📚 من و کتاب 📚
Статистикаکتاب خواندن یک تفریح نیست، یک نیازه... 📚📚📚 کتاب میخوانم چراکه زندگی مرابس نیست #فرناندو_پسوآ وطن پرندهِ پَر در خون ...
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 24
- Всего постов
- 339
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 480
- 1/48двое суток
- 592
- 1/72трое суток
- 638
Медиана по постам, которые мы застали свежими и померили через сутки.
Посты
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻🌹 https://t.me/addlist/GbcKOt0B_pIxMjU0 زمان ⏳️ محدوده زودتر عضو بشید
📌برترین کانالهای Vip درتلگرام 👈🏻 ادبیات 👉🏻 👈🏻 قانون جذب 👉🏻 👈🏻 آموزش زبان👉🏻 👈🏻علمی👉🏻 👈🏻 موسیقی👉🏻 👈🏻 حقوقی 👉🏻 👈🏻 روانشناسی 👉🏻 👈🏻 درمانی 👉🏻 👈🏻موفقیت👉🏻 پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻 جادوی🤩 آفرینش 🔷مسیرموفقیترابا ما طیکنید🔷
واقعیت این است که زندگی بسیار یکنواخت است. مردم همه مثل هم هستند. یکسان هستند. هر کس به فکر خویش است. در نتیجه کاری باقی نمیماند جز اینکه در خود فرو روی و غرق در رویای خود به زندگی ادامه دهی. 📚 #رقص_گردنبند ✍#گراتزیا_دلددا من و کتاب
خوب بود كه آدم با همين آزمايش هائی كه از زندگی دارد می توانست دوباره به دنيا بيايد و زندگانی خودش را از سر نو اداره بكند! اما كدام زندگی؟ آيا در دست من است؟ چه فايده ای دارد؟ يک قوای كور و ترسناكی بر سر ما سوارند، كسانی هستند كه يک ستارۀ شومی سرنوشت آن ها را اداره می كند، زير بار آن خرد می شوند و می خواهند كه خرد بشوند. ديگر نه آرزوئی دارم و نه كينه ای. آن چه كه در من انسانی بود از دست دادم، گذاشتم گم بشود، در زندگانی آدم بايد يا فرشته بشود يا انسان و يا حيوان، من هيچ كدام از آن ها نشدم، زندگانيم برای هميشه گم شد؛ من خودپسند، ناشی و بيچاره به دنيا آمده بودم، حالا ديگر غيرممكن است كه برگردم و راه ديگری در پيش بگيرم؛ ديگر نمی توانم دنبال اين سايه های بيهوده بروم، با زندگانی گلاويز بشوم، كشتی بگيرم. شماهائی كه گمان می كنيد در حقيقت زندگی می كنيد، كدام دليل و منطق محكمی در دست داريد؟ من ديگر نمی خواهم نه ببخشم و نه بخشيده بشوم، نه به چپ بروم و نه به راست، می خواهم چشم هايم را به آينده ببندم و گذشته را فراموش بكنم. نه، نمی توانم از سرنوشت خودم بگريزم، اين فكرهای ديوانه، اين احساسات، اين خيال های گذرنده كه برايم می آيد آيا حقيقی نيست؟ در هر صورت خيلی طبيعی تر و كم تر ساختگی به نظر می آيد تا افكار منطقی من. گمان می كنم آزادم ولی جلو سرنوشت خودم نمی توانم كم ترين ايستادگی بكنم. افسار من به دست اوست، اوست كه مرا به اين سو و آن سو می كشاند. پستی، پستی زندگی كه نه می توانند از دستش بگريزند، نه می توانند فرياد بكشند، نه می توانند نبرد بكنند، زندگی احمق. حالا ديگر نه زندگانی می كنم و نه خواب هستم، نه از چيزی خوشم می آيد نه بدم می آيد. من با مرگ آشنا و مآْنوس شده ام. يگانه دوست من است؛ تنها چيزی است كه از من دلجوئی می كند. قبرستان منپارناس به يادم می آيد، ديگر به مرده ها حسادت نمی ورزم، من هم از دنيای آن ها به شمار می آيم. من هم با آن ها هستم، يک زنده به گور هستم. خسته شدم، چه مزخرفاتی نوشتم! با خودم می گويم: برو ديوانه، كاغذ و مداد را دور بينداز، بينداز دور، پرت گوئی بس است. خفه بشو، پاره بكن، مبادا اين مزخرفات به دست كسی بيفتد، چگونه مرا قضاوت خواهند كرد؟ اما من از كسی رودربايستی ندارم، به چيزی اهميت نمی گذارم، به دنيا و مافيهايش می خندم. هر چه قضاوت آن ها درباره من سخت بوده باشد، نمی دانند كه من پيشتر خودم را سخت تر قضاوت كرده ام. آن ها به من می خندند، نمی دانند كه من بيشتر به آن ها می خندم. من از خودم و از همه و از خوانندۀ اين مزخرف ها بيزارم ... 📚#زنده_بگور ✍#صادق_هدایت من و کتاب
#قصه_ظهر_جمعه درخواست ویژه زیر آفتاب تند مرداد داشتم ذوب می شدم نه بهتر بگویم کم کم به مرحله تبخیر رسیده بودم .حالا مگر ماشین گیر می آمد؛ هی درخواست اسنپ می کردم و کسی حاضر نبود مرا قبول کند بعد از مدتی کلنجار رفتن بین اسنپ معمولی و اسنپ اکو پلاس در نهایت یک سمند از نوع اسنپ معمولی درخواست مرا قبول کرد و راننده هم نزدیک بود و سریع رسید و خداوند عالم را هزاران بار شکر که دیدم کولر ماشینش هم روشن است . جلدی پریدم داخل و خنکای ماشین به گرمای پوست صورتم خورد، وه که چه احساس دلپذیری بود. کمی که جاگیر شدم دیدم که راننده ریش بلندی دارد و کم وبیش شبیه مذهبی ها است خودم را کمی جمع کردم و به اصطلاح گارد خودم را پایین آوردم .توی ترافیک ماندیم و راننده شروع کرد به نالیدن از وضع هوا ، ترافیک ، کم شدن عاطفه بین مردم و.. کمی که حرف زد دیدم نه بابا از خودمان است حالا تیپش غلط انداز بوده، من هم طبق معمول فقط می گفتم:" درست می گوید یا بله همین طور است ." کمی که جلوتر رفتیم راننده کمی مکث کرد و گفت : "خانم ببخشید من یک خواهش ویژه از شما دارم ؟ "جا خوردم ولی خودم را کنترل کردم و با تلاش بسیار با لحنی عادی گفتم :" خواهش می کنم بفرمایید " ولی در حقیقت از ترس قلبم داخل کفشم افتاده بود . راننده خیلی آرام و با احتیاط گفت : "حقیقت خانم من اخوند هستم و امروز اول ماه صفر است و باید در مسجدی برای خواندن روضه حاضر باشم . وقتی درخواست شما را برای ماشین قبول کردم فکر می کردم به موقع می رسم ولی با دیدن ترافیک به نظرم دیر می شود اگر امکان دارد من شما را در نزدیک ترین محل به مسیرتان پیدا کنم ." چشم هایم گرد شد انتظار هر خواسته ای را داشتم جزو این یکی را ، هنوز داشتم آخوند راننده اسنپ را برای خودم هضم می کردم که حاج آقا گفت : "خانم اگر مشکلی هست می توانید پول هم ندهید. " به خودم آمدم و گفتم :" نه آقا ، ایرادی ندارد شما هم باید به کارتان برسید و به همان اندازه ی مسیر رفته با من حساب کنید ." حاج آقا من را در نزدیک ترین محل پیدا کرد و باز هم عذرخواهی کرد و گفت:" خیلی ببخشید من وسواس زود رسیدن دارم اگر دیر برسم بدقول به نظر دیگران می آیم . " در ماشین را باز کردم و ناگهان از بهشت وارد جهنم شدم در حالی که مشغول گرفتن اسنپ دیگری بودم ، پیش خودم فکر می کردم چقدر حاج آقا شیبه ما بود و اصلا یکی از خودمان بود! ✍ #لیلا_دلارستاقی من و کتاب
هنگام صبوح آمد ای مرغ سحرخوانش با زهره درآ گویان در حلقه مستانش هر جان که بود محرم بیدار کنش آن دم وان کو نبود محرم تا حشر بخسبانش #مولانای_جان آدینه بکام دوستان 🌱 من و کتاب
🎈🎈🎈 💎برترین کانالهای تلگرام: 💡چالش و کوییز شعر @ghazalkhaniiii 🔹هماهنگی جهت تبادل: @mrsmafd
گاهی چشمانم را می بندم و به جایی که دوست دارم باشم فکر می کنم! تازگی ها به کم نیز قانع شده ام، به هوایی گرگ و میش فکر می کنم، سرد و مه گرفته در دل چمن های نمناکی که تکه سنگ ها قدم گاهی باریک برایم ساخته اند و نور چراغ ها آرام آرام از میان مه راه را نشان می دهند. آنجا را دوست دارم، با تمام سردی هاش، تنهایی هاش تنهایی... ای کاش تو هم باشی قول می دهم دستم را در جیبم بگذارم تو هم قول بده آبی بپوشی و عطر همیشگیت را بزنی آن وقت برایت هزار سال داستان می گویم تو هم برایم از آسمان گرفته ی دیروز بگو یا از تنگ بودن کفش های جدیدت... رفته رفته هوا خیلی سرد شده هنوز دستانت گرم هست؟ چه می گویم؟ فراموش کردم تازگی ها به کم نیز قانع شده ام! 📚 #عطر_چشمان_او ✍#روزبه_معین من و کتاب
انسان میتواند همزمان که دارد برای زندگی تلاش میکند و میجنگد، به رفتن و گم و گور شدن هم فکر کند. 📚 #یادداشتهای_زیرزمینی ✍ #داستایفسکی من و کتاب
#معرفی_کتاب 📚 📚#اویل_و_ماه ✍#زینب_رستمی ژانر: #عاشقانه #معمایی #هیجانی همه چیز از یک شوک بزرگ شروع میشود و نقابی که برای کنار زدنش نیاز به قربانی ست!!!! آریانا جاوید دختر یکی از سرشناس ترین خانواده های اصفهان است ک تنها دو روز بعد از عروسی مجبور میشود به دستور مردی که نقاب به چهره میزند، همسر و خانه اش را ترک کند و بیخبر به مکان نامشخصی برود... آریانا دنبال حقیقت است حتی به قیمت از دست رفتن آبرو دنبال اشکار کردن رازی ست ک میگویند اگر برملا شود قیامت به پا خواهد شد و او برای رسیدن به آن چاره ای جز پشت پا زدن به عاشقانه های غلیظ و غم انگیزی که با هم بازی کودکی اش، بردیا کمالی دارد... حالا پشت سر آریانا در اتاق خواب مشترکش مردی آشنا مانده ک دیوانه وار عاشق اوست و روبه رویش مردی غریبه ک هویتش ناآشناست و نقاب میزند... نقاب دار!!! #درخواستی_شما من و کتاب
این هم از ترقیات روز افزون ما. گمان می کنم بالاخره مجبور بشویم یک کفیه عقال هم ببندیم و یک عبا هم بپوشیم و دنبال سوسمار و موش صحرایی بدویم. اینهم جواب جوانهای تحصیلکردۀ تربیت شدۀ سیاستمدار که می گفتند دیگر به قهقرا نمی شود برگشت و در حال ترانزیسیون {انتقال} هستیم و ایرانی باهوش است. هیچ چیز مضحکتر از هوش ایرانی نیست. شاید هوشش سُر خورده توی کونش رفته. #از_میان_نامه_ها #صادق_هدایت منو کتاب
گر شاخ بقا ز بیخ بختت رُست است ور بر تن تو عمر لباسی چُست است در خیمه تن که سایبانی ست ترا هان تکیه مکن که چارمیخش سُست است #حضرت_خیام من و کتاب
⬅️مجموعه ای ویژه از بهترین کانال های تلگرام، برای مدت محدودی در اختیار شماست، با لمس متن وارد شوید.⭐️⤵️
📖 بانک جامع pdf کتاب های نایاب 🎓 فلسفه تحلیلی، تاریخ فلسفه و فلسفه علم 🌐 اخبار و تحلیل سیاسی ایران و جهان 🤔برای ورود، متن را لمس کنید یا روی لینک مربوطه کلیک نمایید.🤔
نامه هایدگر به هانا ارنت ترجمه خشایار دیهمی دوشیزه آرنت عزیز! باید امشب بیایم و با قلبت سخن بگویم. همه چیز میان ما باید ساده، روشن، و خالص باشد. فقط در این صورت است که مجازیم و ارزش دارد که همدیگر را ببینیم. تو شاگرد من هستی و من معلمت، اما این فقط فرصتی بوده است برای آنچه میان ما رخ داده است. هرگز نمیتوانم بگویم تو مال منی، امّا از این به بعد تو به زندگی من تعلق داری و زندگی من با تو است که پیش خواهد رفت. ما هرگز نمیتوانیم بدانیم که با «بودنمان» برای دیگران چه میتوانیم بشویم. امّا یقیناً اندکی تأمل بر ما آشکار میکند که تا چه حد تأثیر ما بر دیگران میتواند ویرانگر و سد کننده باشد. راه زندگی نو پای تو هنوز پنهان است. باید با این مسئله کنار بیاییم و دلبستگی من به تو فقط می تواند به تو کمک کند که با خودت صادق باشی. تو «هیاهوی درونت» را از دست دادهای، که بدان معناست که راه خودت را به اندرونیترین و نابترین ذات زنانهات یافتهای. روزی این را خواهی فهمید و سپاسگزار خواهی بود – نه از من – بلکه از اینکه آن آمدنت به دیدار من در ساعت فراغت در دفتر من گامی قطعی بوده است برای عقبگرد از آن راه به سوی انزوای وحشتناک تحقیق دانشگاهی که فقط مردان میتوانند تحملش کنند – و تازه آن هم مردانی که این بار و این شور جنونوار آفرینندگی بر دوششان قرار میگیرد. «شاد باشی!» – اکنون آرزوی من برای تو همین است. تو فقط زمانی که شاد و خوشبخت باشی زنی میشوی که میتواند شادی و خوشبختی ارزانی بدارد، و در گرداگردت همه چیز شادی و خوشبختی و امنیت و آرامش و احترام و سپاس زندگی شوند. و فقط بدین ترتیب است که میتوانی آمادهٔ آن چیزهایی شوی که دانشگاه میتواند و باید به تو بدهد. این راه اصیل بودن و جدی بودن است، اما نه کار دانشگاهی اجباری بسیاری از هم جنسهایت. کاری که بالاخره روزی به نحوی از هم میپاشد و این زنان را درمانده و ناصادق با خودشان برجای میگذارد. زیرا درست در آن زمان که کار فکری فردی شروع میشود است که حفظ اندرونیترین ذات زنانه واجب میشود. به ما امکان دیدار همدیگر عطا شده است: ما باید این عطیه را در درونی ترین لایههای بودنمان حفظ کنیم و نگذاریم خود فریبی دربارهٔ خلوص زیستن آن را کج و معوج کند. ما نباید خودمان را زوج روحی همدیگر بدانیم، چیزی که هیچ کس هرگز تجربهاش نمی کند. نمیتوانم و نمیخواهم آن چشمان پر مهر و آن اندام عزیزت را از اعتماد نابت، و از شرف و نیکی ذات دخترانهات جدا کنم. امّا همین سبب میشود عطیهٔ دوستی مان بدل به پایبندی و تعهدی شود که باید با آن خو بگیریم و پیش برویم. و همین مرا وا میدارد از تو به خاطر آن لحظات کوتاهی که هنگام قدم زدنمان از خودم غافل شدم عذرخواهی کنم. امّا اینک می خواهم بتوانم از تو تشکر کنم و با بوسهای بر آن آبروان نابت، این افتخار را نصیب خود ببینم که تو را در کار خود داخل ببینم. شادباش، دختر خوب! #از_میان_نامه_ها هایدگر به هانا آرنت آوریل ۱۹۲۵ من و کتاب
«ما تقریبا همه تصمیمهای مهم زندگیمون رو برای رسیدن به خوشحالی میگیریم، اما ذهن ما در پیشبینی اینکه چه چیزی واقعا ما رو خوشحال خواهد کرد، اغلب قابل اعتماد نیست.» اینو دنیل گیلبرت میگه و ما هر روز زندگیش می کنیم. من و کتاب
میتوانید؛ به غارتگران بیتالمال بگویید تراستی به فروپاشی اقتصادی بگویید اقتصاد مقاومتی به کمبود گاز و برق بگویید ناترازی انرژی به گران کردن مواد غذایی بگویید متناسب سازی اما چیزی از حجم ناکارآمدی و سوءمدیریت نخواهد کاست، مشکل از کلمات نیست، مشکل از جایگاهی است که جای شما نیست! 💬محمد پارسی من و کتاب
#شاهنامه_خوانی قسمت: بیست و هفت ۲۷ موضوع: بخش کردن فریدون جهان را بر پسران من و کتاب
عزیزترنیم! امشب من هم آنجا بودم. همان ردیف اول، یک صندلی گرفته بودم. شوی مد بود، ولی نه از آنهایی که باید بلیط بخری و عینک تیره بزنی و با صورت سرد و یخی بنشینی تماشا کنی. یکی از این شوهای مد بود که جهان هر شب اجرا میکند، بدون اینکه کسی برایش بلیط بخرد. اولین مدل، یک پیرمرد بود که کت و شلواری از جنس خاطرات قدیمی پوشیده بود. کتش بوی آرشیوی متروکه میداد و کفشش جوری لخ لخ میکرد انگار هر قدم، آخرِ کار اوست. روی صحنه رفت و برگشت. بعد قبل از خروج، ایستاد و با تعظیم کوچکی به ما نگاه کرد. کسی برایش دست نزد. دومی، یک دختر بود. یک پالتو پوشیده بود از وعدههای محققنشده و شالگردنی از دود سیگار. موهایش را هول هولکی و نصفهنیمه بسته بود و به جای کیف، یک بسته آدامس جویدهشده توی دستش داشت. کل وقتی که داشت راه میرفت زل زده بود به ما. اصلا در بند این نبود که بخورد زمینی چیزی. انگار توی جمعیت چشمش دنبال کسی یا چیزی میگشت. کسی او را کاشته بود. و بعد... بعد تو آمدی. پیراهنی از جنس شب پوشیده بودی که دکمههایی داشت از آن ستارههای سوخته. آن ستارههایی که توی تاریکی میسوزند و هیچوقت نمیافتند. وسط صحنه که رسیدی دستت را بردی توی جیبت. انگار خورد به یکی از آن نامهها که هیچوقت نه فرستادی نه گذاشتی کسی بخواند. لمسش کردی و مشتت را دیدم، بعد از مقابلم گذشتی و صدای کفشهایت را نشنیدم. مثل اینکه داشتی روی چیزی نرمتر از زمین راه میرفتی؛ روی یک فکر، یک چیزی گوشهی دلت که نمیخواهی از شرش خلاص شوی. کسی کف نزد. هیچکس. ولی یک نفر بلند آه کشید، و شاید همین برای تو کافی بود. هولدنِ تو #نامه من و کتاب
без подписи