یک فنجان فکر
Статистикаجرعهای از خیال، واژه و زندگی. آرزو موسیزاده | نویسنده - فیلمنامهنویس. مشاوره نویسندگی و کمک به نویسندگان تازهکار برای توسعه داستانها. میتونم بهعنوان مشاور، ایدهپرداز و کوچ نویسنده کنارت باشم😎 https://arezoomsz.ir :آدرس سایت
- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 104
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Видео
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 20
- 1/48двое суток
- 22
- 1/72трое суток
- 24
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
امروز برای اولین بار فهمیدم بعضی وسایل خانه واقعا از آدم کینه به دل میگیرند. مثلا همین لیوان. سه بار امروز گذاشتمش یک جای مشخص و هر سه بار، چند دقیقه بعد، پیدایش نکردم. بار اول فکر کردم حواسم نبوده. بار دوم گفتم لابد خودم برداشتمش. بار سوم دیگر مطمئن شدم لیوان دارد با من بازی میکند. آخر شب پیدایش کردم. روی همان میز بود. دقیقا همان جایی که از اول گذاشته بودمش. مدتی بهش نگاه کردم و با خودم فکر کردم شاید مشکل از لیوان نیست. شاید بعضی چیزها آنقدر جلوی چشممان هستند که دیگر نمیبینیمشان. بعد لیوان را برداشتم، آب خوردم و گذاشتمش سر جایش. فردا اگر دوباره گم شود، دیگر دنبالش نمیگردم. میگذارم خودش برگردد. بالاخره هر رابطهای یک حد و مرزی دارد! ✍🏻 #آرزو_موسی_زاده #طنزانه @arezoomsz
برفراز زانپانو اگر یک سیاره دو قمر داشت و آدمها روی یکی از آن قمرها زندگی میکردند، آسمانش چه شکلی میشد؟ زندگی مردمش چطور؟ برای من، «برفراز زانپانو» از همین سوال شروع شد. آن سیاره کمکم در ذهنم شکل گرفت و اسمش شد زانپانو. بعد دو قمر این سیاره، هانزا و زوریا به وجود آمدند. بعد کمکم آدمهایی آمدند که قرار بود در این منظومه زندگی کنند، انتخاب کنند، اشتباه کنند و گاهی برخلاف چیزی که برایشان تعیین شده بود، داستان خودشان را بسازند. و بعد رسیدم به بخش موردعلاقهام و البته یکی از سختترین بخشها، یعنی شخصیتها! همه چیز باید ساخته میشد، از جهان و فناوریها گرفته تا روابط میان شخصیتها. اولین چالش بزرگم، کنترل تعداد شخصیتها و ارتباط بین آنها بود. اما بین همهی رابطههای داستان، رابطههای خواهر و برادری برای خودم پررنگتر و دوستداشتنیتر بود؛ مثلا وقتی چیترا و ناشا وسط آن همه دستور، ماموریت و خطر، هنوز باید تصمیم بگیرند کدامشان بیشتر بدهکار خانواده، امپراتوری یا خودشان هستند. با این حال وسط آن همه سیاره و سفینه و فناوری عجیب، همین روابط انسانی بودند که باعث میشدند این جهان برای خودم واقعیتر شود. فناوریها هم داستان خودشان را داشتند! چون بیشترشان در دنیای واقعی وجود نداشتند و باید خودم برایشان منطق و قانون میساختم، از قواعد جهش نوری گرفته تا طراحی پیچیدهی شهری زیر آب. و البته خلق جوگیرانهی سلاحی به اسم ماشین تکثیر! آنقدر آن را قدرتمند ساختم که آخر کار خودم مانده بودم و یک سوال بزرگ: «خب... حالا این سلاح را دقیقا چطور باید نابود کنم؟!!» «برفراز زانپانو» سال ۱۴۰۱ توسط انتشارات آئیسا منتشر شد. انتشارات بزرگی نبود و من هم انتظار اتفاق خارقالعادهای نداشتم. اما کتاب موفق شد در فهرست پرفروشهای خود انتشارات قرار بگیرد. شاید برای خیلیها اتفاق کوچکی باشد، اما برای من لحظهی مهمی بود. حس کردم یک داستان علمیتخیلی، با تمام سفینهها و سیارهها و فناوریهای عجیبش توانسته کنج کوچکی برای خودش در میان خوانندهها پیدا کند. و شاید همین یکی از دلایلی باشد که هنوز، بعد از چند سال، شخصیتهای «برفراز زانپانو» را دوست دارم. این کتاب دومین رمان چاپشدهی من است؛ اما اولین داستانیست که در یک منظومهی کاملا ساختهی خودم اتفاق میافتاد. زانپانو، برای من شروع یک جهان بود. 🪐 ✍🏻 #آرزو_موسی_زاده #آثار_من #نویسنده_در_مسیر @arezoomsz
без подписи
یک شرکت فناوری اعلام کرده دستگاهی ساخته که میتواند آخرین فکر قبل از خواب آدمها را ضبط کند. سرمایهگذارها هیجانزدهاند. میگویند این دستگاه میتواند آیندهی روانشناسی را تغییر دهد. اما مهندس اصلی پروژه دیشب استعفا داد. او در نامهی خداحافظیاش نوشته بود: «مشکل این نیست که بفهمیم آدمها قبل از خواب به چه فکر میکنند. مشکل این است که فهمیدم اکثرشان به کسی فکر میکنند که دیگر در زندگیشان نیست.» ✍🏻 #آرزو_موسی_زاده #داستانک @arezoomsz
هندسهی دوازده متری گاهی فکر میکنم اشیاء درون اتاق، از ما بیدارترند. صندلی چوبی زاویهدار، لبهی فرسودهی میز تحریر و آن ساعت دیواری که با لجاجت ثانیهها را میجود، تماشاگران خاموش روزهای ما هستند. آنها نه نگران فردایند و نه گذشته را بازخوانی میکنند؛ آنها فقط در چگالی این اکنونِ گس، حضور دارند. درست در همین نقطه است که میتوان زاویهی دید را عوض کرد. شاید نیازی نباشد همیشه به زور، نوری در انتهای تونل نقاشی کنیم. گاهی اصالت در این است که بیواسطه در چشمان تاریکی خیره شویم و بافت زبر تنهایی را لمس کنیم. کلماتی که این روزها روی کاغذ میچکند، دیگر برای من ابزار شعار یا نویددهندهی فصلی دگرگونشده نیستند. آنها بیشتر شبیه به سنگریزههایی هستند که درون یک چاه ژرف میاندازم فقط برای آنکه از روی صدای برخورد، عمق فاجعه را اندازه بگیرم. کافکا در یادداشتهایش میگوید: «نیازی نیست اتاقت را ترک کنی. پشت میزت بنشین و گوش بسپار... جهان خود را به تو عرضه خواهد کرد.» حقیقت عریان در این جمله است. وقتی هیاهوی بیرون بیش از حد کرکننده میشود، پناه بردن به این هندسهی دوازدهمتری اتاق، فرار نیست بلکه رویارویی با عمیقترین لایههای وجود است. اینجا روی این صندلی، من دیگر نیازی به تظاهر ندارم. ورق سفید روی میز، بازجوی مهربانی است که از من هیچ اعترافی نمیخواهد، جز حقیقت محض. و حقیقت امروز شاید همین باشد که ما خستهایم و جهان جای امنی نیست اما مداد لایِ انگشتان ما هنوز داغ است. همین برونریزی بیرحمانه روی کاغذ، خودش تمام آن چیزی است که از معنا دستگیرمان میشود. ✍🏻 #آرزو_موسی_زاده #فلسفه_روزمره @arezoomsz
نویسنده بودن، یعنی راه رفتن روی لبهی باریکِ ایجاز. یک کلمهی اضافه میتواند ساختار یک پاراگراف را ویران کند. در دنیایی که همه دچار بیجاگویی مفرط شدهاند، سکوتِ میان خطوط و کلمات گزیده، بزرگترین هدیهای است که میتوان به خواننده داد. ✍🏻 #آرزو_موسی_زاده #پرسه_های_ذهن @arezoomsz
دو قدم مانده تا جهنم اولین کتاب چاپشدهی من، «دو قدم مانده تا جهنم»، رمانی در فضای پساآخرالزمانی و علمیتخیلیست؛ داستان جهانی که سی سال پیش، در کمتر از یک شبانهروز با شیوع قارچی ناشناخته فروپاشید. شهرها از بین رفتند. آدمها یا مردند یا تغییر کردند یا پشت دیوارهای بتنی پناه گرفتند. در این جهان، بازماندگان فقط برای زندهماندن نمیجنگند. آنها تلاش میکنند تا نسل تازهای را آموزش بدهند و شهر را از موجودات بیرون دیوار پس بگیرند و شاید درمانی برای آنچه جهان را بلعیده پیدا کنند. آریا، پسری کمحرف و منزوی، مدام به مرز منطقهی ممنوعه نزدیک میشود؛ با دستکشهای چرمی سیاهی که هیچوقت از دستش درنمیآورد و گذشتهای که انگار خودش هم نمیخواهد به یادش بیاورد. در کنار او، فرنوش، اشکان، ماکان هرکدام با ترسها، فقدانها و انتخابهای خودشان روبهرو هستند. ایدهی «دو قدم مانده تا جهنم» از یک خواب شروع شد. خوابی که خودم جای یکی از شخصیتها بودم و برای بقا مجبور بودم از گوشت همنوع خودم تغذیه کنم. تنها برای به تصویر کشیدن یک صحنه، تصمیم به نوشتن یک کتاب گرفتم! بعضی داستانها از یک سؤال شروع میشوند و بعضی از یک تصویر در خواب. «دو قدم مانده تا جهنم» برای من فقط داستان موجودات تغییر یافتهی در حال تکامل، قرنطینه و جستوجوی راه درمان نبود. احتمالا از همان ابتدا میخواستم دربارهی این سؤال بنویسم: اگر برای زندهماندن مجبور شوی چیزی را مصرف کنی که از آن میترسی، هنوز همان آدم قبلی هستی؟ این کتاب سال ۱۳۹۹ از سوی انتشارات نسل روشن منتشر شد. اولین رمان چاپشدهی من، اثری که امروز با فاصلهی خیلی زیاد، هم نقاط قوتش را میبینم، هم تناقضهای داستان را و هم چیزهایی را که اگر دوباره مینوشتم، تغییرشان میدادم. اما جهان و شخصیتهایش هنوز برایم زندهاند. ✍🏻 #آرزو_موسی_زاده #آثار_من #نویسنده_در_مسیر @arezoomsz
без подписи
پشت صحنهی رمان «خاطرهای از جنس طلا» وقتی اولینبار ایدهاش به ذهنم رسید فقط یک سایهی وهمآلود بود؛ داستانی دربارهی خاطره، خودکشی و مرگ. میخواستم دربارهی سیستمی بنویسم که بعد از مرگ، فرصتی دوباره به بازماندهها بدهد تا کنار عزیزان از دسترفتهشان زندگی کنند. رکسانا، یکی از شخصیتها، راهی برای زنده نگه داشتن این خاطرهها پیدا کرده بود. برای همین، مدتها فکر میکردم رمانم صرفا دربارهی قدرت خاطره است. اما نوشتن، مسیر خودش را تحمیل میکند. هرچه جلوتر رفتم، مرز بین واقعی بودن و تصویرهای ثبتشده محو شد. فهمیدم مسئله دیگر زنده نگه داشتن خاطرات نیست، مسئله هویتی است که میان این خاطرهها گم شده و رکسانا بیش از آنکه با دنیا بجنگد، با خودش، با گذشتهاش و با واقعیت درگیر است. بازنویسیهای متعددی گذشت تا بفهمم این داستان، جایی در عمق تاریکش، دربارهی یک مرز است؛ مرز بین تسلیم شدن در برابر گذشته و انتخاب ادامهی مسیر؛ اینکه وقتی همهچیز از دست رفته چطور باید با پیامد انتخابهایمان مواجه شویم. امروز اگر کسی بپرسد «خاطرهای از جنس طلا» دربارهی چیست، دیگر نمیگویم دربارهی خاطره. میگویم دربارهی آدمهایی است که در بنبستِ میانِ رفتن و ماندن ایستادهاند و هرکدام، باید سهم خودشان را از این تقلا بپردازند. پ.ن: این تکهای از حالوهوای رمان است. جایی میان خاطره، فقدان و آدمهایی که هنوز نمیدانند زندهماندن دقیقا یعنی چی. بازنویسی این کتاب پارسال تمام شد. 😌 ✍🏻 #آرزو_موسی_زاده #نویسنده_در_مسیر #خاطرهای_از_جنس_طلا @arezoomsz
در خانهی مادربزرگ یک نقشهی قدیمی وجود داشت که کشورهایی در آن پیدا میشدند که دیگر روی نقشههای جدید نیستند؛ مرزهایی که پاک شده بودند. پایتختهایی که نامشان عوض شده بود. دریاهایی که کوچکتر شده بودند. بچه که بودم فکر میکردم نقشهها حقیقتی ثابت را نشان میدهند. بعدها فهمیدم نقشهها فقط نظر موقت قدرتمندان دربارهی هر بخش از زمین است. آدمها هم همینطور هستند. ما فکر میکنیم شخصیتمان ثابت است؛ اما هر چند سال یکبار کودتایی درونمان اتفاق میافتد، مرزهای تازهای میکشیم، چند شهر قدیمی را بمباران میکنیم، و اسم پایتخت را «منِ جدید» میگذاریم. ✍🏻 #آرزو_موسی_زاده #روزنوشت @arezoomsz
در کتابهای اساطیر کهن نوشتهاند که تیشتر ایزد باران، به هیبت اسبی سپید با سمهای زرین به دریای فراخکرت فرود آمد تا با اَپوش، دیو خشکسالی که اسبی سیاه بود، بجنگد. نوشتهاند که تیشتر شکست خورد، چون مردم برایش قربانی نکرده بودند و نامش را به شایستگی نخوانده بودند. اما کتابهای کهن همیشه بخش ترسناک داستان را سانسور میکنند. حقیقت این است که دیو خشکسالی هرگز اسبی سیاه نبود که از دهانش آتش ببارد. اپوش مانند یک جاذبه بود. نیرویی نامرئی که در خاک این فلات جریان داشت و تمام آبها را به سمت مرکز زمین میکشید؛ تلهای تاریک برای هر قطره که جرئت کند از آسمان بیفتد. تیشتر شکست خورد و با گریه به آسمان برگشت. او از خستگی بیهوده فرو ریخته بود. تیشتر دیده بود که مردم این سرزمین دیگر منتظر باران نیستند. آنها یاد گرفته بودند از شوری خاک تغذیه کنند. ریشههایشان سیاه شده بود، پوستشان بوی غبار میداد و وقتی دهان باز میکردند بهجای دعا، ریگ و ناسزا بیرون میریختند. تیشتر فهمید که اپوش هیچگاه موجودی بیرون از این سرزمین نبوده است. اپوش، در دل مردمی زندگی میکرد که با نخستین قطره باران، چترهایشان را باز میکردند چون نمیخواستند خیس شوند. نمیخواستند باران لایهی سخت خاکستر روی دلشان را بشوید و گوشت سرخ و حساس انسانیشان دوباره پیدا شود. آنها در خشکی مانده بودند. کفشهایشان پر از ریگ بود و دیگر از پنجرهها به ابرها نگاه نمیکردند. وقتی تیشتر برای آخرینبار از فراز فلات گذشت، زیر پایش چترها یکییکی باز میشدند. ✍🏻 #آرزو_موسی_زاده #بازآفرینی_اسطوره @arezoomsz
-چند ساعت از فایل را دیدی؟ +همهاش را. چهل و دو سال زندگی... -میدانی جرمت چیست؟ تجاوز به حریم خصوصی متوفی. دادگاه برای این کار حداقل ده سال حبس تعیین میکند. +او مرده است. دیگر حریمی ندارد که به آن تجاوز شود. -قانون صیانت از مردگان برای همین نوشته شده. هیچکس حق ندارد بدون اجازه، درِ ذهنِ کسی را که دستش از دنیا کوتاه است باز کند و خاطراتش را مثل فیلم تماشا کند. +اما من فقط یک سکانس را هزار بار تماشا کردم. فقط ده ثانیه از چهل و دو سال را. -کدام ده ثانیه؟ +شامگاه چهاردهم اکتبر. وقتی باران میبارید و او داشت از پنجره به خیابان نگاه میکرد. -چرا آن ده ثانیه؟ +چون من داشتم از آن کوچه رد میشدم. میخواستم ببینم وقتی مرا از پشت شیشهی پنجره دید، در ذهنش چه گذشت. میخواستم بدانم اسمم را به یاد آورد یا نه. -و آورد؟ +نه. تصویر من در چشمهایش فقط یک سایهی عبوری بود. او داشت به چراغ عقبِ یک تاکسی نگاه میکرد. ✍🏻 #آرزو_موسی_زاده #دیالوگ_نویسی @arezoomsz
خیالات خام تابوت خیالاتم را به دریا میاندازم کوسهها به طمع گوشتی خام دورش حلقه میزنند تابوت که چَپه میشود چیزی جز خیالات خام نصیبشان نمیشود. ✍نجمه اصغری @NajmehAsghari
ای اندوهی که کشورم را فراگرفتهای من به خاطر تو غمگینم، تو در همه جا هستی در هر لحظه هستی همیشه بیهیچ چشمداشتی به مردم خدمت میکنی از تو در شگفتم، آیا خسته نمیشوی؟ کدام قلب دل به تو نداده؟ کدام چشم با تو همکاری نکرده است؟ چه کسی تو را محدود کرده؟ ای اندوه! کی راضی میشوی دست از سر این مملکت برداری؟ - احمد مطر
شیفت شب در ادارهی رسیدگی به افکار شبانه نور زرد و بیرمق چراغ مطالعه درست وسط پیشانیام میتابید. مردی که آن طرف میز نشسته بود، کتوشلوار چروکی به تن داشت که بوی کاغذ کهنه و باران اسیدی میداد. ساعت مچیاش عقربه نداشت؛ فقط لکهای سیاه بود که دور خودش میچرخید. پروندهی قطوری را باز کرد، روی یکی از صفحهها با ناخن خط کشید و گفت: «ساعت چهار و نیم بامداد نوزدهم تیرماه چرا بیدار بودی و به سقف نگاه میکردی؟» بعد از مکثی طولانی گفتم: «داشتم آب دهانم را قورت میدادم. فقط همین. میخواستم یک لحظه... فقط یک لحظه هیچ فکری نداشته باشم.» مدادش را تراشید. تراشههای چوبی مثل پوستهای مرده روی میز ریختند. گفت: «خوب میدانی که هیچ فکر شبانهای بیثبت نمیماند. ما موظفیم هر صبح افکاری را که بعد از نیمهشب از ذهن تو عبور کردند، بررسی و صورتجلسه کنیم. دقیقههای بیثمر، شبهای کشآمده، ترسهای بیصدا و حتی ترکهای روی پوستت همه باید ثبت شوند. تو فکر میکنی آن کِرمهای ریز که روی لبهی تختت راه میروند، از رطوبت آمدهاند؟ نه. آنها افکاری هستند که بهموقع نوشته نشدهاند؛ ماندهاند، فاسد شدهاند و حالا راه میروند.» به دستهایم نگاه کردم. آستینهایم بوی خاکستر میدادند. انگار سالها بود که در این اداره نامرئی، هر صبح احضار میشدم تا توضیح بدهم چرا خوابم نبرده، چرا به گذشته فکر کردهام، چرا از فردا ترسیدهام، چرا نیمهشب ناگهان حس کردهام دیگر طاقت ادامه دادن ندارم. مرد متصدی عینکش را جابهجا کرد و برگهی جدیدی جلوی رویم گذاشت: «اینجا بنویس از ساعتِ بعد چه چیزهایی قرار است به ذهنت هجوم بیاورند.باید اعتراف کنی تا سیستم بداند تاریکیِ امشب را چطور برایت تنظیم کند که بالاخره بتوانی بخوابی.» خودکار را برداشتم. نوک ساچمهایاش روی کاغذ سپیدِ بازجویی خشک شده بود. از پنجرهی اتاق سپیدهی صبح داشت سر میزد؛ نوری سرد و گچمانند که بیشتر به رنگ دیوار یک بیمارستانی متروک بود تا شروع یک روز نو. مرد صندلیاش را عقب کشید، کلیدهایش را روی میز کشید و گفت: «شیفت من تمام شد. بقیهی رسیدگی به افکار شبانهات میماند برای صبح فردا.» ✍🏻 #آرزو_موسی_زاده #داستانک @arezoomsz
جرقههای داستانی | سری ۹ سلام به همراهان همیشگی و ذهنهای خلاق. تداوم در خلق کردن، بزرگترین سرمایهای است که یک نویسنده میتواند برای خودش بسازد. از اینکه هر دو هفته یکبار در این ایستگاهِ نوشتن کنار هم جمع میشویم، بسیار خرسندم. پنج جرقهی جدید برای دو هفتهی پیش رو آماده است. مثل همیشه ژانر و سبک کاملا به انتخاب شماست. کافیست یکی از ایدهها را بردارید و داستان کوتاهتان را (بین هزار تا هفت هزار کلمه) بنویسید. ✍🏻📖 ۱. درباره شخصیتی بنویس که در حال بستن وسایل خانه یا اتاق قدیمیاش است و به مدرکی برمیخورد که تمام تصوراتش دربارهی گذشتهاش را زیر سوال میبرد. ۲. داستان را با توصیف حس انتظار برای شنیدن یک خبر شروع کن. خبری که میتواند همهچیز را تغییر دهد. ۳. درباره کسی بنویس که ناگهان متوجه میشود یک روز مشخص از زندگیاش را هیچکس دیگری به یاد ندارد، انگار که آن روز فقط برای او اتفاق افتاده است. ۴. شخصیتی را در موقعیتی قرار بده که باید بین نگهداری یک راز امانتی و نجات دادن یک فرد دست به انتخاب بزند. ۵. داستان را با این جمله به پایان برسان: «بعضی چیزها وقتی شکستند، دیگر با هیچچیز وصله نمیشوند.» ۰۵/۵/۳ #جرقهی_داستان #نویسنده_در_مسیر @arezoomsz
دوست من میگوید هر آدمی در زندگیاش حداقل یک بار ناخواسته در یک آزمایش شرکت میکند. آزمایشی که موضوعش این است: «اگر به یک انسان محبت کنی آیا او مهربانتر میشود یا فقط یاد میگیرد بیشتر طلب کند؟» نتایج این آزمایش هنوز منتشر نشدند. چون بیشتر شرکتکنندگان قبل از پایان تحقیق دلشکسته شدند. ✍🏻 #آرزو_موسی_زاده #روزنوشت @arezoomsz
-چند سالش بود؟ +هشت. -و مطمئنید خودِ خودش بود؟ +ببخشید؟ -بعضی بچهها قبل از نهسالگی عوض میشوند. شما برای ثبت مفقودی باید مطمئن باشید بچهای که گم شده، همان بچهایست که به دنیا آوردهاید! +پسرم دیروز صبح از خانه رفته مدرسه و برنگشته، شما از من میپرسید اصل بوده یا نه؟ -من از شما میپرسم آخرینبار کی شک کردید. مثلا اینکه ناگهان غذایی را دوست داشته که همیشه از آن بدش میآمده یا اسم شما را طوری گفته که انگار تازه یاد گرفته باشد. +سه ماه پیش... یک شب بیدار شدم و دیدم توی آشپزخانه ایستاده، چراغ را روشن نکرده بود. داشت با صدای خیلی آرام با کسی حرف میزد. -جوابی هم شنیدید؟ +فکر کردم خیالبافی میکند. -همه همین فکر را میکنند. +شما واقعا پلیسید؟ -نه. ادارهی بازگرداندن بچههای بدل. اگر خوششانس باشید، پسرتان هنوز جایی در همان خانه پنهان است. اگر نه… +اگر نه چی؟ -آنوقت باید دعا کنید چیزی که جایش زندگی میکرده، هنوز نمیداند که شما فهمیدهاید. ✍🏻 #آرزو_موسی_زاده #دیالوگ_نویسی @arezoomsz
زبان مادری همه فکر میکنند زبان مادری ما همان زبانی است که اولین کلماتمان را با آن گفتهایم. اما بعضی آدمها زبان مادریشان سکوت است. در خانههایی بزرگ شدهاند که احساسات باید آهسته راه میرفتند. در اتاقهایی که گریه کردن مزاحمت حساب میشد. کنار آدمهایی که هر سوال سادهای را به بازجویی تبدیل میکردند. برای همین بعدها حتی وقتی کسی با مهربانی میپرسد: «چی شده؟» نمیتوانند جواب بدهند چون ترجمهی درد از زبان سکوت به زبان انسان، کار سادهای نیست. ✍🏻 #آرزو_موسی_زاده #روزنوشت @arezoomsz
گزارش هواشناسی درونی امروز در بیشتر نواحی روح، آسمان نیمهابری است. احتمال بارش ناگهانی خاطره در ساعات شامگاهی وجود دارد. وزش باد از سمت آدمهایی که دیگر نیستند، متوسط تا شدید پیشبینی میشود. در ارتفاعات غرور، کاهش دید خواهیم داشت. به شهروندان توصیه میشود از سفرهای غیرضروری به گذشته خودداری کنند. همراه داشتن چتر کافی نیست. بعضی بارانها از بیرون نمیبارند. ✍🏻 #آرزو_موسی_زاده #روزنوشت @arezoomsz