tgindex
یادداشت‌های الی

یادداشت‌های الی

Статистика
@ashrafi_elhamперсидский

مجموعه‌داستانم: «باخه یعنی لاک‌پشت»

Последний пост
10 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
24
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
420
+1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
309
24 постов
Вовлечённость
73,6%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 24
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
198
1/48двое суток
226
1/72трое суток
244

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • صدایی که مثل پتویی مخملی روی تن و روح کشیده می‌شه، بی‌اینکه حتی معنی شعر رو بدونی. @ashrafi_elham

  • 8 авг.132142

    - اندوه من کی تمام می‌شود؟ - اندوه تو تمام نمی‌شود، تو آن‌قدر وسیع می‌شوی که اندوه در تو گم می‌شود. حامی @ashrafi_elham

  • #سریال دیدین یه‌عمر هزار جور پرسش توی ذهنت داری در مورد هستی، تفکر، برزخ، قانون جذب، کلمات تأکیدی و این‌جور چیزها و اغلب هم پاسخی براشون نیست؟ این سریال پاسخ بیشتر اون پرسش‌هاست، حالا گیریم با چاشنی‌های تخیلی فانتزی. یک دانشمند فیزیک ماده‌ای رو می‌سازه که با کمک یک‌سری شرایط علمی می‌تونه به نسخه‌های مختلف از خودش دست پیدا کنه؛ به نسخه‌هایی از خودش که یک زمانی از ذهنش گذشته. مثلاً با خودش تصویرسازی کرده که اگر من دانشمند نبودم و یک زندگی عادی داشتم، چی می‌شد؟ و یا اگر من فلان‌زن رو باهاش ازدواج می‌کردم چی می‌شد؟ اگر من بچه داشتم و یا نداشتم چی می‌شد؟ و صدجور تصویرسازی دیگه که با کمک تزریق این ماده به اون زندگی‌ها دست پیدا می‌کنه. حالا نکتهٔ ترسناک و هیجان‌انگیز این داستان اینه که از لحاظ علمی هم گویا تحت‌شرایطی این امکان در عالم واقع وجود داره که هرکسی در نسخهٔ دیگری از خودش زندگی‌ای رو‌ تجربه کنه! این سریال پناهم در روزهای جنگ بود. @ashrafi_elham

  • نوشته بود «انگار باید با هر وعده کمی سیاست بالا بیندازیم.» و من از همین خسته و گریزانم، گرچه خودم هم به‌هرحال درگیرشم. شاید اون پِلنی که سال‌هاست شایع شده که قدرت‌های داخلی و خارجی دنبال خاورمیانه‌ن و فلان همین بوده باشه که تفکر و زیستن بی‌دغدغه رو از ما شرقی‌ها بگیرن و تمام رؤیاها و تصورات ذهنی‌مون رو با لکه‌های بی‌شمار سیاست و جنگ کدر کنند. هنرپیشه‌ای که ازقضا همه‌مون بسیار با او خاطره داریم می‌میره و مرگ و یاد و‌ خاطره‌اش چنان با سیاست و‌ ایدئولوژی آغشته می‌شه که تو حتی در ذهنت هم جرئت نمی‌کنی یه‌لحظه به «بازم مدرسه‌م دیر شد.» فکر کنی. من از این‌همه خبر و سیاست و قاتی شدن و‌ گره خوردن همه‌چیز به این‌ها گریزونم. از اینکه دیشب با همسرم به هم اشاره کردیم که «صدای جنگنده می‌آد.» تا دخترکم متوجه ترسمان نشه هم گریزونم. شاید علت خیلی از مهاجرت‌ها همین فرار از «هر روز هزار جور دغدغهٔ سیاسی و ایدئولوژی داشتن» به سرزمینی «بی‌دغدغهٔ سیاسی ایدئولوژی» باشه. امروز که 5/5/5 است آرزو می‌کنم که تا 6/6/6 که خیلی هم دور نیست سرزمینی بی‌دغدغهٔ سیاسی ایدئولوژی جنگی داشته باشیم. @ashrafi_elham

  • #کتاب واقعیت این است که ما کتاب‌خوان‌ها بسیار آغشته شدیم به نثر امروزی، چه در آثار تألیفی و چه در آثار ترجمه و بسیار دور شدیم از نثر کهن. این چند روز هر شب دارم یک یا دو حکایت و روایت از کتاب «صبور مثل بذر زمستان» را می‌خوانم؛ این کتاب انتخاب برخی روایات از کتاب «فرج بعد از شدت» هست به انتخاب شمس لنگرودی. روایاتی که درون‌مایه‌شان «امید به رهایی می‌دهد، در لحظاتی که دیگر امیدی نیست.» خیلی لذت‌بخشه که مثلاً می‌خونم «چون وعده کنم البته وفا کنم.» و بعد آن دیگر شخصیت پاسخ می‌ده: «مرا بر سخن تو اعتماد نباشد.» دلم برای نثر کهن تنگ شده بود. @ashrafi_elham

  • زیباترین حرفت را بگو شکنجهٔ پنهان سکوتت را آشکار کن و هراس مدار از آنکه بگویند ترانه‌ای بیهوده می‌خوانید چراکه ترانهٔ ما ترانهٔ بیهودگی نیست چراکه عشق حرفی بیهوده نیست حتی بگذار آفتاب نیز برنیاید به‌خاطر فردای ما اگر بر ماش منتی‌ست چراکه عشق خودْ فرداست خودْ همیشه است. احمد شاملو که دوم مردادها سالگرد مرگش است. @ashrafi_elham

  • #کتاب کتاب آخر بلقیس سلیمانی رمانی بود که دیشب تا به امروز یک‌نفس آن را خواندم. روایت سوم‌شخص محدود به ذهن ساره؛ دختری که اهل گوران، از توابع کرمانه. ساره در خانوادهٔ پرجمعیت ملک‌خانی به دنیا آمده. شروع روایت ساره از زمان انقلاب ایرانه؛ همان بحبوحهٔ انقلاب فرهنگی دانشگا‌ها و بگیروببندهای حزبی و جنگ ایران و عراق که هرکدام از این‌ها خواهر و برادرهای ساره را به‌طریقی درگیر خودش کرده. خانوادهٔ پرجمعیت ساره علاوه بر درگیری‌های بیرونی اجتماعی، دچار گره‌ها و بندهای درون‌خانوادگی و سنتی اقلیم خودشان هم هستند. نویسنده اول هر فصل با ایجاد گرهی خواننده را تا به آخر فصل می‌کشاند. نویسنده با اشراف کامل به اقلیم و زادگاه خودش قصه‌اش را با جغرافیای کرمان و گوران گره زده و به‌خوبی جلو برده. @ashrafi_elham

  • 23 июл.22291из Big1Bang

    همه‌ی فرکانس‌ها یکدیگر را جذب میکنند. حتی از فاصله های دور، از انتهای افق های دور و نزدیک… حضور هیچکس در زندگی اتفاقی نیست.

  • без подписи

  • یک «دنیا چه جای ترسناکی شده!» امروز دو بار در دو گفت‌وگوی مختلف این جمله رو یک بار خودم گفتم و یک بار هم از کسی شنیدم و عجیب اینکه علتش اصلاً جنگ نبود که اون خودش یه ترسناکی بزرگ مستقل دیگه‌ست. دو زیستن در آرامش کودک توانی بود؟ «دائو دجینگ» سه امروز جایی در مورد فوتبال حرف می‌زدند که «پیش‌بینی شما بُرد کدوم کشوره؟» و من این‌طوری بودم که «کدوم کشورها اصلاً در بازی نهایی حضور دارن؟» چهار تهی باش روان بیاساید «دائو دجینگ» @ashrafi_elham

  • 17 июл.30562из cafemomo

    🎙 مرجان 🎼 وطن ◉ #پاپ 📻 @cafemomo | کافه مومو  🌱

  • 8 июл.426231

    یک خب‌، خب، گویا داریم برمی‌گردیم به تنظیمات کارخونهٔ خاورمیانه! ترامپ دست از حرف‌های مبهم و یک بام و دو هوایی‌ش برداشته و اصل حرف رو زده! فقط لطفاً نت‌ها رو قطع نکنید، ما همینیم که هستیم؛ ترس‌خورده، عادت‌کرده به جنگ و دیدن هیچ خبر و ویدئویی از ویرانی‌ها تغییری تومون ایجاد نمی‌کنه. دو پسرم گوشی‌ش رو عوض کرده، حالا به هر دلیلی کانتکت‌هاش روی گوشی جدید نمی‌آد و مجبوره دستی بنویسه. بهش گفتم «بهترین فرصته، آدم‌بیخودها رو هم از توی گوشی‌ت و هم از زندگی‌ت حذف کن.» (برای چند ثانیه هردومون به دوربین روبه‌رو زل زدیم 😂) سه ترسیدم؟ نه قدر قبل، به‌هرحال جنگ اولمون نیست! تنها ترس و‌ نگرانی‌م بچه‌های این سرزمین‌اند که به نگاه و اشک مادر قسم، لایق همچین تجربه‌هایی نیستند. چهار تاب‌آوری این جهان پیچ‌درپیچ توانایی عظیمی می‌خواد که نمی‌دونم دارم یا نه.

  • 2 июл.430103

    📚 نگاهی به داستان «نامه به بانویی جوان در پاریس» ✍🏻 نوشتهٔ خولیو کارتاسار از مجموعه‌داستان «آزادراه جنوبی» ترجمهٔ احسان چادگانی زن جوانی برای مدتی رفته به پاریس و در مدت نبودنش قرار است مردی که دوستش است، هرازگاهی به آپارتمان زن سری بزند، ولی مرد نامه‌ای به زن می‌نویسد و در نامه (که کل روایت داستان همین نامه است) توضیح می‌دهد که تا او بیاید در خانهٔ زن ساکن است! تا اینجا همه‌چیز عادی است. جادو و‌ امر غریب از آنجا شروع می‌شود که مرد در نامه اعتراف می‌کند که او هرازگاهی عادت دارد یک خرگوش کوچک و نرم بالا بیاورد! که این اواخر فاصلهٔ بین بالا آوردن‌ها کمتر و کمتر شده، طوری که در این مدت ده تا بیشتر خرگوش در آپارتمان زن جمع شده و نظم زیبای خانهٔ زن به هم خورده... کورتاسار نویسنده‌ای از ادبیات عجیب و جادویی آمریکای لاتین است؛ نویسنده‌ای که فرم عادی روایت‌های داستانی را به هم می‌زند تا: - به خواننده تصویری ارائه دهد که هیچگاه فراموش نکند. (بالا آوردن خرگوش فراموش‌نشدنیه.) - خواننده را فعال نگه می‌دارد، داستان روی کاغذ تمام می‌شود، اما در ذهن خواننده نه. (خواننده مدام در ذهنش با پرسش‌هایی روبه‌روست که چرا خرگوش، چه حال‌به‌هم‌زن!) - وقتی امری غریب و غیرممکن به روندی عادی و واقعی اضافه می‌شود و این ترکیب تا آخر داستان آن‌قدر تکرار و هنرمندانه پرداخت می‌شود که دیگر غریب نمی‌نماید، نویسنده موفق شده یک‌ قصهٔ رئالیسم جادویی بیافریند. - چه نیازی به این امر غریب؟ اول اینکه با روایتی نوین روبه‌روییم. - دوم برای بیان درد بشر مدرن 📚 در اين داستان راوی فردی منزوی، مردد و مضطرب است. او در فشردگی زندگی سیمان و آجر شهری دفن شده و تنها راه برون‌ریزی‌اش همین بالا آوردن‌هاست. او احساسات فروخورده و حرف‌های نگفته را بالا می‌آورد. اول تصمیم می‌گیرد خرگوش‌ها را بکشد، اما نمی‌تواند و کم‌کم خرگوش‌ها زیاد و بزرگ می‌شوند. همان‌طور که ما با بها دادن و ناتوانی در از بین بردن افکار منفی فقط آن‌ها را بیشتر از دیروز بزرگ می‌کنیم و کم‌کم تبدیل می‌شویم به فردی اُورتینک! داستان‌ها راوی حال‌وهوای ما هستند. @ashrafi_elham

  • 2 июл.32343из radiolimoo

    با من برقص koorosh & Saaren @radiolimoo

  • 1 июл.36145из SaeedKalati82

    لینک دعوت به کانال https://t.me/+j1g3EwTf7zc4ZWY0

  • 1 июл.576116

    آقای سعید کلاتی؛ مترجم کاربلد؛ در روزهای جنگ رمانی رو ترجمه کرده که بنا به هر دلیلی در انتشارات رسمی چاپ نخواهد شد. به‌خاطر همین ایشون تصمیم گرفته ترجمهٔ کتاب رو خردخرد در چنل تلگرامی که لینکش رو خواهم گذاشت، منتشر کنه. حالا هی کتاب گرونه و فلان، می‌تونین عضو چنل بشید و رمان رو‌ بخونین.

  • 29 июн.3978из SaeedKalati82

    1) جایزه‌ی بوکر معتبرترین جایزه‌ی ادبی بریتانیا است. در ۱۹۶۸ دو ناشر انگلیسی به نام‌های تام مَشلر و گراهام سی. گرین ایده‌ی اولیه‌ی راه‌اندازی این جایزه را مطرح کردند. هدف آنها راه‌اندازی جایزه‌ای در بریتانیا بود که مانند جایزه‌ی معروف "گنکور" فرانسه، بتواند بحث و گفت‌وگو درباره‌ی داستان‌های جدید را تحریک کرده و استعدادهای ادبی را کشف کند. از حسن تصادف وقتی دنبال اسپانسر مالی برای تأمین هزینه‌ها و اهدای جوایز این رویداد ادبی می‌گشتند توانستند شرکت برادران بوکر، که یک شرکت باسابقه در حوزه‌ی تجارت شکر بود (و امروز بزرگترین توزیع‌کننده مواد غذایی در سراسر بریتانیا محسوب می‌شود)، را به این کار تشویق و راضی کنند. بنابراین برخلاف تصور غالب اسم بوکر هیچ ربطی به کتاب (book) ندارد.😊😊

  • 28 июн.4222010

    #سریال این سریال در روزهای جنگ نجات‌دهنده‌ام بود. یک سریال چهارده‌قسمتی جمع‌وجور که به رابطهٔ دوستی یک زن و مرد می‌پردازه؛ رابطه‌ای که از جشن فارغ‌التحصیلی اون‌ها شروع می‌شه و بسیار پرفرازونشیب و البته بسیار زیاد احساساتی پیش می‌ره. رابطهٔ این دو نفر عاشقانه نیست، فقط بر اساس دوستیه، گرچه این میان عشقی وجود داره که هر دو بسیار زیاد از همدیگه پنهانش می‌کنن. چیزی که موقع دیدن سریال بسیار زیاد فکر و‌احساسات من رو درگیر کرد این بود که ما به‌عنوان یه خاورمیانه‌ای، چقدر موقعیت‌های زیبا و تکرارنشدنی زندگی و زیست روی کرهٔ زمین رو از دست دادیم. چقدر سفرها که نرفتیم، چقدر نمایش‌ها که ندیدیم، چقدر حرف‌ها که نگفتیم، چقدر ایده‌هایی که در ذهن داشتیم و اجرا نکردیم... فقط برای اینکه سنت و سیستم و قانون حاکم بر زندگی‌مون دست‌وپامون رو بسته بود... فقط برای اینکه «پس مردم چی می‌گن؟!»... فقط برای اینکه «رسم» نبود... دیدن رابطهٔ این دو نفر از احساساتی‌ترین لحظات زندگی‌م بود. @ashrafi_elham

  • الان که دارم می‌نویسم، یک هفته می‌شود که دایی بزرگم فوت کرده. یک‌بار دیگه مرگ و دم‌ودستگاه عجیب و ترسناکش غم و گریه را راهی و جاری فامیل کرد. به دختردایی‌هام گفتم به‌جای هر بار گریه کردن، هر بار در کلام و در ذهن نور و لبخند را بدرقهٔ راه دایی کنید، گفتم می‌دونم حرف درستی شاید به نظر نیاد، ولی صبوری پیشه کنید و هر بار بابا رو به مهر و به خاطرات خوبش یاد کنید که اگر دنیای پس از مرگی باشد، روح احتیاج به آرامش و لبخند و دل‌قرصی دارد، نه نگرانی برای آنچه پست سرش به جا گذاشته. از دایی بزرگ هرآنچه در خاطرمان هست شادی و رهایی اوست، همیشه در مراسم عروسی و بله‌برون اولین کسی بود که بلند می‌شد و می‌رقصید 🥹🥹 راه روحش پر از شادی و نور (کامنت‌ها را نمی‌بندم، ولی لطفاً پیام تسلیت نگذارید که مجالی برای پاسخ‌گویی نیست)

  • 23 июн.35934из Mandani_channel

    без подписи