- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 4
- 1/48двое суток
- 4
- 1/72трое суток
- 4
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
آیه های مخصوص جذب ثروت و پولدار شدن @AyeZekr 💶💚 ذکرهایمجرب جذبِهمسـر مناسب و صالح @AyeZekr 👰🏻♀🤍 ━─━─━─━⩔━─━─━─━ ⋆›𖠗نبض شعر رویایی من 🍉⇝𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 ⋆›𖠗❤️🔥عشقت نفسمہ دلبࢪڪم⇝𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 ⋆›𖠗🎹بهترین ژانرهای موزیک⇝𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 ⋆›𖠗🥺آخرین امید من⇝𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 ⋆›𖠗🩸بـیـوُگِرافی غَـمّگین 𝐌𝐎𝐎𝐃⇝𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 ⋆›𖠗🧡نآرنج خآتون |پاییز⇝𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 ⋆›𖠗🍫کآرخونہ شآدے |خوشالیز⇝𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 ⋆›𖠗♥️؛Text، موزیک بی کلام⇝𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 ⋆›𖠗📕رمان های عاشقونه⇝𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 ⋆›𖠗✨میانِ سایه ونور⇝𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 ⋆›𖠗🖋📜دل نویس خاص⇝𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 ⋆›𖠗🧠افکار شاعرانه من⇝𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 ⋆›𖠗نـبـض احـسـاس🌺⇝𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 ⋆›𖠗 👒کپشن | دلبری | عاشقانه ⇝𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 ━─━─━─━⩔━─━─━─━ - 3 ذکر قرآنی مخصوص اجابت دعا @ZekrDoaa 🕯🤲🏻 ━─━─━─━⩔━─━─━─━ •جهتشرکتدرلیستکلیککنید↪️•
دُعـاهـای پــایــدار شـدن رابــطـه عـاشـقـونـه @ZekrDoaa 💍🩵 ذکـرهای مجـرب جــذب محبــت اطـرافیـان @ZekrDoaa 🥹✨
کسب درآمد در اَپ های داخلی و خارجی @Daramad 📲❕ نقشه راه میلیونر شدن در ۳ ماه !! @Daramad 💶💚چ ┈─ ꕀ ─── ꕀ ─── ꕀ ─┈ 🩵♡فونت تکست پریست➛عضویـت 💙♡تکست بیو سنگین➛عضویـت ❤️🔥♡عشقت نفسمہ دلبࢪڪم➛عضویـت 🌺♡نـبـض ➛عضویـت 👒♡کپشن | دلبری | عاشقانه➛عضویـت 🎹♡بهترین ژانرهای موزیک➛عضویـت 🖋♡دل نویس خاص➛عضویـت 🧡♡نآرنج خآتون |پاییز➛عضویـت 🍓♡تکست لاو پروا➛عضویـت ♥️♡؛Text، موزیک بی کلام➛عضویـت 🎵♡ریمیکس/عاشقانه/مودی➛عضویـت 🍫♡کآرخونہ شآدے |خوشالیز ➛عضویـت ✨♡سهمی از نور➛عضویـت 🧠♡افکار شاعرانه من➛عضویـت 🩸♡بـیـوُگِرافی غَـمّگین𝐌𝐎𝐎𝐃➛عضویـت 🥺♡آخرین امید من➛عضویـت 🌻♡آبی رنگ آرامش➛عضویـت 💫♡دلنوشتههایعاشقانهمن➛عضویـت 👩🏻⚕️♡سلامتی و آگاهی زنان➛عضویـت 🦋♡تایپوگرافی پروفایل آبی ➛عضویـت ┈─ ꕀ ─── ꕀ ─── ꕀ ─┈ آیه های مجرب جذبِ ثروت و رزق : @ZekrDoaa 🤩💵 ┈─ ꕀ ─── ꕀ ─── ꕀ ─┈ •جهتشرکتدرلیستکلیککنید↪️•
کسب درآمد در اَپ های داخلی و خارجی @Daramad 📲❕ نقشه راه میلیونر شدن در ۳ ماه !! @Daramad 💶💚
همش بیکاری و دوسداری مستقل شی ؟! :) | @milionersho 😴🧳| آموزشِ صفر تا 💯 کسب درآمد با گـوشی : | @milionersho📱💰 | ┈─ ꕀ ─── ꕀ ─── ꕀ ─┈ 🖤𖦹 ڪانال بغض دلتنگیام ⇝ 𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 ❤️𖦹 نـبـض احـسـاس⇝ 𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 💙𖦹 تکست بیو سنگین ⇝ 𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 🪴𖦹 دنیای سبز من⇝ 𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 👒𖦹 کپشن | دلبری | عاشقانه ⇝ 𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 🌎𖦹 سرزمین آبی من ⇝ 𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 🩸𖦹 بـیـوُگِرافی غَـمّگین 𝐌𝐎𝐎𝐃⇝ 𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 🍫𖦹 کآرخونہ شآدے |خوشالیز ⇝ 𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 ♥️𖦹؛Text، موزیک بی کلام ⇝ 𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 ✨𖦹 روشنای شب تار⇝ 𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 🧡𖦹 نآرنج خآتون |پاییز⇝ 𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 🖋𖦹 دل نویس خاص⇝ 𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 🥺𖦹 آخرین امید من⇝ 𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 ❤️🔥𖦹 عشقت نفسمہ دلبࢪڪم⇝ 𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 ❤️🩹𖦹 کلیپ احساسی و غمگین⇝ 𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 🍓𖦹 تکست لاو پروا ⇝ 𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 🩵𖦹 قلبِ آبی من⇝ 𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 💋𖦹 بهترین پروفایل پریسا ⇝ 𝑱 𝑶 𝑰 𝑵 ┈─ ꕀ ─── ꕀ ─── ꕀ ─┈ همش بیکاری و دوسداری مستقل شی ❓ @Daramad 💎🩵 ┈─ ꕀ ─── ꕀ ─── ꕀ ─┈ •جهتشرکتدرلیستکلیککنید↪️•
کسب درآمد در اَپ های داخلی و خارجی @Daramad 📲❕ نقشه راه میلیونر شدن در ۳ ماه !! @Daramad 💶💚
ذکر های مجرب جهت خلاصی از گرفتاری ها @DoayeKhas 🥀📿 دعای رفع مشکلات شغلی| کسب ترفیع کاری @DoayeKhas 👩🏻⚖💼 ⊰᯽⊱┈──╌❊ - ❊╌──┈⊰᯽⊱ ꩜تکست 💙 @Pieceofhorn ꩜احساس❤️ @Naabbzeahsass ꩜؏ـشقولآنہ❤️🔥 @GhALBYAKHI_S ꩜امیدم🥺 @AkharinOmidM ꩜نآرنجیِمن🍊 @Narenj ꩜؛Text🤍 @HADESS_789 ꩜کودکم🌈 @nevisandegi_malekan ꩜پادکست🔥 @Midniiights ꩜شآدی🔮 @Khoshaliz ꩜دلنویس🖊 @DL_neves ꩜حَـّرفِدِل🩸 @biootaak ꩜دلی🩵 @Blueworld1218 ꩜دلنوشته🖇 @Nafas_barvar ⊰᯽⊱┈──╌❊ - ❊╌──┈⊰᯽⊱ آیه های مجرب جذبِ ثروت و رزق : @ZekrDoaa 🤩💵 - دعاهای بازگشتِ معشوق و گمشده @ZekrDoaa 🥲🤍 ⊰᯽⊱┈──╌❊ - ❊╌──┈⊰᯽⊱ "جهتشرکتدرلیستکلیککنید↪️"
آیه های مخصوص جذب ثروت و پولدار شدن @AyeZekr 💶💚 ذکرهایمجرب جذبِهمسـر مناسب و صالح @AyeZekr 👰🏻♀🤍 •••••••••••• 🌸𝆺𝅥دهکده پروفایل دخترونه ◜JOIN ◞ 🥰𝆹𝅥احساس ◜JOIN ◞ 😭𝆺𝅥کانال بغض دلتنگیام ◜JOIN ◞ 👩🏻⚕️𝆹𝅥دخترای قوی و آگاه ◜JOIN ◞ ❤️🩹𝆺𝅥کلیپ احساسی و غمگین ◜JOIN ◞ 🏡𝆹𝅥معجزه خونه من ◜JOIN ◞ 🥺𝆺𝅥آخرین امید من ◜JOIN ◞ 🩸𝆹𝅥بـیـوُگِرافی غَـمّگین 𝐌𝐎𝐎𝐃 ◜JOIN ◞ 🧡𝆺𝅥نآرنج خآتون |پاییز ◜JOIN ◞ ♥️𝆹𝅥؛Text، موزیک بی کلام ◜JOIN ◞ 🍫𝆺𝅥کآرخونہ شآدے |خوشالیز ◜JOIN ◞ 🖋𝆹𝅥دل نویس خاص ◜JOIN ◞ 🚶🏻♀𝆺𝅥قدم به قدم انرژی ◜JOIN ◞ ⭐𝆹𝅥پادکست دورهمی شبانه ◜JOIN ◞ 🦦𝆺𝅥روزمره نویسی من ◜JOIN ◞ ❤️🔥𝆹𝅥عشقت نفسمہ دلبࢪڪم ◜JOIN ◞ 👒𝆺𝅥کپشن | دلبری | عاشقانه ◜JOIN ◞ 💙𝆹𝅥تکست بیو سنگین ◜JOIN ◞ 🫀𝆺𝅥خسته دل ◜JOIN ◞ •••••••••••• 3 راهکار چربیسوزی شکم و پهلو @Fitandam 🥬🍵 دارو گیاهی مخصوص کاهش وزن @Fitandam 💊😍 •••••••••••• "جهتشرکتدرلیستکلیککنید↪️"
اعضای عزیزم رمان به پایان رسید امیدوارم خوشتون اومده باشه بابت تاخیری و هرمشکلی که در پارتگذاری و رمان بوده ازتون پورش میطلبم. ممنونم از اینکه بنده رو قابل دونستین که اثرم رو تجربه کنین و حمایت کردین همتون رو به خدای متعال میسپارم❤️ رمان "توهم شیرین" از دیگر آثار منه اگر قلم من رو قابل دونستین و سبک قلمم رو دوست دارین، این رمان رو هم در همین چنل براتون آپ میکنم. فقط لازمهاش حمایت از این پیام با ریاکشن هست.
#شبح_و_افسونگر #پارت۵۳۲ شایراد با شرتک کتونیاش، پیراهن سفید و آن پاپیون مشکی به هر سو میرفت و حسابی میان آدم بزرگان دلبری میکرد. به سمت هر که میرفت دستانش را برای در آغوش گرفتن او باز میکرد و او بدون توجه از او رد میشد و با همان خیاری که به دست گرفته بود و گاهی از آن گاز میزد میچرخید. نجمه و چاووش آن شب گویا جدا از خانواده بودند و حالا در حکم پدر و مادر عروس ظاهر شده بودند. مراسم با پچپچ های و خندههای ریز پیش میرفت که کامیار با پا به کیاراد طعنه زد و با چشم و ابرو به او فهماند که سر اصل مطلب بروند. کیاراد صحبتش با دکتر خلایق را خاتمه داد و صدایی صاف کرد _با اجازه همگی... حاجی خان بفرمایین، بسم الله! و به پدربزرگ اشاره کرد تا رشته کلام را به دست بگیرد. حاج وهاب نفسی گرفت و تسبیحی گرداند _بابا جان اینجا همه خانوادهایم و آدم غریبه هم میونمون نیست. بجز مهرسام جان که به تازگی وارد جمع ما شده، باقی همه کاملا هم رو میشناسیم. چشمان کمسویش کامیار را نشانه رفت _کامیار و نوشین که از قبل همدیگه رو پسندیدن! برای شناخت هم که لازم نیست چیزی بگیم... هر دو طرف همو به خوبی میشناسن. با دست به چاووش اشاره کرد _باباجان، چاووش؟ شما بزرگترِ نوشینی! اگه حرفی داری بفرما! چاووش لبه کتش را روی هم آورد و با احترام به حاجوهاب خطاب نمود _بزرگِ همه ما شمایین، حاجیخان! اختیار نوشین دست شماست! هر چه شما بفرمایین ما روی دیده منت میزاریم. هم کامیار عزیز و هم کیاراد جان، دست پرورده و زیر دست شما بزرگ شدن. چه سعادتی از این بهتر؟ و قند در دل کامیار آب شد و نتوانست لبخندش را محو کند. زیرچشمی به نوشین چشم انداخت که او هم ذوق در چهرهاش عیان بود. حاجی خان به رسم بزرگتری ادامه داد _بابا فرامرز؟ پاشو این شیرینی رو برگردون تا کام همه شیرین بشه. انشاله مبارک باشه! انشاله روح رفتنگان شاد و خشنود بشه از این وصلت شیرین! پایان.
#شبح_و_افسونگر #پارت۵۳۱ شانای و فلورا هم با تردید از چند پله پایین آمدند و وقتی مطین شدند شایراد بغل مهرسام در امنیت و آرامش هست دوباره به بالا برگشتند. کامیار شانه را کلافه در موهایش فرو برد و ناگهان عصبی به آشپزخانه وارد شد و با صدای بلند گفت _بیبی تورو ارواح جدت برو اینا کمپرس کن پایین! بابا دیر شد به مولا! اینا رو قبلا همینجوری پسندیدنهاا الان میخان منو بپسندن برو تفهیمشون کن خواهشا! _باشه مادر، چقدر هولی تو! کامیار کلهاش را از آشپزخانه درآورد و رو به بالکن گفت _خان داداش وِلَکِن تو رو مرگ کامی! این تلفن تو امشب بسوزه ایشاله که ایقد زنگ نخوره! بیبی با کمربند به بازوی کامیار کوبید _نمیبینی مگه داره با تلفن حرف میزنه خان داداشت؟! از دست وَق و ووق تو رفته رو بالکن حرف بزنه... همونجا هم نزار آرامش داشته باشه! و او هم حرصدراور کمربند را گرفت و درحینی که مقابل اینه برمیگشت و کمربندش را میبست زمزمه کرو _نه نمیزارم! او از جگر گوشه شما که یک ساعته شرکت مخابرات رو از جا کنده! اینم از جیگر سفیدتکه رو کله من رید رفت. سه ساعته دارم درست میکنم این کله رو! امشب جیگر برا من نذاشتین شما! جیگرم شده جیگر زلیخا! _تقصیر خان داداشت نیست که. بقیه هنوز نیومدن! _دِ آخه میخاین امشب کامیار رو دق بدین شماها! و دوباره نزدیک پلهها رفت و رو به طبقه بالا نالهکنان عربده زد _جانِ مادراتا... خواهرتا... عمههاتا... خالههاتا...کلیه اجناس مونثتااا بیایین برررریم! به کفن کامیار امشب فقط یک خاستگاریه سادهاس! واسه عروسی از یک سال جلوتر خبرتون میدددددم! و صدای خنده طبقه بالا اوج گرفت. با کف دست محکم به پیشانه کوفت _ای ننگ بر تو کامیار! فرااامررررز؟؟ فرامرز روی مبل نشسته و با موبایلش کار میکرد که از فریاد کامیار تکان خورد و خشمگین از طرز صدا زدنش بلند گفت _ها چییییه؟! _بیا برو دنبال حاجی خان و بابات دیگه! _میریم دیگه! بزار راه که افتادیم میریم یه توکهپا درِ مسجد سوارشون میکنیم! _هیهأت من الذل! *** ادامه دارد...
پارت های آخره دوستانم
#شبح_و_افسونگر #پارت۵۳۰ _خو مامان نمیبینی کامیار چه قشقرقی به پا کرده! همینجوری داره غر میز... و با رفتن به اتاق صدایش کم و ساکت شد. شایراد تاتیکنان به سمت بالکن میرفت. مهرسام که دلش غنج میرفت برای آن گوله نمک از روی مبل برخاست و در یک حرکت او را از روی زمین بلند کرد و به هوا انداخت. به هوا انداختنش مصادف شد با لقمه از دست شایراد در رفتن و مستقیم روی کله کامیار فرود آمدن. کامیار ترسان و بلند گفت _یا غریب الغربا!! و با دیدن لقمه شایراد روی کلهاش عمارت روی هوا رفت _یااا معین الضعفاااا! یا جوووشن کبییییر! همراه با صغییررر! این تخم بلاااا! بیا برررین روی لباس دامادی عموت دیگهه!! _سااااکت!! سر بچم داد نزن که میام هااا! فریاد بیبی از آشپزخانه کامیار را میخکوب کرد. همه در طبقه بالا نزدیک پله و نرده آمدند و ترسیده از فریاد کامیار سوالی پایین را مینگریستند. کامیار قرمز بود و دو دستش را جلوی آینه گذاشته و سرش را در گریبان فرو برده بود. گویا گاو زخمیای بود که از دماغهایش دود در میرفت. مهرسام، شایراد را به بغل گرفته و جفتشان ریز میخندیدند. کیاراد پرسشی برگشته و همچنان که موبایل را به گوشش چسباندهبود و صحبت میکرد داخل را سرک میکشید. ادامه دارد...
#شبح_و_افسونگر #پارت۵۲۹ _خانوما حاااضرین؟ برای بار چندم بود که کامیار پایین پلهها و مقابل آیینه در حالی که برای بار صدم سر و تیپ خود را ورانداز میکرد، فریادش در سرسرا میپیچید. شایراد آهسته و یکپا یکپا از پلهها پایین میآمد و باقی در طبقه بالا مشغول اماده شدن بودند. بیبی صنوبر طبق روال از همه زودتر اماده و به رفع نیازمندیها میپرداخت. همانطور که داشت یک لقمه کوچک برای شایراد آماده میکرد پاسخ بچهها را میداد. عمران سرگردان در خانه میچرخید _بیبی جورابای منو ندیدی؟ _شستم رو بالکن پهنه مادر! چادر مامانم روی کاناپهس. ببر براش! فلورا از طبقه بالا صدایش را بلند کرد _بیبی صنوبر، یک چایی واسه مهرسام میبری؟ من آماده بشم؟ _باشه مادر فقط یکم جنگی کار کنین. کامیار الان خونه رو خراب میکنه! _مرسی قربونت بش... و هنوز صحبتش تمام نشده بود که صدای مادرش بلند شد _بجای اینکه به بیبی دستور بدی خودت یک دقیقه برو پایین و واسه شوهرت چایی ببر! ادامه دارد...
#شبح_و_افسونگر #پارت۵۲۸ شانای لبخند میهمان لبانش شد و نفس راحتی کشید. از شایراد چشم کند و به همسرش نگریست. آهسته لب زد _سلام عزیزم، خب تو نباید به ما بگی داری میای خونه؟ کیاراد هم با همان ولوم دستش را پشت شایراد گذاشت و برخاست. _سلام! یکدفعهای شد نرسیدم خبر بدم! شما خوبین؟ کامیار باز با مسخرهبازی دست روی قلبش گذاشته بود و نفسنفس میزد _خوب عزیزم! از این بهتر نمیشه! یک دقیقه دیرتر پیداتون کرده بودیم الان جفت شلوارمونو باید میدادیم اتوشویی! و بعد با خز و خیل بازی ادامه داد _داداش دو ساعته اومدی چپیدی تو این اتاق خبر داری ما دنیا رو سه تا کردیم واسه شازدهتون؟ آخ ننه رگای قلبم پلمپ شدن! شانای انگشتش را روی بینی گذاشت _هییس! بچه خوابه! کیاراد بریم خونه اینجا پشه داره نمیشه بچه رو خوابوند! و کیاراد هم موافق با او از اتاق بیرون آمد. *** ادامه دارد...
#شبح_و_افسونگر #پارت۵۲۷ لنگلنگان سمت اتاقک رفتند. کفشهای خودش بود! او برگشته بود؟ _اینا کفشای کیاراد نیس؟ شانای با سر، جمله کامیار را تایید کرد و هر دو دست روی درب گذاشتند و بازش کردند. تا درب باز شد چشمان شانای و کامیار قفل شد و درجا خشکشان زد. با باز شدن درب چشمان کیاراد باز شد و با ضرب دستش سمت اسلحهاش رفت. کامیار جفت دستانش را بالا برد و با مضحکی گفت _یا زینب کبری! داداش بخدا خودی ایم! دنبال اون شاش... شاش.. شاشو... شاشا خان... میگشتیم! شانای خصمانه چشم فشرد _کااامیار! شانای چشم از کیاراد گرفت و به شایراد سپرد که روی تن کیاراد دراز کشیده بود و سرش روی سینه او، آرام قرار داشت. کیاراد بعد از دیدن آنها اسلحه را درون جیبش جای داد و بدون آنکه شایراد را خیلی جابجا کند با احتیاط نشست. شایراد همچون کوآلا به تن او چسبیده بود و با تکان کیاراد، به طور با مزهای لبانش را مکید. ادامه دارد...
#ارسالی_شما
#شبح_و_افسونگر #پارت۵۲۶ کامیار مقابلش خم شد و سعی کرد به اویی که بیتاب و قرار پاهایش را میمالید دلگرمی دهد _آروم باش تو! چخبره شانای؟ الان سکته میکنی باز! آروم بگیر تا من ببینم کجاست! اشکش ریخت و مصمم تکرار کرد _نیست! کجاست؟ کجا رو میخای بگردی دیگه؟ نیست دیگه! بچم نیست! امانت کیاراد نیست! دنیا بر سر شانای خراب شده بود و کامیار واقعا از حال او و نبود برادرزادهاش ترسیده بود. _تو خودتو کنترل کن! پیدا میشه جایی نرفته یه الف بچه! پاشو بریم داخل من ماشینو بردارم بریم کلانتری! نالهای زد _ای وای، شایراد! ای وای مامان کجایی؟ تکیهاش را از ماشین کند و کامیار جلو و او پشت سرش به حیاط برگشت که بیبی سر و پا کنده بیرون روی تراس آمد و به پشت دستش کوبید. از استایلش میشد فهمید که شایراد خانه هم نبوده. کامیار خواست درب حیاط را باز کند که ناگهان چشم به چیزی گیر کرد. شانای کمی جلوتر دست روی سرش گذاشت بود و به سمت ماشین میرفت که کامیار صدایش زد _شانای؟ اینجا رو! شانای بیرمق برگشت سوی کامیار و انگشت اشارهاش که اتاق مجردی کیاراد را نشان میداد. ادامه دارد...
#شبح_و_افسونگر #پارت۵۲۵ _وااا شانای! در بسته بوده چجوری بره بیرون؟ _اگه باز بوده باشه چی؟ گفت و به سمت درب راه افتاد و کامیار هم مردد دنبالش رفت. درب حیاط را باز کردند و هرکدام در مسیر جداگانه به راه افتادند. قلب شانای به مرز سکتهی دوم رسیده بود. زیر لب ورد زبانش شده بود _شایراد؟! ای وای خدا! فکرش به هزار و یک جا رفته و برگشته بود و کمکم گریه به سراغ چشمانش میرفت. با پای برهنه وسط کوچه میدوید و با لحن پر از بغض و کنترلشده صدایش میزد اما هیچ نشانهای از او نبود. نبود! شایراد هیچجا نبود و باید خود را به گوشیاش میرساند و به پلیس خبر میداد. با پاهای سست شده برگشت و تا چشمش به اخرین امیدش افتاد دلاش خالی شد. اخرین امیدش کامیار بود که او را یافته باشد که او هم دست خالی برگشته بود. هنوز چند متری با کامیار فاصله داشت که جلوی درب حیاط دستانش را باز کرد و با بغض تکان داد _کامیار چه خاکی به سرم بریزم؟ شایرادم نیست! و تکیه به ماشین زد و کمرش تا خورد. ادامه دارد...
#شبح_و_افسونگر #پارت۵۲۴ کامیار سرش هر سو میچرخید _شایی؟ چایی؟ عمو بیا بریم موتور قانقان! تا اینکه چشمش به استخر افتاد و با کف دست به پیشانیاش کوبید _یا قائم آل محمد! تو استخر نیوفتاده باشه این کره بز! و دوید و شروع به کنکاش استخر کرد. وقتی بادقت استخر و اطرافش را چک کرد و مطمئن شد سمت استخر نیامده از پلههای استخر پایین آمد. همنطور با نفس گرفته صدا زد _چایی؟ ای تخم بلا تو کدوم لونه موشی رفتی تو! و بلند داد زد _شاشا بیا بریم بَستونی بخوریم! من رفتمااا! نمیای تو؟ شاشا؟ با صدای شانای از ترس تکان محکمی سرجا خورد. _هزار دفعه گفتم اسم بچه منو درست بگو!... شایی! چایی! شاشا!... اینا دیگه چه طرز صدا زدنه؟! عصبی بود و دلنگران! با پوزخند حرصدرآوری و ناز و عشوه الکی دستش را به جلو تاب داد _اِوا خاک عالم، ببشخین! نکه ما خیلی صمیمی هستیم دیگه قشنگیش به همین القاب نیکو هست. به جون شونی اینقد خوشش میاد اینا رو میگمش! منظور از "شونی" همان شانای بود! شانای متاسف به راه خودش ادامه داد. _شایراد جان؟ بیا مامان دیگه! کامیار یکاری بکن تروقران! نیس تو حیاط! نکنه از حیاط رفته باشه بیرون؟ ادامه دارد...