بابک شمس | استراتژیست برند
Статистика✳️ مشاوره | دوره | کوچینگ 📌 مؤسس آموده کلاب و مدیر عامل شرکت پژواک 📍 ارتباط: @supdesk01
- Последний пост
- 9 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 30
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 208
- 1/48двое суток
- 238
- 1/72трое суток
- 257
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
دورهمی مدیران و متخصصین؛ گفتوگو درباره مسیر حرفهای یک گروه دوستانه و تخصصی برای گپوگفت، شبکهسازی و تبادل تجربه میان متخصصین و فعالان حرفهای راهاندازی کردهایم. محور اصلی گفتوگوها: 🔹 پرسونال برندینگ و دیدهشدن حرفهای 🔹 توسعه مسیر شغلی و کسبوکار 🔹 مشورت درباره چالشهای حرفهای 🔹 بهاشتراکگذاری تجربهها و فرصتهای همکاری 🔹 آشنایی با افراد هممسیر و متخصص اگر فکر میکنید این جمع برای دوستان و همکارانتان مفید است، لطفاً این پیام را برای آنها هم ارسال کنید. 🤝 🔗 لینک عضویت: https://t.me/+F881lp8x0-k4YjY0
اگه ایدهای تو سرت هست این راز رو یه گوشهای از ذهنت نگه دار که خیلی نکته توش داره و منو بارها نجات داده: مردم چیزی را نمیخرند که دیگران میفروشند. مردم چیزی را میخرند که دیگران هم میخرند. بابک شمس | استراتژیست برند و مدیر عامل ارتباطات پژواک 📈 @babakshams_ir
📝🔰 داستان آلفردو 📌 در یکی از شهرهای ایتالیا، جوانی بود به نام آلفردو، آلفردو دکه کوچکی داشت که در آن عرق سگی میفروخت. او هر بطری عرق سگی را به قیمت ۲ لیره میفروخت. هزینه تولید عرق سگی چیزی حدود ۱.۸ لیره بود. برای همین آلفردو در ازای فروش هر بطری عرق سگی چیزی حدود ۰.۲ لیره سود میبرد. او در روز ۲۰۰ بطری عرق میفروخت و لذا درآمدش روزانه ۴۰ لیره بود و با این ۴۰ لیره با مادرش به دشواری زندگی میگذرانید. 📌 روزی از روزها دولت بنیتو موسولینی قانونی امضا کرد که در آن خرید و فروش عرق سگی ممنوع اعلام میشد. اینگونه بود که فردای آن روز مامورانِ پلیس، به مغازه او هجوم آوردند و مغازه او را پلمپ کردند. آلفردو، بیچاره تنها و سرگردان به پارک پناه برد. او در پارک ناراحت و غمگین شروع به راه رفتن کرد و بر بخت بد خود بسی گریست و گریست، در حالی که سرش را به درختی تکیه داده بود، هق هق میزد و از زمین و زمان دل چرکین بود، 📌 در همین حال یک نفر از پشت سرش گفت: هی آلفردو! خوب شد پیدات کردم، بد جوری تو خماری موندم رفیق، امروز تمام عرق فروشی های شهر رو تعطیل کردند و من هم نمیدونم باید از کجا عرق گیر بیارم، تو چیزی تو خونه ات داری به من بدی؟ من حاضرم به جای دو لیره، بهت ۱۰ لیره پول بدم. آلفردو در بهت فرو رفت. سریع به خانه رفت و در زیر زمین به جست و جو پرداخت. تعدادی بطری عرق سگی پیدا کرد. یکی از آنها را در یک کیسه مشکی گذاشت و یواشکی دوباره به پارک برگشت و بطری را دست مشتری داد و ده لیره را گرفت. او در پایان به مشتری گفت: اگه باز هم خواستی، بیا همینجا، به دوستان قابل اعتمادت هم بگو. اسم رمز هم این باشه: آقا ببخشید! شما دیروز بازی اینتر و یونتوس رو دیدید؟ 📌 در روزهای بعد هم آلفردو به پارک میرفت. هر روز تعداد بیشتری پیدایشان میشد. در هفته اول مشتری های او به ۱۰ تن رسیده بود. در هفته دوم مشتری های او ۳۰ تن شده بودند. در آمد او کم کم روزانه به ۲۰۰ لیره رسیده بود. او خانه ای جدید خرید. برای مادرش خدمتکار گرفت که لازم نباشد کار کند. با ویتوریای جوان نامزد کرد و برای او گردنبند طلا خرید. دوستان جدیدی پیدا کرد:لئوناردو، کارلو، الساندرو. 📌 کم کم شهرتش فزونی گرفت، طوری که پلیس از افزایش ثروت او مشکوک شد که نکند که او به صورت مخفیانه دارد عرق سگی میفروشد. این گونه بود که ماموری را برای تحقیقات روانه کرد. مامور فردایش به اداره برگشت و گفت: نه قربان، آلفردو هیچ قانون شکنی ای انجام نداده است! مامور دیگری را فرستادند و او هم همین را گفت! مامور سوم هم همین را گفت و اینگونه بود که خیال رئیس پلیس راحت شد که مشکلی در کار نیست. آن ماموران برای حق السکوت روزانه ۵ لیره از آلفردو شیتیل میگرفتند و هر از گاهی هم از خود آلفردو عرق میخریدند. آلفردو در این مدت حسابی به این ماموران رشوه داد. کم کم خود رئیس پلیس هم شروع به رشوه گرفتن کرد. 📌 گذشت تا اینکه بنیتو موسولینی به گسترش یک باند مافیایی در کشور مشکوک شد. او اختیارات سازمان جاسوسی را برای نفوذ در مافیا افزایش داد، اما افسوس که دیگر دیر شده بود. آلفردو حتی افرادی را در بین خود مقامات فاشیست خریده بود که از قضا یکی از آنها رئیس اطلاعات موسولینی بود. این شخص از کل کشور برای آلفردو اطلاعات می آورد. مرتب هم موسولینی را در مورد مافیا گیج میکرد. در نهایت آلفردو با متفقین متحد شده و زمینه سقوط موسولینی را فراهم کرد. بعد از روی کار آمدن نظام جدید، نخست وزیران توسط آلفردو نصب و عزل میشدند. در واقع همه سیاستمداران فهمیده بودند که «پدر خوانده» کیست. چند بار، چند تن از سیاستمداران مستقل تلاش کردند که خرید و فروش عرق سگی را بار دیگر آزاد گرداندند، اما همگی به شکل فجیعی ترور شدند. 📌 حال نگاهی کنیم به آلفردوهای سالهای اخیر در کشور: آلفردوی مسکن، آلفردوی شکر، آلفردوی خودرو، آلفردوی گوشت، آلفردوی دارو، آلفردوی خوراک دام و طیور، آلفردوی لوازم خانگی و ما آلفردوهای غولپیکری را طی این سالها ساختهایم، که خود قانون و قانونگزار شدهاند! ✍ نویسنده: ناشناس @babakshams_ir
📺🔰 متاسفانه بسیاری از بزرگ زنان و بزرگ مردان تاریخ این کشور در لایه های پرهیاهو و پر ماجرای تاریخ ایران کمتر شناخته شده و فهمیده شده اند! بدون تردید یکی از درخشانترین این بزرگان #محمد_بهمن_بیگی است! دربارهی «محمد بهمنبیگی» نویسندهی قشقایی و بنیانگذار آموزش و پرورش عشایری، در زمان مناسبی مفصل خواهم نوشت! این ویدیو را ببینید که نمونهای از کیفیت آموزش در مدارس او را نشان میدهد. #تاریخ #ویدیو بابک شمس | استراتژیست برند و مدیر عامل ارتباطات پژواک 📈 @babakshams_ir
سال ۲۰۲۰ یه میلیونر به اسم مایک بلک تصمیم میگیره ثابت کنه با کار و تلاش تو یه سال از صفر میشه میلیونر شد و شروع میکنه این پروژه رو برای کانال یوتیوبش ضبط کردن. حساب بانکیش رو صفر میکنه، خونه و ماشین و همه ارتباطاتش رو رها میکنه و میاد تو خیابون و میشه بیخانمان. خودش بوده و یه موبایل و یه دست لباس. اول توی اپلیکیشن coachsurfing دنبال یه جای خواب مجانی گشت که تو خیابون نخوابه از شانس خوبش یه غریبه توی تریلر خودش بهش جا داد. توی فیسبوک میگشت و اجناسی که مردم به طور مجانی میذاشتن رو میگرفت و میفروخت و اینجوری پول در میاورد. بعد تونست تو یه جا کار تو customer service بگیره که سالی ۳۵ هزارتا درامد داشت و یه خونه اجاره کرد. نهایتا ده ماه بعد از شروع کردن به این چالش اعلام کرد که به خاطر مشکلات روحی و جسمی که براش پیش اومده نمیخواد ادامه بده. از اون یک میلیونی که قرار بود ته سال دربیاره فکر کنم ۹۵۰ هزار تاش رو نتونست. پولدار شدن سخته. تلاش یکی از ارکانشه. شانس خیلی موثره. خانواده، جغرافیا، زمان تولد و خیلی چیزای دیگه اگه پولدارین لذتش رو ببرین و ژست اینکه «کاش پول نداشتم و فقیر بودم» نگیرین @babakshams_ir
خبر امضای توافق صلح میان ایران و آمریکا و پایان رسمی جنگ، بیش از آنکه یک خبر سیاسی باشد، یک چرخش بزرگ در فضای کسبوکار و زندگی است. چندی پیش لیست جستوجوهای یک سرباز جانباخته در جنگ اوکراین را دیدم. پر از کلمات ساده: «جنگ کی تموم میشه؟»، «مذاکرات اوکراین و روسیه»، «مذاکرات» و... حتی در میدان نبرد، آن چیزی که ذهن را میجود، نه پیروزی که «بازگشت به صلح» است. همیشه تضادی وجود داشته بین جنگطلبان که در ستایش ویرانی قلم میزنند، در برابر انسانهایی که فقط زندگی میخواهند. صلح، گرانبهاست! نه فقط برای سیاستمداران، که برای تکتک کسانی که زندگی را بر مرگ مقدم میشمارند. [بابک شمس | استراتژیست برند]
در سالهای اخیر، با افراد زیادی در سطح مدیریت، اندیشه و کسبوکار نشستوبرخاست داشتهام. اما بعضی آدمها فقط با دانششان اثر نمیگذارند؛ با نحوه بودنشان اثر میگذارند. دکتر سریعالقلم برای من از همین جنس است. در برنامه اخیر که با افتخار میزبانشان بودیم، نزدیک به ۹ ساعت روی سن بود. ۹ ساعت گفتوگو، تحلیل، پاسخ، توضیح و تعامل. اما چیزی که برای من بیش از حجم دانش ایشان جالب بود، کیفیت حضورشان بود. او فقط حرف نمیزد، کلمات را انتخاب میکرد! این تفاوت بزرگی است. بسیاری از ما وقتی حرف میزنیم، جملهها را مصرف میکنیم. اما او با کلمات رفتار متفاوتی دارد. انگار هر واژه، قبل از خروج از ذهن، چند بار سنجیده میشود. در طول آن برنامه، بارها متوجه شدم که سکوتهای کوتاه او بخشی از سخنرانیاش است. مکث میکرد، واژه را پیدا میکرد، جمله را آرام میساخت و بعد با طمأنینه منتقل میکرد. یکی دیگر از ویژگیهایی که در ایشان برایم بسیار قابل احترام بود، حساسیت جدی به نظم است. در تعاملات قبل از برنامه، حتی در پیامکها، انتخاب کلماتشان دقیق و حسابشده بود. نه اغراق، نه شتاب، نه جملههای اضافه. همانجا میشد فهمید که این دقت، مخصوص روی سن نیست؛ بخشی از شخصیت اوست. در میانه برنامه، برای آنتراکت، اتاق VIP، پذیرایی و فضای استراحت برای ایشان آماده شده بود. طبیعی هم بود؛ بعد از ساعتها حضور روی سن، هر سخنرانی نیاز به فاصله گرفتن و تجدید انرژی دارد. اما دکتذ در سالن ماند، نه برای نمایش یا تشریفات، ماند تا به سوالات شرکتکنندگان پاسخ بدهند... این تفاوت یک استاد واقعی با یک سخنران معمولی است. از آن تجربه، چند نکته برای من پررنگ شد: نظم، فقط وقتشناسی نیست؛ یک نوع نگاه به جهان است. وقتی کسی در جزئیات زمان، کلمات و رفتار دقیق است، احتمالاً در فکر و تحلیل هم دقیقتر عمل میکند. انتخاب واژه، بخشی از شخصیت حرفهای ماست. کلمات فقط ابزار انتقال پیام نیستند؛ آنها تصویر ذهنی مخاطب از ما را میسازند. کسی که کلماتش را دقیق انتخاب میکند، به ذهن مخاطب احترام میگذارد. هوش ارتباطی، مکمل دانش تخصصی است. دکتر سریعالقلم فقط از نظر دانش فنی قابل توجه نیست، در نحوه ارتباط، مدیریت فضا، انتخاب لحن و درک موقعیت هم بسیار هوشمندانه عمل میکند. دکتر سریعالقلم برای من نمونهای است از اینکه چگونه میتوان هم عمیق بود، هم منظم، هم صاحب اندیشه بود، هم دقیق در ارتباط، هم روی سن تأثیرگذار بود، هم در رفتارهای کوچک، قابل احترام. و شاید مهمترین درسی که از آن روز برای من ماند این بود: اعتبار حرفهای، قبل از آنکه در رزومه افراد دیده شود، در کیفیت حضورشان دیده میشود. بابک شمس | استراتژیست برند و مدیر عامل ارتباطات پژواک
без подписи
دکتر سریعالقلم؛ وقتی کلمه، انضباط و شخصیت در یک نقطه به هم میرسند خرداد ۱۴۰۵ شمسی
دو نشستِ اخیرِ «بیزینس فروم علوم و فنون تهران»، فراتر از یک رویدادِ ساده بود. آنجا شاهدِ پیوندِ تجربیاتِ مدیرانِ ارشد و راهکارهای نوآورانه بودیم. 🚀 امروز، این مسیرِ مشترک به مقصدِ تازهای رسیده است: «باشگاه مدیران علوم و فنون» این باشگاه نه یک محفل، که بستری برای شبکهسازی استراتژیک، اشتراک دانشِ آزموده شده و گشودنِ درهای جدید به بازارهای حرفهای است. اگر دغدغهی رشد و توسعهی پایدار کسبوکارتان را دارید، باشگاه مدیران ما، همان حلقهی گمشدهی شماست. #مدیریت #بیزینس_فروم #علوم_و_فنون #باشگاه_مدیران 🟦 @tehran_business_school
*از «میزبانی نمایشی» تا «مهندسی ارتباطات»: تغییری که در فروم اخیر «علوم و فنون» رقم خورد* سالها پیش، وقتی تازه وارد دنیای برگزاری رویدادهای تخصصی شده بودم، تصور میکردم موفقیت یعنی همهچیز بینقص باشد. از پذیرایی تا سخنرانهای مشهور. در آن سالها، نقش من بیشتر شبیه به یک مدیر اجرایی پرمشغله بود که تمام توانش را صرف نبود خطا میکرد. نتیجه؟ یک رویداد شیک، اما سرد. مدیران میآمدند، لیست ارائهها را میدیدند، کارتهای ویزیت را رد و بدل میکردند و بعد با همان غریبهگی روز اول، سالن را ترک میکردند. آن زمان من فکر میکردم دارم میزبانی میکنم، اما امروز میدانم که فقط داشتم صحنه را آماده میکردم! یک ماه پیش، در اولین «بیزینس فروم علوم و فنون تهران»، رویکرد من کاملاً متفاوت بود. دیگر نگران جزئیات اجرایی نبودم. چرا که تیمم آن را پوشش میداد. تمامِ تمرکز من به عنوان استراتژیست و مودریتورِ جلسه، روی یک چیز بود: *شکستن یخ روابط در لایهی مدیریتی.* به جای پر کردنِ زمان با سخنرانیهای کلاسیک، از استراتژی آیسبریکینگ ساختاریافته استفاده کردم. در آن جلسه، من نه یک میزبان، که یک تسهیلگر استراتژیک بودم. از جایگاه مودریتور، جریان گفتگوها را طوری هدایت کردم که مدیران صنایع مختلف، به جای تعارفات مرسوم، وارد چالشهای مشترک کسبوکارشان شوند. نتیجه برای من، فراتر از یک رویداد موفق بود! تبدیل به شبکهای از همکاریهای عملیاتی شد. تفاوت آن رویداد با سالهای دور من در این بود که: آن زمان من مجری رویداد بودم! امروز، *طراح پیوند میان ذینفعان* هستم. در علوم و فنون، دیدم که وقتی مدیریت جلسه در دست کسی باشد که زبان کسبوکار را میفهمد، دیگر نیازی به سناریوهای خشک نیست! خود مدیران، موتور محرک محتوا میشوند. [بابک شمس | استراتژیست کسبوکار و مدیرعامل ارتباطات پژواک]
نخستین نشست بیزینس فروم رهبران اقتصادی با مدیریت ارتباطات پژواک و با حمایت دانشگاه علوم و فنون تهران ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵ خورشیدی تهران - کافه مدیران
ماندلا و قذافی هر دو آفریقایی بودند، هر دو آزادیخواه بودند، هر دو مبارز بودند، هر دو در مبارزه پیروز شدند، هر دو به محبوبیتِ فراوان رسیدند و هر دو موفق شدند که رهبری کشورهایشان را به دست بگیرند، ماندلا امّا بدون خونریزی به پیروزی رسید و بدون خون ریزی ادامه داد و قدافی با خون بر مسند نشست و با خون ادامه داد، ماندلا گوشش را برای شنیدن صدای مردم باز کرد و قذافی دهانش را به نعره گشود تا گوش مردم از صدایش پر باشد، ماندلا کتابِ مردم را خواند و قذافی کتابی نوشت و مردم را وادار به خواندن آن کرد، ماندلا خودش را کشت تا مردمش زنده باشند و قذافی مردم را کشت تا خودش زنده باشد، ماندلا گفت: «ما» و قذافی گفت: «من»، ماندلا مردم را فرزندان خود خواند و قذافی مردم را سوسک و موش خطاب کرد، ماندلا پیش از این که از زندگی کناره بگیرد از قدرت کناره گرفت و قذافی تا آخرین لحظات به تخت و خیمه اش میاندیشید. و حالا نلسون ماندلا و معمّر قذافی، هر دو نفر در پیشگاهِ ابدیّت تاریخ ایستادهاند و ما تنها به احترام ماندلا میایستیم ...
💸 اقتصاد روان و سرمایهی بقا مدتها فکر میکردم امید، یک دارایی احساسی است؛ چیزی شبیه خوشبینی یا ایمان. اما هرچه بیشتر زندگی کردم، فهمیدم امید، در واقع یک سرمایهی روانی است. شبیه پول، شبیه زمان، شبیه انرژی. و درست مثل آنها، اگر بیدلیل خرجش کنیم، روزی ته میکشد. در این سالها، بسیاری از ما سرمایهی روانمان را خرج بقا کردهایم، نه رشد. خرج کردهایم برای اینکه فقط دوام بیاوریم، نه برای اینکه معنا بسازیم. ما یاد گرفتهایم چطور در ترافیک زندگی بمانیم، اما فراموش کردهایم چرا باید به مقصد برسیم. 🛍در اقتصاد، مفهومی هست به نام Burn Rate — نرخ سوختن! شرکتها با آن حساب میکنند که با این سرعتِ خرج کردن، چند ماه دیگر زنده میمانند. گاهی با خودم فکر میکنم: اگر روان ما هم حساب بانکی داشت، ماندهاش چقدر بود؟ چقدر دیگر میتوانستیم ادامه بدهیم، قبل از آنکه امید تمام شود؟ اما شاید رازِ بقا در همینجاست: یاد بگیریم خرج نکنیم، سرمایهگذاری کنیم. بهجای انتظار برای روزهای بهتر، در خودمان «سیستم تولید امید» بسازیم. چیزی شبیه آنچه شرکتهای بزرگ دارند: فرآیند احیای انرژی، نه فقط مصرف آن. بقا، یعنی در زمانهای که هیچکس از فردا مطمئن نیست، ☑️ تو هنوز انتخاب میکنی «انسان» بمانی. همین انتخاب کوچک، بزرگترین سرمایهی توست. 📝 بابک شمس 🗓 ۱۶ مهر ۱۴۰۴ 🦁@shamsway #امید #زندگی #شمس
✅ «دانشگاه چی خوندی؟ 🔹منشی شرکت گفت سریعا به دفتر مدیرعامل بروم. هفت طبقه را بالا رفتم، در زدم و داخل شدم. 🔸مدیرعامل گفت: «دانشگاه چی خوندی؟» 🔹عرض کردم: «کارشناسی مهندسی مکانیک خوندم قربان، ارشد وهم انتقال حرارت تموم کردم.» صدایی شبیه اوهوم از خودش درآورد، بعد اشاره کرد به کامپیوترش و گفت: «ماوسام از صبح کار نمیکنه، میتونی درستش کنی؟» 🔸اجازه خواستم بروم نگاهی بیندازم که با تحکم گفت: «میخوای بیای پشت میز من؟ ازهمونجا بگو! تو دانشگاه چی بهتون یاد دادن؟» با ترس 🔹گفتم: «قربان شاید سیمش در اومده باشه.» بعد خم شدم، زانوهایم را گذاشتم روی زمین و از فاصله بین میز و زمین نگاه کردم و دیدم سیم ماوس درست وصل شده. 🔸گفتم: «سیم درسته، شاید درایورش نصب نیست! شایدم خازن لیزرش نیم سوز شده باشه شایدم سیستم ویندوزتون باید آپدیت بشه شایدم...» همینطور که ادامه میدادم 🔹گفت: «اگه بلد بودی تا حالا درست شده بود. یک دقیقه میتونی بیای پشت میز ببینی سریع بری.» پریدم پشت میز و در عرض یک ثانیه دوباره برگشتم! مدیر گفت: «فهمیدی چشه؟» گفتم: بله قربان، کامپیوترتون را هنوز روشن نکردین گفت: «میتونی بری.» سریعا برگشتم پایین سر پست نگهبانیام. سید جواد قضایی منبع: صفحه روزانه شهرونگ
مهارتت اگر بیصدا باشد، در بهترین حالت تبدیل میشود به مهارتی که فقط خودت میدانی داری. اما اگر بلد شوی دیده شوی، اعتماد بسازی، به ذهن بمانی، آنوقت همان مهارت، میشود مسیر درآمد، مسیر اثرگذاری، و حتی مسیر مهاجرت. قراره در ادامهی این مسیر با هم به این سؤالها فکر کنیم: چطور خودم را به زبان ساده معرفی کنم؟ چطور دیده شوم بدون خودنمایی؟ چطور از جلب توجه، به جلب اعتماد برسم؟ چطور مهارتم را به یک پیشنهاد ارزشمند تبدیل کنم؟ اگر دوست داشتی در این مسیر با من باشی، این مسیر رشد را از دست نده. – بابک شمس
بلکه بهمعنای اینکه: من چه کسیام، به چه دردی میخورم، و چرا کسی باید به من اعتماد کند؟
دنیا پر است از آدمهایی که بلدن ولی نمیدرخشند. و از آن طرف، پر است از آدمهایی که کمتر بلدن، اما بلدند چطور شناخته شوند، چطور اعتماد بسازند، چطور در ذهن بمانند. این همان چیزیست که اسمش را گذاشتهاند «برند شخصی». نه به معنی پوستر ساختن برای خودت. نه ژست گرفتن، نه نمایش دادن.
من آدمهای زیادی را دیدهام که مهارتی دارند. طراحی بلدند. زبان میدانند. درمانگرند. حسابدارند. تجربه مدیریت پروژه دارند ... اما مدام در حال گلهاند که چرا هیچکس آنها را جدی نمیگیرد. هیچکس بهشان اعتماد نمیکند. هیچکس بهشان پول نمیدهد. نه چون آنها بیارزشاند، بلکه چون هیچکس قرار نیست وقت بگذارد تا «ارزش پنهان» تو را کشف کند.
🎯 مهارتت پول نمیسازه، برندت میسازه گاهی خیال میکنیم اگر چیزی را خوب بلد باشیم، دنیا بالاخره ما را پیدا خواهد کرد. اما دنیا، آنقدرها فرصت ندارد که بیاید دنبالِ آدمهایی که در سکوت، منتظرند شناخته شوند. مهارت، شرط لازم است. اما هرگز کافی نیست.