tgindex
پیرانکده

پیرانکده

Статистика
@archaioterionперсидский

در این شبکه مطالبی دربارهٔ ادبیات و فلسفهٔ یونان باستان و اساطیر ایران به اشتراک گذاشته می‌شود. To contact: @Ghiasimo

Последний пост
9 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
282
−1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
136
20 постов
Вовлечённость
48,2%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
93
1/48двое суток
106
1/72трое суток
114

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • 📍معانی زندگی از دید گذشتگان بخش دهم، کوهلت کوهِلَت یا کوهِلِت (Koheleth) نام رساله‌ای است از عهد عتیق که نویسندۀ آن ناشناس است، اما راوی خود را پسر داود معرفی می‌نماید. این واژه در عبری به معنی استاد، مرشد و واعظ است. در این کتاب انسجام یا ترتیب مشخصی در ارائۀ مطالب دیده نمی‌شود. نویسنده از روشهای گوناگون زندگی سخن می‌گوید و نظر خود را نسبت به هر یک اعلام می‌کند. اما اعتقادات وی به طور خلاصه اینچنین است: زندگی بیهوده و تکراری است. دانش اندوزی و حکمت انسان را غمگینتر می‌سازد. فرزانگی نیز بیهوده است، اما از نادانی بهتر است. مرگ و رخدادهای نابیوسان همواره در کمین انسانند. حکمت یا ساز و کار پنهان در رخدادهای این جهان کشف ناشدنی است؛ چه گاهی گناهکاران پاداش می‌گیرند و نیکوکاران پادافره می‌بینند. انسان از آینده بی‌خبر است و تنها دستاوردی که از انجام کارهای گوناگون به کف می‌آورد، همان لذتی است که هنگام انجام هر کار می‌برد. پس بهترین چیز برای انسان خوردن و آشامیدن و لذت بردن از فعالیتهای خویشتن است. مرتضی غیاثی @archaioterion https://miras-no.blogfa.com/post/89

  • 📍 نوشته‌های پهلوی

  • گلاکوس پس از وداع با استاد نزد پدر بازگشت. مینوس در کاخ خویش میهمانی بزرگی بر پا کرده بود و بر آن بود که در حضور بزرگان شهر دانشِ فرزند خویش را به نمایش بگذارد. باری، گلاکوس پا به مجلس گذاشت و در برابر استادان حاضر شد. اما، توان پاسخگویی به هیچ یک از پرسشهای آنان را نداشت. مینوس کودک را به گوشه‌ای خواند و ماجرا را از او پرسید. سرانجام از آنچه رفته بود آگاه شد و به نیرنگ پولویدس پی برد، اما شکار دیگر گریخته بود، پیشگو از شهر دور شده بود و دیگر دست مینوس به او نمی‌رسید. اسامی: Glaucos Minos Polyidos Baton Glaux [برگرفته با دگرگونی فراوان از: - The library of Greek Mythology, Apollodorus, Robin Hard, Oxford, 2008, 3.3.1-2[ مرتضی غیاثی @archaioterion https://miras-no.blogfa.com/post/88

  • 📍 چکیدۀ داستانهای اسطوره‌ای نجات گلاکوس روزی از روزها گلاکوس پسر مینوس ، پادشاه کرت، در حین بازی در کوزۀ انگبین افتاد و خفه شد. هیچ کس از حال وی باخبر نشد و پدر هر چه گشت نشانی از او نیافت. به ناچار نزد کاهن رفت و از او یاری خواست. پیشگو به او گفت که در میان گلۀ شاهی گاوی سه رنگ پنهان شده است که هر کس بتواند آن را بیابد و بر آن نامی نیکو بنهد، خواهد توانست گلاکوس را نیز زنده بیابد. از این رو مینوس مسابقه‌ای بزرگ بر پا کرد و همۀ پیشگویان یونان را به رقابت با یکدیگر فراخواند. روز مسابقه فرا رسید و پیشگویان و فرزانگان که از سراسر یونان به کرت آمده بودند، کار خویش را آغاز کردند. اما هر چه کوشیدند، بیش از پیش از حقیقت دور افتادند، چه به دنبال گاوی می‌گشتند که لکه‌هایی در سه رنگ گوناگون داشته باشد و چنین جانوری در گلۀ پادشاه دیده نمی‌شد. سرانجام، پیشگویی به نام پولویدس اهل آرگوس پاسخ این چیستان را یافت. او دریافت که در میان گلهْ گاوی هست که در طول روز سپید، در هنگام غروب قرمز و در شب سیاه به چشم می‌آید. پولویدس حیوان را از میان گله بیرون کشید و نزد مینوس برد. وقتی از او خواسته شد که نامی برای این گاو برگزیند، او از روی شباهت رنگ حیوان با میوۀ شاه‌توت، نام او را «شاه توت » گذاشت. چرا که این میوه نیز هنگامی خامی سپید، در دورۀ گذار سرخ و هنگام پختگی سیاه است. مینوس که هیچ گمان نمیکرد نامی بهتر از این برای آن گاو بتوان یافت، بی‌درنگ دریافت که پولویدس همان یابندۀ فرزند اوست. از این رو به وی دستور داد تا با هنر خویش گلاکوس را بیابد. پولویدس همۀ ترفندهای خویش را بکار برد و هرچه می‌توانست کرد، اما کودک را نیافت. یک روز که خسته و ناامید در زیر درختی دراز کشیده بود و غرق در اندیشه بود، ناگهان بوفی در آسمان پدیدار شد و بر شاخه‌ای از درخت نشست. پرنده در نزدیکی خود کدوی عسلی یافت، بی‌درنگ با منقار به جانِ کدو افتاد و همۀ زنبورها را از آن بیرون راند. پولویدس یک آن به یاد همسانی نام گلاکوس و «جغد » افتاد، در همان لحظه راز گم شدنِ گلاکوس بر وی گشوده شد. از جا برخاست و به خدمتکاران شاه دستور داد که کوزه‌های انگبین را بگردند. اینگونه بود که جسم بی‌جان کودک در میان عسلها پیدا شد. اما، مینوس از این کشف خرسند نشد، او کودکش را همانگونه که کاهن به او نوید داده بود، زنده می‌خواست. بنابراین، پولویدس را همراه با جسد کودک در اتاقی زندانی کرد تا وی را وادار به استفاده از همۀ توان خویش گرداند و مُرده را زنده کند. پیشگو چندی در کنار لاشه ماند و به خواندن نیایشهای گوناگون پرداخت، اما حاصلی در بر نداشت. سرانجام خسته شد و غمزده در گوشه‌ای از اتاق چمباتمه زد. ناگهان ماری از گوشۀ دیگر پدیدار شد که به سرعت به سوی او می‌آمد. پولویدس از ترس نیش مار، سنگی برداشت و بر سر مار کوفت. سپس، جانور بی‌جان را همانجا رها کرد و دوباره به گوشۀ خود خزید. چندی نگذشت که باز در همان نقطه مار دیگری ظاهر شد. مارِ زنده نرم نرم به سوی مار مُرده رفت و چون او را زخم خورده دید، راه رفته را بازگشت و از اتاق بیرون رفت. اما، پس از چندی با برگی پهن و ضخیم در دهان، بازگشت. حیوان به کنار همنوع خود رفت و برگ را بر روی زخمِ سر او گذاشت. زخم یک آن بهبود یافت و مار مُرده به جنبش درآمد. پولویدس با دیدن این معجزه شگفت زده شد؛ از جا جست و باقیماندۀ آن برگ را برداشت و بر دهانِ گلاکوس گذاشت. زندگی به آنی به جسم بی‌جان کودک بازگشت. پولویدس شادان و سرافراز پسر را در آغوش و گرفت و نزد پدر برد. اما، مینوس این بار نیز از کارِ پولویدس خرسند نشد. او که به قدرت غیب‏گویان پی برده بود، دلش می‌خواست پسرش نیز همچون پولویدس همۀ هنرهای این پیشه را بیاموزد و در این کار سرآمد دوران شود. از این رو به پولویدس اجازۀ بازگشت به آرگوس را نداد و او را ناچار کرد که هنرهای خویش را به گلاکوس بیاموزد. پیشگو به ناچار تن به فرمان پادشاه داد و در مدت کوتاهی آنچه آموختنی بود به پسربچه آموخت. سرانجام زمان آموزش به پایان رسید و استاد شاگرد خویش را برای آزمودن نزد پدر برد. مینوس فرزندش را به دقت آزمود و از مهارت او در پیشگویی اطمینان یافت، آنگاه به پولویدس خلعت داد و او را روانۀ آرگوس کرد. پولویدس در لحظۀ جدایی از گلاکوس خواست که آب دهانش را در دهان استاد بیاندازد. گلاکوس با اینکه علت این کار را درنیافته بود، به خواهش استاد گردن نهاد و چنین کرد. اما، همینکه آب دهان انداخت، تمام آنچه را که آموخته بود از یاد برد.

  • شعری از فایدروس "Pravo favore labi mortales solent Et, pro iudicio dum stant erroris sui, Ad paenitendum rebus manifestis agi." [Fables of Faedrus, Book 5, Fable 5] ترجمۀ پیشنهادی: «آدمیزادگان معمولاً در پی خواسته‌های پوچ خود به لغزش می‌افتند، اما با توجیهات [احمقانه] بر اشتباه خود پای می‌فشارند تا سرانجام شواهدِ آشکارِ [شکست] مایۀ افسوسشان شود.» البته فایدروس در آن زمان هنوز با شکست ناپذیران آشنا نشده بود، وگرنه انتهای شعرش را به «حتی اگر با شواهد آشکارْ شکستشان نمایان شود، از رو نخواهند رفت» تغییر می‌داد. مرتضی غیاثی @archaioterion

  • без подписи

  • 📍 ترجمه از پهلوی اندرزهای برگزیدۀ نخستین گروندگان - بخش نخست این نوشتۀ پهلوی شامل اصول بنیادین دین مزدایی از دید نخستین گروندگان به این دین است. متنی است بسیار مکلف و معنای بسیاری از کلمه‌ها و جمله‌های آن محل مناقشه است. با این همه، برای آگاهی خوانندگان از دینها و زبانهای باستانی بسیار سودمند است. مرتضی غیاثی @archaioterion

  • 18 июл.12123из watermyth

    ششمین نشست انسان شناسی اسطوره و آب موضوع: " خویشکاری ایزدان و بانوان آب در اساطیر یونان " سخنران: آقای مرتضی غیاثی دبیر نشست: سارا افلاکی عربانی زمان: چهارشنبه ۲۴ تیر ساعت ۶ عصر مکان: اسکای روم به نشانی https://www.skyroom.online/ch/mehdirezayi/hamayesh @asiorg @watermyth

  • گروه انسان شناسی اساطیر انجمن انسان شناسی ایران ششمین نشست انسان شناسی اسطوره و آب را با موضوع " خویشکاری ایزدان و بانوان آب در اساطیر یونان " برگزار می‌ نماید. سخنران: آقای مرتضی غیاثی دبیر نشست: سارا افلاکی عربانی زمان: چهارشنبه ۲۴ تیر ساعت ۶ عصر مکان:…

  • 9 июл.1577из watermyth

    گروه انسان شناسی اساطیر انجمن انسان شناسی ایران ششمین نشست انسان شناسی اسطوره و آب را با موضوع " خویشکاری ایزدان و بانوان آب در اساطیر یونان " برگزار می‌ نماید. سخنران: آقای مرتضی غیاثی دبیر نشست: سارا افلاکی عربانی زمان: چهارشنبه ۲۴ تیر ساعت ۶ عصر مکان: اسکای روم به نشانی https://www.skyroom.online/ch/mehdirezayi/hamayesh @asiorg @watermyth

  • پیرانکده pinned a photo

  • https://taaghche.com/book/295496/%D8%B2%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%A7%D9%88%D8%AF%DB%8C%D8%B3%D9%87 «زند کوچک اودیسه» نیز هم اکنون در طاقچه در دسترس است. «زند کوچک ایلیاد» و «زند کوچک اودیسه» به شرح و توضیح این دو اثر هومر بر پایۀ نسخۀ یونانی می‌پردازند. مرتضی غیاثی @archaioterion

  • 📍معانی زندگی از دید گذشتگان بخش نهم، اپیکور مکتب اپیکوری، معنای زندگی را نه در دستیابی به افتخار و قدرت و نه در پیروی از آرمان‌های دینی و اخلاقی، بلکه در شناخت جایگاه انسان در طبیعت و زیستن خردمندانه می‌داند. اپیکور هرچند لذت را سرچشمۀ انگیزه‌های انسانی برمی‌شمرد، لذت‌جویی بدون مهار را هدف زندگی به شمار نمی‌آورد؛ بلکه غایت زندگی را رهایی از درد جسمانی، اضطراب روانی و ترس‌های بی‌پایه می‌دانست. از دید او جهان از اتم‌ها تشکیل شده، فاقد الگو و غایت است و پس از مرگ نیز حیاتی وجود ندارد؛ بنابراین، معنای زندگی تنها در همین زندگی زمینی تحقق می‌یابد. انسان با شناخت طبیعت، کنار گذاشتن خرافاتی چون ترس از خدایان، هراس از مرگ و پذیرش جایگاه خود در طبیعتْ به آرامش دست می‌یابد. اخلاق اپیکوری بر اعتدال، آینده‌نگری، تحمل ناکامی، پرهیز از آزردن دیگران و سنجش پیامدهای اعمال استوار است. از این منظر، دانش و فلسفه نه برای کسب قدرت یا شهرت، بلکه برای کاهش رنج، اصلاح شیوۀ زندگی و درک پیوند انسان با دیگر موجودات ارزشمندند. مرتضی غیاثی @archaioterion https://miras-no.blogfa.com/post/87

  • 📍فرود و نشیبهای سخن! جملۀ زیر را بخوانید: "The question of the meaning of life is closely related to the question of what it is ‘to be’ rather than ‘not to be’." حال بازگردان فارسی همین جمله را به خامۀ صبا ثابتی بخوانید: «پرسش معنای زندگی با پرسش چیستی «بودن» در مقابل «نبودن» ارتباط تنگاتنگی دارد.» عبارت انگلیسی "رَدر دن" نشان میدهد که آنچه پیش از آن آمده بر آنچه پس از آن نوشته شده برتری و ارجحیت دارد، اما مترجم با بازگرداندن این عبارت به «در مقابل» نه تنها خود را گمراه کرده، بلکه معنی جمله را هم تغییر داده است. چنین ترجمه‌های خامی که در بسیاری از ترجمه‌های فارسی از متون فلسفی دیده میشوند، سبب تغییر محتوا یا دشوار شدن فهم آن میشوند و در نتیجه خواننده گمان میکند که متن اصلی پیچیده و گمراه کننده بوده است و کمتر به مترجم شک میکند. باری، پیشنهاد بنده این است: «پرسش معنای زندگی بیشتر با پرسش «بودن» چیست سر و کار دارد تا «نبودن» [چیست].» مرتضی غیاثی @archaioterion

  • 📍 چکیدۀ داستانهای اسطوره‌ای دشمن خانواده و مردم کاترئوس فرزند مینوس، سه دختر و یک پسر داشت. روزی از روزها برای باخبر شدن از آیندۀ خود به سراغ پیشگو رفت. کاهن به او گفت در سرنوشت وی چنین نوشته شده است که به دست پسر خویش کشته شود. کاترئوس با شنیدن این خبر دلگیر شد به این فکر افتاد که نیرنگی بکار ببندد و از تحقق این پیشگویی جلوگیری کند و چون هنوز تصمیم خود را نگرفته بود، این داستان را از همه پنهان می‌کرد. با این همه، از اتفاق یک روز تک پسرش، آلتایمنس، صدای او را هنگام راز و نیاز با خدایان شنید و دانست که فرجام این نیایشها و اندیشیدنها جز کُشتنِ وی نخواهد بود. از این رو، شبانه دست خواهر کوچکش، آپه‏‌مُسونه، را گرفت و از کاخ پدر گریخت. او از کِرِت به رودس رفت و به زودی بر بومیان آنجا پیروز شد و تاج و تخت آن بوم را تصاحب کرد. نیز بر ستیغ کوهی بلند کاخی امن ساخت تا از دست پدر آسوده باشد. روزی از روزها، آپه‏مسونه که برای آوردن آب به چشمه رفته بود، با لباسهایی پاره و سر و تن خاک آلود و خونین به خانه بازگشت. برادر علت را جویا شد و دختر داستان خود را چنین باز گفت: «همینکه بر سر چشمه رسیدم مردی جوان را دیدم که کلاه لبه‌داری بر سر داشت و با چوبدستش علفها را می‌زد و سرگرم بازی بود. گمان کردم که یکی از چوپانان است، توجهی به او نکردم و به سوی چشمه رفتم تا کوزه‌ام را پر از آب کنم. اما همینکه خم شدم، چشم مرد به اندام من افتاد و هنوز کوزه را پُر نکرده بودم که دیدم پشت سر من ایستاده است. با وحشت برخاستم و چشمان شهوت آلود او را دیدم. کوزه را میان خود و او حائل کردم. اما مرد توجهی به بی‌میلی من نکرد و با چوبدستش کوزۀ مرا شکست. وقتی تکه‌های شکستۀ کوزه را تا افتادن بر زمین دنبال می‌کردم، دیدم که مرد صندلهایی بالدار بر پا دارد. بی‌درنگ دریافتم که او کسی جز هرمس نیست. گمان کردم که برای بردن من به سرای مردگان آمده است؛ وحشت تمام جانم را گرفت و در جا پا به فرار گذاشتم. اما، هرمس نیز با سرعت به دنبال من می‌آمد. من همۀ توان خویش را جمع کردم و تا می‌توانستم از او فاصله گرفتم. اما، هرمس چوبدستش را بلند کرد و کاری کرد که زمین جلوی پای من آنچنان که گویی برای پیه مالیده باشند، چرب شد. ناگهان سر خوردم و نقش بر زمین شدم. هرمس سر رسید و کام دل از من ستاند.» آپه‌‏مسونه داستان خود را به پایان برد و از برادر خواست که انتقام این کار زشت را از هرمس بگیرد. اما، آلتایمنس از ترس به خود می‌لرزید و نمی‌خواست با خدایان دست به گریبان شود. اما، هر چه کرد نتوانست خواهر خود را آرام کند. آپه‏مسونه آنقدر التماس کرد و اشک ریخت تا سرانجام آلتایمنس کلافه شد، دست و پای خواهر را گرفت و او را از در خانه به بیرون انداخت. اما، دختر بیچاره که هنوز بدنش به چربی آلوده بود، نتوانست تعادل خود را حفظ کند، سُر خورد و از بالای کوه به پایین پرتاب شد. روزها از پس هم می‌گذشت، آلتایمنس تنها و بی‌کس مانده بود و وجدانش از کار پلیدی که کرده بود، آرام نمی‌گرفت. از سوی دیگر پدرش، کاترئوس، نیز دیگر پیر شده بود و دیر یا زود مرگش فرامی‌رسید. پدر از آنکه سخنِ پیشگو تحقق نیافته بود، شادمان بود و پیری و مرگ نزدیک را بهانۀ خوبی برای از میان بردن دلخوریهای گذشته و واگذار کردن تاج و تخت شاهی به تک پسر می‌دانست. از این رو، با جمعی از همراهان از کِرِت خارج شد و به سوی رودس راه کشید. چون به مرز رودس رسید، مرزبانان گمان کردند که گروهی راهزن به شهرشان حمله کرده‌اند. پس دست به شمشیر بردند و بر یارانِ کاترئوس تاختند. پیرمرد هرچه تلاش کرد تا آنها را از پیکار بازدارد و خود را به آنها بشناساند، صدایش در میان هیاهوها گم شد و راه به جایی نبرد. به ناچار جنگ درگرفت. عدۀ بسیاری از هر دو سپاه کشته شدند، اما هیچیک عقب ننشستند. تا اینکه خبر به گوش آلتایمنس رسید. او بی‌درنگ جامۀ رزم پوشید و خود را به مرز رساند. مانند شیر بر سپاه دشمن تاخت و با نیزۀ خود سرکردۀ آنها را کُشت و به جنگ پایان داد. اما همینکه خود را بر بالین کشته‌ها رساند و جنگ‌ابزار از تن آنان گشود، همشهریان خویش و سپس پدر را بازشناخت. غم همچون کوهی بر شانۀ مرد آوار شد. آلتایمنس به زانو افتاد و با چشمانی گریان و گلویی گرفته از بغض، خدایان را نیایش کرد: «ای ایزدان ستمگر که سالها پیش با دستان من خواهرم را کُشتید و امروز پدرم را! دست کم همین یکبار خواستۀ من را برآورید: باشد که من نیز چون خواهرم در دره‌ای بیفتم و از میان بروم!» هنوز نیایش آلتایمنس به پایان نیامده بود که زمین در زیر پای او دهان گشود و او را به کام درکشید. پانوشتها: Catreus Minos Althaimenes Apemosyne Rhodes [برگرفته -با دگرگونی فراوان- از: - The library of Greek Mythology, Apollodorus, Robin Hard, Oxford, 2008, 3.2.1-2[ مرتضی غیاثی @archaioterion https://miras-no.blogfa.com/post/86

  • جنایت و مکافات داستایفسکی راسکولنیکف در گفتگو با دوستش سونیا: «آن وقتها هی از خودم میپرسیدم: تو دیگر چرا اینقدر نفهمی؟ اگر مردم نفهمند و تو یقین داری که نفهمند، پس چرا نمیخواهی عقلت را بکار بیندازی؟ آن وقت بود که فهمیدم اگر بخواهم منتظر بنشینم تا مردم سر عقل بیایند و عاقل بشوند، باید حالا حالاها صبر کنم. بعد، رسیدم به اینکه اصلاً چنین چیزی ممکن نیست؛ مردم عوض بشو نیستند، احدی هم نمیتواند عوضشان کند، حتی تلاشش هم بیفایده است. اُس و اساس هستیشان همین نفهم بودن است. این یک اصل است، سونیا!» [برگرفته از ترجمۀ اصغر رستگار] مرتضی غیاثی @archaioterion

  • 📍دکامرون چنانکه گفته شد، کتاب «دکامرون» حاوی صد داستان است که سیزده عدد از آنها از ترجمۀ محمد قاضی، انتشارات مازیار، حذف شده‌اند. هنگام ترجمۀ این سیزده قصه از اتفاق به ترجمه‌ای از حبیب شنوقی برخوردم که در سال 1338 توسط انتشارات گوتنبرگ به چاپ رسیده بود. از بخت خوش بازگردان اخیر همۀ صد داستان بوکاچیو را در بر می‌گیرد و چون ترجمۀ خوبی هم هست، دیگر نیازی ندیدم پا در کفش بزرگان بکنم. بدین وسیله از ترجمۀ مابقی حکایتها انصراف می‌دهم. با توجه به اینکه کتاب حبیب شنوقی شامل قانون حق مولف نمی‌شود، فایل آن را به همین مطلب پیوست می‌کنم و برای استحضار خوانندگان نشانی داستانهای حذف شده را در زیر می‌آورم. روز یکم، حکایت چهارم، راهب و بزرگ دیر ر. سوم، ح. نخست، ماسِتوی بیل‌زن ر. سوم، ح. چهارم، کشیش دون فلیک ر. سوم، ح. ششم، ریکیاردو ر. سوم ح. دهم، اَلیبک راهبگی می‌آموزد ر. ششم، ح. ششم، مدونا فیلیپا ر. هفتم، ح. سوم، برادر رینالدو ر. هفتم، ح. نهم، لیدیا ر. هشتم، ح. دوم، مونا و جامۀ راهب ر. هشتم، ح. هشتم، خیانت دوست ر. نهم، ح. دوم، راهبۀ خیانتکار ر. نهم، ح. ششم، دو جوان ماجراجو ر. نهم، ح. دهم، دو ابله مرتضی غیاثی @archaioterion

  • 📍 افسانه‌های ازوپ کورکور و مار کورکوری ماری را به چنگال گرفت و پرید. اما مار در میانۀ آسمان پیچ و تابی به خود داد و [گردن] پرنده را گزید. پس هر دو از اوج آسمان به زیر افتادند. مار به کورکور که از زهر نیش او رو به مرگ بود، گفت: «تنها دیوانگان بر کسی که به آنان بدی نکرده است، می‌تازند، اینک پادافره ربودن من!» [ترجمه از داستان ١٣۵ام مجموعۀ چمبری] مرتضی غیاثی @archaioterion

  • 📍نوشته‌های پهلوی در بند ٢-١۶١ از گنج شایگان چنین آمده است: «کی خستومندتر؟ شایندگ کاش اشایندگ پدیش ابرویز، داناگ کاش دوش آگاه پدیش ابر فرمادار، ویه کاش ود پدیش پاتخشای». بازگردان: چه کسی زخم خورده تر است؟ شایسته‌ای که ناشایستی بر او پیروز شود، دانایی که نادانی بر او فرمان براند و [زن/مردِ] نیکی که بدی بر او پادشاه باشد.» یادداشتها: ١. "خستن" که امروزه واژۀ خسته از آن گرفته شده است، در پهلوی به معنی زخم یا آسیب زدن است. ٢. "ابرویز" همان پرویز امروزی است، به معنی پیروزگر ٣. "دوش آگاه" اگر واژه به واژه معنی شود، میتواند به معنی دارای آگاهی بد نیز باشد، اما در زبان پهلوی به معنی نادان و ناآگاه کاربرد دارد. ۴. "پاتخشای" همان پادشاه خودمان است. مرتضی غیاثی @archaioterion