tgindex
به وقت آسپرین

به وقت آسپرین

Статистика
@aspirintimeперсидский

@zohrehjamalgoli ارتباط با ادمین Instagram.com/aspirin_time_ اینستاگرام ما

Последний пост
29 мая
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
24
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
368
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
447
23 постов
Вовлечённость
121,5%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 24
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • به زنده ماندن در این دیار چه پای سختی فشرده‌ام چه مرگ‌ها آزموده‌ام، ولی شگِفتا، نمرده‌ام! #سیمین_بهبهانی درود و نور یاران وفادار آسپرین حرفی برای گفتن نیست جز اینکه : دل من صبر داشته باش! این جا شرق است. امید همدم همیشگی قلبتان باد 🤍 گرچه در خاک وطن گوشه ی آبادی نیست باز دلبسته ی این خاک خراب آبادم 🌱 @aspirintime

  • حتی اگر درخت‌ها دوباره شکوفه بدهند و بهار بیاید، درخت‌های از دست رفته که بیشترین سهم را در دیدن بهار داشتند، هرگز برنمی‌گردند #چهل_روز_داغ @aspirintime

  • 💚🤍♥️ ✌️🕊️

  • #ناصرزینعلی #گل_من_دیشب_با_خواب_تو_رو_دیدم 🖤🖤🖤 @aspirintime

  • من به تو زیاد فکر می کنم به انگشتات به چشمات به دستات و البته مغزت تو رو تصور میکنم که چطور کلاشینکف رو دست میگیری انگشتاتو دور ماشه قفل میکنی چشماتو میدوزی به هدف و بعد خون ، جنازه خون، جنازه خون ، جنازه به مغزت فکر میکنم ، اون سلول های خاکستری! گمون کنم مال تو دیگه خاکستری نیست ، قرمزه ! اون چین های مغز که پشت هر پیچ و خمش یه کشته افتاده واون امواج مغزی که فقط پیام کشتار رو جا به جا میکنن به تو خیلی فکر می کنم به اینکه بابا هستی یا نه ؟ به اینکه فکر کودکت رو کجای قلب و مغزت جا میدی که تنش بوی مرگ و خون نگیره چطور با انگشتایی که بوی نیستی و باروت میدن براش غذا لقمه میکنی و چطور با دستایی که تیر خلاص زدن صورت نرمشو نوازش میکنی من به تو خیلی فکر می کنم و دهنم از طعم نفرت و خون گس میشه تو به چی فکر میکنی دژخیم ؟ #زهره_جمال_گلی

  • هنوز زنده ایم .... 🥀

  • تصور کن ..... @aspirintime

  • видео или голосовое, без подписи

  • «ایران به سوگ خردمندترین فرزندش در این روزگار سیاه نشست» بهرام بیضایی به آسمان پرواز کرد @aspirintime

  • #علیرضا_عصار #دریای_تشنه @aspirintime

  • گاهی اوقات تمام رنج‌های ما از این سرچشمه می‌گیره که بلد نیستیم چطور باید خودمونو به دست سرنوشت بسپاریم بلد نیستیم بگیم هرچه بادا باد و رها کنیم ... میپیچیم به مسئله و پشتش رو به خاک میزنیم شکستس میدیم و با غرور به مشکلی نگاه می کنیم که از نظر خودمون حل شده تا اینجای کار عالیه به خودمون افتخار می کنیم دور رینگ می چرخیم ، برای مشکل که از ریخت افتاده و بیشتر شبیه به یک دهن کجی احمقانست ، حماسه سرایی می کنیم ..!!! اما قرص های اعصاب و دستگاه گوارش بهم ریخته و بغض های مدام و اضطراب ها و.... یاد آوری میکنه که ، گرچه فاتح و سربلند پرغرور و مست پیروزی ، زخم ها آهسته اهسته در حال خون ریزیه و دیگه توانی برای بستن زخم ها نیست گاهی تنها چیزی که لازمه رها کردنه ...! #زهره_جمال_گلی @aspirintime

  • #روزبه_بمانی #شهرخالی @aspirintime

  • امیدوارم خیری که در غمت پنهان شده، به زودی عیان شود🤍 @aspirintime

  • پاییز مبارک 🍁🍂 @aspirintime

  • آخرای شب طعم آهنگ ها عوض میشه 💔 هیچ وقت نمی دونی موسیقی ، قراره تو رو کجا ببره ... ولی باهاش برو #عرفان_طهماسبی #امشب @aspirintime

  • بعضی‌ها به شعر، بعضی به ترانه، برخی به فیلم، و عده‌ای هم به کتاب پناه می‌برند، اما مدت‌هاست که آدم‌ها دیگر به همدیگر پناه نمی‌برند... #اغوز_آتای @aspirintime

  • چه راهها دوشادوش آنکس رفتم که اصلا دوستش نداشتم ، و چه بارها دلم هواي آنکس کرد که دوستش داشتم حالا ديگر راز فراموشکاري را از همه فراموشکاران بهتر آموخته ام .. ديگر به گذشت زمان اعتنايی نمی کنم اما آن بوسه های نگرفته و نداده آن نگاههای نکرده و نديده را که به من باز خواهد داد ؟ #آنا_آخماتووا @aspirintime

  • از بچگی عاشق تابستون بودم شادی بعداز تموم شدن مدرسه ، بیخیالی و بازی از صبح توی کوچه با بچه های محل، خوابیدن رو پشت بوم توی تشکای خنک بازمینه ی قرمز و گلای آفتابگردون زرد ، بیدار شدن خیس عرق زیر آفتاب پریدن توی حوض کوچیک آبی حیاط که اگه یه ذره زاویه ی پرش بهم میخورد سرمون به باد می رفت خوابیدنای اجباری بعداز ظهرها که برامون واقعه ی عاشورا و ظلم شمر رو تداعی می کرد. و نقطه ی عطفش سی تیر ، که تولدم بود 🎂 اونروزا به نظرخودم تولدهای باشکوهی می گرفتیم وتوی عکسا اینطور به نظر می رسید که من ملکه ی ایران زمینم و باقی برای دست بوسی خدمت رسیده بودن 😂 اما الان دوست داشتن تابستون منطقی به نظر نمی رسه!!! با گرمای بالای چهل درجه و کولرهایی که از پس این گرما برنمیان بی آبی ... قطعی دوساعته ی برق و اضطراب اینکه چطوری زندگی آمیخته بابرقمون رو جوری تنظیم کنیم که عین خر توی گِل نمونیم ؟ نفس کشیدن تو گردوغبار آسمونی که دیده نمیشه... در آستانه ی ۴۷ سالگی حس می کنم باید دیگه تابستون رو دوست نداشته باشم. آدمیزاد همیشه از خیلی دوست داشتنا دست کشیده خصوصا ماها که توی این جغرافیای خاص به دنیا اومدیم بگذریم از تلخی...

  • واگویه های شب های جنگ نمیدونم تو مغزم چی می گذشت که تو این اوضاع که مملکت رو هواست وجنگ داره ایرانو دور میزنه ، همه مردم هراسون و سردرگم ، صدای پهبادا و پدافندا مدام تو گوشمونه ، من پاشدم جارو میکنم ، تی میکشم ، گردگیری می کنم ، مرتب میکنم و سرویس بهداشتی میشورم ! با صدای باران دقیقه‌ای یکبار از اخبار مطلع میشم : مامااااان اسرائیل فلان جا رو زد مامااااان فلانی کشته شد مامااااان ایران حمله رو شروع کرد و من در سکوت گوش میدم و تند و تند میشورم و میسابم و میسابم. باران گوشی از دستش نمیفته از تلگرام به اینستاگرام از اینستاگرام می پره یقه ی چت جی پی تی بخت برگشته را می گیره و ازش توضیح میخواد ! که الان صدای چی بود؟ و اینکه سرنوشت این جنگ چی میشه ؟ وهزار تا سوال ریز و درشت .... نمیدونم اون زمان هم ما مثل بچه های امروز دنبال سرنوشتمون که با جنگ رقم خورده بود رو می گرفتیم یا فقط سهم ما همون تاریکی و ترس و سفرها و آوارگی بود خیس عرق وباقلبی که دیگه از بس ازصبح تند زده دیگه نا نداره میرم حمام انگار که داره سال تحویل میشه و من باید کیسه کشیده و تر و تمیز پای هفت سین بشینم کاش ذهنم خفه میشد ولی از حرف زدن دست برنمی داره مدام سناریو می نویسه،داستان می بافه به این فکر می کنم که چرا باید در این وانفسا که همه به فکر ذخیره نان و برنج و آب معدنی و بنزین هستن من باید همه جا رو جوری تمیز کنم که بدرخشه و از دیدن سرامیک های سفید و براق که عکس همه چیز را منعکس می کنه کیفور بشم ؟ این میل به زندگیه که سرک می کشه یه سیستم دفاعی در برابرنادیده گرفتن مرگ و انکار نیستی شاید این شستن و سابیدن در ناخودآگاهم منو به زندگی پیوند می زنه حتی با این احتمال مردن ، که زیر گوشمونه همیشه زندگی قوی تر از مرگه هرچند که برنده ی این بازی مرگ باشه با باران کیف میبندیم چونکه باید آماده باشیم شناسنامه ، پول نقد ، چند تکه طلا باران دقیقه‌ای یکبار میپرسه مامان عطر بیارم ؟ مایو چطور ؟ به نظرت کدوم لباسو بردارم ؟ مامان تافت برا موهام بیارم ؟ از هیجان و دغدغه هاش خنده ام می گیره چه خوبه که تصوری از حقیقت جنگ نداره چه خوبه که از ترس جنگ فقط همین رو بلده که به دوستاش زنگ برنه و اخبار جنگ تفسیر کنن و تو عالم دخترونگیشون داستان های جنگی خنده دار بسازن خوبه که نمیدونه جنگ چقدر میتونه بیرحم و ترسناک باشه خوبه که نمیدونه خوبه که خیلی چیزا رو نمیدونه به آسمون شب خیره میشم پدافندا آروم گرفتن ساعت از ۳ گذشته،خبری از خواب نیست اینجور وقتا میفهمم چقدر آدمیزاد به خدا نیاز داره #زهره_جمال_گلی @aspirintime

  • به وقت آسپرین pinned a video

به وقت آسپرین — tgindex