tgindex
داستان بلوچی Balochi Dastan

داستان بلوچی Balochi Dastan

Статистика
@balochi_dastanперсидский

داستان بلوچی 🔺 فهرست داستان‌ها: 🔗عاشقانه هانی و شی‌مرید 🔗حماسه بانری و فتح دهلی 🔗حماسه همل 🔗حماسه میرکَمبَر 🔗حماسه رند و لاشار 🔗حماسه بالاچ و نکیبو 🔗حماسه بیبو 🔗عاشقانه میرک و عزت 🔗عاشقانه کیا و سدو 🔗 عاشقانه شهد Instagram.com/balochi_dastan

Последний пост
15 нояб.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
393
+1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 173
21 постов
Вовлечённость
298,5%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 15 нояб.51499из Avin_4

    هانی و شه‌مرید یک حماسه عاشقانه بلوچی است… اُ شہ مرید مستانگ ءُ مولانگ ءُ دیوانگیں آه ای شه مرید مست و درویش و دیوانه سُھتگ ترا اِشک ءِ زراب ، مارءَ گماں کُرتہ کباب اخگران عشق تو را سوزانده ، ما را حجمه ی اندوهان تو ھانول ءِ درداں زرءِ ، ما پہ وتَن دیوانگیں غرقه ی دریای دردهای هانی شدستی ماییم دچار و مبتلای وطن پلین مرید بیا گوں پکیریں باتن ءَ مرید خجسته ، بازآ با باطنی بی آلایش گوشداری شیراں شَکلیں گوش فرا ده به شیرینی اشعار گشتگ نسیر دیوانگیں که سروده است این نصیر مجنون میر گلخان نصیر، ملک الشعرای بلوچستان ترجمه: سایروس داودی

  • 4 нояб.5411из Art_with_Cyrus

    در بلوچستان همیشه بانوان بلوچ را که عمدتا مسن بوده اند در حال آوازه خوانی دیده و شنیده ایم، این در حالی است که من گمان میکنم حتما در این میان ، بانوان نوازنده ای هم بوده اند که شاید به دلیل نگرش های سخت گیرانه ی دینی و مذهبی نتوانسته اند نوازندگی خود را آشکارا در اختیار دیگران قرار دهند ، این موضوع از دو حالت خارج نیست ، این که در بلوچستان نوازنده ی زن نداشته ایم یا اگر بوده بسیار اندک بوده ، نه صوتی با مشخصات و نه ویدئویی از نواختن چندان در اختیار مردمان قرار نگرفته . با این وجود تفکر من این است که در این زمانه ی کنونی حضور نوازندگان زن در بلوچستان بیش از هر زمان دیگری احساس میشود، اگر چه همانطور که پیش از این گفتم چندان ویدئویی در اختیار نداریم . خوب است اگر نسل جدید را تشویق و ترغیب کنیم تا موسیقی را بیاموزند و یکی از سازهای موسیقی بلوچستان را انتخاب کرده و در نواختن آن ماهر بشوند و هنر خویشتن را به این جهان وسیع ارائه بدهند . این ویدئو که پیش روی شماست، دهل نوازی یک نوازنده و خواننده زن بلوچ را نشان میدهد که در مراسم دامادی ، در هنگامه ی آرایش و پیرایش داماد به ثبت رسیده است . @Art_with_Cyrus

  • 4 нояб.4281из Art_with_Cyrus

    از سال ۱۹۴۶، گروهی از زنان در مراسم عروسی‌های گوادر، بلوچستان حضور داشتند. این گروه پنج‌نفره با رهبری زینب، نخستین خواننده زن گوادر، سنت را با نوآوری درآمیختند. آن‌ها نام گروه خود را «گروه زیبل» حفظ کردند. اجراهایشان با سازهای قدیمی زینت می‌یافت و در طول هفت روز جشن طنین‌انداز می‌شد، و دستمزدی اندک، حدود ۲۰۰۰، دریافت می‌کردند که به‌طور مساوی میانشان تقسیم می‌شد. اما با گذر نسل‌ها، دعوت‌ها کاهش یافت و گروه منحل شد؛ برخی به‌کلی موسیقی را کنار گذاشتند و برخی دیگر با حسرت از این عرصه محبوب خداحافظی کردند. Since 1946, a group of women graced weddings in Gwadar, Baluchistan. With five members, they blended tradition with innovation, led by Zainab, the pioneering lady singer of Gwadar. They kept their squad name "ZEHBUL'S BAND." Their performances, adorned with old instruments, resonated through the seven days of festivities, earning them a modest 2000, shared equally among all. زبان فیلم : بلوچی زیرنویس: انگلیسی @Art_with_Cyrus

  • 12 окт. 2025 г.51731из History_Baloch

    💠 بررسی اجمالی گویش کُرُشی ✍🏻 عبدالنبی سلامی 📚 ویژه‌نامه فرهنگستان(گویش شناسی) شماره(۳) سال(۱۳۸۳) 🔖بخش دوم(مقایسه واژگان بلوچی و فارسی و کُرُشی و قشقایی) 🔹فارسی «آب» / کُرُشی «âf ٫ âp ٫ آف ٫ آپ» / بلوچی «âp ٫ آپ» / قشقایی «su» 🔸فارسی «باران» / کُرُشی «hôr ٫ هَوْر» / بلوچی «hôr ٫ هَوْر» / قشقایی «Yâ𝜸oš» 🔹فارسی «باد» / کُرُشی «gôd ٫ گْواد» / بلوچی «govât ٫ گْوات» / قشقایی «yel» 🔸فارسی «رعد» / کُرُشی «geran ٫ گرن یا گرند» / بلوچی «gerand ٫ گرند» / قشقایی «elerem» 🔹فارسی «سرما» / کُرُشی «ghar ٫ گَہر» / بلوچی «gohar ٫ گوَهر» / قشقایی «so𝜸» 🔸فارسی «امروز» / کُرُشی «٫maroči مرۆچی» / بلوچی «maroči ٫ مرۆچی» / قشقایی «begen ٫ beyen» 🔹فارسی «پارسال» / کُرُشی «pâri ٫ پاری» / بلوچی «pâri ٫ پاری» / قشقایی «billar» 🔸فارسی «پریشب» / کُرُشی «paranduš ٫ پَرندوش» / بلوچی «paranduši ٫ پَرندوشی» / قشقایی «ilaregeja» 🔹فارسی «دیروز» / کُرُشی «zi ٫ زی» / بلوچی «zi ٫ زی» / قشقایی «dinan» 🔸فارسی «قرمز» / کُرُشی «sohr ٫ سُهر» / بلوچی «shor ٫ سُهر» / قشقایی «qermez» 🔹فارسی «سفید» / کُرُشی «esbiyed ٫ ispid ٫ اِسبیْد ٫ یسبیْد» / بلوچی «espid ٫ اِسپیْت» / قشقایی «âq» 🔸فارسی «اینجا» / کُرُشی «٫idân یِدن ءَ» / بلوچی «edân ٫ اِدن ءَ » / قشقایی «burâ» 🔹فارسی «آنجا» / کُرُشی «odân ٫ اُدن‌ ءَ» / بلوچی «odân ٫ اُدن‌ ءَ» / قشقایی «orâ» 🔸فارسی «پایین» / کُرُشی «jahlâd ٫ جَهلاد» / بلوچی «jahlâd ٫ جَهلاد» / قشقایی «âlčâq ٫ âšâqo» 🔹فارسی «بزرگ» / کُرُشی «mazan ٫ مَزَن» / بلوچی «mazan ٫ مَزَن» / قشقایی «bik» 🔸فارسی «لخت» / کُرُشی «lut ٫ لُهت» / بلوچی «lušt ٫ لوشت» / قشقایی «litera» 🔹فارسی «تنگ» / کُرُشی «tank ٫ تَنک» / بلوچی «tank ٫ تَنک» / قشقایی «inka» 🔸فارسی «گشاد» / کُرُشی «perâ ٫ پرا» / بلوچی «perâh ٫ پراه» / قشقایی «geyng ٫ âčoq» 🔹فارسی «ریز ، کوچک» / کُرُشی «kassân ٫کَسان» / بلوچی «kasân ٫کَسان» / قشقایی «komeja» 🔸فارسی «زیر» / کُرُشی «čiyer ٫ چیرا» / بلوچی «čir ٫ چیر» / قشقایی «âlte» 🔹فارسی «یک» / کُرُشی «yak ٫ یَک» / بلوچی «yak ٫ یَک» / قشقایی «bir» 🔸فارسی «دو» / کُرُشی «do ٫ دو» / بلوچی «do ٫ دو» / قشقایی «eyke» 🔹فارسی «سه» / کُرُشی «sa ٫ سَه» / بلوچی «se ٫ سِه» / قشقایی «ič» 🔸فارسی «چهار» / کُرُشی «čâr ٫ چار» / بلوچی «čâr ٫ چار» / قشقایی «derde» 🔹فارسی «پنج» / کُرُشی «panč ٫ پنچ» / بلوچی «panč ٫ پنچ» / قشقایی «beš» 🔸فارسی «شش» / کُرُشی «šeš ٫ شَش» / بلوچی «šeš ٫ شَش» / قشقایی «âlte» 🔹فارسی «هفت» / کُرُشی «haft ٫ هَفت» / بلوچی «hapt ٫ هَپت» / قشقایی «yedde» 🔸فارسی «هشت» / کُرُشی «hašt ٫ هَشت» / بلوچی «hašt ٫ هَشت» / قشقایی «sakez» 🔹فارسی «نه» / کُرُشی «nò ٫ نو» / بلوچی «nò ٫ نو» / قشقایی «doqoz» 🔸فارسی «دَه» / کُرُشی «Da ٫ ده» / بلوچی «Da ٫ ده» / قشقایی «оп» 🔰𓄂|@History_Baloch|𓆃

  • دیوانگیں مُریدے گماں کم نکاں چلیم چاکر گلاس ءَ شود کہ ھانی شراب وا عبدالله ثناء

  • 🔹 موزیک ویدیو بلوچی «تیتانَلی» ✨ خوانندگان: زهره عشقی و محمدعلی دلنواز ✨ بنجو: محمدعلی دلنواز ✨ فلوت: الهه موسوی ✨تنظیم: محمد علی دلنواز ✨ ادوات کوبه‌ای: مهشید خیرالدین ✨صدابردار و گیتار: آرش عادلپور ✨ گروه کر: منصوره احمدی، بهاره محمودیان، مریم محقق 🌟@balochi_dastan

  • #داستان دوم حماسه بانری و فتح دهلی

  • @balochi_dastan

  • @balochi_dastan

  • 🎤رستم میرلاشاری: او پری @balochi_dastan – O Pari

  • 🎤رستم میرلاشاری: او پری @balochi_dastan

  • یکی از روزها دوستین در حال آماده شدن برای تمرین تیر اندازی شده بود و با برادر شیرین در حال گفت و گو بود. ده سال بودن بین مغولها موجب شده بود به زبان مغول ها مسلط بشن. که ناگاه صدای چند سرباز قدیمی رو در حال خندیدن و مسخره کردن دوستین بودن رو شنیدن و دوستین…

  • یکی از روزها دوستین در حال آماده شدن برای تمرین تیر اندازی شده بود و با برادر شیرین در حال گفت و گو بود. ده سال بودن بین مغولها موجب شده بود به زبان مغول ها مسلط بشن. که ناگاه صدای چند سرباز قدیمی رو در حال خندیدن و مسخره کردن دوستین بودن رو شنیدن و دوستین و دوستش از تعجب و خشم نتونستن قدم از قدم بردارن. چیزی که شنیده بودن خلاف تمام اونچه بود که این سالها فکر میکردن سرلشکر بعد از آزاد سازی اسیرها چند نفر از افراد رو فرستاده بود که در بین راه اونها رو بی رحمانه قتل عام کنه. دوستین از غم و خشم کمانی که در دست داشت رو شکست و برادر شیرین بر روی زمین افتاد اونها با این فکر بین مغولها موندن که باقی اسیرها به شهر برگشتن و بین خانواده شون زندگی میکنن اما حالا با شنیدن این خبر درد بزرگی بر قلبشون حک شد. موقع خواب دوستین به برادر شیرین :گفت همین امشب میرم به چادر سرلشکر حمله میکنم و اون رو به قتل میرسونم برادر شیرین دست دوستین رو گرفت و گفت: صبر کن! در شهر و برای شیرین زندگی جهنم شده بود مثل بیوهای زندگی میکرد غذا میخورد و فقط نفس میکشید. لال محمد خان دلتنگ یک لبخند ساده دخترش بود. هر چقدر با شیرین صحبت میکرد که دوستین را فراموش کنه و باقی خواستگاران رو نگاهی بندازه قبول نمیکرد و شیرین میگفت همه زندگی من دوستین بود که رفت و همسر اونم. ده سال اصرار از سمت لال محمد خان و ده سال امتناع شیرین از ازدواج دوباره تا اینکه فردی به نام دوستین به خواستگاری شیرین اومد. پدر شیرین صبرش تموم شده بود و با داد فریاد گفت یا این خواستگار رو قبول میکنی یا هیچوقت بخاطر تباه کردن زندگیت نمیبخشمت. شیرین سر به زیر انداخت و با گریه گفت: باشه قبولش میکنم. برادر شیرین نقشه ایی برای انتقام و رهایی کشیده بود و سعی کرد تا دوستین رو قانع کنه چند شب با دوستین حرف تا اون رو آروم کرد و بالاخره دوستین قبول کرد‌. چند هفته گذشت و هفته برگزاری مسابقات رسید. دوستین با خشم و کینه در حال آماده شدن برای مسابقات بود و اینبار با انگیزه ایی چند برابر تلاش میکرد. هرروز صبح به اصطبل میرفت اسب هارو تیمار و اصطبل رو تمیز میکرد ده سال بود که وظیفهاش همین بود و بعد به سوارکاری دور میدان مشغول میشد و بعد از اون با تیراندازی خودش رو از پا می انداخت. روز مسابقه رسید، سرلشکر به همراه سربازا و باقی سرلشکریان به میدان بازی رفتن دوستین آماده آماده بود از شوق و خشم قلبش به تپش افتاده بود. @balochi_dastan

  • لال محمد خان چشماش پر اشک شد و با بغض سنگینی :گفت اونها اسیر دست مغولها شدن و کسی که اسیر مغولها بشه زنده بر نمی گرده! شیرین نو عروس روی زمین نشست و خاک بود که برسر و صورت خودش میزد پدرش با صدای بلند دستور برگذاری مجلس عزا رو داد شیرین که این رو شنید جیغ بلندی زد و گفت: نه! دوستین بر میگرده و بیهوش روی زمین افتاد. در طول مسیر برادر شیرین که زخمی شده بود و توان و انرژی راه رفتن ،نداشت روی زمین افتاد سرباز مغول وحشيانه با داد و فریاد به سمتش هجوم آورد تا شلاقی بر بدنش بزنه، اما شلاق روی بدن دوستین فرود اومد. سرباز مغول خشمگین تر از قبل دست بالا برد تا شلاق دیگری بزنه که یکی از سرلشکریان مغول از راه رسید سر لشکر از اواسط جنگ توجهش به دوستین جلب شده بود‌. و دائم دوستین رو زیر نظر داشت. از نظرش دوستین فرد دانا، تنومند و با مهارتهای جنگی بالا بود احساس میکرد اگه اون رو به طرف خودش بیاره و از افراد خودش کنه کار بزرگی کرده. رو به سرباز مغول چیزی گفت که سرباز شلاقش رو پایین آورد و تسلیم شد. دوستین دست برادر شیرین رو گرفت که بلندش کنه. سر لشکر خمره آبی رو از جیبش بیرون آورد و به دست دوستین داد. دوستین با شک و تردید، تعجب کرده بود که چطور یک سرلشکر مغول داره به اونها کمک میکنه اما بخاطر دوست صمیمی و رفیق تمام دورانها، آب رو از سرلشکر گرفت بعد از چند دقیقه برادر شیرین حالش بهتر شد و گروه اسیر ها و سربازان شروع به حرکت کردن. چند روزی با دست و پای بسته و با اندکی غذا و آب در اردوگاه سر کردن تا اینکه سر لشکر دوباره به دیدن دوستین اومد. از دوستین خواست که یکی از افراد اون بشه و مهارتهای تیر اندازی و اسب سواری رو بهش آموزش بده و اگه این کار رو بکنه، خودش، و دوستش رو در رفاه قرار میده و به بهترین نحو پذیرایی میکنه. دوستین در سکوت بهش نگاه کرد و جوابی نداد سرلشکر اما ناامید نشد و به دوستین چند روز دیگه مهلت داد تا نظرش رو بگه در طی این چند روز از سربازان مغول خواست که از همراه دوستین مراقبت و زخماش رو درمان کنن. چند روز گذشت و حال برادر شیرین بهتر شد. دوستین برای برادر شیرین تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده و سرلشکر مغول چه درخواستی از دوستین داشته. برادر شیرین کمی فکر کرد و گفت بهتره در خواستش رو قبول کنی. اما دوستین مخالفت کرد و نظرش این :بود چطور میتونم خوش و راحت زندگی کنم وقتی اینها خون برادران من رو ریختن ، من به اصل خودم خیانت نمیکنم. برادر شیرین به هوش و دانایی زیاد معروف بود و با کمی فکر دیگه گفت بهتره عجولانه و احساسی رفتار نکنی و نقشه خودش رو به دوستین گفت دوستین اما در ذهنش نمیگنجید که به وطنش پشت کنه و همراه قاتل جوانان بلوچ بشم. همون شب سرلشکر به اسیر ها سر زد باز درخواستش رو از دوستین تکرار کرد و منتظر جواب موند برادر شیرین و سرلشکر و باقی اسیرها خیره به دوستین منتظر کلماتی بودن که از دهنش خارج میشه! دوستین با شک و ترديد زياد بالاخره لب از هم باز کرد و گفت باشه من یکی از افراد وفادار تو میشم ولی شرطی دارم و اگر به این شرط عمل نکنی من قدم از قدم برنمیدارم و همراه تو نمیشم. دوستین گفت: شرطم اینه که باقی اسیر هارو آزاد کنی و بذاری در امنیت تمام به شهر برگردن و من پیش تو میمونم. سرلشكر مغول لبخندی زد و گفت: میدونستم باهوشی ولی فکر نمیکردم جرات کنی و برای من شرط بذاری حالا بگو شرطت چیه هرچی باشه انجام میدم. دوستین گفت: شرطم اینه که باقی اسیر هارو آزاد کنی و بذاری در امنیت تمام به شهر برگردن و من پیش تو میمونم. سرلشکر بیش از پیش شیفته دوستین شد و اما او هم شرطی داشت زمانی که این موضوع رو با باقی سرلشکریان و همراهانش در میون گذاشت بهش :گفتن یک بلوچ هیچوقت به قوم و خویش و خون و قبیله خودش پشت ،نمیکنه بهتره که مواظب باشی! جواب گفت: باشه! همه رو آزاد میکنم به جز یک نفر دیگه دوستین با تعجب منتظر ادامه حرف بود که برادر شیرین در جواب گفت اون یک نفر دیگه منم دوستین خواست چیزی بگه که برادر شیرین مانع شد و گفت: باشه من هم همراه دوستین اینجا میمونم. سرلشکر مغول خوشحال و با ملایمت :گفت فردا اسیر هارو آزاد میکنم و به سربازها میگم که جایی در بین خودشون براتون فراهم کنند. روز بعد سرلشکر مغول به قولش عمل کرد و اسیر هارو آزاد کرد اسیرها برای دوستین و برادر شیرین دعای خیر کردن و برای بار آخر اونهارو در آغوش گرفتن اسیرهای آزاد شده راهی شهر شدن دوستین نامه ای همراه اونها فرستاد تا شیرین رو با خبر کنه از زنده بودنش. ده سال گذشت و در این بین دوستین و برادر شیرین یکی از اعضای وفادار سرلشکر مغول شدن با دوستین به شکار میرفت و با برادر شیرین از نقشه های جنگی صحبت میکرد و از راهکارهای اون لذت میبرد. در تیر اندازی و سوارکاری کسی رقیب دوستین نبود. سرلشکر دائم و هر ساله مسابقاتی برگزار می کرد تا شخصی پیدا بشه که دوستین رو شکست بده. @balochi_dastan

  • دوستین و شیرین چندین قرن پیش، زمانی که مرز های شرقی ایران مورد حمله قوم مغول ها قرار گرفت، بلوچ ها مقاومت بسیار زیادی در برابر تجاوز مغول ها کردن. مغول های مهاجم از طریق مرز های شمالی ایران وارد شدند ،اما همچنان از سوی جنوب نمیتونستند ورود کنند. در همین زمان بود که، شیرین، دختر لال محمد خان در حال آماده شدن برای رسیدن به یار بود. زنان زیادی دور اون رو گرفته بودند و در حال آرایش مو ها و صورت او بودن. از بیرون صدای دهل و پایکوبی میومد و دوستین با خوشحالی کنار لال محمد خان نشسته بود. کنار کسی که سال ها مخالف این وصلت بود، باورش نمیشد که بالاخره میتوانست بدون ترس و دلهره، از نزدیک شیرین رو ببینه. شیرین وارد حجله شد و درون اون منتظر دوستین بود. لباس سرخابی که رنگ خاص عروس ها بود و شال سفید نازکی که روی صورتش انداخته بودند. اما بی خبر از اینکه مغول ها وارد مرز ها شده بودند و بی رحمانه مردم بلوچ رو قتل عام کرده بودند و هیچکس هم زنده نمونده بود که خبر رو در سراسر بلوچستان پخش کنه. صدای دهل و پایکوبی به قدری بلند بود که لال محمد خان رند و دوستین صدای پای اسب های مغول هارو نشنیدن. و مغول تا جایی رسیدند که صدای وحشیانه اشون از صدای دهل بیشتر شد. وحشتی در دل همه افتاد شیرین از درون حجله صدای جیغ و داد مردم رو شنید. صدای داد و فریاد دوستین رو شنید و صدای برادرش که دوستین رو صدا می‌زد. مرد ها سعی کردن مهاجم هارو از روستا بیرون کنند و زنان هم در این بین شجاعانه در برابر مغول ها ایستادگی کردند. با تیر اندازی از راه دور و هرچه سلاح دم دستشان بود، از خود و خانه ها مراقبت کردند. نتیجه این همکاری بیرون کردن مهاجم ها بود. اما زمانی که از روستا خارج شدن و جنگ رو به بیابان رسوندن، چند صد سرباز مغول دیگه از راه رسید. دوستین و برادر شیرین تونستن که لال محمد خان رو فراری بدن اما از اونجایی که زخمی بودند توان مقاومت نداشتند و اسیر مغول ها شدند. شیرین با همون لباسهای عروسی و شال حریر بر سرش درحال آماده شدن برای رفتن به میدان جنگ بود مادرش با گریه و زاری ازش میخواست که دست نگه داره و نره. و اون جواب داد: پدرم و برادرم و همسرم توی اون میدانند. یک روز گذشته و هیچ خبری ازشون نیست. در همین حین بود که صدای پسر بچه ایی اومد که داد میزد لال محمد خان برگشته لال محمد خان برگشته! شیرین دوان دوان با چشمان اشکی و خوشحال به سمت پدرش دوید. پدرش رو بغل کرد و بعد به دور و بر پدرش نگاهی انداخت با نگرانی :پرسید پس برادرم و دوستین کجان؟ @balochi_dastan

  • و پدر مهناز بی معطلی به پیش تمام اقوام رفت و این موضوع را پیش همه اعلام کرد که مهناز قصد اجرای مراسم نال را دارد. آیین یاقسم نال ، قسمی بلوچی است که هیچ کس جرئت ندارد آن را تقاضا کند و کسی که آن قسم را میخورد یا برای اثبات حقیقت از آتش میگذرد و یا باید دست در آتش یا دیگ روغن داغ فروبرد. در صبح روز بعد تمام اقوام و فامیل جمع شدند تا در اجرای مراسم قسم نال حضور داشته باشند . نتیجه را به چشم خود ببینند. نوکران دیگ روغن داغی آماده کردند و مهناز در مقابل چشمان دیگران روبه روی دیگ ایستاد. مهناز در آن لحظه ترسی در دل نداشت و جراتمندانه دست خود را در دیگ داغ روغن فرو برد. و دست خود را بیرون آورد. بزرگان و اقوام دیدند که دست مهناز حتی یک جای سوختگی و زخم ندارد. وقتی بزرگان دیدند که این زن به راحتی دست در آتش کرده و نسوخته و با چشمهای درشت پراشکش آن طور سربلند در میانه مجلس ایستاده و میخواهد که آبرویش بازگردد. همگی قسم زن را قبول کردند و به پیش شهداد رفتند و اورا از نتیجه قسم باخبر ساختند و لب به سرزنش گشودند. و به شهداد گفتند که باید بابت کاری که کرده از زن عذرخواهی کند. شهداد پشیمان و ناراحت به پیش مهناز رفت،اما مهناز از دست او بسیار آزرده خاطر بود. مهناز هم به‌قدر شهداد لجباز و غیور بود و حاضر به پذیرش عذرخواهی شهداد نشد، او در کمال تعجب همه از شهداد طلاق گرفت و از پدرش خواست که او را به عقد همان عمر بی‌حواسی دربیاورد که شهداد خیال می‌کرد معشوق همسرش شده. پدر مهناز هم که حسابی از دست شهداد عصبانی بود، به این لجبازی تن داد و با پول همان نخلستان پر از نخل که هدیه ازدواج مهناز و شهداد بود، مراسم عروسی بزرگی برای دخترش گرفت و همه طایفه را به انواع خورش‌ها مهمان کرد و بعد هم‌خانه‌ای زیباتر از خانه شهداد برایش ساخت. مهناز با عمر چوپان ازدواج کرد تا بدین طريق شهداد را زجر دهد و موفق هم شد. شهداد که همسر زیبا و با وفای خود را از | دست داده بود دچار مشکلات روحی و روانی شدیدی شد. روزها گذشت و دریا پایین رفت و بالا آمد و پرندگان مهاجر از سفر برگشتند و سالها گذشت شهداد دیگر هیچوقت به پیش شاری نرفت و به او نگاهی نینداخت. هربار هم که از کسی میشنید که مهناز چقدر زیبا و متین است و مثل ملکه ای در بازار میخرامد و کفش گران بهایش چطور صدای سازهای پریان دریایی میدهد بیشتر دیوانه میشد. هر چند مهناز سربلند بود وزندگی شاهانه ای داشت اما او هنوز هم شهداد را دوست داشت و در ازدواج دروغینش خوش نبود و دست آخر هم وقتی خبر رسید که شهداد بیمار شده و هوش و حواسش را از دست داده، شهداد که می‌دانست این بیماری و افسردگی حاد به زندگی او پایان خواهد داد با اصرار برای مهناز پیام و نامه فرستاد و از مهناز خواست که در لحظات پایانی عمرش بر بالین او حاضر شود. مهناز پذیرفت و با چشمانی گریان از در خانه خارج شد و به سمت چادر شهداد دوید. در دلش پشیمان بود که چرا شهداد را نبخشیده بود. وارد چادر شد اما... شهداد با دیدن مهناز برقی از رضایت پر چشمانش درخشید و آخرین دم را فرو داد و دار فانی را وداع گفت. @balochi_dastan

  • شهداد و مهناز شهداد( shadad): پسر ارشد چاکر رند همسر اولش مرگو یا شارو بود. مهناز(Mahnaz): دختر عزیز و زیبا روی میرهان و دختر عموی شهداد شارو(Sharo): همسر اول شهداد در برخی روایات اسمش به عنوان مُرگو اومده. مرو(Omro): خدمتکار و چوپان شهداد که دستمایه توطئه شارو شد. مهناز دختر عزیز و دردانه میرخان، عموی شهداد بود. این دختر زیبا که زیباترین سوزن‌دوزی‌ها را می‌پوشید و مویش را با بهترین روغن‌های خوش‌بو شانه می‌زد و قشنگ‌ترین گیس‌باف‌های طایفه را داشت و بهترین صندل‌های چوبی را به پا می‌کرد. قصه‌گوها گفته‌اند: شهداد پسرعمه مهناز هم ثروت زیادی داشت و هم غرور زیادی و هم برای خودش خانه وزندگی و زن و بچه داشت، ولی دل به مهناز سپرده بود و دل مهناز را هم نرم کرد. پدر مهناز هم که طبع نازک دخترش را می‌شناخت گویا با این ازدواج مخالف بود و همین هم بود که مهریه سنگینی گذاشت برای دخترش و گفت فقط در صورتی دختر را به خانه شهداد می‌فرستد که نخلستانی با هزار نخل هدیه ازدواجش باشد و هر جا می‌رود نوکری که پدرش برایش فرستاده همراهش کند. شهداد دل در گره زلف مهناز بسته بود و همین هم بود که خیلی راحت به دادن این مهریه راضی شد و مهناز با خدم و حشمش به کپر زیبایی رفت که شهداد برایش تدارک دیده بود و روزهای و شبهای خوبی و خوشی در آن کپر زندگی کردند. اما قصه مهناز و شهداد و عشقشان اینجا تمام نمیشود. که گویا شاری زن دیگر شهداد که با آمدن مهناز دنیا به کامش تلخ شده بود، نقشه شومی برای مهناز چید. شارو تصمیم گرفت با طرح نقشهای ماهرانه و اجرای آن شهداد را مطمئن سازد که مهناز زن و فاداری نیست و به او خیانت میکند. مرگو شبی به چادر مهناز رفت و کفشهای او را پوشید و آنهارا خیس آب کرد تا رد پای کفشهای مهناز برروی خاک بماند. و با همان کفشهای خیس به دم چادر عمر چوپان شهداد رفت و دوباره به چادر مهناز بازگشت و کفش ها را سر جایشان گذاشت. شارو صبح زود به دیدار شهداد رفت و با ترس و خشم ساختگی به شهداد :گفت دیشب در تاریکی دیدم که مهناز به طرف چادر عمر چوپان رفت و پس از مدتی به چادر خودش برگشت و با دیدن این صحنه آتشی به جان من افروخت که چطور کسی که شما اینهمه بهش لطف دارید چنین کاری میکند؟ شهداد باورش نمیشد و نمیتوانست به مهناز شک داشته باشد. زیرا هیچوقت احساس نکرده بود که عشقشان یک طرفه باشد همان قدر که او مهناز را دوست داشت، مهناز نیز به او محبت و علاقه داشت. اما شارو همچنان به این موضوع میپرداخت و آب و تابش میداد از اینکه شخص دیگری خبر دار شود و آبرویشان برود تا اینکه این عشق چشم شهداد را کور کرده گفت و گفت. جای تامل و تفکر به شهداد نداد. مدت زیادی شهداد از مهناز دوری کرد و مهناز متعجب از این موضوع هر چقدر که پیگیری کرد به نتیجه ایی نرسید. شهداد در این مدت فقط در فکر فرو رفته و در شک و یقین بود. رابطه شان به سردی یخ گرایید. شهداد با دیدن رد پای و سخنانی که شارو در این مدت دائم در گوش او میخواند ، مطمئن شد که مهناز به خیانت کرده است. با اینکه شهداد از عشق مهناز به خود خبر داشت اما نمیتوانست آن لکه سیاهی شارو به قلبش انداخت را نادیده بگیرد. با خشم و عصبانیت ناگهانی به سمت کپر عمر چوپان رفت و عمر را به زیر لگدهای خود گرفت و تا جا داشت او را کتک زد. با چشمانی خون آلود از خشم به سمت کپر مهناز رفت. به کپر مهناز رفت و موی قشنگ و پر از گلگیسهای او را گرفت، بعد هم او را کشان کشان از خانه بیرون برد و جلوی روی همه روی بر زمین کشید. وبی توجه به التماس‌های و گریه هایش همان طور به سمت به نخلستان پدرش برد و بالاخره هم همانجا رهایش کرد. مهناز که زخمی و کتک خورده به خانه پدری رسیده بود، مهناز که پاک بود با اطمینان گفت : چنین عمل زشت و گناه آلودی در شأن من و خاندان من نیست این چه ننگی است که به من نسبت می دهی؟ اما شهداد اورا در مقابل چشمان همه رها کرد و رفت. شهداد اورا دورا دور طلاق داد! و مهناز به پیش پدر خود رفت و گفت که او هرگز چنین کاری نکرده است و این تهمتی بی پایه و اساس و کثیفی است. خبر به برادران و اقوام نزدیک مهناز رسید. چون بلوچها نسبت به مسایل ناموسی بینهایت تعصب دارند و در صورت اثبات جرم مجازات مرگ حتمی بود. مهناز که بی گناه بود ترسی از برادران و اقوامش نداشت و پدرش نیز به پاکی او باور داشت. هنگامی که برادران او با خشم و خشونت پیش او آمدند، او در کمال آرامش گفت: این نقشه ای است که هوویم، شارو، به منظور بدنام کردنم و از بین بردن زندگی ام اجرا کرده است. و من تصمیم دارم مراسم نال را در برابر تمام مردان و زنان اقوام اجرا کنم. @balochi_dastan

  • کیا به محض رسیدن از صدای ساز و دهل اهالی روستا فهمید که دیگه کار از کار گذشته و عزیزش رو از دست داده پس تصمیم گرفت که برگرده و بیش از این دختر رو ناراحت نکنه شلنگ اما جایی که کیا خواسته بود نایستاد و بی اون که به هی هی صاحبش گوش بده باز هم رفت و رفت بالاخره شلنگ کیارو به جایب رسوند که سدو با غصه و دلتنگی خوابیده بود اون وقت کیای فراموش کار صدا زد : سدو ،و سدو هم گریه کنان از جا بلند شد و صورت خودش رو خراش داد و گفت که بی فکری و بی حواسیت باعث اون همه بدبختی شده و دیگه کاری از دست کسی برنمیاد اما کیا سردار بلوچ بود و با هوش و زکاوتش از جنگ های بزرگ جلوگیری کرده بود پس دختر رو روی دوش شلنگ گذاشت و به صحرا زد و به سمت باهو گریخت آواز خوشحال و پر از عشق سدو که به سمت خونه‌ی یار میرفت همه پرنده هارو از دریا به صحرا کشوند و پدر سدو که چشمش به آسمون بود از پرواز پرندگان به سمت باهو فهمید که سدو گریخته و دلش شکست میگن پدر سدو و برادرهاش پشت فراری ها به صحرا زدند و شبانع روز تاختن تا عروس رو به خونه برگردونن اما شلنگ اینبار مثل باد میرفت. آواز سدو مثل جادویی اون رو به سمت باهوی زیبا میبرد ،باهویی که برای جشن هفت روزه عروسی آماده میشد ،اونا عروس تازه رسیده رو به کپر قشنگی بردند که پر بود از طاووس و تیهو که برای سدو آواز میخوندن و البته بین اون پرنده ها مرغ سرخ چشم تیتانلی هم بود که گاهی بالای درختای کنار و انبه می‌نشست و شعرهای سدو رو تکرار میکرد این وسط اما پدر سدو وقتی به نیمه راه رسید یپام سدو رو توسط کبوتری دریافت کرد سدو گفته بود: من با نامزدم به خونه باقی عمرم رفتم، پدر عزیزم به قول بلوچی ای که به سردار دادی متعهد باش و به خونه برگرد و بذار که من خوشبخت زندگی کنم پدر هم البته به محض خوندن اون نامه قول شکسته‌ی خودش رو بخاطر آورد تیتانلی ای مرغ خوش سخن قشنگ با چشمانی سرخ و زیبا آمده ای و نشسته ای و دانه های گندم زارهارو در پای بوته ها میخوری بیا که من خودم به تو دانه بدهم آب در جام طلا بدهمت و موهایم بشود سایه تو بیا بال هایت را با طلا تزئین کنم و چشمانت را سرمه بکشم بعد برو هرجا که خواستی برو اما به شهر پر از باغ باهو برو آنجا که سرسبز و زیباست و چشمه های آبش همچون آب زمزم گواراست در آنجا درختیست که شبیه گنبد است شاید حتی زیباتر از گنبد و برگ هایش شبیه جای پای بچه شتران است خوب نگاه کن زیر آن درخت جمعی شیردل نشسته اند جمعی از مردان شیردل بلوچ و بین آن ها معشوق من نشسته با لباس فاخری که از همه فاخران فاخرتر است کمرش باریک پوشاله هایش پهن و لُنگ بلوچی‌اش را دور پاهایش بسته کیای من است او تو دست او را بگیر و آرام آرام در گوشش بگو :آیا این تویی که قول دادی فقط ده روز در راه باشی. @balochi_dastan

  • کیا و سدو سدو دختر زیبارو و مهربون بلوچ ،عادت داشت موقع سوزن دوزی برای پرندگان مهاجری که برروی کپرشون مینشستن آواز میخوند آواز شیرینی به زبان بلوچی که پرندگان زیادی رو به کپرشون میکشوند میشمرگ و کبوتر و گنگه ،همه گوش تا گوش روی کپر و کنار سدو‌ی مهربوت مینشستن و به شعرهای قشنگ اون گوش میدادن و از دستش دونه میگرفتن خیلی از جوون های روستا هم آرزوی مهر سدو رو داشتن اما سدو دلش میخواست فقط با عشق خونه‌ی پدریش رو ترک کنه پس پدر مهربون سدو به این خواسته‌ی دخترش احترام گذاشته بود و اجازه داده بود که سدو خودش همسر آینده‌ش رو انتخاب کنه کیا سردار اهل باهو که به زیبایی و شجاعت شهره عام و خاص بود چیزی از قصه این دختر قشنگ نمیدونست و اگه پیشگوها هم بهش میگفتن باور نمیکرد که خودش کسی باشه که یک روز در دام عشق سدو گرفتار میشه کیا که از سرداران و بزرگان طایفه های باهو بود برای پا درمیونی به این روستا اومده بود کار سرداران طوایف بلوچ همین میانجی گری و داوری بین مردم بود مردم روستا هم که خیلی برای این مرد بزرگ احترام قائل بودن هیچوقت فکر نمیکردن که قصه سدو و پرنده هاش برای این سردار مغرور جالب باشه اما دل کیا ندیده و نشناخته برای این دختر لرزید مخصوصا وقتی که از مردم شنید پرنده های مهاجر به جای رفتن به دریاهای دور ،دور خونه سدو جمع میشن همین هم بود که کیا در یک صبح زود یواشکی از جاش بلند شد و به نزدیکی کپر سدو رفت و آوازش رو شنید ،اونروز صبح زود دختر رو به دریا نشسته بود و شال سرخ سوزندوزی دور سرش پیچیده بود و برای پرنده ها شعر میخوند و این تصویر به چشم مرد دنیادیده زیباترین تصویر دنیا اومد پس سردار هرروز صبح دور از چشم صاحب خونه اش به هوای شکار خودش رو به کپر سدو میرسوند درست مثل مرغ شکاری و بیقرار که لونه ای برای نشستن پیدا کرده باشه البته بالاخره هم دست سردار جلوی سدو رو شد و دختر از خجالتش به سمت دریا گریخت و کیا هم از شرمندگی به دنبالش رفت و ازش اجازه خواست که برای خاستگاری پیش پدرش بره در شب خاستگاری کیا باری از هدیه سوار شترش شلنگ کرده بود، از انواع پارچه های زربفت بگیر تا دونه های طلایی گندم کیا در اون شب گرم در مقابل چشم اهالی از پدر سدو قول این ازدواج رو گرفت و در مقابل هم قول داد که تا ده روز دیگه که دون گندم ها سبز بشن برمیگرده تا دختر رو به خونه اش ببره اما سردار به محض رسیدن به طایفه اش به روستای دیگه ای خونده شد تا در اختلاف دیگه ای قضاوت کنه و بعد هم ماجراهای دیگه ای بزرگتری در میان طوایف بلوچ پیش اومد و ناچار کیا به شهرهای دور و به دیدن سرداران طایفه های بزرگ دیگه رفت تا با کمک هم صلح و آشتی و آرامش رو به طوایف برگردونن همین هم شد که کیا قولی که داده بود رو فراموش کرد و دختر رو ماه ها در انتظار گذاشت مردم روستا که نگران آخر و عاقبت سدو بودند دائم زیر گوش پدر و مادرش میخوندن که کیای سرشلوغ و گرفتار به کل سدو رو فراموش کرده پس پدر سدو دخترش رو صدا کرد و گفت من دیگه تصمیم خودم رو گرفتم و قصد منتظر شدن ندارم و تو رو به عقد اولین خاستگار درمیارم سدو هم دلشکسته و دلتنگ از این تصمیم پدر و فراموش کاری نامزدش گریه کنان خودش رو به دشت رسوند و زیر سایه درخت انجیر نشست و با دل غمگین شروع به خوندن کرد اما هنوز شعرش به آخر نرسیده بود که پرنده قشنگی با بال خاکستری و چشم سرخ جلوی سدو نشست و شروع به خوندن همراه اون کرد در حقیقت اون پرنده که مدت ها بود به آواز حزین سدو گوش داده بود صدای قشنگ دختر رو عین به عین تقلید میکرد سدو از دیدن این معجزه حیران و شاد شد اما بعد غم و قصه هاش رو برای توتانعلی چشم سرخ گفت و از اون خواست که کیارو پیدا کنه و اون رو پیش نامزدش برگردونه مرغ زیبا هم بال گشود و پرواز کنان به سمت باهو رفت و انقدر گشت که کیارو پیدا کرد میگن تیتانلی زیبا زیر همون درختی که سایه سار سردار شده بود زبان باز کرد و مثل یک طوطی حرف های سدو رو تکرار کرد ،درست با لحن شیرین سدو و همون صدای پر از گلایه که کیارو بابت فراموشش سرزنش میکرد آیا این تویی که قول داده بودی فقط ده روز در راه باشی اگر نیایی مردی دیگر جایت را میگیرد بدان گوسفندان شام عروسیت پیر شده اند و دندان های نامزدت میریزد و موهایش سفید شده اند تو انگار اما پروایی نداری و تاوانش را من پس خواهم داد کیا هم البته از شنیدن آواز آشنای سدو جا خورد و از جا پرید و بعد از ماه ها معشوق رو به یاد آورد و هرطور بود در اون شب تابستونی و گرم سوار شترش شلنگ شد و به سمت روستای سدو رفت اما شلنگ زیر آفتاب داغ تابستان بلوچستان آهسته میرفت و به همین خاطر سردار خیلی دیر و در روز عروسی سدو به روستا رسید

  • میرک و عزت مَیرُک فرزند شاه محمد از طایفه رئیسی و یکی از خانواده های قدیمی ساکن در پیردان (بخش سرباز) بود. نام مَیرُک در اصل کوتاه شده ی میرم خاتون هستش. او را میرگل هم می نامیده اند.در دیوان عزت نام او به شکل مهرک ،مهرگل و مهرجان هم اومده. زیبایی مَیرُک در منطقه زبانزد همه بوده و با اینکه خواستگاران بسیاری از حکام و طوایف گوناگون داشته ، هر کسی را پسند نمی کرده و سخت پسند بوده. در آنجا رسم براین بوده است که از دختر نیز سوال می کنند که آیا خواستگار را به همسری خود قبول دارد یا نه ،حتی دیدن متقابل آنها را موافق و شرع می دانند. ملا فاضل (وفات ۱۲۳۲هجری شمسی ) ، از شاعران بزرگ بلوچ ،از طایفه رند و از اهالی مند که امروزه در بلوچستان پاکستان قراردارد،با شنیدن وصف زیبایی میرک برای خواستگاری به پیردان نزد پدر او شاه محمد می شتابد. پدر مَیرُک نظر او را خواستار می شود،اما مَیرُک ملا فاضل را،به دلیل اینکه سن زیاد ی داشته و از سیمای خوشی نیز برخوردار نبوده است،نمی پذیرد. ملافاضل با اندوه فراوان به دیار خود باز می گردد و از آنجا به وسیله ی یک کپوت شعری عاشقانه برای مَیرُک به پیردان می فرستد که از اشعار زیبای بلوچی درباره ی مَیرُک است. کَپُوت: کبوتر نامه رسان پس از ملا فاضل نوبت می رسد به ملا عزت پنجگوری ،از طایفه ی ملازهی ها و از اهالی پنجگور بلوچستان که آنجا نیز امروزه در بلوچستان پاکستان قرار دارد. برخلاف ملا فاضل،ملا عزت شاعری است جوان و خوش سیما.او نیز با شنیدن آوازه ی مَیرُک راهی پیردان می شود و هنگامی که سوار بر اسب از رودخانه ی نزدیک خانه ی مَیرُک می گذرد،با چند دختر در حال آبتنی در رودخانه روبرو می شود که میرک و چندتن ازخدمه ی او بوده اند. کنیزان می گریزند و میرک با چرخاندن بدن خود با سریگ بلندش صورت و اندامش رامی پوشاند. ملا عزت ،پس از اینکه از طریق اهالی روستا می فهمد این دختر همان مَیرُک بوده است ،شیفتگی اش دوچندان می گردد و به خواستگاری میرک می رود. *سریگ:شال بلند لباس بلوچی شاه محمد(پدر مَیرُک)خبر خواستگاری ملا عزت شاعر جوان و خوش سیما را به مَیرُک می دهد و نظر او را در این باره می پرسد. مَیرُک غلامانی را برای دیدن عزت می فرستد که از او نشانی هایی برایش بیاورند و وقتی که می فهمد همون مردی است که هنگام آبتنی دیده است،به ازدواج با عزت رضایت می دهد. در بلوچستان رسم است که پس از خواستگاری هدایایی از قبیل طلا و پول به عنوان نشانه به خانواده ی دختر می دهند تا تدارک چیزهای دیگر را ببینند. *به این دادن هدایا بعد از خواستگار به زبان بلوچی نشانه گفته میشه . *هنوز این رسومات در بین بلوچ ها کم و بیش وجود دارند. عزت نیز برای *نشانه بیست مثقال طلا و ده تومان پول به پدر او می دهد و برای آوردن لباس و طلا و جواهر و تدارک عروسی به دیار خود باز می گردد. از پیردان تا پنجگور با اسب چند روز راه است. در این مدت مَیرُک بیماری سختی گرفت. هنگامی که ملا عزت به همراه خانواده و تدارکات به پیردان رسید صدای بیل و دیلم را از پشت مسجد می شنود . وقتی دلیل صدای گریه و زاری رو از اهالی پیردان میپرسد. هراسان و ترسان و ناباورانه به مسجد میرود. خبر در گذشتن مَیرُک را شنیده بود! عزت گویی همه ی هستی اش را از او گرفته باشند، چنان آشفته و پریشان می شود که چند روز بر مزار او می گرید‌. سپس نا امید و در هم شکسته به وطن خود پنجگور باز می گردد. @balochi_dastan