- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 300
- 1/48двое суток
- 343
- 1/72трое суток
- 370
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
@azar_massoud
@azar_massoud
ابله ازخواب بهشتی که امان میدهدش مادر خویش به تیغ دشمنان میدهدش چون خدارا به یقین برهمه نادیده فروخت خود چو بیند به خدا دل به گمان میدهدش کار علم و سخن از دانش و بینش همه هیچ گوش دارد به دهانی که اذان میدهدش دل به نادیده ی مذهب دهد آنکو همه عمر نپذیرد ز خِرَد آنچه نشان میدهدش هرگز ازخواب نخیزد جسدی زنده به گور با نسیمی که چو گهواره تکان میدهدش زان دُمِ دین که چوبدکاره بِخود بست و نشست دست و پایی نکند گرچه زیان میدهدش مفتیِ شهر که نان از کفِ بیچاره گرفت هم به بیچاره ی دیگر چه گران میدهدش عقلِ ملّت چو جنون یافت حکومت او را همچو تکه استخوانی به سگان میدهدش آذر @azar_massoud
@azar_massoud
گرچه در آغاز بهار زندگی خم شده ایم تن گُم تُندر زمان دل گم از آدم شده ایم گرچه درین فصل ستیز پاره سنگ و آینه خون گل و ترانه را سرخی پرچم شده ایم گرچه به سود تازیان خانه ی ما سوخته اند کوه خرافات جهان بر سر ما کوفته اند گرچه به چنگ عدم افتاده گلوی عشق ما قاصدکان به گور و لبهای خدا دوخته اند ما همه با همیم و بی هم به خطر نمیرویم درین گذر جان بکنیم ازین گذر نمیرویم یکتن اگر تکیده شد هزارو یک سبز شود خانه ی ما خاک وطن جای دگر نمیرویم گرچه حقیقت از گمان به ذهن ما روان کنند جهان نادیده به چشم ما همی عیان کنند گرچه به سود بیشمار این حقیقت از گمان به ظلمت خاک جگر گوشه بسی نهان کنند گرچه دوباره میکُشد خنجر کهنه کشته را قالب تازه میزند کهنگی نوشته را درین طلوعِ سرخ شعر تلخ مرگ و زندگی گرچه به دار میکشد فاحشه ای فرشته را ما همه با همیم و بی هم به خطر نمیرویم درین گذر جان بکنیم ازین گذر نمیرویم یکتن اگر تکیده شد هزار و یک سبز شود خانه ی ما خاک وطن جای دگر نمیرویم آذر @azar_massoud
без подписи
خواب یک محکوم به مرگ شبی قبل از اعدام ......................................................... یکشب از چشم تو پنهون چشمم از یاد تو گریون رفته رفته تن خسته بی تو در خواب کشیدم خواب یک کلبه ی چوبی لب جوی آب دیدم .... همه اطراف من و کلبه گل و چشمه فراوون مست آواز پر شاپرکان سینه گلگون پیچکی سپیده دامن سر سقف کلبه سایه بون کشیده روی ساقک رز آبی سرانگشتان بیدی آرمیده ...... پای کلبه رد عطر تن خوش بوی تو لونه کرده بود و بهارون توی این لونه جوونه کرده بود ...... همه جا یاد تو بودم همه جا روی تن خیس اقاقی شکل ناز تو سرودم تو نبودی که نیاز دست خورشید و تمنای گل سرخ و ببینی تو نبودی که در آغوش من و کلبه بشینی تو ....نبودی که ببینی ... ...... چون سحرگاه شد از کلبه برون آمدم انگشت لب جوی گرفتم به چنین راه چنین جوی و چنین آب چنان خوی گرفتم ... من و جوی آب رفتیم و درین راه بجز سوسن یاس و چمن و عطربنفشه و طلوع رنگ و وارنگ قناریان ز هر سو نه دگر هیچ ندیدیم و سرانجام به دروازه ی یک شهر رسیدیم ...... شهری از پوست تن مخمل مهتاب کوچه هاش مرمری و خیابوناش بستر آفتاب آدماش شکل فرشته که میگفتن شهر ما شهر بهشته ..... دستم از جوی رها کردم و خوشحال نشونی ازتو از باد گرفتم و درین شهر بهشتی خونه تو یاد گرفتم آدمای شهر شادی لباشون پیوند خنده خورده بود آقا دیوه توی این شهر بهشتی مرده بود... .... شاد و فرخنده دل و رقص کنان تا ته این شهر دویدم تا سرانجام به خونه ای که باد از تو نشون داشت رسیدم در زدم ... در نگشودی ای دریغا که درین خونه نبودی گفتم اکنون که ترا یافته ام پشت در خونه ی تو جای بگیرم یا ببینم تو رو یا بی تو درین شهر بمیرم... ..... در همین حس و همین حال و تن خسته ازین راه نشستم که زنم تکیه به دیوار که ناگاه ... به ضرب لگد از خواب پریدم وبه خود آمدم و باز چنین معرکه دیدم... من و یاران همه در بند نشستیم و همه از همگان سخت گسستیم و همه منتظر فاجعه هستیم.... .... نازنین .... گر خبر از من نشنیدی خواب این کلبه که من دیدم اگر تو نیز دیدی خوبه از پیش بدونی که در کلبه رو وقت رفتنم باز گذاشتم و تو ایوونش برای تو گذاشتم هرچی داشتم... ... در کلبه رو به روی دگران باز بذار و واسه آزادی رویا پر پرواز بذار منکه نیستم که نیاز دست خورشید و تمنای گل سرخ و ببینم منکه نیستم که در آغوش تو و کلبه بشینم تو که هستی خواب این کلبه ی رویا شده کن باز گاهگاهی نازنین یاد من گمشده کن . تا ببینی شاید اونچه من درین کلبه ندیدم وقتی اونشب تن خسته بی تودر خواب کشیدم ..... ...... آذر @azar_massoud
بنام سراینده ی آسمان بنام نماینده ی جاودان بنام حقیقت که بر تن دمید بنام طبیعت که زن آفرید به پاکیزه یاد عزیزان قسم به گلهای در خاک پنهان قسم قسم بر نیاکان و بر اسم زن که آزاد خواهیم کرد این وطن به یارای هر دخت این مرز و بوم نگونسار سازیم کردار شوم چو میهن به بیننده آمد پدید یکی دیده والاتر از زن ندید زنان را در ایران ما شیر زاد که شیران ایرانزمین زنده باد نه ترسی ز بند و نه از زجر درد نه از دیو میدان و نه از نبرد اگرچه به زنجیر شد دست و پای به چنگال ظلمت نگیرند جای کشانند خفّت به خاک سیه بر آرند سر تا به خورشید و مَه گذارند بر سر کیان تاج را فلک را شکافند و امواج را سرانجام آینده در دست ماست که از دست زن هرچه ریزد طلاست نباشد اگر زن در ایران ما چه خوش گر نباشد تن و جان ما زن ِ این گلستان ز زن ها جداست زن ِ باستان نور چشمان ماست به جان هرچه نیکی شماریم از اوست نکویی به دل هرچه داریم از اوست غریبان به حق گر نیایش کنند زن مرز ما را ستایش کنند کذشت عمر اشغال از سال سی کجا شد حریف زن پارسی همه کار و افکارشان زندگیست همه راهشان آفرینندگیست حماسه سرشته ست بر جانشان کلید رهایی به دستانشان ز جان و خرد مهر زن برتر است ز یاقوت و لعل و زمرّد سر است جهانبانوان بر شما این سرود هزاران سپاس و هزاران درود هزاران سپاس و هزاران درود آذر @azar_massoud
نگر خون میچکد از ساق ما اما نمی افتیم به گوش گل بخوان بلبل که ما از پا نمی افتیم نگر غم شاه عالم شد سوار دوش آدم شد اگر پشتی زما خم شد ازین خم ها نمی افتیم چه خون دل خوری ترگل ز برگ رفته ات بر باد چو بعد از مرگ هم از گنبد مینا نمی افتیم عمل از جام میریزد رها کن وعده بخشانرا خوشا ساقی که ما در دام آن دنیا نمی افتیم نهنگان مرگشان است از به قطره اکتفا کردن نیارزد جان به تن جانا چو در دریا نمی افتیم سر پاکیزه ی ما را هوای سالمی دادند ز ما بگذر چو در دین خرافه جا نمی افتیم میان ما و آن بالا نشینان فرق در آنست که ما هرگز ازین پائین به آن بالا نمی افتیم چو سیمرغیم و جولانگاه ما سرتاسر میهن چنان مشتی مگس در دیگ عاشورا نمی افتیم آذر @azar_massoud
روزگاری نو بهاری در دیاری بود و رفت گهگداری یاد آری لاله زاری بود و رفت رفته رفته بوی نان از سفره ی مادر گریخت سفره ی هر خانه داری یادگاری بود و رفت نور عشق از لابلای لانه می آمد پدید اشک دلسوز پدر هم آبشاری بود و رفت زندگی را شور وشوق بندگی از ما برید آنچه رفت از دستها دار و نداری بود و رفت یادم آید دست شبنم دامن گل میگرفت یادت آور یاور گل شاخساری بود ورفت چشم جان جان داد و یکدم روی خوشبختی ندید زانکه بر مژگان چشم ما نگاری بود و رفت روضه و زاری به سود مفتیان آمد ز در در سرای ما نوای ساز تاری بود و رفت طعمه از دین دام از مذهب بسی گسترده شد مرغ آزادی همانند شکاری بود و رفت شاد باش آذر رسد روزی که ناگه بشنوی مژده کز دامان میهن دیو هاری بود و رفت @azar_massoud London 2007
پسر با پدر گفت روزی چنین چه کردید با مرز ایرانزمین یکی دین گرفتید از تازیان سپردید کشور به بیگانگان همه هستی نسل ما باختید به چنگال ضحّاک انداختید به من ازتو زین خاک میراث کو به جز مرگ و خون ارزش و پاس کو همه خانه داریم و بی خانه ایم که در خانه ی خود چو بیگانه ایم مرا زندگی کردن از یاد رفت ترا مهر فرزند بر باد رفت چهل قرن فرهنگ و آیین ما در آتش شد از دین ننگین ما چه حس و چه روح و دلی داشتید که دروازه بر دشمن افراشتید کنون بس ز گُلها سر انداختند هم از مام میهن قفس ساختند سر ِ عشق بر دار آویختند به سینه بسی مرگ دل ریختند شما خویش را عقل کُل خوانده اید ز دیوانگان هم عقب مانده اید به گیتی چو ما نیست دیوانه ای که بر سر زند خاک بیگانه ای نه امّا دگر ما چو ما نیستیم بدانید ما چون شما نیستیم نتازند دیگر درین سرزمین نگیرند ما را نفس بیش ازین که ما یادگاران ِ آهنگریم مباد آنکه از حقّ خود بگذریم شما آنچه کردید غم بود و درد بدانید ما آن نخواهیم کرد بدانید ما دیده خواهیم شست نیاکان ز تاریخ خواهیم جُست اجازه به کس کِی دهیم این زمان که هندی بکارد درین باستان وزان پس بتازد به ما روز و شب شبیخون بر آرَد وجب تا وجب ولایت کجا دست ِ باطل دهیم به فرزند خود نام قاتل دهیم به آنان که جانی صفت زاده اند به نابودی اجدادِ ما داده اند بسی تن عرب شد درین سال سی ازین پس نجوییم جز پارسی نداریم اینباره حقّی چنان که نابود سازیم آیندگان چگونه شویم اندرین غم سهیم جگر گوشه گان را جهنّم دهیم مرا مادرم دوش در گوش گفت که تا زنده هستی نبایست خُفت به یغما همه هستی ات برده اند وزین بیش ایرانت آزرده اند به مُلک ِ تو دشمن نوازی کنند به نامِ خدا مُرده سازی کنند رد ِ قفل و زنجیر بر دست و پاست کنون نازنین خانه شیطانسراست چنین گر بمانَد ترا آب و خاک گریزد ز دستت تن و روح پاک گلستانسرایت چو زندان شود در آن حبس و کُشتار آسان شود چنانت بکوبند بر سر همی نخیزد دگر زین سرا رستمی ازین بوم و برزن یکی آریا نمانَد برای نمونه به جا ز میهن زبان دری بر کَنند عرب را کیان تاج بر سر زنند شبانگه شبیخون به حافظ برند بجایش امامزاده بس گسترند ببندند دانشکده بیشمار مساجد گشایند صد ها هزار همه ثروت ِ ملًی خانه را ببخشند دستان بیگانه را بسی مُهر ِ باطل به آرَش کِشند خِرَد خانه ها را به آتش کشند اگر هوش ات از تو گریزان شود دو صد نسل بعد ازتو ویران شود نهان گردد آیین مهر آوری ز کشور گریزد همی داوری پسر را به مادر ستمگر کنند پدر را چو فرزند پر پر کنند نشینند زان پس سر هر گذر به شمشیر تازی برآرند سر به هر کوچه میدان و منبر زنند به دستور الله شان سر زنند بزودی چنین واعظان لجن اَلْا یران بنامند نام وطن نگه کن سراپای ایرانزمین چه آمد سر پرچم راستین کجا شد سرود خوشاهنگ ما همه تازیانیست فرهنگ ما به دلها دگر عشق تعطیل شد به ما دین بیگانه تحمیل شد بسی اسمها را ز مذهب زدند بسی دُخت کورش سمیّه شدند حکومت عرب شیخ و دولت عرب بکارند تخم ِ عرب هر وجب چو خواهی که مانَد ز ایران نژاد سر ِ شیخ بر دار باید نهاد وگر نه چنین بگذرد روزگار که جایی نمانَد ز ما یادگار دریغ است ایران اَلْا یران شود مَلَخ جای بلبل فراوان شود شما را چو نیست اختیاری به جان نکارید فرزند در این جهان اگر من در آینده گشتم پدر گذارم کمانگیر نام پسر بخوانم به گوش دلش پند خویش که گوید به نوبه به فرزند خویش که گر یک به یک تن به تن جان دهیم از آن به که کشور به دزدان دهیم بیا دست در دست یاران کنیم وطن را سراسر گلستان کنیم مسعود آذر @azar_massoud
چنین روزگاران کجا دیده ای؟ مگر تازیان را تو زاییده ای؟ @azar_massoud
درودی كه خيزد ز ژرفای جان به جان آفرين مرز ايرانمان درودی بلند و روان آفرين به يك يك دليران اين سرزمين بر آنان كه آسوده جان باختند گلستان ز ايران ما ساختند به فردوسی از ما درود و سپاس كه ما پارسی را بداريم پاس زمانها برآيد به پشت زمان كجا گردد اين مرز تازی زبان من او را ستايم كه آزاده است به انديشه چشم و زبان داده است چو ايران به سال هزاران رسيد نگردد به سی سال و چل ناپديد گر امروز با دين خدايی كنند چو دين سرنگون شد گدايی كنند كنون گر سرا در كف دشمن است چنان روز نابودی اش روشن است نداند كه با وی مدارا كنيم كه گورش در آينده بر پا كنيم سپاه و بسيج اش به ما تاختند ز تن های گلها سر انداختند ترا ترس در سينه دادند جای وزين ترس بر ما نهادند پای اگر پيش چشم تو در هر كنار كشانند سر های ما را به دار نخواهند ما را كه بر پا شويم مبادا كه باهم همه ما شويم بياور به يادت سخنهای زر كه گفتم ترا در سرودی دگر جو خواهی كه مانَد ز ايران نژاد سر شيخ بر دار بايد نهاد ز اهريمن اينان كه فرمان برند يكايك به زير آوريم از بلند بسا پاك سازيم اين مرز و بوم ز بيگانگان و ز اسلام شوم چو با مهر ميهن شوی سربلند هزاران به میهن ترا بنده اند مترس از هياهوی مفتی خوران كه هيچ اند و روزش رسد ناتوان ددان شير هستند تا با هم اند چو تنها شوند از مگس هم كم اند بده گوش بر طوسی راستگوی كه فرمود روشن پيامی نكوی سياهی لشكر نيايد به كار يكي مرد جنگی به از صد هزار مسعود آذر London 2007 @azar_massoud
نگارنده ی آسمان و زمین به جان و به تن مالک راستین اراده چو بر کار دنیا گرفت نگر کاین جهان از کجا پا گرفت در آغاز بر پا نمود آسمان درونش بنا کرد بس کهکشان سپس آسمان را به آتش کشید وزین آتش آمد جهانی پدید شکفتند سیارگان بیشمار یکایک ز انگشت پروردگار وزآن پس چو گردونه بسیار شد زمان زین دگرگون پدیدار شد چو ماه و چو خورشید را آفرید به یک نیمه دم بر زمین جان دمید فراخواند بر خاک بس ابر و باد تن آبها را در آن جای داد به یک سمت گردون بیابان گذاشت به یک سمت دیگر گل و سبزه کاشت بهشتی برین تپه آماده شد به فرمان او زندگی زاده شد چو دروازه بگشود و دستور داد بسی جانور آمد از هر نژاد کمی پس که گهواره بر پای دید ز ره نوبت کار آدم رسید ز جان تکه ای بر گرفت این اَبَر که بر پا کند خشت خام بشر چنان شد کز آبی نه گرم و نه سرد تن آدمی را به جان زنده کرد نه اهریمن و هم نه جن پرورید نه هرگز فرستاده ای آفرید هزاران پیام آور این زمین یکی نامد از نزد جان آفرین یکایک هوس را ره آور شدند پی ِ دزدی و جاه و مال آمدند که این برج هستی هرآنکو گذاشت نیازی به صحرانشیناننداشت گر آدم به یک جرعه از آب زاد خرد را درون نهادش نهاد که آگاه گردد به تمکین خویش ز پستی جدا سازد آیین خویش زمان رفت و زان آدم از چند رنگ به هر جای گردون نهادند چنگ خرد خفتگان ره به بیره زدند به خاک بیابان شناور شدند چو با سوسمار و ملخ زد نشان چنین ایل نامیده شد تازیان وزان سو نژادی دگر همچو شیر خردمند و نام آورو بس دلیر به گلخانه ی این فلک پا گشود حقوق بشر را به دنیا سرود ز اندیشه وگفت و کردار نیک زبانزد به گیتی شد از کار نیک نشست اندرون بهشتی برین که نامیده شد مرز ایرانزمین زمان از پس روزگاران گذشت دل تازی از ما پر از کینه گشت به ناشکری از هدیه ی کردگار زد آخر گلوی خرد را به دار چپاول ز کشتار آغاز شد دهانش به مفتی خوری باز شد چو ثروت ربود از شبیخونگری بپا کرد با رهزنان لشکری گدا زاده قوم بیابان نشین به سر داشت رویای ایرانزمین زمانی که لشکر به ایران رسید خرد خانه ها را به آتش کشید هم اجدادمان در گروگان گرفت ز ایرانیان خون فراوان گرفت وزان پس دگر عشق از یاد رفت نکویی درین خانه بر باد رفت ملخ خوار ِ زشت ِ بیابان نورد به ما دین به شمشیر و خون هدیه کرد چگونه شد این زندگی پشت و رو تفو بر تو ای دین تازی تفو نه هریک ز ما زندگانی کند چو بیگانه بر ما شبانی کند به هر کشور آزادی ار ماندنیست به سرمایه ای جز خرد بسته نیست خرد جسم و روح و دل و جان تست خرد مذهب و دین و ایمان تست خرد هم پدر هم ترا مادر است خرد در تو نیکوترین رهبر است ترا فاش رازی دهم کم نظیر به دل اندرون این سخن گوش گیر وجودی به تاریخ شد جاودان که اندیشه را داد چشم و زبان نمیرم دگر تا همیشه دمی که در جان مردم نشستم همی آذر کالیفرنیا 2010 @azar_massoud
تا سرِ هر شاخه بسی گل دمید بلبلکی پر به گلستان کشید غافل از اندیشه ی فصل خزان زین گل ازین شاخه به آن گل پرید مست به مهمانی پروانگان حنجره انگار ز چهچه درید تا به سرِ راه یکی نیمه روز مورچه ای را به چمنگاه دید مورچه آذوغه به منقار داشت وز کشش بار عرق میچکید داد زد ای مور ز خود بی خبر پشت تو از بار چو بیدی خمید دانه به هر جاست مکش بار درد همچو تو آواره خدا نافرید بر عرق مورچه خندید لیک زو نه سئوالی نه جوابی شنید .............. رفت زمان از سر هر شاخسار برگ ز هر شاخه ی بستان رهید باد خزان آمد و بر گل نشست گل به فنا رفت و به خاک آرمید گشت چنان کز گذر روزگار دست زمستان به گلستان رسید شاخه و گلبوته به تاراج رفت رنگ بهار از رخ بلبل جهید در پی آذوغه بسی گشت لیک هیچ کجا دانه نیامد پدید بلبلک از بی رمقی عاقبت پشت در خانه ی مورک خزید داد بر آورد که درمانده ام گشنه و بیچاره چو من کس ندید زان همه دانه که در انبار هست بر من افتاده بزرگی کنید ............... مور به او گفت نبودی چنین از چه ز رخسار تو سرخی رمید از گذر عمر چه اندوختی از چه چنین زار و شدی نا امید خنده زدی بر عرق روی من کاین فلک آواره چو من پرورید بست درِ خانه و با خویش گفت هرکه هر آن پخت همانرا چشید رنج بَرَد مور که دانه کش است مزد کسی بُرد که زحمت کشید خوردنی از باد نشاید گرفت آنچه بکارید همان بدروید مسعود آذر @azar_massoud
یکی جشن در کیش ایرانیان به گهنامه نامیده شد تیرگان چو بر ماه تیر آیدی سیزده یکی تیشتر آید از پشت مَه چنان بارد این روشنایی، کزو شود آب چشمه روان جوبه جو کمی پیش هنگام گندم شمار که خرمن دروگردد این روزگار سپس نان میهن به مِهر آورند وزین مِهر در سفره ها گسترند به هر سوی شادی فراوان رسد ز تشتر فرهمند باران رسد بسا کودکان آب بازی کنند بزرگان جهان پاکسازی کنند درین روز فرخنده زرتشتیان بنا بر ره و رسم پیشینگان یکی بندِ ابریشم هفت رنگ ببندند بر کله قندی قشنگ فرستند بر نامزد ها هزار بسا هدیه های دگر بیشمار ترا گویم اکنون گپی آتشین زآرش کمانگیر این سرزمین یکی رویدادی درین ماه ِ تیر نگارش شده ست از نیاکان پیر که در بین توران و ایرانزمین در افتاد جنگی شکست آفرین شهنشاه ایران منوچهر بود که لشکربراو شاه توران گشود دو لشکرپس از کارزاری فراز کشیدند دست از نبردی دراز شکستی به ایران رسید از نبرد ولی هردو لشکرفرو شد به درد سپس پرسش آشتی را جواب پذیرش برآمد ز افراسیاب برآن شد که تیری ز مازندران ز البرز گردد رها از کمان در آنجا که این تیر آید به خاک همانجا شود مرز ایران پاک نمودند مردم ز آرش نشان که چون او نباشد دگر پهلوان چنان آمد آرش کمان برگرفت که گویی دماوند آذر گرفت ازآن کوه یک تیروجان درکمان رهانید بر پشت هفت آسمان یکی روز و یک شب سفرگاه بود که تیر کمانگیر در راه بود سرانجام از تیر چون پر گسست به گردو درختی به جیحون نشست بدینگونه آمد رهی راستین که نامیده شد مرز ایرانزمین به هر ماه از سال ِایرانیان بپا بود جشنی درین باستان کنون تیرگان بر تو تابنده باد که ایران ِ فرزانه پاینده باد آذر @azar_massoud
منم شاه سیمرغ این بوم و بر که دارم به رگ خون کورش پدر من از مادری پارسی زاده ام برین مرز دل جاودان داده ام مرا کس نگیرد به گفتار خام که سیمرغ دانا نیافتد به دام من آنچه که هستم همانا نکوست نه تازی پرستم نه بیگانه دوست تو با من ز دین بیابان مگو تو در من بجز مهر ایران مجو جهان با خرافات نتوان خرید مگو از بهشتی که نامد پدید مرا زادگه سرنوشت من است که هر نیمه خشت اش بهشت من است منم ترک و کرد و لر و ترکمان منم شیر بیدار این باستان ز جان آذرآبادگانی منم ز پا تا به سر باستانی منم مرا تا زمانی که سر بر تن است عرب هرچه باشد مرا دشمن است ترا اهرمن دین بیگانه داد مرا داد گلهای میهن به باد به گیتی یکی چون تو دیوانه نیست نگهبان انبار بیگانه نیست یکی را ندیدم چو تو بد نهاد که فرزند ایران به دژخیم داد چنان هرزه گر تن فروشی کنی از آن به که میهن فروشی کنی کنون هرچه خواهی تو با خانه کن بر و بوم این خانه ویرانه کن یکایک ز گلهای ما بیشمار بگیر و بیاویز بر چوب دار زمان تو هم سررسد بیگمان چو تیری که افتد به خاک از کمان به نوبت چو سر ها رود زیر آب رسد بر تو هم نوبت آسیاب زمانت بر آید چنان بی خبر که بینی بسی کاوه در هر گذر مپندار کشتی به نام خدا که مانَد سر انجام تو بی جزا کمی گر فریب ترا خورده اند گمانت که ایرانیان مرده اند یکی زنده مانَد ز کوروش پسر یکی روز خوش را نبینی دگر به سال هزاران چوایران رسید نگردد به سی سال و چل ناپدید چو از ره رسد نوبت جنگ ما رهایی کجا یابی از چنگ ما بدان تا که ایران مرا میهن است بلند آسمان جایگاه من است بدان ای فرومایه ی بد نهاد نباشد چو ایران جهان هم مباد مسعود آذر @azar_massoud
به خاک و به خون میهن ما نشست ز ایران ستیزان تازی پرست ز کشتار با شیوه ی بربری ز مردم فریبی و ویرانگری ازین سو به ما مذهب انداختند وزآن سو به تاراج پرداختند رسیدند تا بخش ایمان کنند گرفتند ایران که ویران کنند بسی نام اعراب بر ما زدند بسی دخت ِکورش سمیّه شدند خرد خانه بستند سرتا به سر مساجد گشودند در هر گذر بنام ِ خداوندک تازیان سپردند کشور به بیگانگان چه رخسارهایی که سوزانده شد چه گلها که درخاک خوابانده شد بهشتی که گفتند بر ما سزاست پر از استخوانهای گلهای ماست چه نامردمی ها ز ایران گذشت دگر نگذرد چون بدین سان گذشت کنون ات ز آینده گویم سخن چوپندی بگیراین سخن را زمن بده گوش امروز بر پند ما که فردا نگویی نگفتم ترا رسد روزگاری نوین زین میان که گیتی بنازد به ایرانیان درآغاز تن ها برابر شوند به میهن رهایی دلاور شوند سپس جا گزیند پسر با پدر چو بستند دروازه های گذر تنی از ولایت نخواهد گریخت که خونها درین خانه بسیارریخت ز دریا به دریا برآید سپاه ز دیوار و در کاوه آید ز راه ز مردم فراهم شود لشکری چنانت که در خواب هم ننگری تو گر یاور ِمردمی نیک دان ترا پاس دارند هم میهنان گر ایران ستیزی ترا بردرند ز سوراخ موشان برون آورند هزاران به هرشهرهمچون ترا به گاری ببندند در این سرا نه هرگز فراموش خواهند کرد نه هرگز بدارند دست از نبرد ولایت زخورشید وشیراست وبس که زین برتر اندیشه ناید ز کس نویسند از نو یکی سرنوشت بپایان رسانند کردار زشت نمانَد ز آخوندک ِ باجگیر نشانی درین مُلک خورشیدوشیر شکنجه به هر گوشه آید به سر یکی گل به زندان نروید دگر پدرها درآرند پسوند خویش بسا نام تازی ز فرزند خویش یکایک دل و دیده خواهند شست نیاکان درین خانه خواهند جُست مساجد ببندند بی درد ِسر گشایند کانون کار و هنر کنون هرکه هرچه زکشوربرَد زمانش برآید که باز آورَد همانا ز دزدان درین گلسرا رها کس نگردد بدون جزا سپاه و بسیج و دگر لشکران ببندند پیوند با مردمان برآید یکی رسم فرمانبری که مردم به مردم کند رهبری هرآنکس که دین اش زمیهن سراست ز میهن برون گر شود بهتر است پناهنده گردد به مُلک عرب خورَد سوسماروملخ روزوشب که وی را به گلزار ایرانزمین نخواهند آیندگان بیش ازین در آینده باهم همه آرش اند ورا روی منبر به آتش کِشند بخوانیم اگر زندگی بردگی ست دلیرانه مردن به از زندگی ست برین بوم اگر تن به تن جان دهیم از آن به که کشور به شیخان دهیم پس از کوچ ِاسلام و اهریمنان زن و مرد و کودک درین باستان خروشند چون شیر در گوش ِباد چو ایران نباشد. جهان هم مباد مسعود آذر @azar_massoud
توجه توجه . درود بر دوستان . کانال پیشین ما که لینکش را براتون میذارم اینجا توسط طرفداران رژیم هک شده و اینان در حال فعالیت به سود رژیم درین کانال هستند از یک یک دوستان خواهشمندیم این کانال را گزارش کنند با سپاس . http://t.me/Massoud_azar
این آخرین پیامه @azar_massoud