم بهآنجا افتاد. منتظر دوستی بودم، تابستانی بود مثل تابستانهای اخیر، سوزان،شرجی،سنگين، گرم و خشن...هنوز روی نیمکت بتنی، جاخوش نکرده بودم که ناگاه چیزی به سرم اصابت کرد. گمان کردم دوستم از راه رسیده و اعلام حضور کرده است، ولی وقتی برگشتم؛ مردی را دیدم با کتاب و روزنامه تاشدهای در دستانش. بجا نیاوردمش.با خود گفتم شاید من دچار فراموشی شدهام که او را نمیشناسم، لابد او مرا میشناسد.اما چنین نبود... مرد باردیگر روزنامهاش را بر سرم کوفت. تعجب کرده بودم، هرچه سعی کردم حرکتش را نادیده بگیرم میسر نشد و وقتی برای چندمین بار کارش را تکرار کرد؛ با حفظ خونسردی به او گفتم من شما را نمیشناسم، لطفا دست از این کار بردارید...اما مرد چیزی نگفت ، همچنان به کارش ادامه داد و ضربات نه چندان محکم روزنامه را بر سرم فرود میآورد. با خود گفتم مثل اینکه طرف حالش خوش نیست و خیال ندارد دست از این کار بکشد! تصمیم گرفتم از آن محل دور شوم. از جایم برخاستم و راه خانه را درپیش گرفتم، اما مردک عجیب هم همراه من به راه افتاد! درحالیکه همچنان بر سرم ضربه میزد. مردی با قیافهای معمولی ، موهایی جوگندمی و لباسی ساده. سن و سالش شاید چند سالی کمتر یا بیشتر ازمن بود...هر چه بود مشخص بود که طرف مشکل دارد، پس برای خلاصی از شرش، گامهایم را تندتر برداشتم تا از او دور شوم. اما او هم پا به پای من می آمد و بر سرم مینواخت ،خونسرد و سمج؛ با اینکه به نفس نفس افتاده بود و به نظر میرسید قدرتبدنیاش از من کمترباشد ولی کوتاه نمیآمد ! خواستم به پلیس مراجعه کنم؛ اما فکرکردم به دردسرش نمیارزد.پس از خیر نداشتهاش گذشتم و بهتر دیدم برای مراجعت به خانه یک تاکسی بگیرم تا از چنگ آدمی ظاهرا مریض بگریزم، ولی او به قدری فرز و تیز بود که بلافاصله در کنارم قرار گرفت! و به محض نشستن روزنامهاش را بر سرم کوبید...بعداز چندبار تکرار حرکتش،راننده هم متعجب به این وضعیت پوزخند میزد. دیگر صبر و قرارم تمام و طاقتم طاق شده بود، خشمگین به سرم زد که در همان تاکسی، چنان مشتی بر صورتش بکوبم که برق از سرش بپرد و دست از کارش بردارد.اما دلم از تصور صورت خونین مالین و از درد به خود پیچدنش سوخت و منصرف شدم. چشم گرداندم، در کشاکش بین احساس و وجدانم تاکسی به مقصد رسیده بود، فوری پیاده شدم. اما مرد ضارب که از در دیگر پایین پریدهبود به سرعت خودش را به من رساند.به طرف ورودی خانه پا تند کردم اما او هم پابهپای من میآمد و درهمان حال روزنامهاش را مدام بر سرم فرود میآورد...دیگر سنگینی ضربات پی درپیاش کلافه ام کرده بود. سعی کردم اورا پشت در جا بگذارم اما با زرنگی پایش را لای در گذاشت و با من وارد خانه شد... اکنون سالهاست که همراه من است و ضربه زدن به سرم را ادامه میدهد. تا آنجا که به یاد دارم لحظهای از این کار غافل نشده...کارش فقط همین است،زدن من! اوایل شبها خواب به چشمانم نمیآمد حالا اما بدون ضرباتش خوابم نمیبَرَد! چندباری سعی کردم از او دلیل کارش بپرسم اما بی فایده بود. او در سکوت مطلق، با همان حالت آرام و همیشگیاش کنارم میمانَد و بیوقفه بر سرم میزند. این روزها در فکرم که آیا او به من نیازمند است یا من محتاجم به او ؟!... یاد یک زندانی افتادم که دانشجوی فلسفه بود. وقتی به شدت تحت فشار بازجو قرار گرفت؛ مَشاعرش را ازدست داد! بازجو ناراحت بود از این موضوع؛ چون نمیخواست روندِ کارش مختل شود!... شاید کمی هم عذاب وجدان گرفته بود و میخواست جبران مافات کند!که هر از چندگاهی به عنوان «سرکشی» برای دیدن جوان به بند زندان میرفت... اما هربار که زندانیِ دربند میدیدش به او میگفت: «تو بی من! چهمیکنی؟!...» پینوشت: ^. از رندِ جاودان شهریور۱۴۰۴ پهلوان @apahlavan 🎞️:آخرین دیالوگ فیلمِ «دسته سیسلیها*» کودک: «...پدربزرگ! امشب شام با من نمیخوری؟...» پدربزرگ(ژان گابن): «امشب؛ نه...» *.دسته سیسلیها به کارگردانی آنری ورنوی(۱۵ اکتبر۱۹۲۰-۱۱ژانویه۲۰۰۲، کارگردان فرانسوی ارمنیتبار)و بازی ژان گابن(۱۷مه۱۹۰۴–۱۵نوامبر ۱۹۷۶بازیگر تئاتروسینما)، لینو ونتورا(۱۴ژوئیه۱۹۱۹–۲۲ اکتبر۱۹۸۷،یکی از مشهورترین ستارگان دهههای۵۰تا۸۰میلادی)و آلن دلون(۸نوامبر۱۹۳۵–۱۸ اوت ۲۰۲۴،یکی از برجستهترین بازیگران اروپا) @khosroye_shirindahanan @jane_shifteham
@apahlavan #هیچکس_تا_ابد_سوار_اسب_نمیماند آندره ژید^ نویسندهٔ فرانسوی و برنده جایزه ادبی نوبل در کتابِ«دخمههای واتیکان» پرسش بسیار مهمی را مطرح میکند: «انسانها در مواجهه با ساختارهای اجتماعی و اخلاقیِ غیرمنعطف در پیرامون خود، چگونه باید زندگی خود را سپری کنند؟» راهکار چیست؟ نویسنده در اثر خود با روشنبینی خیرهکننده و طنزی ظریف، آشفتگیهای اجتماعی و سیاسی و نتایج عملی آن در زندگی روزمره مردم را بدون هیچگونه پیش داوری، در برابر چشم خواننده قرار میدهد: «چه مجموعه جالب توجهی از عروسکهای خیمه شب بازی. اما به نظر ریسمانهای حرکت دهندهی آنها بسیار آشکارند! دیگر در کوچهها جز آدمهای احمق و الدنگ، کسی را نمی توان دید. لافکادیو از شما میپرسم: آیا سزاوار است یک انسان با شرف و حسابی این مضحکه را جدی تلقی کند؟...» «ما مصنوعی زندگی میکنیم. شخصیت واقعی خود را پنهان میکنیم به خاطر جامعه و اگر جامعهای هم در کار نباشد، همین وجود خویشاوندان و دوستانی که ما نمیخواهیم از ما بدشان بیاید؛ برای این اجبار کافی خواهد بود...» کتاب «دخمههای واتیکان» شامل پنج بخش است که چهار بخش آن حول محور شخصیتهای متفاوتیست که به یکدیگر نیز مربوطند... بخش نخستِ کتاب درباره محققی به نام «آنیتمآرماندوبوا» صحبت میکند که از مذهب منزجراست... بخش دوم اختصاص به «ژولیوسدوبارا پول» دارد که فردی مذهبی و معتقد به کلیساست... بخش سوم مربوط به «آمهدهفلوریسوار» است. مردی ساده دل که درگیر یک دسیسه و کلاهبرداری میگردد. بخش چهارم به نام «هزارپا»، که نام گروه شیاد و نیرنگبازیست با حُقه و ترفندهای گوناگون... و بخش پایانی کتاب سرکردهی اصلی آنان به نام «پروتوس» را معرفی میکند. بین این مردان یعنی، ژولیوس، آنتیم، آمهده، لافکادیو و پروتوس روابطی برقرارشده که به خوبی توسط نویسنده بیان گردیده و درنهایت دلیل کشته شدن «آمهده» توسط «لافکادیو» و همچنین بازگشت مجدد «آنتیم» به پشت صحنه را توضیح میدهد... داستان فریبکاران نابغه که قربانیان خود را متقاعد میکنند... داستان این اثر که از رویدادهایی مرسوم است؛ در شخصیتِ مردی به نام «لافکادیو» نمود پیدا میکند... کتاب در واقع نوعی هجونامه و انتقاد از برخی خرافات، اندیشههای جزمی و اعتقادات و فرضیات جامعهی دستخوش دگرگونی و تغییردر قرن گذشته است... سخن «آندره ژید» در روزگار ما شاید بیشتر بروز بیرونی پیدا کند. درجهانی که «دیتا*» جای گفتمان را گرفته و «زمان» و «جامعه» اتمیزه شده؛ زمان معنای عمیق خود را از دست داده. در جامعهی که تکاپوی تغییر و واکنش به تغییر امری محتوم است؛ خود بودن عینیتی** نیکنژادیست که سرشت انسانی را در خود دارد...^^ پینوشت: ^.پل گیوم آندره ژید Paul Guillaume André Gideزاده ۲۲ نوامبر ۱۸۶۹، درگذشته ۱۹ فوریه ۱۹۵۱ نویسندهٔ فرانسوی و برنده جایزه ادبی نوبل در سال ۱۹۴۷ ^^ .به قول نیمایوشیج «آن که غربال به دست دارد؛ از عقب کاروان میآید...» علی اسفندیاری ۲۱آبان۱۲۷۶–۱۳دی ۱۳۳۸«پدر شعر نو». *.داده یا دیتا (Data) به مجموعه ای از حقایق، آمار یا اطلاعاتی اطلاق میگردد که ذخیره میشود برای تجزیه وتحلیل... **.عینیت در لغت معادل کلمۀ «Objectivity» به معنی واقعیت یا حقیقت است در مقابل آن ذهنیت که معادل کلمۀ «Subjectivity» به معنی ذهنی و تصوری است، می باشد... شهریور۱۴۰۴- پهلوان @apahlavan ⬇️⬇️ @khosroye_shirindahanan @jane_shifteham
@apahlavan #اسب_عصاری_و_پیرمرد در مسیر بازارِ سرپوشیده و در پشتِ تکیهی «پِهنِه^»، کوچهای خاکی بود که روبروی کتابفروشیِ صحّت در میآمد... مسیری که گاهی برای خرید کتاب میرفتم و گلستانِ سعدی را از همان کتابفروشی خریدم. در دوران دبیرستان، حین عبور از این کوچه، درِ چوبی نیمهبازِ کلونداری توجهام را جلب میکرد. دری که مرا با تصویری تاملبرانگیز مواجه کرده بود: کارگاهی بیروزن، اسبی که همیشه در مسیری دایرهوار میچرخید و کنارِ دو چشمش، حفاظی چرمی بسته شدهبود. با این ترفند، صاحبش که پیرمردی بود؛ ورودیهای دیدِ اسب را بهگونهای محدود مینمود که فقط همانچه که صاحبش میخواست ببیند و چرخِ عصاری را بچرخاند!.. اسبی در حرکت، در مسیری دوّار در کارگاه روغنکشی که به محضِ توقف، صاحبش با شلاق او را به حرکت وامیداشت. پیرمردِ لاغر اندامی که گویی خودش هم بخشی از این کارِ طاقت فرسا بود و با اسبش در آن کارگاهِ خشتیِ تنگ و تاریک روزگار میگذراند!.. بارها و بارها در مقابل آن درِ چوبیِ کلوندار میایستادم به تماشا و زجرِ پیرمرد و اسبِ عصاری^^ را نظاره میکردم… و همه اینها قصهی تلخی شد برایم در زنگ انشاء... سالها بعد که فیلم ماتریکس^^^ را دیدم که «نئو» همراه با «ترینیتی» فرار کرده بود، هر دو برنامهنویس کامپیوتر و هکری از ماتریکس، برنامه کامپیوتری پیچیدهای که اکثر انسانها در آن زندانی بودند... داستان فیلم یک جامعه پادآرمانشهر در آینده را به تصویر میکشید، که در آن درکِ واقعیت، توسط انسانها در دنیایی ساختگی به نام «ماتریکس» رخ میدهد، ماتریکسی که به دست ماشینآلاتِ هوشمند برای غلبه بر جمعیتِ انسانها، شبیهسازی شده... «نئو» که از این حقیقت آگاه شدهاست همراه با «ترینیتی» خود را از این دنیای رؤیایی میرهانند و به شورشی علیه ماشینها برمیخیزند... ماتریکس رویکردِ نامتعارفی دارد و به تدریج رازِ اَسرارآمیزی را آشکار میکند شبیه به معمایی با افشای قطرهچکانیِ سلسلهای از عناصر و سرنخهای پرسش برانگیز، قوانینِ دنیا را بدون اینکه به روخوانی تقلیل پیدا کند؛ اتفاقاتِ آینده را بازگو میکند. نئو بینِ انتخاب «وظیفهی اخلاقی» (اطمینان از ادامهی بقای بشریت) و «عشق» (نجات ترینیتی) بر سر دوراهی بیرحمانه و بهظاهر گریزناپذیری قرار میگیرد. چیزی که «نئو» پس از اتخاذِ همهی تصمیماتِ سر راهش دربارهی خودش کشف میکند اینست که او همیشه خدمت به دیگران را به منافعِ شخصیاش ارجح میداند. در دنیای جبرگرایانهای که ماشینهای دنیای ماتریکس ساختهاند؛ «نئو» و یارانش برای هدفِ والاتری میجنگند که ماشینها نه قادر به تخمینش هستند و نه فهمش... فیلم در پایانِ سهگانه ماتریکس به تصمیمِ جسورانهی «نئو» میرسد، تصمیمی برای خیز برداشتن از تعریفِ محدود و ناقصی که ماشینها از بشریت دارند، مقاومت دربرابر زیر پا گذاشتنِ اصول اخلاقیاش، پرهیز از تن دادن به انتخابِ دروغینِ ماشینها، تلاش برای یافتن راهحلی بهتر و تمایل به ازخودگذشتگی... «نئو» در لحظهی انتخاب به این نتیجه میرسد که نهتنها تغییر دادنِ سیستم امکانپذیر، که همانطور که در دیالوگ فیلم آمده «اجتنابناپذیر» است... حال سالیان درازیست که دیگر هیچ اثری از اسبِ عصاری در آن کوچهی تکیهی «پِهنِه» نیست... نه کارگاه، نه چرخ عصاری و نه آن پیرمرد... اما این روزها که آتش بر زمین افتاده و آب نیست و حاکمان به بازی خویش مشغولند و به نوعی دخیل در این نابسامانیها؛ گویی اسب عصاری و چرخ و پیرمرد... بازگوی قصهای قدیمیست!... پینوشت: ^.تکیهی ِپهنِه مربوط به دوره قاجار و در شهری کویری و در انتهای راسته بازار جنوبی، مجاور امامزاده یحیی… ^^.عصاری= روغنگری. || ( اِ مرکب ) دکانی که در آن روغن گیرند و فروشند واسبِ عصاری با چشم بسته دور دستگاه روغنگری گردانند تا آن را بکار اندازد... ^^^.ماتریکس The Matrix یک فیلم اکشن با ترکیبی از تخیل، علم و آیندهپردازی، با دنیاهایی ناشناخته و شگفتانگیز... معنی لغوی Matrix= قالب، مدارِ تکراری،... واپسین روزهای اَمرداد۱۴۰۴- پهلوان @apahlavan #آهنگ_فخری_ملکپور زادهی ۱مهر۱۳۱۴ از وی به عنوان تنها شاگرد و راوی مستقیم #مرتضی_محجوبی نوازنده پیانوو از بنیانگذاران موسیقی ملی ایران، یاد میشود... #شعر_بیژن_ترقی زادهی۱۲اسفند۱۳۰۸تهران، درگذشته ۴ اردیبهشت ۱۳۸۸ شاعر و ترانهسرا... #علیرضا_فریدونپور زادهی۲۲فروردین۱۳۵۱خواننده موسیقی سنتی #کوی_عاشقی ⬇️⬇️ @khosroye_shirindahanan @jane_shifteham
@apahlavan #لویاتانLeviathan …يك رساله فلسفی باستانی میگويد: «حاكم به مثابه قايق است و مردم آب. آب میتواند قايق را حركت دهد وهمچنین آب میتواند قايق را غرق هم سازد...» «قانون» مقدس شمرده میشود و جمع «قانون» و «آزادی» است كه باعث میشود دولت و جامعه در مسير درست قرار گيرند. الگوی در اين راه میتواند ماندلا، رهبر آفريقای جنوبی در دوران آپارتايد باشد. «نلسون ماندلا*» كه ۳۰ سال را در زندان انفرادی گذرانده بود به محض آزادی از زندان به جای آنكه به دنبال انتقام گرفتن و ماندن در «قفسِ هنجارها» باشد به عفو عمومی روی آورد. او راه عفوعمومی را در پيش گرفت تا اقتصاد آفريقای جنوبی خفه نشود و از چنبره «قفسِ هنجارها» بگريزد... نیمهی دوم اَمرداد۱۴۰۴ پهلوان @apahlavan کل مطلب در p.d.f زیر⬇️⬇️
@apahlavan #نبیند_مدعی_جز_خویشتن_را یکیدوهفتهای بود که با مدد دوستی، قرار دیدار نزدیک با شاعری نامدار گذاشته بودم. شاعری که دکلمههایش معروف بود و منی که همیشه آثارش را دوست داشتم، چندین و چند قطعه از اشعارش را از بر بودم . اویی که دیگر پیر شده بود و میگفتند که دیگر چندان تمایل به دیدار کسی نشان نمیدهد . باری، برای منِ مشتاق موقعیتی فراهم شده بود. همو که قرار ملاقاتمان را جور کرده بود گفته بود او که به همه کس چنین اجازهای نمیدهد ، وقتی خبر اشتیاق مرا شنیده متقابلاً اظهار علاقه کرده بود. بالاخره روز موعود فرارسید و من کفش و کلاه کردم تا به محل دیدار بروم. یک صبح گرم تابستانی و البته کم جنب و جوش در محلهای خلوت و ساکت. خوشحال شدم که او چنین محلهی دنجی را برای گذران دوران پیری انتخاب کردهاست. به مقصد رسیدم، مقابل آن بنای دو طبقهی زیبا کمی مکث کردم و سپس زنگ را فشردم، اما کسی در را به رویم باز نکرد! برای بار دوم زنگ را به صدادرآوردم، باز هم دقایقی منتظر ماندم اما پیش از آنکه دستم برای بار آخر به سوی زنگ برود، پیرزنی در را گشود و در جواب سلام من، پرسید با کی کار دارید؟ ظاهراً پرستار پیرمرد بود. گفتم قرار ملاقات دارم با صاحبخانهاش و او مرا به خانه راه داد، به اتاق بزرگی هدایت کرد، زیر لب گفت همینجا منتظر باشید سپس به طرف طبقه بالا قدم برداشت. اتاق پذیرایی بعداز گرمایِ خیابان، خنکیِ دلپذیری داشت. چشم گرداندم، معماریاش اصیل بود و رنگها کدر. در میانهی اتاق میزی قرار داشت و در اطراف آن چند صندلی و روزنامههایی متعلق به دوـسه هفته قبل. با خود فکر کردم وقتی او در شبهای گرم تابستان اینجا مینشیند و سیگار میکشد چه خیالاتی از سرش میگذرد؟! روی دیوارها چندین تابلوی نقاشی به چشم میخورد و چند مجسمه عتیقه روی قفسهی کتابخانه گوشه اتاق. چقدر شاعرانه بود و رمانتیک!... حال و هوای آنجا سخت مرا تحت تاثیر قرار داده و مجذوب خود کرده بود. میدیدم علیرغم اینکه وسایل کهنه بود و بوی فقر میداد، ناب بود این درویشی ! به نظر این تنگدستی با افول شکوه و عظمت جوانی شاعر درهمآمیخته بود و بدین سبب سزاوار بود که کمتر کسی ملاقاتش کند . شاعرها بایست اینگونه باشند شاید!... انتظار به درازا کشیده بود و تاخیر پیرمرد کمکم آزاردهنده... که سرانجام صدایی شنیدم ... دوباره هیجانی درجانم در گرفت، اورا دیدم که آرام آرام از پلهها پایین میآید. پیرمرد بلندقامت بود و لاغر اندام. موهای پرپشتش سپید بود و ابروهای انبوهش سیاه ، قابی که موجب میشد چشمهای درشتش بیشتر بدرخشد... همانطور که داشت نزدیک میشد نگاهش روی من ثابت ماندهبود، گویی داشت مرا سبک سنگین میکرد. من هم چشم بِدو دوخته بودم ، پوششی سیاه بر تن داشت و ظاهری با وقار، همانطور که فکر میکردم.... وقتی براندازش میکردم فهمیدم چطور اذهان بسیاری را تحت تاثیر قرار دادهاست... تو گویی از ذره ذرهی وجودش شعر میتراوید! او آهسته به سویم گام برمیداشت و از ذهن من چنین میگذشت که واقعا چشمان انسانی فرهیخته را دارد. دقایقی که میگذشت برایم فراموش ناشدنی بودند، چرا که که با تأنی به سویم میآمد وارث فرخی بود و عارف، نیما، شاملو، اخوان، فروغ، سهراب، ابتهاج، شهریار.... و آخرین حلقه از شاعران قدیمی. پس عجیب نبود که در درون من، مشهورترین غزلش،آن ترانه زیبا و لطیف به آواز درآمده بود. دستپاچه شده بودم و ناتوان از سلام و احوال پرسی! در لحظهی فراموش نشدنی دیدار با شاعری چون او ... دیدم یک آن برقی از شادی از چشمان نافذ و گیرای او هم گذشت ولبخندی گذرا گوشههای دهانش را قوسی داد... «آقا، من شاعر نیستم . تاجری پیرم . شما اشتباه آمدهاید. خانه ایشان خیابان بعدی است!...» پینوشت: ^.عنوان مطلب از گلستان سعدی «...نبیند مدّعی جز خویشتن را/که دارد پردهٔ پندار در پیش...» ابومحمّد مُشرفالدین مُصلِح بن عبدالله بن مشرّف (بین ۵۸۵ تا ۶۱۵ – بین ۶۹۰ تا ۶۹۵ هجری قمری) متخلص به سعدی، شاعر و نویسندهٔ پارسیگوی ایران... ۱۴ اَمُرداد ۱۴۰۴پهلوان به یاد۱۱۹سالگی انقلاب مشروطه @apahlavan شعر: #سعید_سلطانپور زادهٔ ۱۳۱۹ در سبزوار – درگذشتهٔ ۳۱ خرداد ۱۳۶۰، سربهدار شد، شاعر، نمایشنامهنویس، کارگردان تئاتر... آهنگ و رهبر اجرا #مهرداد_برآن کنسرت راه ابریشم #شرارهای_آفتاب_خون_ارغوانها⬇️⬇️ @khosroye_shirindahanan @jane_shifteham
@apahlavan #آواز_تذرو غروب نزدیک میشود. یکی از روزهای گرم تابستان. افقِ نارنجی رنگِ مغرب آرام آرام به سرخی میگراید. «ایرانخانم» از پنجرهی اتاق دودری خانهی دو مرتبهای قدیمی مشرف به خیابانش، عبور مردم و ماشینهای گذریِ این روزها را که زیاد هم شده به نظاره نشسته است و شبها عبور قطار سراسری را... ایوان چوبیاش میعادگاه روز و شب اوست... سرخی ملایم ماتیک لبانش، چهره چروکیدهاش را پریدهرنگ مینمایاند. موهای سفیدِ نرم خود را از دو سوی گوش به عقب راندهاست. نگاهی دارد که به نظر حسرتیست آمیخته با عشق و نفرتی توامان... از روی صندلی مشرف بر خیابان و راهآهن، جوانان سرِشوقی که دوبهدو و یا به تنهایی میگذرند را مینگرد. زنان و مردان جوان همراه با فرزندان قد و نیمقدشان، روستایی، شهری و همه کسانی که این روزهای در حال کوچاند از پایتخت به شهرهای دورتر از جنگ. و آتش بسی لرزان که همه را مردد و عصبی نگهداشته... روزگار جوانی او به سرعت برق و باد گذشته بود. مردان آن سالها اینگونه خشونت نداشتند. شتاب زده نبودند. حرص نمیورزدیدند. در دوران جوانی او، درنهانکردنها بود که عشق پرورده میشد. نجابت را میشد ذره ذره دید و حس کرد در چهره، و در حرکات... و شرم تجلی نوعی زیبایی بود. حالا دریدگی و دروغ امریست که حاکمان هم بدون هیچ واهمهای ادایش می کنند. فراموش نمیکند جوانیاش وغروبی که با دوستش به دریا رفته بود. دختران جوان همه در کنار ساحل ایستاده بودند. آرام و بیقرار، ساکت بودند و چشمهای خود را از شرم بهزیر افکنده بودند. همان غروب بود که اولین بار پسر جوان را دید، لحظهای نگاهشان در هم گره خورد. دوستِ همسرِ همکلاسیاش بود. در ساحل دریا قدم زدند با فاصله... در فکر و گفتوگوی اینکه روزگارشان چگونه سر خواهد شد؟! جوان دانشجوی سال سوم پزشکی بود؛ اما به دلیل تعطیلی بهیکباره دانشگاهها، به شهرستان و نزد پدرو مادرش آمده بود. و او چقدر دوست داشت بیشتر و بیشتر با هم باشند و از آرزوها و رویاهایشان سخن بگویند. چه صلابت و آرامشی داشت. او بیستویک سال سن داشت و پسرِ جوان سهچهار سالی بزرگتر از او. همهی مدتی که با هم بودند؛ تنها دورانی از عمرش بود که جز جزئش را به یاد داشت. چون تک درختی در باغ زندگیش. همیشه سرسبز. بقیهی باغ بایر و خشک. شروع جنگ هشتساله و در بند شدن نامزدش،عروسیشان را به پایان جنگ وابسته کرده بود. سالها انتظار کشید. عشقی که هیچگاه به سرانجام نرسید و در آن تابستانِ گران وقتی دریافت که نامزد جوانش را سربهدار کردهاند، دیگر ازدواج نکرد!.. سرانجام با کمک دوستانِ پدرش و آشنایانِ نامزدش، در کتابخانه شهر، عشقِ مدامش شد کتاب و ادبیات!.. مرگ ناگهانی پدر و مادرِ نامزدش بر اثر تصادف، همان اندک رونقِ و دلخوشی زندگی را هم بُرد... چهل و پنج سال از آن زمان میگذشت. پیری فرا رسیده بود. همسایگان از کنارش به بیاعتنایی میگذشتند... دیگر کسی از او و زندگیاش چیزی به یاد نداشت... تنها شده بود و رویاها و آرزوها همدم و همنشینش... میگویند وقتی تواناییِ دیدن و روایت کردنِ رنج ازمیان برود؛ راه بر تکرارِ خشونت هموار میشود واین پیش درآمدیست برای ویرانی... این را او با همهی وجودش حس و درک کرده بود. این روزها زندگیِ «ایرانخانم» "صدایِ خوبِ نهراسیدن است، مُهری دلنشین بر ادامهدار بودن و حس زیبای تغییر"^^... پانوشت: ^تذرو. [ ت َ ذَرْوْ ] ( اِ ) مرغی سخت رنگین…قرقاول…تیرنگ. Tirengبعض «عجایب» و خواص منسوب به تذرو. «عجیبه»ای را چند مؤلف به تذرو نسبت دادهاند، یعنی «پیشبینی» وقوع زمینلرزه ! قدیمترین ذکر این «عجیبه» در منابع ما آنِ شهمردان بنأبیالخیر در سدة چهارم است (ص ۱۵۹) : «تذرو و درّاج... خاصیتی طُرفه دارند... که چون زمینلرزه خواهد بودن، پیش از آن، تذروان بانگ کنند....» همین خاصیت را زکریا قزوینیِ عجایبنگار (ح ـ۶۸۲) چنین نقل کرده که ساعتی پیش از وقت زلزله، «تداریج»[جمعِ تدرج] گِرد میآیند و فریاد میکنند (ص ۲۷۱ـ۲۷۲). جمالی یزدی در فرّخنامه (تألیف در ۵۸۰) پیشبینی بارش تگرگ را هم به۲ پیشبینی وقوع زلزله، افزوده است (ص۹۴)!... ^^. از متن یک تصنیف... نخستین روزهای اَمرداد ۱۴۰۴ پهلوان @apahlavan #آهنگ_علی_تجویدی زادهٔ ۱۵ آبان ۱۲۹۸ در تهران درگذشتهٔ ۲۴ اسفند ۱۳۸۴ نوازندهٔ ویلن و سهتار، آهنگساز، پژوهشگر و نویسنده... #شعر_بیژن_ترقی زادهٔ۱۲اسفند۱۳۰۸ درگذشتهٔ ۴اردیبهشت۱۳۸۸ شاعر و ترانهسرا... #صدای_ماندگار ⬇️⬇️ «بال من بگشا و از بندم رها کن پایم از این رشتههای بسته وا کن...» @khosroye_shirindahanan @jane_shifteham