- Последний пост
- 31 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 174
- 1/48двое суток
- 199
- 1/72трое суток
- 215
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
https://t.me/Aslaz_romans
دارم امتحاناتمو تموم میکنم و بعد کنکور میخوام تموم کنم رمانو،فکر کنم خودتون بدونید فرجهها چقدر کمه و امتحانات سخت.. واقعاً حتی زمان ندارم که ناشناسارو جواب بدم و چنل رو چک کنم،بعد از امتحانات هر کسی که مونده باشه پایانش رو خواهد دید،مچکرم"
ریان دیگه نمینویسی؟ کاش بگی الکی منتظر نمونیم....
Part.423🔗💙 - نگاهش رو به قدمهای درحالِ نزدیکیِ مرد میدوزه،با پرتابِ سوئیچ به سمتِ سزایی،به سرعت مسیرِ ورودی رو مقصد قرار میده! روژبین به سرعت از پنجره فاصله گرفته و با انداختنِ شالِ روی شانههاش به گوشهای،زیرِ ملافههای تخت خزیده و پلکهای بیخوابش رو…
Part.423🔗💙 - نگاهش رو به قدمهای درحالِ نزدیکیِ مرد میدوزه،با پرتابِ سوئیچ به سمتِ سزایی،به سرعت مسیرِ ورودی رو مقصد قرار میده! روژبین به سرعت از پنجره فاصله گرفته و با انداختنِ شالِ روی شانههاش به گوشهای،زیرِ ملافههای تخت خزیده و پلکهای بیخوابش رو…
Part.422🔗💙 - نگاهی که تا چندلحظهی قبل بیقرارنه درحالِ ترشحِ شادی و هیجان بود،حالا مثلِ تکه سنگی سرد و بیجان،مقابلش بیحرکت مانده بود! طوری که گویا شنیدهی تلخِ چندلحظهی قبل،شیوهی نفس کشیدن و مصرفِ اکسیژن رو از یادش برده! تن جلو برده و به آرامی دستهای…
'ما باید میمردیم اون باید زندگی میکرد' شاید تا یکماه قبل این دیالوگ ها انقدر برام قابل درک و درداور نبود ولی امروز صبح که پارت ها رو خوندم با خودم فکر کردم تو این روزهای سیاه چند هزار پدر و مادر این جمله ها رو تو خلوت خودشون با بچه های نازنین از دست رفته شون…
'ما باید میمردیم اون باید زندگی میکرد' شاید تا یکماه قبل این دیالوگ ها انقدر برام قابل درک و درداور نبود ولی امروز صبح که پارت ها رو خوندم با خودم فکر کردم تو این روزهای سیاه چند هزار پدر و مادر این جمله ها رو تو خلوت خودشون با بچه های نازنین از دست رفته شون تکرار کردن 💔
روژ💔
روژ: Gari ver, geri ver bana düşümü Yakıyor gerçeğim, aman
без подписи
без подписи
دستهای لرزانش رو به سمتِ دختر دراز میکنه اما قبل از دریافتِ کوچکترین لمس،تنِ روژبین با حالتی جنونوار عقبتر میره! میخواد چیزی بگه اما با دیدنِ حالتِ دیوانهوارِ دختر،از این اقدام منصرف میشه! روژبین درحالی که دو دستش رو روی گوشهاش سپر کرده بود،تنش رو…
Part.422🔗💙 - نگاهی که تا چندلحظهی قبل بیقرارنه درحالِ ترشحِ شادی و هیجان بود،حالا مثلِ تکه سنگی سرد و بیجان،مقابلش بیحرکت مانده بود! طوری که گویا شنیدهی تلخِ چندلحظهی قبل،شیوهی نفس کشیدن و مصرفِ اکسیژن رو از یادش برده! تن جلو برده و به آرامی دستهای…
Part.421🔗💙 - به آرامی از گرمای آغوشِ دختر دل کنده و نگاهِ منتظر و کنجکاوش رو به چهرهی مردد و توأم با اضطرابش خیره میکنه! اخمهای نشان از تعجبش رو در فاصلهی دو اَبروش نشانده و با کنجکاوی جواب میده:بگو..نکنه جاییت درد میکنه؟صبرکن دکتر رو خبر کنم.. قبل…
Part.421🔗💙 - به آرامی از گرمای آغوشِ دختر دل کنده و نگاهِ منتظر و کنجکاوش رو به چهرهی مردد و توأم با اضطرابش خیره میکنه! اخمهای نشان از تعجبش رو در فاصلهی دو اَبروش نشانده و با کنجکاوی جواب میده:بگو..نکنه جاییت درد میکنه؟صبرکن دکتر رو خبر کنم.. قبل…
Part.420🔗💙 - نگاهِ گرفته از دلتنگیش رو خیرهی چهرهی بیحال و رنگپریدهی دختر کرده و به آرامی سرِ جای قبلش مینشینه! دست جلو برده و ظرافتِ دستِ روژبین رو درونِ مشت جای میده،این گرما چقدر دلپذیر و دوست داشتنی بود.. و چقدر برای تجدیدِ این لمس و یادآوریِ…
Part.420🔗💙 - نگاهِ گرفته از دلتنگیش رو خیرهی چهرهی بیحال و رنگپریدهی دختر کرده و به آرامی سرِ جای قبلش مینشینه! دست جلو برده و ظرافتِ دستِ روژبین رو درونِ مشت جای میده،این گرما چقدر دلپذیر و دوست داشتنی بود.. و چقدر برای تجدیدِ این لمس و یادآوریِ…
Part.419🔗💙 - عطرِ بابونهها کلِ فضای خلوتِ راهرو رو تحت سلطه داشت،بوی آرامش داشتن،اما دلِ برتان آشوب بود و ناراضی به آرام و قرار! دستهی گلها درونِ دستش رطوبِ عرق گرفته بودن و اون اضطرابِ دیوانهکننده ناشی از بحثی بود که بعد از رویارویی خوش و ناخوش باید…
без подписи