tgindex
ویراستارِ نویسنده

ویراستارِ نویسنده

Статистика
@authors_editorарабский

نویسنده مردنی‌ست، بیدارم کنید. • ویراستارِ نویسنده • شناسهٔ نگارنده: @aliasghar_takaloo • پیام ناشناس: https://t.me/harfmanrobot?start=449864519

Последний пост
12 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
3
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
арабский
В каталоге с
15 авг.
Подписчики
266
+2 за 1 дн.
Сутки
+2
+0,76%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
342
20 постов
Вовлечённость
128,6%
к подписчикам
Постов в день
0,4
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
220
1/48двое суток
252
1/72трое суток
271

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • باید بگذارم سیل حرف‌ها خارج شوند، وگرنه خفه خواهم شد. #داستایفسکی #شب‌_های_روشن @authors_editor

  • @behrooz_razavi – فکر جنایت

  • 10 авг.5041из behrooz_razavi

    عنوان : #فکر_جنایت نویسنده: #لئونید_آندره_یف ترجمه: #کاظم_انصاری راوی استاد: #بهروز_رضوی

  • 3 авг.489712

    این روزها دچار توام، چاره‌ام تویی یک‌پاره من به یاد تو یک‌پاره‌ام تویی آتش‌گرفته از دم عیسائیت منم شمعی که می‌سوزد، و پروانه‌ام تویی پایم به‌غیر کوی تو راهم نمی‌برد بی‌خانمانِ شهر تو من، خانه‌ام تویی جریان من! موج منی در تو جاری‌‌ام دریای بی‌صدف من و دردانه‌ام تویی جمعی سپر گرفته و جمعی به‌دست تیغ تنها دلیل جنگ دلیرانه‌ام تویی «یک دست جام باده و یک دست زلف یار» خواب شراب و صحبت مستانه‌ام تویی • علی‌ اصغر تکلو به دستور استاد منتشر شد. @authors_editor

  • • دیْرِ خراب در یک بازهٔ تعریف نشده از هستیِ زمان، من، نشسته کنار پنجره سیگار می‌کشد. «زمین را از دورتر که بنگریم، نیستی‌مان بیشتر هست. این، آغاز و پایان آنچه -به سهو- پوچی‌اش می‌نامیم نیست. این «هیچ» نیست؛ بازه‌ای نامکشوف از هستیِ هیچ است.» خیام را دریابیم: «گر آمدنم به من بُدی، نامَدَمی ور نیز شدن به من بدی، کی شدمی؟ بِهْ زان نَبُدی که اندر این دیْرِ خراب نه آمدمی، نه شدمی، نه بُدَمی!» • علی اصغر تکلو یازدهمِ مرداد است. @authors_editor

  • از بساط فلک آن سوی بود بازی ما شش جهت کیست به ششدر فکند بازی ما؟ ما حریفان کهنسال جهان ازلیم طفل شش روزه عالم ندهد بازی ما تخته نقش مرادست دل ساده دلان بازی خود دهد آن کس که دهد بازی ما قوت بازوی اقبال، رسا افتاده است نیست محتاج به تعلیم و مدد بازی ما خانه پرداختگانیم درین بازیگاه دل ز بازیچه گردون نخورد بازی ما پیری و طفل مزاجی به هم آمیخته ایم تا شب مرگ به آخر نرسد بازی ما روزگاری است به گردون دغا هم نردیم عجبی نیست اگر پخته بود بازی ما چون زر قلب نداریم به خود امیدی در شب تار جهان تا که خورد بازی ما؟ ظاهر و باطن ما آینه یکدگرند خاک در چشم حریفی که دهد بازی ما بود ما محض نمودست، سرابیم سراب جای رحم است بر آن کس که خورد بازی ما جامه را پرده درویشی خود ساخته ایم ندهد فقر به تشریف نمد، بازی ما چه خیال است که از پای نشیند صائب تا به هر کوچه چو طفلان ندود بازی ما • صائبِ عزیز __ پی‌آمد: ممنون از دوستی که محبت خود را به پیامِ ناشناس وامی‌گذارد. __ نویسنده مردنی‌ست؛ بیدارم کنید. @authors_editor

  • • … نزدیک به پنجاه دفتر دارم، به‌علاوهٔ بیش از دو هزار نوشته که شامل روزنوشت و تحقیق و پژوهش و جزوهٔ تحقیقی و داستان و شعر و گاهی مقاله و جستار می‌شه. بیش از همه‌چیز در این نوشته‌ها، ایده‌های من هستن. و بسیار زیادن در این نوشته‌ها: شرحِ فقدان! اما بگذریم؛…

  • • … نزدیک به پنجاه دفتر دارم، به‌علاوهٔ بیش از دو هزار نوشته که شامل روزنوشت و تحقیق و پژوهش و جزوهٔ تحقیقی و داستان و شعر و گاهی مقاله و جستار می‌شه. بیش از همه‌چیز در این نوشته‌ها، ایده‌های من هستن. و بسیار زیادن در این نوشته‌ها: شرحِ فقدان! اما بگذریم؛ مسئله این نیست که چه کارهایی انجام داده‌م و چی دارم. فقط… این‌روزها خیلی تلاش می‌کنم که همهٔ هرچیزی رو که دارم، به علاوهٔ کتاب‌هام رو آتش نزنم و خودم رو هم در کنارشون... . خلاصه کنم: کار در نمیاد. دارم در نمیام. دارم تقلا می‌کنم و هیچ اتفاقی -که باید- نمی‌افته. تا باد چه می‌خواهد Sent.

  • • دیوانه نویسنده! «ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما» حافظ و اما... -گروتفسکی، آن کارگردان بزرگ تئاتر، آموزه‌هایی دارد دربارۀ بدن بازیگر و راه و روش هدایت و پرورش آن. اهل فن می‌دانند که گاهی بازیگرانش را با تمرین‌های بدنی سنگین…

  • • دیوانه نویسنده! «ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما» حافظ و اما... -گروتفسکی، آن کارگردان بزرگ تئاتر، آموزه‌هایی دارد دربارۀ بدن بازیگر و راه و روش هدایت و پرورش آن. اهل فن می‌دانند که گاهی بازیگرانش را با تمرین‌های بدنی سنگین خسته می‌کرد و سپس شروع می‌کرد. ناگفته نماند، پیاده‌سازی آنچه آن مرد بزرگ پیش می‌برد و چیزهای زیادی که احتمالاً در ذهن داشت، آن هم در قالب و نوعی دیگر از هنر، به همین سادگی‌ها هم نیست؛ اما... قصدم این است پی خستگی را در نوشتن بگیرم... اکنون که به اندازۀ کافی خسته‌ام؛ بی‌خواب مانده‌ام شبی را که نبایست و با وجودی که هزار نطق و گلۀ دیگر از زندگی دارم، می‌خواهم با تکیه بر متد گروتفسکی، داستان کوتاهی بنویسم. این نه کاری‌ست آسوده و نه کاری‌ست معقول. باری بر من است تا آنچه بر من حادث شده را روی کاغذ بیاورم؛ همانطور که ما در «مثلث ادبی کُنه» پی‌اش را می‌گرفتیم. فقدان همیشه یکی از گزاره‌های پربحث ما بود؛ فقدان در اثر، در هنرمند و در... باری ابراز! اگر موفق شدم به داستانی برسم، اطلاع‌رسانی می‌کنم و اگر شکست در پی‌ام آمد نیز صداقت به اعتراف می‌کشم. دیگر اینکه ما متفکرانی داریم و داشته‌ایم که «متفکرانِ ژست»شان می‌نامند؛ از آن دسته‌اند: نیچه، سارتر، کامو و شاید سوزان سانتاگ و سیمون دوبووار. این ژست نه البته توضیحی ساده دارد. پیچیده‌تر از ادابازی‌ست. باری، بروم پی کارم. تا سحر چه زاید باز... • علی‌اصغر تکلو @authors_editor

  • 12 июл.641815из Aliasghar_Takaloo

    • یک حکایت کوچک، فرانتس کافکا یک حکایت کوتاه، یک قصۀ کوتاه و دیگر اسم‌هایی که برای این داستانک، تمثیل، یادداشت یا هر چیز دیگر در نظر گرفته‌اند، در سال 1917 نگاشته شده است. در این زمان کافکا 37 ساله بوده است و با زمان مرگ تنها چهار سال فاصله داشته. قطعات کوتاه‌کوتاه محمل خوبی برای گریز از رنج آفرینش یک اثر هنری ناب هستند و در عین حال می‌توانند ظرفیت‌های بی‌مانندی برای بیان وجوهی از زندگی داشته باشند که معمولاً در تفصیل و توصیف از نظر پنهان می‌ماند. • از کتاب چند داستان کوتاه همراه با تحلیل 2، ترجمه و تحلیل: شادمان شکروی، انتشارات هیلا. • موسیقی: A tale, Javier navarrete • گوینده: علی‌ اصغر تکلو @authors_editor

  • • تمدنِ وابسته به نوشتار به رغم توسعهٔ بازنمودهای تصویری، اکنون ما حتی بیش از پیش به یک تمدنِ وابسته به نوشتار دچاریم. و سرانجام آنکه درک یک نظام تصویری، و ابژه‌هایی که مدلول‌های مستقل از زبان داشته باشند، هر چه بیشتر ناممکن می‌شود. برای درک دلالت‌های محتوا، ناچار از فردی کردنِ زبان هستیم: هیچ معنایی که تعین‌یافته نباشد امکان وجود ندارد و جهانِ مدلول‌ها چیزی جدا از جهانِ زبان نیست. • مبانی نشانه‌شناسی، رولان بارت، با ترجمهٔ صادق رشیدی و فرزانه دوستی، انتشارات علمی و فرهنگی. @authors_editor

  • پیش از تاریکی، من بودم و چیزی در من بود و من در چیزی بودم. و من جان نداشت و هر چیز سراسر جان بود. @authours_editor

  • سرخ.pdf

  • 8 июл.548105

    • تمام ادبیات هیچ نویسنده‌ای تمام ادبیات را نمی‌شناسد؛ هر نویسندهٔ بزرگ، تنها چند قلمرو را چنان عمیق می‌‌شناسد که گویی آنها را زیسته است. @authors_editor

  • گمونم شروع شد. حس دریدنم داره برمی‌گرده.

  • 4 июл.6881118

    • اساساً، بدنْ روایت‌مند است؛ همانطور که هر روایتی بدن دارد. —- شرحِ مفصلی را به اختصار کشاندن، چنین حاصلی دارد! جستاری باشد، شاید. @authors_editor

  • • دیگری وجود ندارد. هرچه هست، یک «منِ» ممتد است و سایه‌هایی از اشخاصْ که بنظر می‌رسد وجود دارند. چیزها را نمی‌دانم… @authors_editor

  • نویسنده مردنی‌ست، بیدارم کنید. @aliasghar_takaloo

  • آخرین سوالی که از ایشان پرسیدم، این بود: «استاد، اگر به‌عنوان یک نماینده از نسل جوان از شما بپرسم که ما دقیقاً بایستی به چی امیدوار باشیم، چه پاسخی از شما دریافت می‌کنم؟» گفتند: «چاره‌ای بجز امیدواری ندارید.» و هنوز این چهار کلمه در سر من صدا می‌کند. امید؟ ___ پانویس: دیداری بود در خانهٔ استاد جمال میرصادقی و همسر ایشان (مادربزرگ) میمنت ذوالقدر؛ دکتر شفیعی کدکنی هم آمدند. جای استاد میرصادقی اما خالی بود… @authors_editor

ویراستارِ نویسنده — tgindex