آینهباز🪞
Статистикаدر اینجا احساساتم را بیان میکنم. . رضا داداشی. . اینستاگرام: Id: rezdadashi ناشناس👇 https://t.me/BluChtBot?start=60a7ae09bcd4a98085 کتابفروشی👇 https://t.me/ketabotagh
- Последний пост
- 30 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 381
- 1/48двое суток
- 436
- 1/72трое суток
- 470
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
تا روشنایی بنویس.
خونه جدید، کنجِ امن.
…. بوف کور، تنهایی پر هیاهو، سنگصبور، جننامه، ملکوت، مسخ و چند کتاب دیگر که روی هم قرار گرفته بودند. احساس کردم هر کدامشان چیزی از جانم را، که در آن تب طولانی گم شده بود، پس میدهند. با دیدنشان لبخند کمرنگی روی صورتم نشست. شاید اولین لبخندی بود که بعد از هفتهها زده بودم. برای اولین بار، دلم خواست زنده بمانم. نه به خاطر خودم. به خاطر تمام کتابهایی که هنوز نخوانده بودم و تمام آنهایی که دوست داشتم دوباره بخوانم. با دیدنشان جان تازهای گرفتم. خوشحال بودم که زندهام. برای اولین بار احساس کردم که زندگی را دوست دارم. کتابها باعث شده بودند تا دلم بخواهد همچنان باشم. این معجزه کلمات بود. با نگاه به هر کتاب خاطرهای در من متولد میشد. انگار سطر به سطر آن کتابها در پوست و گوشت و استخوانم نفوذ کرده بودند و تنها کافی بود با بسنده کردن به نگاهی تمام روح و تنم سرشار شود از بودن و کلمات. . رضا داداشی «هنوز نامی ندارد»
видео или голосовое, без подписи
تنها پیوند میان من و زندگی.
آدمهای بیحقیقت.
видео или голосовое, без подписи
(۲) داستانهای زکریا هاشمی بوی مستند میدهند. او مانند یک مستندساز عمل میکند؛ به دل یک حادثه میرود، دوربین را برمیدارد، جزئیترین لحظات را ثبت میکند و بیآنکه در روایت شتاب کند، آنها را پیش چشم خواننده به نمایش میگذارد. نتیجه، داستانهایی است سرشار از توصیف، گفتوگو و صحنههایی که بهسادگی در ذهن مخاطب نقش میبندند. خواننده نه صرفاً روایت را میخواند، بلکه آن را میبیند و تجربه میکند. در این میان، نقش خواننده نیز دگرگون میشود. او دیگر تنها ناظر داستان نیست؛ گویی در صحنه فیلمبرداری حضور دارد، نفس شخصیتها را حس میکند، صدای گفتوگوهایشان را میشنود و قدمبهقدم با آنان پیش میرود. این نزدیکی به جهان داستان، یکی از برجستهترین ویژگیهای آثار هاشمی است. به گمان من، زکریا هاشمی صاحب سبکی متمایز است؛ سبکی که در روزگار خود تازگی و نوآوری داشته است. اگر بخواهم برای این شیوه روایی نامی انتخاب کنم، آن را «داستانمستند» مینامم؛ شیوهای که در آن، دقت و جزئینگری مستند با کشش و تخیل داستان درهم میآمیزد. شاید همین ویژگی است که باعث میشود داستانهای او، حتی سالها پس از نوشته شدن، همچنان زنده، ملموس و باورپذیر به نظر برسند. این نوشته تلاشی است برای معرفی نویسندهای که به باور من، بیش از آنکه با زندگینامهاش شناخته شود، باید از خلال داستانهایش خوانده و شناخته شود؛ داستانهایی که هنوز قدرت آن را دارند تا خواننده را به دل زمانه و جهان شخصیتهایشان ببرند. «رضا داداشی»
(۱) زکریا هاشمی را به واسطه یک نشر خارجی شناختم؛ ناشری که شعارش چاپ و ترجمه آثار، بدون سانسور، برای ایرانیان بود. پیش از آن، نامی از ایشان نشنیده بودم. نه میدانستم نویسنده و کارگردان فیلم طوطی کیست و نه شناختی از حضور او در تلویزیون ملی ایران داشتم. این ناآشنایی البته عجیب هم نبود؛ بسیاری از نویسندگان و هنرمندان معاصر، به دلایل مختلف، آنگونه که شایسته بوده به نسلهای بعد معرفی نشدهاند. با این همه، آنچه مرا به زکریا هاشمی علاقهمند کرد، بیش از زندگی و کارنامه هنری او، داستانهایش بود. معتقدم نویسنده سرانجام از میان میرود، اما داستان نه. داستان میماند، خوانده میشود، در ذهن مخاطب جای میگیرد و هر بار با خوانندهای تازه، حیاتی دوباره پیدا میکند. از همین رو، برای شناخت یک نویسنده، پیش از هر چیز باید به سراغ آثارش رفت.
گفت: «میدانی بدبختی من چیست؟ حالا دیگر هیچکس حرف مرا نمیفهمد. من توی یک شیشه خالی از هوا حبس شدهام»
سرگیجه دارم. تنم داغ و سنگین است. وقتی میایستم نمیتوانم روی پا بند شوم. به ناچار مینشینم. دنیا با تمام اسباب و اثاث و جندههایش دور سرم میچرخد. و من چشمهایم را میبندم. امروز هیچ کار مفیدی نکردم. جز اینکه عدهای زن رهگذر را دید زدم، برای دخترِ فروشندهٔ آنطرف خیابان دست تکان دادم و فلانی را توی ذهنم… آنی نیست که فکر میکردم و آنی نشد که میخواستم. این زندگی هربار با ثابت کردن اینکه چقدر گُه است سوپرایزم میکند. و من همچنان نشستهام به تماشا. که باز کسی پای گُهش را توی زندگیام بگذارد، دوباره همان راه رفته را بروم و حرفهای احمقانه بزنم و درحالی که از او متنفرم بگویم چه لبخند زیبایی دارد. یکی دیگر آمد و رفت. تنم آلوده به دستان رهگذران است. گاهی احساس میکنم سنگینی یک کوه را با خود حمل میکنم. انگار هر خاطره و اتفاق بهطرز جاودانه در من نفوذ کرده و هرگز آنها را فراموش نخواهم کرد. زنی دیگر میگذرد. و من از جایم بلند میشوم. توی ذهنم باز همان راهِ رفته را میروم. عوقم میگیرد. سرگیجهام بازمیگردد و سر جایم مینشینم. آنی نیست که فکر میکردم و آنی نشد که میخواستم. . رضا داداشی
видео или голосовое, без подписи
همه چیزم را در دی ماه جا گذاشتم.
آینهباز بهزودی منتشر خواهد شد🤍
لبت کجاست..؟
نه! نمیگذارد بخوابم. هرقدر نادیدهاش میگیرم فایده ندارد. میگوید بنویس. در جایم جابهجا میشوم. خودم را به نشنیدن میزنم اما فایدهای ندارد. نمیتوانم صدای درون خودم را نشنوم. میگوید همین حالا باید بلند شوی. میگوید بنویس، مرا کلمه کن. کلمه را میگویم. بیدارم میکند. میگوید تا هستم بنویس. و من بیاختیار شروع میکنم به نوشتن. مدتهاست که میخواهم خوابهایم را کلمه کنم. حالا وقت آن رسیده. میبینم که میدوم. میبینم که فریاد میکشم. و در انتهای راهی که انگار انتها ندارد به دری بسته برمیخورم. تا بازش میکنم انگار درِ جهان دیگری را باز کردهام. و بعد خودم را در حمام خانهٔ قدیمیمان مییابم. حالا فهمیدم چرا دست از سرم برنمیدارد. او هنوز در گذشته سیر میکند. میخواهد از کودکی بنویسم. همان شبی است که برای تنبیه شدن تا صبح در حمام زندانی بودم. همان شبی که با آینهها حرف زدم. از همان وقت آینهباز شدم. حالا کسی هستم که سخن آینهها را میفهمد. میتوانم گذشته را درون آینهها ببینم، صدایشان را بشنوم. به خودم که میآیم میبینم به پهنای صورت اشک میریزم. میبینم دستم بیاراده مینویسد. از مادر مینویسد. از سایهای تاریک بهنام پدر مینویسد. و کودکی خود را کلمه میکند. . رضا داداشی
видео или голосовое, без подписи
اگر بدانم شعرها از کجا میآیند به آنجا خواهم رفت.
آینهباز🪞 pinned «جان من فدای خاک پاک میهنم.»
آزادی هیچگاه در من نمیمیرد. حتی اگر زیر خروارها خاک دفن شده باشم، فریاد آزادیام ریشه میدواند و به درختها میرسد. آنگاه که باد بوزد، با رقص مداوم شاخهها، صدایم طنینانداز سطح شهر میشود. همسو با صدای من، شاخههای جوانمرگ دیگر نیز بانگ بلند آزادی را سر خواهند داد. . رضا داداشی