tgindex
🍁عروس ارباب زاده🍁

🍁عروس ارباب زاده🍁

Статистика
@arbabzadeh_aперсидский

°•°•°•● ﷽ ●•°•°•° ✏️رمان .... |°• #عروس_ارباب‌زاده😍 •°| لف نده بی صدا کن 😍

Последний пост
21 июл.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
27
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
799
мало замеров
Замеров пока мало
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 320
27 постов
Вовлечённость
165,2%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 27
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
323
1/48двое суток
370
1/72трое суток
399

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • #منو_تو_مال_همیم #312 راشین رو تخت نشسته بودم و پاهام و بغل کرده بودم و از پنجره ی کنار تخت به بیرون نگاه میکردم حس میکردم دارم افسردگی میگیرم دوری از کیارش برام عذاب بود اینجا داشتم اذیت میشدم رفتار و تلفن های مشکوک بردیا هم باعث ترسم شده بود حالا فقط پیش کیارش احساس امنیت میکردم تو این مدتم که هیچی نمیخوردم بردیا به زور غذا میریخت تو حلقم بدنم ضعیف شده بود این وضعیت و دوست نداشتم با صدای باز شدن در خروجی فهمیدم بردیا برگشته با عجله از روی تخت پایین اومدم و رفتم تو هال بردیا با دیدنم سلامی کرد جوابش و ندادم و نزدیکش شدم نمیدونم چی تو صورتم دید که عصبی شد یه قدم فاصله ی بینمون و پر کرد و نزدیکم شد دستش و روی صورتم گذاشت و با عصبانیت گفت: _چرا رنگ و روت پریده؟! زیر چشماتم که گود رفته مگه نگفتم تا برمیگردم غذاتو بخور؟! برای اینکه به این بحث خاتمه بدم بی حوصله گفتم :خوردم دندون قروچه ای کرد _آره از رنگ و روت معلومه بی توجه به حرفش گفتم: _بردیا میخوام باهات حرف بزنم _اول غذاتو میخوری بعد _ولی... _ولی بی ولی.. همین که گفتم,اول غذا کلافه شدم _ولی من اون غذاهارو دوست ندارم یهو رنگ نگاهش عوض شد انگار آروم تر شده بود _خوب چرا اینو زودتر به من نگفتی؟! همون موقع میگفتی میرفتم یه چی دیگه میگرفتم مثله اینکه بردیا نرم شده بود تو این مدت که همش عصبانی بود و نمیشد باهاش حرف زد پس باید از این وضعیت به نفع خودم استفاده میکنم قیافم و مظلوم کردم و بی توجه به بحث غذا گفتم: _بردیا _جان بردیا _چرا نمیذاری برگردم پیشه کیارش؟! قیافش دوباره خشمگین شد چشماش به سرخی میزد یه لحظه ازش ترسیدم باورم نمیشد این همون بردیای مهربون همیشگی باشه عصبی گفت:باز برگشتیم سر خونه ی اولمون که وقتی میگم نمیشه یعنی نمیشه _آخه چرا نمیشه؟! فکر کنم حقم باشه که بدونم... بردیا کلافه دستی تو موهاش کشید صدامو بالا بردم _بردیا با توأم چرا نمیشه؟! _چون تو خونه ی کیارش امنیت نداری چون اونجا در امان نیستی منم نمیتونم ریسک کنم و بفرستمت جایی که خطر تهدیدت میکنه @arbabzadeh_a

  • #منو_تو_مال_همیم #311 تک تک صحنه های اون شب خاص از جلوی چشمام رد میشد اون شب بچه های شرکت یه جشن کوچیک برام گرفته بودم ازم خواستن بریم بار و تا دیر وقت تولدم و جشن بگیریم ولی چون راشین تنها بود زیاد نموندم و برگشتم خونه به محض باز کردن در خونه صدای راشین که همراه با گیتار زدن مشغول خوندن بود به گوشم رسید دستم رو در خشک شد نگاهم به شمع و گلای جلوی در افتاد هر لحظه ممکن بود از تعجب زیاد پس بیوفتم گوش سپردم به صدای دلنشین راشین باورم نمیشد که میدونسته امروز روز تولد منه و همه ی این کارارو برای من کرده باشه با آهنگی که داشت میخوند دیوونه شدم حس میکردم همه ی اینا یه خوابه یه خوابه شیرین از بین شمع و گل ها رد شدم راشین پشتش به من بود و هنوز متوجه ی حضورم نشده بود پشت سرش وایستادم دلم میخواست بغلش کنم و تو بغلم بچلونمش.. طوری که تو بغلم حل شه... ولی نمیخواستم شنیدن صداشو اونم درست آهنگی که به تولدم مربوط بود و از دست بدم... پس تا تموم شدن آهنگ از پشت نگاهش کردم و به صدای قشنگش گوش سپردم قلبم تند تند به سینم میکوبید حس میکردم از هیجان زیاد یهو قلبم از کار وایسته دوست داشتم این کارای راشین و پیش خودم خوب معنی کنم... یعنی عاشقم شده؟! لبخندی زدم... وقتی که که دستای ظریف راشین روی سیم گیتار تکون میخورد و اون آهنگ قشنگ و برام خوند قلبم بیتاب تر از قبل شد با قطره اشکی که روی گیتار تو دستم افتاد از فکر به گذشته بیرون اومدم همون جایی که راشین روزه تولدم نشسته بود نشستم گیتار و رو پام گذاشتم تصویر راشین اومد چشمام اسمش و زیر لب صدا زدم خیره ی اون تصویر زیبا شدم و دستام و روی سیم گیتار تکون دادم و با صدای غمناکی شروع به خوندن کردم: سخته برام نبودنت چجوری عادت شه برام جز اسم تو چیزی نمونده روی لبام میخوام صدات کنم سنگه دلت ولی من این روزا دلم تنگه برات میخوام بهت بگم نرو نمیتونم ازت جدا بشم میخوای مثله دیوونه ها بشم چطور دلت میاد که اینجوری تنها بشم نرو ترو خدا بذار صدات کنم بذار دوباره باز نگاهت کنم میخوام که این دل شکسته رو فدات کنم.... @arbabzadeh_a

  • 24 февр.1 22131

    #310 #منو_تو_مال_همیم با یه دنیا غم برگشتم سمت کیانوش چشمای خستم و دوختم بهش.. و با صدای پر دردی گفتم: _کیانوش زنم کجاست؟! چرا برنمیگرده خونه؟! دیگه کجارو باید دنبالش بگردم؟! اصلا کجا مونده که نگشته باشم؟! کیانوش برادرانه سرم و تو آغوشش گرفت _راشین گم نشده که بخواد پیدا بشه الانم پیشه بردیاس... بردیا انقدر بی فکر نبود نمیدونم یهو چش شده... نمیتونم این کارش و درک کنم... امیدوارم بعدا توجیح درست حسابی برای این کارش داشته باشه... توام انقدر نگران نباش... جای راشین پیشه بردیا امنه... هیچ اتفاقی براش نمیوفته خیالت راحت.... آه سوزناکی کشیدم و با خودم گفتم: _یه هفتس از زنم خبر ندارم بعد میگه نگران نباش؟! آخه مگه میشه نگران نبود؟!مگه میتونم؟؟ لحظه ای بعد کیانوش من و از آغوشش جدا کرد تو چشمام زل زد و گفت: _نمیخوام قضیه و جنایی کنیم ولی به نظرم باید به پلیس خبر بدیم.. اگه تا حالام پای پلیس و وسط نکشیدم فقط به خاطر این بود که گفتم بردیا با دیدن اون حال راشین عصبانی شده گفته برای ادب کردن کیارش یه مدت راشین و ازش دور کنم... ولی آخه ادب کردن تو یه هفته؟! فقط شانس آوردیم کسی از ایران زنگ نزده بخواد با راشین حرف بزنه وگرنه با گوشیه خاموش بردیا و بی خبریه ما از راشین فکر کنم کل ایل و تبارمون میریختن اینجا... در کل من پلیس در جریان میذارم شاید اتفاقی افتاد.. از دست دست کردن بهتره... شاید خبری ازشون شد... با آوردن اسم پلیس وحشت کل وجودم و فرا گرفت... یعنی اوضاع انقدر خرابه که باید دست به دامن پلیس بشیم؟! کیانوش دستی روی شونم گذاشت و گفت: _نگران نباش... به زودی راشین و برمیگردونم خونه... بهت قول میدم... و از جاش بلند شد _الانم تا تو یه دوش بگیری و یکم استراحت کنی میرم تا به پلیس جریان و بگم... شاید خدا کرد زودتر پیداشون کردیم... سری تکون دادم کیانوش با گفتن مواظب خودت باش از خونه بیرون رفت... با رفتن کیانوش سرم و به صندلی تکیه دادم چشمم به گیتار گوشه ی خونه افتاد... یاد شب تولدم افتادم چقدر اون شب و دوست داشتم @arbabzadeh_a

  • #309 #منو_تو_مال_همیم کیارش یه هفته گذشت یه هفته ای که با بی خوابی و درد کشیدن گذشت هرجایی که به فکرم میرسید برای پیدا کردن راشین گشتم تو این مدت من و کیانوشم هرچی به بردیا زنگ میزدیم گوشیش خاموش بود دیگه نمیدونم باید چیکار کنم یا کجارو بگردم نمیدونم چه اتفاقی برای راشین افتاده... حالش خوبه یا نه... مثله دیوونه ها کارم شده بود تو خیابون پرسه زدن آخر شبا هم میرفتم روی تختی که بوی راشین و میداد ولی بوی عطرشم منو راضی نمیکرد من خودش و میخواستم سیگار لای انگشتام و بین لبام گذاشتم و پک عمیقی زدم نمیدونم تو این مدت این چندمین پاکتیه که میکشم فقط میدونم اونقدری کشیدم که ریه هام داغون شده و هر لحظه دارم سرفه میکنم سیگار و از لبام جدا کردم دودشو فرستادم تو ریم چشمای غمگینم و به گوشه ای از خونه دوختم که دستی رو شونم نشست حتی حال نداشتم برگردم ببینم کیه که خودش روی صندلیه کنارم نشست کیانوش بود اونم تو این مدت پا به پام دنبال راشین گشت ولی بازم موفق به پیدا کردنش نشدیم انگار بردیا کمر به قتل من بسته ولی آخه چرا؟! ما که دشمنی با هم نداشتیم... خواستم سیگارو به لبام نزدیک کنم که کیانوش نذاشت سیگار و رو دستم برداشت و توی جا سیگاری روی میز خاموشش کرد و با صدایی که ناراحتی توش موج میزد گفت: _بسه دیگه کیارش داری خودتو از بین میبری راشین جای دوری نرفته,همین نزدیکیاس و به زودیم بردیا برش میگردونه مطمین باش راشین این حالت و ببینه ناراحت میشه تو که نمیخوای ناراحتش کنی میخوای؟! بغض داشت خفم میکرد همیشه یاد گرفته بودم مرد که گریه نمیکنه ولی حالا... حالا میبینم یه مردم گاهی به حدی کم میاره که دلش گریه میخواد @arbabzadeh_a

  • دیگه نمی‌گم دوست دارم.

  • #308 #منو_تو_مال_همیم با ورودم به خونه طاقت نیاوردم رو به بردیا کردم و گفتم: _بردیا من میترسیدم بردیا با چهره ی درهمش برگشت سمتم _از چی؟! به خونه اشاره ای کردم _از اینجا... اخم روی پیشونیه بردیا عمیق تر شد.. _تا من کنارتم که نباید از چیزی بترسی... با این حرفش یاد کیارش افتادم تو این موقعیت اگه کنارم بودم بغلم میکرد و با نوازش و حرفای قشنگش سعی در آروم کردنم داشت... بردیا نمیتونست مثل کیارش جلوی ترسم بگیره نمیتونست مثل کیارش آرومم کنه... فقط کیارشه که میتونه حال بده من و خوب کنه... بغل کیارش برای من دوای هر دردیه.. بغض کردم... مثل اینکه بردیا متوجه حالم شد که منو کشید تو بغلش سرم و روی سینش گذاشتم و با بغض نالیدم:من و ببر پیش کیارش... بردیا بوسه ای روی موهام زد و گفت: _راشین فعلا نمیتونم تو رو برگردونم پیش کیارش سرم و از روی سینش برداشت و خیره ی چشماش شدم _چرا؟! _خودت میفهمی... _اما من... با انگشت کیارش که روی لبام نشست ساکت شدم _راشین هیچی نپرس... به موقعش خودت همه چی و میفهمی... الانم میبرمت تو یکی از اتاقا تا استراحت کنی... دلم بهم اجازه ی سکوت کردن و نداد صدامو بردم بالا _ولی من میخوام برگردم پیش شوهرم... بردیا من نمیخوام اینجا بمونم... منو ببر خونه خودم...همین حالا... وگرنه خودم میرم... با دادی که زد تعجب کردم.. اولین بار بود که بردیا سرم داد میزد... چشمای به خون نشستش و دوخت بهم و گفت: _بحث نکن با من.. وقتی گفتم الان نمیشه یعنی نمیشه... انقدر فهم این جمله سخته؟! دیگه چیزی در این مورد نشنوم... و پشت به من به سمت یکی از اتاقا رفت و درو محکم کوبید بهم... به در بسته ی اتاق خیره شدم... اشکام یکی پس از دیگری روی گونم میچکیدن... باورم نمیشه بردیا با من انقدر تند حرف زده باشه... مگه من چی بهش گفتم جز اینکه میخوام برگردم پیشه شوهرم؟! مگه برگشتن پیشه شوهرم گناهه؟! آخه من دارم تاوان کدوم گناه نکرده رو میدم؟! چرا باید تمام اتفاقات بد پشت سر هم برای من بیوفته؟! به سرنوشت شومم لعنت فرستادم... دستام و روی صورتم گذاشتم و با گریه نالیدم: _کیارش کجایی؟!دارم از دوریت دق میکنم... @arbabzadeh_a

  • #307 #منو_تو_مال_همیم راشین از وقتی اومدیم داخل هتل بردیا کلافس.. نمیدونم چرا اینقدر عصبیه... دلم میخواست برم بهش بگم اصلا زن و شوهر ممکنه دعوا کنن ولی این دلیل نمیشه تو خودت و بندازی وسط و بخوای من و از شوهرم جدا کنی... دلم شور کیارش میزد... حس میکردم داره دنبالم میگرده... گوشیم نداشتم بهش زنگ بزن... دلم آرامش وجود شوهرم و میخواست... آخرم طاقت نیاوردم و خواستم به بردیا بگم برم گردونه پیش کیارش که بردیا برگشت سمتم... با دیدن چشمای به خون نشستش ترسیدم عصبی گفت:راشین پاشو بریم متعجب گفتم:کجا _خودت میفهمی... نگران شدم... بردیا که دید هنوز سره جام وایستادم دستم و گرفت و کشید.. مجبوری باهاش همقدم شدم... بعد از تصفیه حساب از هتل بیرون رفتیم... بردیا ماشینی گرفت و سوار شدیم... نمیدونستم قراره کجا بریم.. استرس تمام وجودم و فرا گرفته بود... بعد از حدودا نیم ساعت رسیدیم به یه جای خلوت... بردیا کرایه ماشین و حساب کرد و از ماشین پیاده شدیم... از این محیط میترسیدم... چسبیدم به بردیا و گفتم:اینجا دیگه کجاست؟! دست بردیا رو شونم نشست و منو چسبوند به خودش _جای بدی نیست... با هر قدمی که بردیا برمیداشت با ترس خودم و بیشتر بهش میچسبوندم... نزدیک یه خونه باغ شدیم.. بردیا کلیدی از جیبش در آورد و در و باز کرد... متعجب نگاهش کردم... چرا باید بردیا کلید همچین جایی و داشته باشه؟! دست بردیا پشت کمرم نشست _بریم تو با قدمای لرزون وارد خونه شدم... @arbabzadeh_a

  • 7 янв.1 14032

    #منو_تو_مال_همیم #306 هوا تاریک شده بود گوشیم و که کف ماشین افتاده بود برداشتم میخواستم دوباره به بردیا زنگ بزنم حس میکردم تو این چند ساعت به اندازه ی چند سال پیر شدم گوشیم و که برداشتم متوجه شدم خاموشه سری روشنش کردم سی ثانیه از روشن شدن گوشیم نگذشته بود که زنگ خورد با دیدن اسم کیانوش رو صفحه ی گوشیم جواب دادم صدای داد کیانوش تو گوشی پیچید که مجبور شدم یه خورده گوشی و از گوشم دور کنم _کجایی احمق؟! چرا گوشیت خاموشه؟! کیارش فقط دستم بهت نرسه انقدر میزنمت تا صدا سگ بدی... کدوم گوری رفتی؟! مثل همیشه کیانوش نگران من بود.. برادری که در تمام این سالها برام پدر بود,دوست بود,همدم بود.. با صدای آرومی گفتم:اومدم ساحل _چی؟!؟؟ ساحل چه غلطی میکنی؟! الان وقت ساحل رفتنه؟! نکنه رفتی آفتاب بگیری؟! جمله آخرش و با لحن مسخره ای گفت.. پوزخندی زدم نمیدونست همین حالا اومدم ساحل چون با دیدن دریا یاده راشین میوفتادم راشینم عاشقه دریا بود با دیدن دریا مثله یه دختر بچه ی ۴ ساله ذوق میکرد و با عشق نگاهش میکرد همیشه آرزوم بود راشین همونطور که به دریا نگاه میکنه به منم نگاه کنه همونطور که عاشق دریاست عاشق منم بشه میدونم مسخرس ولی به دریا حسودیم میشه... _کیارش تا ۵ دقیقه خونه نباشی دیگه داداشی به اسم کیانوش نداری خودت خوب میدونی حرفم حرفه... نفسم و بیرون دادم _الان برمیگردم _سریع..منتظرم... و گوشی و قطع کرد.... گوشی و پرت کردم رو داشبورت ماشین... تصویر راشین لحظه ای از جلوی چشمام کنار نمیرفت... داغون بودم... دوری از راشین اونم حالا که زنم شده بود سخت بود... ضبط ماشین و روشن کردم.. چندتا از آهنگارو رد کردم تا رسیدم به همون آهنگی که میخواستم... صدای ضبط و زدم و بالا... موقعی که به قسمتی از آهنگ که دوست داشتم رسید زیر لب با آهنگ همخونی کردم : کجایی داغونم کجایی آرومم کنی تو خانومم کجایی کجایی جدایی حق ما نبود خدایی کجایی مهربون؟! @arbabzadeh_a

  • 23 дек.1 29571

    #منو_تو_مال_همیم #305 دلم راشینم و میخواست.. مثل دیوونه ها شده بودم... فریاد زدم: _لعنتی زنه من و کجا بردی اون حالش خوب نیست... یهو یاد کیانوش افتادم... تنها امیدم به کیانوش بود... حتما بردیا به کیانوش میگه که راشین و کجا میبره... شمارش و گرفتم با اولین بوق جواب داد _الو داداش صدای کیانوش ناراحت و کلافه به نظر میرسید _جانم _داداش راشین کجاست؟! بردیا زنم و کجا برد؟! کیانوش نفسش و بیرون داد _نمیدونم با اون حال بد راشین حتما بردتش بیمارستان... با اسم بیمارستان عصبی شدم چرا به عقل خودم نرسید؟! با نگرانی گفتم: _داداش جواب منو نمیده ترو خدا تو بهش زنگ بزن ببین زنم و با اون حالش کجا برده؟! دارم دیوونه میشم راشین حالش خوب نبود داداش بهش زنگ بزن کیانوش با نگرانی گفت: _آروم باش کیارش بردیا که نمیخورتش... حال راشین خوب نبود حتما بردتش بیمارستان... _آخه بهش زنگ زدم جوابمو نداد... نکنه بخواد راشینم و ازم جدا کنه؟! _چرا جو میدی کیارش مگه جنگه؟! لابد درگیر راشین بوده نتونسته جواب بده... الانم به بردیا زنگ میزنم ببینم کجان تو هم پاشو برو خونه.. سعی کن آروم باشی آرومم رانندگی کن... منم چند دقیقه دیگه خونم... باشه ای گفتم و گوشیم و قطع کردم نمیدونم چرا دلشوره داشتم قلبم داشت از سینه در میومد... راشین و میخواست... خودم و مقصر تمام این اتفاقات میدونستم... نباید میذاشتم کار به اینجاها بکشه... اگه به ماندانا نیاز نداشتم زودتر از اینا حالش میگرفتم... امروزم با اون حرفام همه چی و خراب کردم... ولی به درک... الان فقط راشین مهم بود.... فقط راشین... یادداوری حال بد راشین عصبیم میکرد یعنی الان حالش چطوره؟! بهتر شده؟! نکنه داره درد میکشه؟! هر لحظه عصبانیتم بیشتر میشد مشت محکمم تو فرمون ماشین فرود اومد.. نگاهی به خیابون شلوغ انداختم و زیر لب گفتم: _کجایی خانومم کجایی آروم جونم؟! @arbabzadeh_a

  • 23 нояб.1 62095

    #منو_تو_مال_همیم #304 کیارش مثل دیوونه ها تو خیابون پرسه میزدم راشینه من حالش خوب نیست و تو این موقعیت من کنارش نیستم... موقعی که راشین از حال رفت تا چند لحظه تو شوک بودم... یعنی راشین در تمام مدت حالش اینقدر بد بوده من متوجه نشدم؟! وقتی بردیا راشین و در آغوش گرفت و از خونه بیرون رفت تازه به خودم اومدم... با عجله از خونه زدم بیرون... ولی بردیا و راشین سوار آسانسور شده بودن رفته بودن پایین... خودم و رسوندم به پله ها و از با سرعت از پله ها رفتم پایین... انقدر پله ها زیاد بود که نفسم گرفت... وقتی رسیدم پایین با عجله به سمت آسانسور رفتم... ولی کسی داخلش نبود... نگاهی به اطراف انداختم... راشینم نبود... قلب بیقرارم داشت از سینه در میومد.. با دو خودم و به ماشین رسوندم... کله اون اطراف و گشتم اما خبری از بردیا و راشین نبود.. برای اولین بار بغض کردم... آخه راشینم کو؟! خانومم کو؟! همه کسم کو؟! اون الان حالش بده.. فقط من میتونم آرومش کنم... فقط میتونم حالش و خوب کنم... آخه برای پیدا کردنش کجا رو بگردم؟! گوشیمو برداشتم و شماره ی بردیا و گرفتم... رد تماس زد دوباره گرفتم بازم رد تماس تمام فکرم پیشه راشین بود... شاید اگه تو موقعیت دیگه ای بودم و به کسی زنگ می زدم و اون رد تماس میداد دیگه تا آخر عمرم بهش زنگ نمیزدم.. ولی الان قضیه فرق داشت بحث زندگیم بود... هزار بارم شده شمارش و میگیرم تا بالاخره جواب بده.... نمیدونم باره چندم بود که شماره ی بردیارو میگرفتم و اون جواب نمیداد که عصبی شدم.. گوشی و کوبوندم زمین... مشتام و پی در پی به فرمون ماشین میکوبیدم و با فریاد اسم راشین و صدا می زدم... @arbabzadeh_a

  • 22 нояб.1 42072

    #منو_تو_مال_همیم #303 تمام فکر و ذکرم شده بود کیارش یاده حرفایی که بهش زدم افتادم چقدر ناجور قضاوتش کرده بودم کیارشه من هیچ وقت بد نبوده به بدترین شکل ممکن قضاوتش کردم حرفایی بهش زدم که حقش نبود حق داشت بهم بگه بچه... واقعا بچگی کردم... بعده لحظه ای سرمم تموم شد... پرستار وارد اتاق شد... با لبخند گفت : _بهتری؟! سری تکون دادم خواست حرفی بزنه که بردیا سریع گفت: _خودم بهش میگم شما میتونی بری پرستار با همون لبخند مهربونش گفت: _باشه پس بیشتر مراقبش باشید و از اتاق بیرون رفت... نگاهم به بردیا که اخماش تو هم رفته بود افتاد _میدونستی زخم معدت اود کرد و اوضاش خرابه؟! از دردای شدیدی که میکشیدم حدس میزنم پس سری تکون دادم عصبانیتش بیشتر شد _اینم میدونستی داره کارت به خونریزی معده میکشه؟! همیشه از خونریزی معده و اینکه خون بالا بیارم وحشت داشتم... از جام بلند شدم با ترس نگاهش کردم نمیدونم چی تو نگاهم دید که اومد کنارم رو تخت نشست و بغلم کرد کنار گوشم گفت: _اگه میدونستم با اومدنت به اینجا قراره انقدر اذیت بشی هیچ وقت نمیذاشتم بیای اینجا.. اگه میدونستم برای چی راضی به این ازدواج شدی خودم از اونجا میبرمت... باورم نمیشد بردیا هم از همه چی خبر داشته باشه... خواستم چیزی بگم که با صدای کیانوش بردیا ازم جدا شد... کیانوش نزدیکم شد _حالت چطوره؟! خوبم آرومی گفتم کیانوش رو کرد سمت بردیا _بردیا میدونم کیارشم به اندازه کافی مقصره ولی از اون موقعی که راشین و از خونه بردی مثا دیوونه ها داره دنبالتون میگرده میترسم بلایی سره خودش بیاره یه زنگ... بردیا پرید وسط حرفش _هیچی نگو کیانوش اگه قراره طرف داداشت و بگیری از اینجا برو هیچ میدونی اگه چند دقیقه دیرتر میرسوندمش اینجا چه اتفاقی براش میوفتاد؟! _میدونم ولی.. _گفتم هیچی نگو کیانوش... تو هیچی نمیدونی... الانم راشین و میبرم هتل تا زمانی که تکلیفم و با کیارش مشخص شه خواستم اعتراض کنم که از چشمای به خون نشسته ی بردیا ترسیدم بردیا نزدیکم شد و کمکم کرد از رو تخت بلند شم... کیانوشم دیگه حرفی نزد... بعد از تصفیه حساب کیانوش مارو تا هتل همراهی کرد... و خودش برگشت پیش کیارش.. داشتم پر میزدم برای آغوش کیارش.. کاش میتونستم با کیانوش برم... بردیا انقدر عصبانی بود که جرعت زدن هیچ حرفی و نداشتم... با پاهایی که به سختی یاریم میکرد وارد اتاق هتل شدم... @arbabzadeh_a

  • 18 нояб.1 08363

    #منو_تو_مال_همیم #302 با حس سوزش تو دستم چشمام و باز کردم... کمی طول کشید تا موقعیتم و تشخیص بدم... تو بیمارستان بودم.... پرستاری سرمی به دستم وصل کرد و از اتاق بیرون رفت... نگاهم با نگاه نگران بردیا گره خورد با یه دستش دستم و توی دستش گرفت و دست دیگش روی پیشونیم بود.... آروم لب زدم:بردیا بردیا لبخند محوی زد _جانه بردیا,زندگیه بردیا بردیا بمیره و تورو اینجوری نبینه _کیارش کجاس؟! قیافه ی بردیا عصبانی شد _اسم کیارش و جلوی من نیار که میرم یه بلایی سرش میارم _بردیا _همین که گفتم دیگم نمیذارم برگردی به اون خراب شده این همه مدت میمرد قضیه ی اون ماندایایه لعنتی و بهت بگه؟! باید میذاشت انقدر اذیت بشی و درد بکشی؟! اونم با این شرایطی که تو داری با درد نالیدم:خودم نپرسیدم بردیا عصبانی تر از قبل شد _چون تو نپرسیدی اونم باید لال مونی میگرفت؟! وقتی فهمیدم ماندانا قبل ما اونجا بوده و باعث این حالت اونه میخواستم برم یه بلایی سرش بیارم حیف با این حالت نمیتونستم تنهات بذارم چشمام و مظلوم کردم _بردیا در تمام مدت من اشتباه کردم اشتباه از من بود به خدا کیارش گناهی نداره چشمای بردیا قرمز شد خواست حرفی بزنه که گوشیش زنگ خورد نگاه عصبانیش و ازم و گرفت... گوشیش و از داخل جیبش در آورد... نگاهی به صفحه ی گوشیش انداخت و پوزخندی رو لباش شکل گرفت.. رد تماس زد.. حدس زدم کیارش باشه... تو این موقعیت دلم کیارشم و میخواست... رو به بردیا گفتم:بردیا جوابش و بده الان نگرانه,خواهش میکنم... _به هیچ عنوان... باید ادبش کنم... چندین بار گوشیش زنگ خورد ولی هر سری رد تماس میزد انقدر چهرش عصبانی بود که میترسیدم چیزی بگم بره بلایی سره کیارش بیاره نمیدونم باره چندم بود که گوشیش زنگ خورد که بالاخره جواب داد _بله؟! دلم داشت پر میزد تا صدای کیارش و بشنوم خیره ی بردیا شدم _کیانوش اگه قراره بهت بگم کجام و تو به کیارش بگی به خدا قسم دیگه اسمت و نمیارم با شنیدن اسم کیانوش تمام هیجانم فروکش کرد _بیا بیمارستان... و گوشی و قطع کرد... @arbabzadeh_a

  • 30 окт.1 29583

    #منو_تو_مال_همیم #301 صدای هق هق ماندانا تو خونه پیچیده بود... علاوه بر دلم,سرمم درد گرفته بود... کیارش با عصبانیت چرخید سمتمون... چشماش از عصبانیت قرمز شده بود... رو به ماندانا گفت: _میری یا از همین بالا پرتت کنم پایین?! ماندانا بینیشو بالا کشید.. _باشه میرم... ولی امروز و یادت باشه... تو این مدت باید فهمیده باشی که ماندانا کسی نیست که این حرفاتو بی جواب بذاره... میرم ولی منتظر یه طوفان باش کیارش خان... یه طوفان خطرناک... چشمای شیطانیشو به من دوخت و با عجله از خونه رفت بیرون... کیارش زیر لب گفت:شرت کم لحظه ای از تهدیدش وحشت کردم... نگاهم به کیارش افتاد... کلافه دستی تو موهاش کشید و مشغول قدم زدن تو خونه شد... نمیدونستم تو این موقعیت باید چی بگم یا چیکار کنم؟! باور چیزایی که دیده و شنیده بودم سخت بودم حرفای ماندانا تو سرم اکو میشد و مغزم سوت میکشید... نگاهی به کیارش که مشغول روشن کردن سیگار تو دستش بود شدم... یعنی کیارش به من دروغ نگفته؟! خیانت نکرده؟! همه ی اون حرفا دروغ بود؟! اصلا اگه دروغ بود چرا اونروز ماندانا گوشی کیارش و جواب داد... اگرم راست بود چرا حالا... پاهام تحمل وزن نداشت... با زانو خوردم زمین... خیره ی رو به شدم... تو ذهنم حرفای کیارش و هلاجی میکرد حالت تهوع لعنتی بازم اومده بود سراغم... چشمام تار دید... چشمام و روی هم گذاشتم که با شنیدن صدایی آشنا چشمام و باز کردم... _اینجا چه خبره؟! نگاهم به بردیا و کیانوش که جلوی در وایستاده بودن و متعجب به ما نگاه میکردن افتاد ... مثله اینکه قراره امروز همش با دیدن آدمای مختلف سوپرایز شم... ماندانا با رفتنش در خونه رو نبسته بود و کیانوش و بردیا خیلی راحت تونسته بودن وارد خونه بشن... نگاهی به بردیا انداختم... متعجب و با نگرانی بهم خیره شده بودم.... دلم میخواست میتونستم از جام بلند شم و بع آغوشش پناه ببرم... ولی حیف نای هیچ حرکتی نداشتم... بردیا اسمم و صدا زد و اومد سمتم... کنارم رو زمین زانو زد.... با دستاش صورتم و قاب گرفت... تو چشماش نگرانی موج میشد... خیره ی چشمای نیمه بازم شد و گفت: _راشین چی شده ؟! این چه حالیه تو داری؟! رنگ و روت چرا انقدر پریده؟! سکوتم و که دید کمی تکونم داد صداش اوج گرفت _با تو ام راشین چرا چیزی نمیگی؟! اینجا چه اتفاقی افتاده؟! کی تو رو به این روز انداخته؟! دهنم برای گفتن حرفی باز نمیشد... بردیا گه از جواب گرفتن از من نا امید شده بود رو کرد سمت کیارش و فریاد زد _چیکارش کردی لعنتی؟! راشین چرا اینجوری شده؟! تصویر بردیا جلو چشمم کمرنگ شد... سرم تیری کشید و دیگه چیزی نفهمیدم... @arbabzadeh_a

  • 24 окт.1 31085

    #منو_تو_مال_همیم #300 نگاهی به ماندانا انداختم که از ترس میلرزید... انگار اونم مثل من اصلا توقع دیدن کیارش و نداشته... دست کیارش بالا اومد و روی صورت ماندانا نشست... از تعجب چشمام گرد شده بود... ماندانا در حالی که اشک میریخت دستش و روی گونش گذاشت... کیارش مثل یه ببر عصبانی بود که هر لحظه امکان داشت حمله کنه... فریاد زد: _به چه حقی اومدی تو خونه ی من به خانوم خونه ی من توهین میکنی؟! بی سرپناه تویی یا راشین؟! روزی که بهم التماس میکردی تو خونم نگهت دارم و یادت رفته؟! از همون موقع میدونستم نمیشه بهت اعتماد کرد.. به اصرار ساناز نگهت داشتم.. گفت تو شهر غریب هم زبونشی... هم سنشی... گفت کسی و نداری... هم میتونی کمک حال ساناز باشی هم یه سر پناه داشته باشی... چون دیدم کسی و نداری و یه دختر تنها تو کشوره غریبی قبولت کردم... اونم فقط به خاطر ساناز و سارا... ساناز نمیتونست از سارا مراقب کنه و سارا هم نیاز به مراقب داشت.. وگرنه من یتیم خونه باز نکردم که هر کی خواست بیاد تو خونم بگم بفرما... صدای هق هق ماندانا تو خونه پیچید... و من شوکه به کیارش نگاه میکردم باور حرفایی که شنیده بدم سخت بود... خیلی سخت... یعنی واقعا ماندانا با کیارش نسبتی نداره... تمام مدت من براساس حرفای یه عوضی زندگی رو برای خودم و کیارش زهر کرده بودم... هنوزم باورم نمیشد همچین رکب بزرگی خورده باشم... چرا سعی نکردم از کیارش بپرسم و ازش جواب بخوام؟! کیارش دندون قروچه ای کرد _اینجوری جواب کارایی که برات کردم و دادی؟! جواب خوبیام این بود؟! میخواستی زندگیم و خراب کنی؟! ماندانا لال شده بود... کیارش سعی در کنترل کردن عصبانیتش داشت اینو از دستای مشت شدش و نفسای عمیقی که میکشید فهمیدم... بعد از لحظه ای کوتاه کیارش دوباره با صدای بلندی گفت: _فکر کردی از قصدت خبر نداشتم... موقعی که زنگ زدی شرکت ببینی من شرکتم یا نه مطمین بودم یه غلطی میخوای بکنی... میدونستم قراره بیای اینجا.. ولی فکر نمیکردم انقدر بی چشم و رو باشی که بخوای اون حرفارو به زنم بزنی... آخه چی با خودت فکر کردی که اون مزخرفات و گفتی؟! من کی با تو ازدواج کردم که خودم خبر ندارم؟! آخه تو چی داری که بخوام عاشقت بشم؟! فکر کردی با این کارات میتونی زندگی من و خراب کنی؟! میتونی زنم و ازم بگیری؟! هه نه خانوم اشتباه فکر کردی... زندگی من به این راحتیا خراب نمیشه... نفسای کیارش کشدار شده بود بدون اینکه نگاهی به من بندازه رو به ماندانا اشاره ای به من کرد و گفت: _این خانوم و میبینی؟! زنه منه,زندگیه منه,تمام تار پوده منه... کسی نمیتونه تار و پودم و ازم بگیره... چون خودم با دستای خودم میکشمش... و فشاری به دستای مشت شدش وارد کرد... اولین بار بود کیارش همچین حرفی میزد... تعجبم جلوی ذوق کردنم و گرفته بود... و از طرفیم می ترسیدم با این حالش یهو خدایی نکرده سکته کنه... کیارش پشت به ما رفت کنار دیوار... با مشت چند ضربه محکم به دیوار کوبید... من جای اون دستام درد گرفت... جای انگشتای کیارش روی دیوار شدت عصبانیتش و نشون میداد.... دست مشت شدش رو روی دیوار نگه داشت و گفت: _الانم هر چه زودتر از خونم گمشو برو تا یه بلایی سرت نیاوردم... برو وسایلت و جمع کن از عمارتمم گمشو بیرون... دیگه یه لحظم نمیخوام ریخت نحست و تحمل کنم... بیرووون... با داد آخرش حس کردم گوشام کر شد... @arbabzadeh_a

  • #299 #منو_تو_مال_همیم صدای در اومد ... حتی نا نداشتم سرم و بلند کنم... ولی با زدن ضربه های پی در پی بالاخره با سختی از جام بلند شدم... به محض باز شدن در با نحس ترین قیافه ی زندگیم رو به رو شدم... ماندانا عینک دودیشو از بالای سرش برداشت و با زدن تنه ای به من وارد خونه شد... تازه به خودم اومدم... با عجله از در فاصله گرفتم و رفتم رو به روش وایستادم... _کجا؟! اینجا طویلس مگه؟! خونت و اشتباه اومدی ... گمشو بیرون... دستش و گذاشت رو سینم و هولم داد... _برو اونور حوصله ی بحث با یه الف بچه رو ندارم... از اینکه همه به چشم یه بچه منو میبینن کفری شدم... و همین باعث شد عصبانیتم چند برابر بشه... بازوشو گرفتم و کشیدمش سمت خودم.... تمام خشمم و ریختم تو نگاهم و گفتم: _اینجا خونه ی منه... و تو خونه ی من عوضیایی مثل تو جا ندارن... پس تا خودم پرتت نکردم بیرون خودت گمشو بیرون.. پوزخندی زد _خونه ی تو؟!؟!هه... اومدم دنبال کیارش... تواِ پتیاره فکر کردی میتونی کیارش و صاحب بشی؟! نخیر خانوم از این خبرا نیست... کیارش ماله منه... از این بیشترم نمیذارم تو این خراب شده پیشه تو بمونه... عصبانیت و با تک تک سلولای بدنم حس میکردم... دلم میخواست الان یه اسلحه پر داشتم و تک تک تیراشو خالی میکردم تو مغزش... عصبانیتم که دید پورخندش عمیق تر شد _چیه از اینکه کسی که دوسش داری منو میخواد لجت گرفته؟! آخی دختره ی بیچاره... دوست داشتن که زوری نمیشه... کیارش من و میخواد و تو توی زندگیش هیچ نقشی نداری... تمام عشق و حالش با منه و گاهی برای ارضای نیازش یه سریم میاد پبش تو.. شنیدم خوب سرویس میدی آره؟! نفسام کشدار شده بود قفسه ی سینم با شدت بالا پایین میشد... دل دردم بیشتر شد... انگار زبونم و بریده بودن و نمیتونستم حرف بزنم... خوشحال بودن ماندانا رو به راحتی میشد از چشماش خوند... _در ضمن این خونه هم ماله منو کیارشه... دیدم بی سر پناه و بدبختی کسی و نداری به کیارش پیشنهاد دادم یه مدت بیارتت اینجا... الان برای من پررو بازی در نیار که.. _ تا جایی که من میدونم بی سر پناه و بدبخت تویی... خودم بهت پناه دادم... جفتمون با تعجب برگشتیم سمت صدا... لرزش دستای ماندانا رو به وضوع حس میکردم... خیره ی کیارشی که تو چهار چوب در وایستاده بود شدم... سابقه نداشت این موقع روز بیاد خونه... چشمای به خون نشسته ی کیارش روی ماندانا بود.. با چند قدم بلند نزدیکمون شد و درست رو به رو مون وایستاد.... @arbabzadeh_a

  • #منو_تو_مال_همیم #298 بردیا مثل همیشه سعی در آروم کردنم داشت... با صدای ملایمی گفت: _میدونی وقتی تو گریه میکنی این قلب میخواد از سینه بیرون بیاد؟! نریز اون اشکارو لعنتی... تو اولین فرصت میام پیشت... تو فقط آروم باش... با پشت دست اشکام و پاک کردم... خواستم حرفی بزنم که صدای چرخش کلید تو در خروجی اومد... مطمئنا کیارش بود.. نمیخواستم بفهمه با بردیا حرف زدم.. با صدای آرومی گفتم : _بردیا من بهت زنگ میزنم... الان یه کار واجب پیش اومد... بردیا باشه ای گفت.. و با یه خداحافظی سریع گوشی و قطع کردم... از جام بلند شدم.. همون لحظه کیارش وارد هال شد... سرم و انداختم پایین و به طرف اتاق قدم برداشتم... از کیارش که رد میشدم مچ دستم و گرفت... اخمی رو پیشونیم نشست و سرم و آوردم بالا... کیارش پشتم بود... خواستم دستم و از دستش بکشم بیرون که گفت: _غذا گرفتم رو کانتره... از دیروز چیزی نخوردی... و بدون زدن هیچ حرفه دیگه ای دستم و ول کرد و وارد یکی از اتاقا شد.. فقط برای یه لحظه قلبم لرزید... فقط یه لحظه نفس کشیدن یادم رفت... دستم و روی قلبم نا آرومم گذاشتم... با خودم گفت: _آروم باش لعنتی... تو که نمیتونی این وضع و تحمل کنی نباید کوتاه بیای... چند وقت دیگه بردیا میاد از اینجا میبرتت... نفسم و با صدا بیرون دادم و وارد آشپزخونه شدم... با دیدن ظرفای غذای روی کانتر به سمتش رفتم... واقعا گشنم بود... و همونجا شروع کردم به غذا خوردن.... یه هفته گذشت... یه هفته ای که با درد و رنج و عذاب همراه بود... روز به روز پژمرده تر از قبل میشدم... کیارش هر شب برمیگشت خونه و تو اتاق بغلی میخوابید... دیگه اصلا باهاش رو در رو نشدم... بعد از ظهر بود... دل پبچه ی جدید گرفته بودم و حالم بهم میخورد... همیشه از استرس زیاد اینجوری میشدم... زخم معدم اود کرده بود و اونم اذیتم میکرد... با درد رفتم تو آشپزخونه... یه مسکن برداشتم.. دستام بی حس شده بود... خواستم بخورمش که از دستم افتاد... سردردم بيشتر شد ... دستم و روی سرم و گذاشتم و همونجا تو آشپزخونه نشستم زمین... @arbabzadeh_a

  • #منو_تو_مال_همیم #297 تا جواب دادن بردیا هزار بار مردم و زنده شدم... به محض اینکه بردیا گوشی و جواب داد و گفت بله؟! سریع گفتم:علو بردیا... بردیا متعجب گفت: _راشین خودتی... _اوهوم _بردیا قربونت بره... بی معرفت تو این مدت نتونستی به من یه زنگ بزنی؟! _خودت چرا زنگ نزدی؟! _من که شماره ی خونتون و نداشتم.. هر دفعم که به گوشیه کیارش زنگ زدم حالت و پرسیدم پیشش نبودی که بخوام باهات حرف بزنم.... حالا اینارو بیخیال خودت خوبی؟! ایتالیا چطوره؟! به اونجا عادت کردی؟! غم نشست رو دلم... با بغض نالیدم:بردیا... _جانه بردیا... بی مقدمه چینی گفتم: _بیا پیشم... زدن این حرف مساوی شد با ریختن اشکام... مثله اینکه بردیا متوجه حالم شد.. با لحنی که تقریبا عصبی بود؟! _راشین داری گریه میکنی؟! چیزی شده؟! آروم گفتم:نه صداش کاملا عصبانی شد _راشین تو داری گریه میکنی.... چی شده؟!!! _باور کن هیچی فقط دلم گرفته.. _برای یه دل گرفتگی میخوای من بیام اونجا؟! دلم از این حرفش بیشتر از قبل گرفت... با بغض نالیدم: _یعنی گرفتن دل من انقدر برات بی ارزشه؟! خیلی جدی گفت: _راشین خودت میدونی هرکی و بخوای گول بزنی من و یکی نمیتونی... این صدا و این بغض نمیتونه ماله یه گرفتن دل باشه... تو یه چیزیت شده؟! یا خودت میگی چی یا زنگ میرنم از کیارش میپرسم... هول کردم... نمیخواستم از این موضوع چیزی به کیارش بگه... پس سریع گفتم: _نه نه نه به کیارش چیزی نگو.. یه لحظه سکوت کرد.. _اگه تا الانم شک داشتم الان مطمئن شدم که یه چیزی شده... از سوتی که جلوش داده بودم کفری شدم‌.. لبم و گاز گرفتم... _راشین؟! با صدای پر از عشقش لبخند بی جونی رو لبام نشست.. _نمیخوای بگی چی شده؟! با بغض نالیدم:بردیا اینجا... دارم دق میکنم.. حالم اصلا خوب نیست... و صدای هق هقم پیچید تو گوشی.. بردیا با نگرانی گفت: _راشین داری دق مرگم میکنی... بگو چی شده؟! نتونستم سوت کنم.. دلم پر بود... آخرم طاقت نیاوردم و گفتم: _نمیکدونم... هیچی نمیدونم... فقط میدونم حالم خوش نیست... بردیا اینجا دارم نابود میشم... دوری از همه یه طرف کارای کیارش طرف دیگه.... دیگه خسته شدم..نمیکشم... مگه من چند سالمه که باید این همه درد و تحمل کنم؟! چرا خوشی به من نیومده؟! چرا همش درد همش عذاب همش دل شکستگی... به خدا کم آوردم... بردیا بیا اینجاااا دارم میمیرم... تمام این حرفارو با گریه میزدم... نمیتونستم این حجم درد و به تنهایی تحمل کنم... باید با یکی حرف میزدم.. باید پیشه یکی گریه میکردم... باید کمی خالی میشدم... باید...باید... وگرنه دق میکردم.... زن که باشی معنی واقعی شکست را وقتی میفهمی که با دل و جان عاشق کسی باشی و او عاشق دیگری... آن موقعس که خودت را بازنده میدانی... بغض لحظه ای گلویت را رها نمیکند .. به هر دری میزنی و کاری از دستت بر نمیاید... عشقت را میخواهی و نمیشود... قلبت هر لحظه بی قرار تر میشود.. و این جمله را بار ها و بارها با خودت تکرار میکنی: مگر بی عشق هم میتوان زندگی کرد؟! @arbabzadeh_a

  • #296 #منو_تو_مال_همیم با بالا آوردن مایع سبز رنگی راه تنفسیم باز شد... چندین بار پشت سر هم نفس عمیق کشیدم... چشمام سنگینی میکرد... با سختی از سرویس بهداشتی بیرون اومدم... همون لحظه تعادلم و از دست دادم.. پلکام رو هم افتاد و از حال رفتم‌.. با دردی که تو تنم پیچید چشمام و باز کردم... وسط حال مثل یه جنازه افتاده بودم... اتاق تو تاریکی فرو رفته بود.. دستم و روی سرم گذاشتم و از جام بلند شدم... معدم به سوزش افتاده بود... برق اتاق و روشن کردم... با پاهایی که به زور قدم برمیداشت از اتاق بیرون رفتم... برقای بیرونم روشن کردم... خونه بهم ریخته و داغون بود... و هنوزم ظرفای شکسته وسط حال بود... نگاهم و از خونه ی بهم ریخته گرفتم و وارد آشپزخونه شدم.. درد معدم غیر قابل تحمل شده بود و هنوزم حالت تهوع داشتم... با این حالم دلم برای خودم سوخت... نمیخواستم ضعیف باشم ولی نمیتونستم قویم باشم... از این زندگیه نکبت خسته شده بودم... آهی کشیدم... از داخل یخچال تکه نونی برداشتم... میلم به خوردن هیچی نمیکشید... ولی برای ساکت کردن این درد لعنتی باید یه چیزی میخوردم... نمیدونستم باید چیکار کنم... کسی و نداشتم بهش پناه ببرم.. داشتم دق میکردم که یهو فکری به سرم زد... تنها کسی که میتونستم راحت باهاش حرف بزنم بردیا بود... کیارشم که میگفت زیاد میومده ایتالیا پیشش... یعنی میتونه به خاطر من بیاد اینجا؟! بردیا همش پشتم بوده... مطمئنم تو این شرایط پشتم و خالی نمیکنه... با اندکی امید به سمت تلفن رفتم... الان به حضور و دلگرمی بردیا نیاز داشتم... مثله همیشه خوب میتونه آرومم کنه.. اصلا شاید اومد منو از اینجا برد... میدونم با موندم اینجا و حرص خوردن بالاخره میزنم به سیم آخر و یه بلایی سر خودم میارم.... پس باید با بردیا حرف بزنم... نفسم عمیقی کشیدم و شمارش و گرفتم... @arbabzadeh_a

  • #295 #منو_تو_مال_همیم پوزخندی زدم... _تو که خوب بلد بودی درس اخلاق بدی... میگفتی آدم نباید رو ضعیف تر از خودش دست بلند کنه... هه اشکال نداره بزن... ذات واقعیتو نشون بده... نشون بده چه آدم کثیفی هستی... با داد بلندی که زد ساکت شدم... نگاهم به چشمای به خون نشستش افتاد فقط برای یه لحظه از این حالتش ترسیدم.. ولی خیلی زود خودم و جمع کردم.. نفساش کشدار شده بود... انگشت اشارش و به سمتم گرفت... دندون قروچه ای کرد و از بین دندوناش گفت: _یه کلمه دیگه حرف بزنی دندون سالم تو دهنت نمیزارم... حق نداره انگ هرزگی بهم بچسبونی.. حرفای الانت و نشنیده میگیرم.. یه بار دیگم اسم طلاق و به زبون بیاری بلایی سرت میارم اون سرش نا پیدا... خواستم حرفی بزنم که کیارش داد زد _مگه من نگفتم خفه شو؟! راشین حرف نزن نزار بلایی سرت بیارم الان عصبانیم... این سری نتونستم جلوی ترسم و بگیرم‌.. کیارش خیلی عصبانی بود.. طوری که نمیشد جلوشو گرفت... پس ترجیح دادم بلبل زبونیم و بذارم برای یه وقت دیگه.. الان باید فقط به انتقام فکر میکردم.. انتقام از کیارش و ماندانا... کیارش کمی با حرص نگام کرد... و بعد در حالی که بهم پشت میکرد به سمت در رفت... لحظه آخر سره جاش وایستاد... بدون اینکه برگرده طرفم گفت: _من فکر نمیکنم بچه ای...مطمئنم.. یه دختر بچه ی لوس که هیچی از زندگی هیچی نمیدونه... مقصر خودمم... نباید یه الف بچه دل میباختم و باهاش ازدواج میکردم... ازدواج برای تویی که چیزی از زندگی نمیفهمی خیلی زود بود..خیلی زود... و با زدن لگد محکمی به دری که از جا در اومده بود از اتاق بیرون رفت با کوبیده شدن در خروجی فهمیدم از خونه بیرون رفت مسلما از این دعوا خوشحال شده و حالا با خیال راحت میره پیش ماندانا‌.. یهو نفسم گرفت... با تمام وجود برای ذره ای اکسیژن پر پر میزدم... از طرفیم بغض به گلوم چنگ میزد و راه نفس کشیدنم و بسته بود... دستم و روی گلوم گذاشتم.. میخواستم داد بزنم نمیشد... حالت تهوع لعنتیم دست بردار نبود... با هجوم مایعی به دهانم سریع خودم و سرویس بهداشتی رسوندم... @arbabzadeh_a