tgindex
🌼کانال آوای امیرنان🌼

🌼کانال آوای امیرنان🌼

Статистика
@avayeamirnanперсидский

این کانال جهت اطلاع رسانی در خصوص گروه آوای امیرنان و استفاده بهینه از مطالب مهم موجود در گروه میباشد ارتباط با ادمین @Mehran_say

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
27
Всего постов
46
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
636
−1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
122
40 постов
Вовлечённость
19,2%
к подписчикам
Постов в день
3,9
всего 46
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
151
1/48двое суток
173
1/72трое суток
186

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • 🌟 *اسامی و مبالغ مشارکت‌کنندگان در پروژه بهسازی مسیر ترددی *تنگاپر* روستا تا این لحظه:* 🔹دکتر شهرام صیادی ۱۰میلیون تومان 🔹 فاطمه پوریعقوبی: ۳۰ میلیون تومان 🔹 محمد نادری‌مقدم: ۱۰ میلیون تومان 🔹 حسین محرابی (شرکت نفتی): ۱۰ میلیون تومان 🔹 کیهان صیادی: ۱۰ میلیون تومان 🔹 حاج عباس محرابی: ۵ میلیون تومان 🔹 بهروز نادری‌مقدم: ۵ میلیون تومان 🔹 ورثه مرحوم مسبح اله محرابی وخواهرشان کبری خانم ۵ میلیون تومان 🔹 ورثه مرحوم غفار محرابی: ۵ میلیون تومان 🔹 حاج مسعود صیادی، فرزند مرحوم حاج علی‌محمد: ۵ میلیون تومان 🔹شاهین صیادی فرزند مرحوم رمضان ۲میلیون تومان 🔹حاج ضرغام حاجی سیاری ، ۵میلیون تومان 🔹حاج صمدلزردوستیان ۳ میلیون تومان 🔹سیروس نادری مقدم ۵ میلیون تومان 💠 جمع مشارکت تاکنون: ۱۱۰ میلیون تومان از همراهی و نیت خیر همه این عزیزان صمیمانه سپاسگزاریم. این پروژه برای تکمیل مسیر تردد، همچنان نیازمند مشارکت و همراهی سایر هم‌تباران و ذی‌نفعان محترم است.

  • без подписи

  • سلام شو خوش (‌ دسته سینه زنی ) محلی بخوان🙏 اون وَختان که هنوز انقلاب نِگَرستیبه تَزَه مُد گِردیبه پِسَرکان کِلی شانی مو رَ وِز وِزی یا فِر میکِردن  موهانَشان مُثلِ واش کوپا می گِردی کِلی شانَم یه بزرگ  قَزانی قَرارمی گِردی😁 یِ سال مُحَرم دِکِتیبه تابِستان ، رسم بَ نِزدیک دِهان دَ هیئت سینه زِنیشانَ میبَردن امامزاده ابراهیم اونجه عزاداری میکِردن، معمولا زِنَکان دی از جاهای دیگه میَمیَن امامزادیه ایوان و بالکن مِنیشتَن هم تماشا میکِردن و هم عزادَری، عاشورایی شو بَ , همه ی دِهان دَ دَسته میاردون ایمامزاده غروب دم یِ دسته ی  سینه زِنی بیَمیَن ایمام زاده ی حیاط شروع کِردن سینه بِیزیَن زِنَکان دی بِشیین ایمام زاده ی بالا خَنَه ایوانی سَر بِنیشتیبین دَسته ی سِینه زنی رَ تَماشا میکِردن، اون دَستیه,میان یَه پِسَرک دبه , موهانشه همون جوری وِز وِزی کِردیبه یه شونغاله کَله گَرستیبه بیو و بین ، راه دَ که بیَمیبَن سینه بیزبین عرق کِردیبَ، خاک بِنیشتیبه سَرش ، خِیال میکِردی یک ساله ,حَمام نِیشییه، نویسنده موگو: من تا اون پسَرکی کَله رَ بِیدیم، غیظَم بِیگیت، جَریمه بوگوتم این پسَرکه بِیگیری اِندی او رَ بُکوتَنی بیصَحَبِ کَلَشه شانه کَنی، یا با دَوارت موهانش بزنی😄😜 اخه آدم اینجوری می یایه ایمام زاده سینه زنی؟؟!! یکدفعه، زِنکانی جِمعیتی میان دَ یِ زِنَک بُگوت اون مینی پسَره 😳😁 مَنم یِکَمکی جا بُخوردَم، جَریم مَنه یِ وُردِکو بِزه یواشکی بوگوت مِگه بیکاری تو، الان دعواتان میبو مَنَم بُوگوتم چه دَعوایی مَگه دُورُع بوگوتم، زَِنَک با خَنده بوگوت آی بوگوتی خانم جان قُربان دَهَنت😍 وَالله مَنَم بَدم نیمیا او رَ بوکوتنی بَلکِم این قرتی وازیانه وِل کِنه،😂 همه ی زِناکان بِیزین خَندیه بُن،😂😂 یِدَفعه سینه زنان وِگَرستن جوئرَ نِگه کِردن بُوگوتن کی بَ؟؟!! آشیخ ایمام زاده خدا او رَ بیامُرزه منه می‌شناخت، بُوگوت هَرنجی عروسی صدا بَ ایمروز کور شیطان گِرستی سینه تانه بَزنین😊 سینه زَنانَم منه چَپ چَپ نِگاه کِردن دِوره شروع کردن به نوحه خنی و سینه بیزین ✍ اشرف حکیم الهی وگردان. م.م

  • آخرین غذای نذری امسال منزل حاج ناصر محرابی انشالله همه زحمتکشان به حاجت دلشان برسن و مقبول حق تعالی قرار گرفته باشه

  • سلام همراهان جان روزتون بخیر🌹🌹😍 با دیدن ویدئو در اینجا و با احساس پاک کودکان در می‌یابیم که باید قدر داشته هایمان را بدانیم و خدا را شاکر باشیم 😊🤲😍

  • без подписи

  • دوستان سلام صبح آدینتون بخیر🌹🌹😍 قدرت را به دیگران منتقل کنیم دیروز دختر یازده‌ساله‌ام گفت: «هماهنگ کرده‌ام که بتوانی مسابقه والیبالم را ببینی.» مسابقه که شروع شد، در بهت ماندم. تقریباً بهترین بازیکن زمین بود. قدرت، اعتمادبه‌نفس و تسلطش، مرا غافلگیر کرده بود. در راه بازگشت از او پرسیدم: «تو که فقط یک سال است والیبال را شروع کرده‌ای و این‌قدر خوب بازی می‌کنی، چرا وقتی با من بازی می‌کنی، در همان سطح ابتدایی می‌مانی؟» لبخندی زد و گفت: «چون تو پدرمی.» گفتم: «چه ربطی دارد؟» گفت: «من می‌خواهم با هم بازی کنیم، نه اینکه ببرمت. می‌دانم پایت آسیب دیده؛ نمی‌خواهم مجبور شوی بدوی.» سکوت کردم. ناگهان یاد سال‌هایی افتادم که خودش کودک بود. آن روزها، عمداً به او می‌باختم تا لذت بردن را تجربه کند. تا بداند پیروزی چه مزه‌ای دارد. و امروز... بی‌آنکه با او درباره‌اش حرفی زده باشم، همان کار را برای من می‌کرد. آن لحظه فهمیدم که سال‌هاست مرا می‌بیند. توانایی‌هایم را... محدودیت‌هایم را... و حتی ضعف‌هایم را... و در سکوت، مراقب آن‌هاست. همان‌طور که من روزی مراقب او بودم. چه قدر مضحک است که من بعد بخواهم برای او نقش همه چیز دان را بازی کنم و مجوز عبور از خود را به او ندهم و او را در حین عبور بدرقه و حمایت نکنم. آن روز، معنای دیگری از پدر بودن را فهمیدم. پدر بودن، فقط دست فرزند را گرفتن نیست. روزی هم باید دستت را آرام‌آرام از دوچرخه رها کنی... از کنار زمین کنار بروی... و با لبخند تماشا کنی که او، بی‌نیاز از تو، محکم‌تر و زیباتر از تو بازی می‌کند. اگر هنوز اصرار داشته باشی همیشه قوی‌ترین آدم میدان باشی، رشد عزیزانت دیر یا زود متوقف خواهد شد. اما اگر بتوانی از قدرتت عبور کنی، قدرت در وجود آنان ادامه پیدا می‌کند. قدرت، وقتی در ما متوقف بماند، به سلطه تبدیل می‌شود؛ اما وقتی به دیگری منتقل شود، به میراث. سهیل_رضایی

  • ‍ " 🤣خاطره خَنه بران🤣 " محلی بخوان🙏 قِدیمان بَعضی از طالقانی دِهاتان رَسم بَ هَرکَس دِتَرش عروسی میکرد هَفت هَشت روز از عروسی که میگذَشت عروسی ماما گِرده می پَت با چندتا زنکان فامیل می شین زامایی خَنَه، تا هم دِترشان بینن و هم اوو رَ بیورن آقاشی خنه، البت که چون رسم بَ ظاهرا اجازه هَمگیتن دِوَرَه تَزَه عروس ماماش و زنکانی همراه میگردی و میشه ، چند روز آقاشی خنه میماند دِوَرَه زامای نَنَه یِ سُفره گِردَه دیموست میشه عروسشی پی و اوره وِمی گرداند خَنیش 😍😍🌹 یِ بنده خدایی تَعریف میکِرد : مَنَه عروس کردیبَین بِبَردن خورانک، چند روز از عَروسیمان بُگذشتی بَ، مامام تصمیم میگیرَه بیایه مَنَه بِبَره خَنَیشان ، خنه بران، یِ سُفره گرده دَیموسته و چِشم روشنی وِمیگیره با دوسه نفرَ هَمراه موبون بیان خورانک مَنَه بِبَرن، آقام خورجین دمینی خِری سَر گِردَه سفره و بار و بِندیله هَنَبِه میانش و بار مینه زنکان راه میکوئن قَصَبچالی طرف دَ بیان . قَصَبچالی دَرِه یک سِیرجیریه سخت و کِشَلویی دِرَه، وقتی مَرسَن چَله رزی رک خَر یِ خَر دیگه رَ قصبچالی کند مینه و خَرخَریش گُل کردی بَ و شروع مینه عرعر کردن و جُفتُک بِیزین  پاش دَر موشو و دِردامپ و دَردامپ لو میکوئه دریه او و گلی میان ، همزمان با گودُله بُخوردن خر بارش دی خورجین دَ در مشو و هر کدام یک‌طرف پِرتو موبون،😔😔 عَمِزنَم شروع مینَه سَر و صُدا کِردن و شول وشیون موگو ای خاک سَرم گِردَن بِشاند دره ی میان هَمه نِفله گِردی این بیصَحب بماند چِموش خَر چی خَره ماما موگو ای خوئر این چه حَرفیه میزِنی خَر پَرت گِرستی دَره ی میان حِیوانَک دَری می میره اونوقت تو گِردَنی غُصه رَ داری بیو بیشیم بینیم خَری کار چی گِردی🤔🤔 میان دره ی میان خَرِکَ ضَرب و زور راست مینن و آش لاش و خَسته مانده وِمیگَردَن خَنَه آقاجانم تا نَنُمه بیدیبه، تورَ خَندیش میگیره و موگو: ای داد بیداد چِیبه اینجوری گِلَُ شُل گرستین؟؟! چو خَبر بیبیه مِگه جِنگ دَ بیَمیِن مامام موگو این بیصَحَب وَلَ پیت خَرت سِرجیره بِرسییم فیلش یاد هندوستان کِرد،جانش دَرشه پَرت گِردی گِردَن همه بِشاند دره ی اوی میان خیسَ چَفته گِردی ما دی دَست از پا دِراز تَر وَگَرِستیم 😂😂 آقاجانم بَخندی بُوگوت شمایی مِثلَ اون مَثَلَ قدیمی رَ میمَنه (خَر خَسته صاحِبَ خَر ناراضی ) عَمَزنم موگو من الان اوقاتَم تَله، کارد بَزَنی خونَم دَر نیمیا آنوقت تو مایی بِ مَتُلی مَتینا تَعریف مینی بُوشو رَد گَرد چِشممی پیش دَ😡 الان هَمه ی دِق دِلیمه تیی سَر خالی مینَم سیا خَرت گرده، بی صاحُب بَبَر خَرایی دره اَوَریش کِن، مایی کار زیاد کرد😒😔 آقاجانم موگو حَلا مینی تَقصیر چیه این میان خَرَ شما پَرت کردیین آش و لاش بیوردین طَلب کارَم هَستین؟؟🤔 پیش میکویین ، پی دَنبین 🤣🤣 ✍اشرف حکیم الهی ویرایش. م . م

  • سلام روزگارتان خوش 🌹🌹🙏😍 به ما آموختند ناامید نباشید و دم از ناامیدی نزنید خدا قهرش میگیره !!! ما هم باور کردیم و با اینکه نوجوان بودیم تماشاگر تحولی عظیم در جهت بهبود و عدالت شدیم😊☺️ تقریبا ۱۰ سال اول با شور وحال انقلابی عوام وجنگ و... گذشت، ۲۰ سال مان بود که هاشمی رفسنجانی با شعار رفاه و سازندگی آمد می گفتند جنگ  تمام شده و سردار سازندگی فقط به بازسازی و سد سازی می‌پردازد ۸ سال گذشت شدیم ۲۸ ساله اما وضعیت بدتر شد .😒 سید محمد خاتمی آمد و گفت: با مردم سالاری وگفتگوی تمدن هاو آزادی شما را به اهداف تان می‌رسانیم زندگی تان پر از رفاه خواهد شد اما ۸ سال دیگر گذشت و شدیم ۳۶ ساله تغییری در زندگی مون ایجاد نشد😒 دل بستیم به احمدی نژاد او که با کارهای نمایشی خود در تهران همه را مجذوب خود کرده بود قول های فراوان داد گفت: سوبسیدها را برمی‌دارم  پول آن را ( پول نفت را) به سر سفره های شما می‌ آورم و با الباقی آن اقتصاد  کشور را شکوفا می‌کنم برای همه کیک زرد میآوریم ،اماچند سال بعد تمام  سوبسید هارا به مردم دادند بازهم کم آمد مجبور شدند یارانه خیلی‌ها را قطع کنند . میگفتند احمدی نژاد مثل خاتمی نیست که جلوی کارش را بگیرند ایشان به رهبر و رهبر به ایشان نزدیک است  ما هم گفتیم قطعاً محمود همان است که دنبالش بودیم  محمود ۸ سال ما را دوانید و نشد.😒😒 پیرتر شدیم ،شدیم ۴۴ ساله وضع بدتر هم شد. روحانی آمد با اون شعار اعتدالش . برای همه ایموجی قلب بنفش فرستاد ما ساده لوحانه نفهمیدیم قلب بنفش چه معنای بدی داره . تا اینکه احساسش کردیم و عملا دیدیم . چشم به دهان او و خنده هایش دوختیم و علی برکت اللهی که برای خودشان بود،😒😔😢 ۸ سال هم سپری شد و ۵۲ ساله شدیم می گفتند رئیسی از خودشان است اگر بیاید هر سه قوه یکدست می‌شود این بار دیگر رفاه و آزادی حتمی است، آمد اما .... چی فکر می کردیم و چی شد! قیمت اجاره خونه ها، قیمت مسکن،دلار سر به فلک کشید،بازنشسته شدیم ☺️😒😢 چشم انتظار و انتظار و انتظار برای همسان سازی حقوق بخور و نمیر بازنشستگی... تا اینکه از مرز ۶۰ سالگی هم گذشتیم یواش ، یواش داریم می رویم پیش پدر مرحوم مان ولی ،نه! صبر کنید! صحنه آخر وعده وعیدها مونده رئیس جمهوری اومده که دکتره، پزشکه، اسمش هم مسعوده وفامیلی اش هم پزشکیان همش دم از مولا علی میزنه در اغلب سخنرانی هاش هم از نهج البلاغه نمونه میاره... ولی دیگه فایده نداره حالا که پامون لبه گوره فرزندان مان هم بخاطر شرمندگی و نداری ما، جلای وطن کرده عطای ایران را به لقایش بخشیده اند دچار فقر و انفعال و بیکاری ... حالا دیگه اگر شاه هم دوباره زنده بشه حکومت کنه دنیا برای مان گلستان هم بشه ، فرقی نمی‌کنه از ما دیگه  جوانی و شور زندگی گرفته شد فریب وعده های کسانی را خوردیم که حرف از خدا و دین و پیغمبر و علی وحسین و مذهب می زدند. این شدحال وروز بازنشستگان درهمه سازمان‌ها تو را هم که ظاهرا انسان متدین و پاک نهادی به نظر میرسی، باور نداریم..! 😢😢😭 از طلا بودن پشیمان گشته ایم مرحمت فرموده ما را مس کنید. دلنوشته یک بازنشسته

  • پخش غذای نذری امروز پنج شنبه

  • без подписи

  • مراسم عزداری شب شهادت امام حسن مجتبی و پیامبر اکرم مسجد امیرنان

  • آوای گزارشگر گزارشی از سامان دهی آب خوراکی روستا که از هفت چشمه به سمت پایین محله وصل شده

  • یاران همراه سلام روز خوش🌹🌹😍 کت‌وشلوار_کهنه‌ای که در مراسم عروسی باعث خجالت پسر شد(رازی که ۳۰ سال در جیب یک پدر مخفی بود). روز عروسی من بود. یکی از مجلل‌ترین تالارهای شهر را کرایه کرده بودم و تمام دوستان و همکاران ثروتمندم دعوت بودند. همه چیز عالی بود، به جز یک مورد: پدرم. پدرم با همان کت‌وشلوار قدیمی و رنگ‌ و رو رفته‌ای آمده بود که شاید ۱۰ سال بود آن را می‌پوشید. کفش‌هایش واکس داشتند اما کهنگی‌شان از دور فریاد می‌زد. وقتی همکارانم می‌پرسیدند: «پدرتان کجا هستند؟» از ترسِ قضاوت آن‌ها، با اکراه او را معرفی می‌کردم. حتی ته دلم آرزو می‌کردم کاش او گوشه‌ای می‌نشست تا کمتر جلب توجه کند. آن شب گذشت. چند ماه بعد، پدرم در اثر یک ایست قلبی ناگهانی از دنیا رفت. وقتی داشتم وسایل اتاق قدیمی‌اش را جمع می‌کردم، همان کت‌وشلوار کهنه را دیدم که با دقت اتو شده و در کمد آویزان بود. وقتی آن را برداشتم، متوجه شدم در جیبِ داخلی کت، یک دفترچه‌ی کوچکِ قدیمی قرار دارد. با کنجکاوی دفترچه را باز کردم. آنچه دیدم، تمام وجودم را لرزاند... در آن دفترچه، پدرم تمام مخارج زندگی مرا از کودکی تا آن شبِ عروسی یادداشت کرده بود: «هزینه‌ی عمل جراحی پسرم (با فروش ساعت مچی یادگاری‌ام پرداخت شد).» «هزینه‌ی دانشگاه ترم آخر (با دو شیفت نگهبانی شبانه جور شد).» «هزینه‌ی خرید خانه‌ی جدید پسرم (با برداشتن تمام پس‌انداز ۳۰ ساله‌ام).» و در صفحه‌ی آخر، با خطی لرزان نوشته شده بود: «امروز روز عروسی پسرم است. خیلی دوست داشتم یک کت‌وشلوار نو بخرم تا او پیش دوستانش خجالت نکشد، اما موجودی حسابم را که چک کردم، دیدم فقط به اندازه‌ی خرید"سرویس طلای هدیه برای عروسم" پول باقی مانده... پس همین کت قدیمی را خوب اتو می‌کنم. خدا کند پسرم مرا ببخشد که با این ظاهر در جشنش حاضر شدم...» من همان‌جا روی زمین افتادم و هق‌هق گریه کردم. من از « ظاهرِ » لباسی خجالت می‌کشیدم که تمامِ « باطنش » صرفِ خوشبختی من شده بود. زیبایی و شیک‌پوشی به لباس‌های گران‌قیمت نیست؛ گاهی پشتِ یک کفش کهنه یا یک لباس قدیمی، داستانی از فداکاری و عشقی نهفته است که با هیچ پولی نمی‌توان آن را خرید. «والدین ما، تنها کسانی هستند که حاضرند خودشان را ویران کنند تا ما را آباد بسازند. به یاد تمام پدران و مادران و نیاکان که برای فرزندان شون از خودشون گذشتند❤️ دوست_داران_دانایی

  • "صبـحم" به خیر می‌شود از مهـربـانـی‌ات... خورشیـد قلـب خستـهٔ مـن روز و شب بتـاب! صبحتون بخیر ❤️

  • گاهی قشنگ‌ترین اتفاقِ شب اینه که برای چند دقیقه همه‌چیز رو فراموش کنی، نفس عمیق بکشی و بدون فکر به فردا، خودت رو به آرامش بسپری… 🌙🤍 امیدوارم امشب خوابت شیرین و دلت سبک باشه و فردا با کلی انرژی و خبر خوب از خواب بیدار بشی. ✨ شبت پر از آرامش و قشنگی… شب بخیر 🌌💫

  • без подписи

  • 🏴🚩 شهادت #خاتم‌_الانبیاء صلی‌الله‌علیه‌وآله و دومین پیشوای شیعیان امام #حسن_مجتبی علیه‌السلام را به‌ پیشگاه #صاحب‌الامر عجل‌الله‌‌تعالی‌فرجه وهمه‌شیعیانشان تسلیت‌عرض‌می‌نماییم 🏴🚩

  • در تهران قرار بود،،آهنگهای محلی تمام استان‌ها در سالنی کنترل شده اجرا شود. نوبت به گروه خیام خوانی بوشهریها رسید.. اجرا چنان تماشاگران و حاضرین را به وجد میاره که علیرغم اینکه شرکت کنندگان خیلی فیلتر و انتخاب شده بودن ولی سالن رو میترکونن....