از آنچه میگذرد.
Статистика"All you need is faith, trust, and a little bit of pixie dust."✨
- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 11
- Всего постов
- 28
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 2
- 1/48двое суток
- 2
- 1/72трое суток
- 2
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
امروز خیلی شلوغ بود. ذرهای انرژی برای نوشتن از امروز ندارم.
без подписи
از امروز
دل دل دیوونه هربار به تو نگفتم تا نشکنی ای دل به تو خیری نرسد با همین بهونه از عشقی که داری پا پس نکش ای دل که به غیری نرسد اگه که غمگین اگه که شادی تو برگ زدی تو دست بادی نبر ز خاطر تو این هیاهو غمی که خوردی دلی که دادی تو مثل نوری همیشه روشن دو قطره اشکی تو چشم من چون موجی که از جان به تو دل بندم کی از پا بنشینم تا ساحل تو با من نفسی تا ننشینی من آهی نکشم آرام از دل
без подписи
без подписи
از جستجوهای امروز میان کتابها و نزار قبانی.
без подписи
از جا بلند شدن در بعضی روزها چنان سخت است که با کلمات توصیف نمیشود. صبحهایی هست که جسم جان کافی برای بلند کردن خود از بستر را ندارد. و امروز برای من چنین روزی بود و به همین دلیل تا ساعت ۱۲ در تخت ماندگار شدم، متوجه شدم پلک زدن برایم سخت است و حدس زدم از…
از جا بلند شدن در بعضی روزها چنان سخت است که با کلمات توصیف نمیشود. صبحهایی هست که جسم جان کافی برای بلند کردن خود از بستر را ندارد. و امروز برای من چنین روزی بود و به همین دلیل تا ساعت ۱۲ در تخت ماندگار شدم، متوجه شدم پلک زدن برایم سخت است و حدس زدم از آن روزهایی است که آلرژی و اگزما قرار است مانند بختک بر روحم بیافتد و شیره وجودم را بمکد. و همینطور هم بود. پلک بالای چشم راستم متورم شده بود. به آلرژی و اگزما و تاثیر این دو بر زندگی فکر میکردم. که چقدر در کلمات ساده تصویر میشوند و به من که میرسد متحمل رنج میشوم، انگار موریانه از درون جسمم را میجود و من مثل بیماری که از تب ۴۰ درجه رنج میبرد، بیحال میشوم و کلافه. آنقدر کلافه که دلم نمیخواست کلاس موسیقی امروز را شرکت کنم، با اینکه بالاخره ریتم طنازترین قطعه را درآورده بودم و مشتاق بودم که رضایت را در چشمان استادم ببینم. کشون کشون خود را از خانه بیرون کشاندم. کلاس خیلی خوب بود. استادم را بسیار دوست میدارم، خوشرنگ است، جزییات دارد و امروز گفت من هم خوشرنگ شدهام! تو نمیدانی عزیز من که شنیدن تعریف از برخی آدمها در لحظاتی که از خود کلافهای چقدر به دل مینشیند و دل را گرم میکند. دیگر چیزی که امروز دلم را گرم کرد ارسال یک موسیقی زیبا از سمت دوستی خوش سلیقه بود که بعد از روزی چنین در اتوبوس به آن گوش میدهم و دستم به قطع آن نمیرود و مدام تکرار میشود. دیگر کاری که امروز مرا به زندگی برگرداند، گشتن میان قفسههای کتابفروشی بامزه دی بود و نشر ثالث عزیزم و خرید کتابی اتفاقی که هیچ ایدهای از داستانش نداشتم. اما لحظهای که لبخند پررنگی بر چهرهام نشست، آن لحظهای بود که به فروشنده تاکید کردم که کتابها کادو هستند. کادو خریدن زیباست، خیلی زیبا! بداهه نویسی امروز. بماند به یادگار از تاریخی که نمیدانم پس: بماند به یادگار از اواخر مرداد خیلی گرم سال عجیبالخلقه ۱۴۰۵
دلم برای تدریس تنگ شده بود.
без подписи