- Последний пост
- 11 мар.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 26
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
*دلتان نگیرد از تلخیها* *یک نفر هست همین حوالی* *دورتر از نگاه آدمها نزدیکتر از رگ گردن* *روزی چنان دستتان را میگیرد که* *مات میشوند تمام کسانیکه روزی به شما پشت پا زدند...🍂*
*الهی،این بنده چه داند* *که چی می باید جست؟* *داننده تویی،هرآنچه دانی آن ده...🍂*
*آدمها خيلى چيزها را* *در لايههاى زيرين وجود خود پنهان میكنند* *هيچكس واقعا كسی ديگر را نمیشناسد ؛* *مگر آنكه با او زير يک سقف زندگى كند.🍂💙* *موافقید؟*
🍃اگر ياد بگيريد در همين جايي كه هستيد شاد باشيد ، خدا هم شما را به همان جايي كه ميخواهيد ميرساند!🍃
🌿❤🌹 یه وقتایی حال دلت بعدِ یه عالمه سختی، اونقدر خوب میشه که از ذوق اشک تو چشات حلقه میزنه... من اون حالو هزار بار واست آرزو میکنم.
یاد بگیرید برای دیگران مرز تعیین کنید؛ انسان خوبی بودن به معنای تحمل همه چیز نیست.
شخصیت در جریان آرام زندگی شکل نمیگیرد. فقط از طریق تجربهی آزمایشها و رنجها میتوان روح را قوی، آرمانها را روشن و موفقیت را ممکن ساخت.🌱🤍
без подписи
без подписи
این فلم را اگر تماشا کردین یک قلب بزارین
#داستان مثنوی ناشنوایی خواست به احوالپرسی بیماری برود. با خودش حساب و کتاب کرد که نباید به دیگران درباره ناشنوایی اش چیزی بگوید و برای آن که بیمار هم نفهمد او صدایی را نمی شنود باید از پیش پرسش های خود را طراحی کند و جواب های بیمار را حدس بزند. پس در ذهنش گفتگویی بین خودش و بیمار را طراحی کرد، با خودش گفت « من از او می پرسم حالت چه طور است و او هم خدا را شکر می کند و می گوید بهتر است، من هم شکر خدا می کنم و می پرسم برای بهتر شدن چه خورده ای، او لابد غذا یا دارویی را نام می برد، آنوقت من می گویم نوش جانت باشد پزشکت کیست و او هم باز نام حکیمی را می آورد و من می گویم قدمش مبارک است و همه بیماران را شفا می دهد و ما هم او را به عنوان طبیبی حاذق می شناسیم. مرد ناشنوا با همین حساب و کتاب ها سراغ همسایه اش رفت و همین که رسید پرسید، حالت چه طور است؟ اما همسایه بر خلاف تصور او گفت دارم از درد می میرم، ناشنوا خدا را شکر کرد. ناشنوا پرسید چه می خوری؟ بیمار پاسخ داد زهر! زهر کشنده! ناشنوا گفت نوش جانت باشد، راستی طبیبت کیست؟ بیمار گفت عزرائیل! ناشنوا گفت طبیبی بسیار حاذق است و قدمش مبارک. و سرانجام از عیادت دل کند و برخاست که برود اما بیمار بد حال شده بود و فریاد می زد که این مرد دشمن من است که البته طبیعتا همسایه نشنید و از ذوقش برای آن عیادت بی نظیر کم نشد. مولانا در این حکایت می گوید بسیاری از مردم در ارتباط با خداوند و یکدیگر، به شیوه ای رفتار می کنند که گرچه به خیال خودشان پسندیده است و باعث تحکم رابطه می شود اما تاثیر کاملاً برعکس دارد.
#حکایتی_از_مولانا شخصی ۳۰ سال مشغول تجارت بود و ثروت عظیمی به دست آورد و زمین بسیار بزرگی خریداری کرد و ۳۰ سال دیگر کار کرد و باز هم ثروت کلانی به دست آورد و با آن ثروت ، کاخ بسیار مجللی ساخت. زمانی که میخواست به آن کاخ نقل مکان کند ، ماموران حکومتی گفتند که زمین شما آن طرف تر بود و زمین را عوضی گرفته ای کاخت را بر روی زمین دیگری ساخته ای و زمین خودت بایر مانده است. مولانا میگوید : ما هم همینطوریم یک زمین داریم به نام بدن و یک زمین هم داریم به نام روح. ما فکر میکنیم ، بدن ما ، زمین ماست و هرچه داریم خرج این بدن می کنیم و وقتی که می خواهیم بمیریم به ما میگویند: زمین شما، روحتان بوده ولی شما روح را رها کرده اید و فقط بدن را آباد کرده اید در زمین مردمان، خانه مکن کار خود کن ، کار بیگانه مکن کیست بیگانه تن خاکی تو کز برای اوست غمناکی تو تا تو تن را چرب و شیرین میدهی جوهر خود را نبینی ، فربهی گر میان مشک تن را جا شود روز مردن گند او پیدا شود مُشک را بر تن مزن بر دل بمال مشک چه بود نام پاک ذوالجلال
#داستان #امید_را_از_دست_ندادن! 💫داستان پند آموز💫 مدرسهی کوچک روستایی بود که بهوسیلهی بخاری زغالی قدیمی، گرم میشد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و همکلاسیهایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطهی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعلههای آتش میسوزد. آنان بدن نیمه بیهوش همکلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بیدرنگ به بیمارستان رساندند. پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که ناگهان شنید دکتر به مادرش میگفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعلههای آتش بهطور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است». اما پسرک به هیچوجه نمیخواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب یاری از او تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و زنده بماند و ... چنین هم شد. او در مقابل چشمان حیرت زدهی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش میگفت: «طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر عمر لنگلنگان راه برود». پسرک بار دیگر تصمیم خود را گرفت. او به هیچوجه نخواهد لنگید. او راه خواهد رفت، اما متاسفانه هیچ تحرکی در پاهای او دیده نمیشد. بالاخره روزی فرا رسید که پسرک از بیمارستان مرخص شد. مادرش هر روز پاهای کوچک او را میمالید، اما هیچ احساس و حرکتی در آنها به چشم نمیخورد. با این حال، هیچ خللی در عزم و ارادهی پسرک وارد نشده بود و همچنان قاطعانه عقیده داشت که روزی قادر به راه رفتن خواهد بود یک روز آفتابی، مادرش او را در صندلی چرخدار قرارداد و برای هواخوری به حیاط برد. آن روز، پسرک بر خلاف دفعههای قبل، در صندلی چرخدار نماند. او خود را از آن بیرون کشید و در حالی که پاهایش را میکشید، روی چمن شروع به خزیدن کرد. او خزید و خزید تا به نردههای چوبی سفیدی که دور تا دور حیاطشان کشیده شده بود، رسید. با هر زحمتی که بود، خود را بالا کشید و از نردهها گرفت و در امتداد نردهها جلو رفت و در نهایت، راه افتاد. او این کار را هر روز انجام میداد، بهطوری که جای پای او در امتداد نردههای اطراف خانه دیده میشد. او چیزی جز بازگرداندن حیات به پاهای کوچکش نمیخواست. سرانجام، با خواست خدا و عزم و ارادهی پولادینش، توانست روی پاهای خود بایستد و با کمی صبر و تحمل توانست گام بردارد و سپس راه برود و در نهایت، بدود. او دوباره به مدرسه رفت و فاصلهی بین خانه و مدرسه را به خاطر لذت، میدوید. او حتی در مدرسه یک تیم دو تشکیل داد. سالها بعد، این پسرکی که هیچ امیدی به زنده ماندن و راه رفتنش نبود، یعنی دکتر «گلن گانینگهام» در باغ چهارگوش «مادیسون» موفق به شکستن رکورد دوی سرعت در مسافت یک مایلی شد! #هیچوقت_ناامید_نشو
#داستان ضربالمثل (چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی) : اورنگ زیب پادشاه مسلمان هندوستان در قرن ۱۷ میلادی بود و دختر بسیار زیبا و شاعرهیی داشت که مخفی تخلص میکرد و این شعر او نسبتآ معروف است - در سخن مخفی شدم ، مانند بو در برگ گل هر که دارد میل دیدن ، در سخن بیند مرا مخفی علیرغم خواستگاران فراوان ازدواج نمیکرد ، چون عاشق یکی از کاتبین دربار به نام عاقل خان شده بود . هر چه پدرش اصرار میکرد ، مخفی قبول نمیکرد و میگفت دوست دارم پیش شما بمانم . جاسوسان به اورنگ زیب گزارش دادند که مخفی عاشق عاقل خان شده . واضح است که یک کاتب معمولی دربار جرات حرف زدن با دختر پادشاه را هم به زور داشته چه رسد به عاشق شدن و خواستگاری کردن . اورنگ زیب باور نکرد ولی برای مطمئن شدن تدبیری اندیشید و گفت روزها رفت و آمد در کاخ زیاد است . کاتبین شبها به کاخ بیایند و گزارشات و تواریخ را بنویسند تا خودش ملاقات مخفی و عاقل را در تاریکی ببیند . یکی از دوستان عاقل به وی هشدار داد که احتمالا" برنامه برای به تله انداختن اوست . از روز شروع نوشتن که یک هفته بود عاقل خان خودش را به بیماری زد و از رفتن به کاخ در شب اجتناب کرد . مخفی چند شب منتظر ماند ولی از آمدن عاقل خبری نشد . تا اینکه این نیم بیت را برای او فرستاد شنیدم ترک منزل کرد عاقل خان به نادانی و عاقل در جواب او نوشت؛ چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی."
بهتر است یک سلسله آداب اجتماعی را رعایت کنیم: ۱- اگر به تیلفون تان کسی پاسخ نداد بیشتر از دو دفعه زنگ نزنید، شاید کاری مهمتر از پاسخ دادن به تیلفون شما داشته باشد. ۲- از آنهاییکه پول قرض گرفته اید قبل از آنکه از شما پول خود را طلب کنند، پول آنها را پرداخت کنید. ۳- اگر قرار است پول غذای شما را کسی دیگری پرداخت کند، غذای قیمتی فرمایش ندهید. ۴- پرسش های عجیب و غریب از قبیل : تا حالا ازدواج نکرده ای ؟ و یا تو طفل نداری؟ و یا چرا موتر نمی خرید؟... از اشخاص نکنید. ۵- همیشه دَر را برای کسی که در عقب شما است باز نگهدارید. ۶- اگر سوار موتر شدید و کرایه را در یک ایستگاه دوست شما پرداخت کرد، در ایستگاه بعدی شما پرداخت کنید. ۷- به نظریات و دیدگاهای اشخاص احترام بگذارید، چون همیشه حق با شما نیست. ۸- صحبت اشخاص را در جریان صحبت کردن قطع نکنید و خود را زودتر به نتیجه گیری نرسانید. ۹- اگر به کسی شوخی کردید و از این کار فقط شما لذت بردید و جانب مقابل احساس ناراحتی کرد، لطفاً متوقف بسازید و هیچگاهی آن را تکرار نکنید. ۱۰- اگر کسی به شما کمک کرد از آنها تشکر کنید. ۱۱- افراد را در جمع تشویق و در خفا انتقاد کنید. ۱۲- در مورد وزن اشخاص و بزرگی شکم شان حرف نزنید. البته اگر خود اشخاص داوطلبانه وارد این بحث شدند در آنصورت حرف زدن مشکلی ندارد. ۱۳- وقتی کسی یک تصویر را در تیلفون خود برای شما نشان داد دنبال سایر تصاویر نروید. ۱۴- اگر کدام دوستی به شما گفت نزد داکتر میروم، از ایشان نپرسید چی مشکلی دارد، برای شان دعای خیر و آرزوی صحت یاب شدن کنید. ۱۵- همانطوریکه به آمرین تان احترام می کنید به زیر دستان تان هم احترام کنید. ۱۶- وقتی کسی با شما صحبت می کند، لطفاً به طرف اونگاه کنید نه به تیلفون تان. ۱۷- مشوره های نا خواسته به اشخاص ندهید، مگر اینکه کسی از شما نظر بخواهد. ۱۸- وقتی اشخاص را ملاقات می کنید در مورد معاش او نپرسید. ۱۹- ضرور نیست از هرموضوع که مربوط شما نمی شود خود را آگاه بسازید. ۲۰- وقتی با اشخاص حرف می زنید عینک آفتابی تان را دور کنید. ۲۱- در مورد اطفال تان حرف نزنید، شاید طرف مقابل شما از این نعمت محروم باشد. ۲۲- در مورد برنامه ها و اهداف شخصی افراد نپرسید، چون این حوزه و حریم خصوصی شان است.
без подписи
https://youtu.be/He7x09lag-4
https://youtu.be/He7x09lag-4
без подписи
همی سریال خوبیش است یا نی