tgindex
باراما _ مریم شیرازی

باراما _ مریم شیرازی

Статистика
@baramapodcastперсидский

باراما به ترکی یعنی پیله کرم ابریشم اینجا مثل پیله است برای من. امن و مقدمه ای برای نو شدن. نو شدن هر روزه آی دی تلگرام خودم⬇️ @e_business Maryamshirazi.ir

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
38
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
183
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
231
38 постов
Вовлечённость
126,2%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 38
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
70
1/48двое суток
80
1/72трое суток
86

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • زنهای موازی من (۴) – قهرمان شوکت بروز آشفتگی در هیچ خانه‌ای ناگهانی نیست؛ بین شکاف چوب‌ها، تای ملافه‌ها، درز دریچه‌ها و چین پرده‌ها غبار نرمی می‌نشیند. به انتظار بادی که از دری گشوده به خانه راه بیابد و اجزای پراکندگی را از کمین‌گاه آزاد کند. این اولین جمله از رمان خانه ادریسی‌هاست و وصف حال زندگی بیشتر آدمها. غبار نرم سالها مینشیند و منتظر باد می ماند. خانه ادریسی‌ها بیست اتاق دارد، یک عالمه لباس و ظرف و عتیقه که خاک خورده‌اند و میپوسند و چهار نفر آدم که جوری روز را شب میکنند تا مرگ را بابت دیرآمدنش شرمنده کرده باشند. سایه حسرت، گناه و شرم روی رخوت، حیرانی و بی‌رمقی اعضای خانواده افتاده است و فضای مه‌آلود خانه و باغ این تصویر را کامل میکند. شبیه روزها و ساعتهای خاکستری من که پس از بارها به چشم دیدن مرگ، از عظمت زندگی حیران مانده بودم. تا اینکه قهرمان شوکت مثل باد از راه میرسد. شلاق به دست، چکمه به پا، با پیراهنی زرد به تن و تلخی صراحت خشن روی زبان. همهٔ چیزهایی که لازم است تا اجزای پراکندگی را از کمین گاه آزاد کند و گردهم بیاورد و طرحی نو دراندازد. وهاب (پسر سی ساله خانه ادریسی‌ها) سعی دارد زندگی امروزش را با نوستالژی خاطرات قدیمی درک و معنا کند. لقا (دختر میانسال خانه ادریسی‌ها) به جز در زمان نواختن پیانو، درگیر وسواس و احساس گناه است. خانم ادریسی (بزرگ خانواده) زندگی را از پشت غبار حسرتی که روی خاطره معشوق دوران جوانیش نشسته است، فقط تماشا میکند. شوکت اما زنی است که موها را افشان میکند، دستها را به هم میزند، از روی پله ها میپرد، کاردپرانی میکند، آدمها و کارها را نظم میدهد، طناب بازی میکند، بسیار زیبا و ماهرانه لزگی میرقصد و صندلی را روی سرش بازی میدهد و با تسلط آن را روی زمین برمیگرداند. او درحین وفاداری به قانون به خودش هم متعهد است. علیرغم اصرار مافوقهایش مودبانه حرف نمیزند. از ترس جاسوس‌ها لذتش از موسیقی و رقص را کتمان نمیکند. بچه مریض را به زور قوانین از مادرش جدا نمیکند. و باوجود صراحت اصول انقلاب در ضدیت با زیباییهای فردی، اجازه میدهد بوی عطرهای خوش در خانه بپیچد. شخصیت قهرمان شوکت نه در سایه رنجِ عملی است که ناخواسته به انجام رسانده و نه پشت غبارِ محنتِ عملی که ناخواسته ترکش کرده باشد. دستهای او با زندگی سختش بسیار جنگیده‌اند اما شوکت مسئولیت و رنج انتخابگری را به محبت قربانی شدن ترجیح داده است. رقصش همان قدر واقعی است که جای زخم گازِ مادر، بالای آرنجش. به قول خودش او همان است دیگر. شوکت. "این وهاب مادر مرده چه مرگش شده؟" صراحتی آزاردهنده دارد. اما همین صراحت برای درک درست وهاب رویابین از واقعیت زندگی و خودش ضروری است. قهرمان شوکت در پاسخ به وهاب که میگوید: "ناز نمیکنم. غمگینم". میگوید: "رمق نداری. به خورد و خوراکت نمیرسی. اهل گردش و تفریح هم نیستی. یاور میگوید سودا گرفته‌ای. اگر مجال داشتم یک ماهی به تو می‌رسیدم. بدبخت، تو هنوز جوانی. لپهایت باید گُل بیندازد. رشید و قدیر را نگاه کن". شوکت میتواند با میزان کردن چیزهایی در بیرون از آدمی، درون را متعادل کند. او معتقد است وهاب بی‌خاصیت، به جای ورق زدن کتابها و زل زدن به لباسهای عمه‌ عتیقه‌اش (رحیلا که شخصیتی الهه وار و بی‌نقص برای وهاب دارد) و گم شدن در خاطرات عطر کشمیر و خوابیدن به زور‍ِ قرص، باید غذا بخورد، کار کند و خسته بشود تا بخوابد. همین. "سه کلمه ای که بیشتر از بقیه دوست داری چیست؟" شوکت بی‌درنگ پاسخ میدهد: "مادر، زمین، آفتاب". سه انتخاب کاملا محسوس و ملموس. از جنس ریشه و زندگی و نور. شوکت برای من مثل آن آدم ساده و به دردبخوری است که به جای نالیدن از سردشدن چایی و ربط دانش به هزار چیز مربوط و نامربوط، بلند میشود و زیر کتری را روشن میکند. او را کنار کیتی، لو، و مادر‌ْجُود میگذارم. توی آلبوم زنهای موازی من. نگاهش میکنم. بیش از سه زن دیگر من را میترساند و البته گرم میکند. مرزهای بدنش در مواجهه با جهان بیرون کاملا مشخص و واضح‌اند. هیچ ابهامی در آن نیست. پافشاری خشن او در مرامش درجاتی از وارستگی و سرکشی را میطلبد که به گمانم در موازات زندگی از کنار من میگذرد. بعید میدانم به من برسد. اما آن سه کلمه مورد علاقه‌اش توانسته است من را به زندگی برگرداند. مه توی باغ را پس بزند و حرکت را گریزناپذیر بنماید. ایکاش مثل رنگین‌کمانِ توی خاطرات شوکت، بتوانم آفتاب و مه را توامان در خودم زنده نگه دارم. مریم شیرازی | ۲۲ مرداد ۱۴۰۵ #زنهای_موازی_من #سفرقهرمانی #کتاب @baramapodcast

  • گوشه‌ٔ دایره نگاهم نمیکند. با دستهای خیس پشت به من ایستاده. هر لیوان شیشه‌ای را که آب می‌کِشد یکبار توی دستش میچرخاند. انگار میخواهد مطمئن بشود واقعی است. میگوید: "خبر داری شبیه فمینیستها شده‌ای؟ نه که یکی از آنها باشی اما ممکن است بقیه خیال کنند هستی." به پیشخان تکیه داده‌ام. دستهایم لبه را گرفته‌اند و شیب ملایمی رو به جلو دارم. میگویم: نمیشناسمشان. مگر بد هستند؟ لیوان‌ها را توی آبچکان جابجا میکند تا برای بقیه جا باز بشود. می‌گوید: "دست بردار. چطور نمیشناسی؟ همه میدانند آنها چه طور فکر میکنند و چه عقایدی دارند." ابروهایم رفته بالا، بدون اینکه بدانم. و چشمم برقی دارد که توی دلم حسش میکنم. میگویم: "خوب همیشه بین این همه که میدانند یک نادان مثل من هم هست. جای تعجب ندارد." صدای سوت کتری بلند شده است. میروم برای چایی دم کردن. میپرسم: "حالا از کجا مطمئنی من یکی از آنها نیستم یا نمیشوم؟ اصلا مگر میشود خط‌کش گذاشت و مرزی کشید بین آدمها؟" حوله را آویزان میکند. طوری پشت سرم را نگاه میکند انگار کسی آنجاست که من نمیبینمش. میگوید: "شدنش را که میشود ولی برای فمینیست شدن چیزهایی لازم است که تو نداری" "مثلا چی؟ خوشحال میشوم بدانم. نه به خاطر آنها. به خاطر خودم. تو که خوب میدانی آدمها عاشق دیده شدن هستند." مینشینم پشت میز. لبخندی دارم بی‌آنکه قصدش را کرده باشم. میگویم: "وقتی درباره من حرف میزنی مشتاقم میکنی. حالا آن ور قصه هر کس و هر چیزی میخواهد باشد. فمینیسم یا لیوان چایی." میخندد و مینشیند. دستی به لبه‌های میز میکشد. با ناخنش چسب ریزی را که به گوشه میز چسبیده میخراشد. میگوید: "بله درست است. خوب تو آنقدر از مردسالاری زخم نخورده‌ای که فمینیست شده باشی. تازه بیشتر طرفدار مردها بوده‌ای." میخواهد واکنش من را ببیند. چشم در چشم شده‌ایم. دستانش زیر چانه است. میگویم: "حالا اگر بقیه فکر کنند یکی از آنها هستم چه میشود؟ " دستهایش باز میشوند. "هیچ. فقط درباره تو قضاوت نادرستی میکنند." لم میدهم توی صندلی. دوباره شیب ملایمی به خود گرفته‌ام. میگویم: "اشکالی نمیبینم اگر اینکار را بکنند. به هیچ جای دنیا برنمی‌خورد." فنجان چای داغ را لمس میکند و با خط‌کش وَر میرود. دور بدنه پلاستیکی شفاف نارنجی‌اش دست میکشد. بوی چای تازه‌دم زنجبیلی بین ما پیچیده. باز ابروهایم رفته بالا. میگویم: "خط‌کش را از کجا آوردی؟" نگاهش میکند. میگوید: "اشتباهی توی زباله خشک‌ها رفته بود." میگویم: "خودم گذاشته بودم بیرون. حالا شکلهای گوشه‌دار نمیکشم که تیزی‌شان را فرو میکردند توی قلب خودم و بقیه. دایره میکشم؛ آن هم نیازی به خط‌کش ندارد. " نیم‌خیز شده سمت من. "اما تو عاشق مربع بودی. چطور شده؟" شیبم روی صندلی بیشتر شده. خودم را میکشم بالا و صاف مینشینم. میگویم: "بودم. بیشتر ازخودش حتی. اِشکالی هم نداشت. مراقبم بود و اموراتم داخل آن به خوبی میگْذشت. حالا دایره دوست دارم. سُر میخورم به جای دویدن و پرت شدن. مینشینم به تماشا و انحنای جهان من را با خودش میبرد." حالا ابروهای او بالا رفته. "ببینم، افسرده شده‌ای؟" میخندم. میگویم: "کسی هست که توی عمرش نشده باشد؟" کمی خودش را عقب کشیده. مکثی میکند و میگوید: "نه." چایی را برمیدارم و چند جرعه مینوشم. میگویم: "خوب من هم یکی مثل بقیه. " خط‌کش را گذاشته کنار. دستم را میگیرد. دور دستهایم را مثل هر چیز دیگری با انگشتهایش لمس میکند. میگوید: "از پسش برمیای؟" میگویم: "چیزی نیست که از پسش بربیام. مثل همه چیزهای زیاد دیگر درونم جا میشود، بدون اینکه جای بقیه را تنگ کند." ابروهایش گره خورده؛ بی آنکه بداند. "اگه انتهای دایره بمونی و نتونی بیای بالا... اون وقت چی؟" فنجانم به نصفه رسیده. دهانم غنچه است. باز میشود و گوشه چشمهایم جمع میشود. بی اختیار. میگویم: "نگران نباش. دایره میچرخد." هر دو ساکتیم. فنجان من خالی شده و فنجان او سرد. دستهایش روی میز سُر میخورند به عقب. لم میدهد. نوک انگشتانش لبه میز را گرفته. خیره به فنجانش. میگوید: "بله. اگر نمیچرخید من و تو به هم نمیرسیدیم." برایش چای دیگری میریزم. نگاهم میکند. مریم شیرازی | ۱۵ مرداد ۱۴۰۵ #عمری‌ها #دیالوگ #سفرقهرمانی @baramapodcast

  • 4 авг.176162

    زن وحشی یا مودب؟ ملاقات بین من و تو قِدمتش از جلسه آشناییمان خیلی بیشتر بود. من از همان اولین گریه پس از تولدم تو را میشناختم. و شاید قبل‌تر. همان موقع که در واکنش به غذا و غم و شادی مادرم توی دلش لگد و مشت میپراکندم. نیازی نبود کسی روی تو نامی بگذارد. تو با من به دنیا آمده بودی و با من قد میکشیدی. همانطور که قد و وزن و چهره من تغییر میکرد تو هم لباس جدیدی به تن میکردی. مواظب بودی که از گرسنگی و تشنگی و سرما نمیرم. حتی روشهایی را یادم دادی که چطور از بین آدمها یارگیری کنم تا بتوانم توی زندگی دوام بیاورم. همه ما زنده بودنمان را مدیون تو بودیم. تا اینکه رفتیم مدرسه. آنجا اصرار داشتند که بگویند تو پَست هستی. اسباب شرمندگی هستی. حرفهایی که میزنی به نفع ما نیستند و نباید زیاد به آنها فکر کرد. معتقد بودند در بسیاری از موارد شنیدن صدای تو گناه است و اسباب خجالت و مجوز عذاب. نمیدانم آگاهانه قصد کرده بودند ما را از هم جدا کنند یا کارشان تکراری بود از سر بی‌فکری و انجماد احساسی. شاید هم میدانستند بدون تو حرف-گوش-کن و مطیع‌تر میشویم. در هر حال نتیجه این بود که تو را زیر لایه‌های عقل و شرم و ادب و امثال اینها پنهان کردیم. انقدر لایه لایه زنگار روی تو نشست که فراموش شدی. من خیلی دیر با تو آشنا شدم. اگر خانم اِستِس کتابش درباره زن وحشی را نمی‌نوشت من هنوز هم فکر میکردم وحشی یعنی درنده. اما چندین بار که کتاب را خواندم فهمیدم او سعی دارد مفهوم اصالت را توضیح دهد. اما حتی این کلمه هم در فرهنگ ما مترادف است با کلیشه های حال به هم زن و مبتذل. آبرومندی خانواده، خرج کردن برای عموم، زحمتکش بودن، مومن بودن به ویژه به نحوی که بقیه از آن مطلع باشند و این قبیل چیزها با اصالت اشتباه گرفته شده و گاهی هم به اندازه صد و هشتاد درجه چرخیده و در معنای کاملا مخالفش نشسته است. دلم برایت میسوزد غریزه عزیزم. مثل آینه بسیار شفافی هستی که آواری از خاک و گِل رویت میریزیم. بزرگ شدن خودمان را که چندان به یاد ندارم اما آدم وقتی میتواند بزرگ شدن یک بچه را به صورت تمام وقت تماشا کند میفهمد که چطور بزرگترها سعی دارند تو را عقب بزنند. از تعیین تاریخ مناسب زایمان کارشان را شروع میکنند. بعد چشم‌غره میروند تا حتما تشکر بکنی، بابت غذایی که حین قورت دادنش یاد لزجی بدن ماهی زنده میفتی و میخواهی بالا بیاوری. و در نهایت از اینکه دست نوزاد جدیدی را که مادرت را بغل کرده بوده گاز گرفته‌ای وحشت میکنند و میگویند: «نههههه. کار اون نبوده. خیلی دوستش داره نینی کوچولو رو.» مجبورت میکنند به جای آنکه خواهر یا برادری واقعی باشی تبدیل بشوی به خواهر یا برادر خوب و بی نقص. اما چه کسی این دروغ را باور میکند؟ انگار نه انگار ما از جنس همان کسانی هستیم که برای کمی قلمرو بزرگتر و شکار بیشتر با هم میجنگیدیم. (البته که حالا بیشتر و موذیانه تر و درنده تر میجنگیم). مودب بودن اسمی است که روی این رفتارها میگذارند. غافل از اینکه همین مودب بودن افراطی میتواند زندگی یک آدم را از درون و بیرون به انتها برساند. یکبار صحنه کوتاهی از یک فیلم سینمایی دیدم. مردی دختر نوجوانی را به اسم صدا زد و گفت:« تو دختر فلانی هستی مگه نه؟ من بهمانی هستم و فلان جا مینشینم». دختر که مشخصا از او خوشش نیامده از سر ادب و احترام جوابهای کوتاهی همراه با لبخند میداد. او به جای آنکه داد بزند، فرار کند یا لگدی حواله شکم مردک کند، در نهایت ادب و انفعال و در حالی که سعی داشت دختر خوب و آرامی به نظر برسد با پای خودش به قربانگاه رفت. احتمالا تا آخرین لحظه منتظر بود تا خوب بودن نجاتش بدهد. اما نه. این جور خوب بودن یک دروغ بزرگ است. گرگ‌ها وقتی محاصره می‌شوند سعی نمیکنند مودب یا مهربان به نظر برسند. فکر نمیکنم هیچ گرگی با نادیده گرفتن خطرها و لبخند زدن به مهاجمان مدت زیادی بتواند از زندگی لذت ببرد، حتی اگر بر حسب شانس و اقبال زنده مانده باشد. گرگها با غریزه خودشان بیواسطه در تماس هستند. شاید ما از آنها خوشمان نیاید. اما آنها کاری را میکنند که برای خودشان بهترین گزینه است. مریم شیرازی | ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ #دایره‌المعارف #کتاب #زنانی_که_باگرگهامیدوند زنهای درون من – گرگ @baramapodcast

  • یادداشتی بر رمان دکتر جکیل و آقای هاید «شبی که ماه کامل شد» بر خلاف اسمش و بر خلاف هوتن شکیبا و بر خلاف الناز شاکردوست هیچ لطافتی ندارد. چیزی که از آن فیلم به یاد دارم مصاحبه‌هایی است که بعدش خواندم و عکسی است از ریگی. جوانی با صورت اصلاح کرده. نسبتا جذاب با اندامی متوسط . کیف به دست. با کت سفیدی به تن توی فرودگاه. شبیه یک دانشجوی مظلوم المپیادی که جلای وطن می‌کند برای ادامه تحصیل. یکی از همشهریانش می‌گفت: او جوانی بود که اگر من سوپرمارکتی می‌داشتم و چند نفر همزمان برای خرید می‌آمدند قطعا ریگی آخرین نفری بود که راهیش می‌کردم. همین‌قدر معمولی و ساده و آرام. این جمله برای من از همه صحنه‌های خشونت‌بار توی فیلم ترسناک‌تر بود. دقیقا شبیه توصیفی که رابرت لوییس استیونسن در صحنه‌های آغازین رمان معروفش از خونسردی آقای هاید دارد. در چهره آقای هاید چیزی هست که تا آخر رمان نامی برایش نداریم ولی حس ترس عمیقی به بقیه القا میکند. به نظرم هیچ شیطنتی تا وقتی با خونسردی بیش از حد انتظار همراه نشود ترسناک نمی‌شود. جالب است در این رمان وجهه شرور دکتر جکیل اسمش آقای هاید است. با توجه به معنای کلمه هاید در انگلیسی (پنهان کردن) انتخاب این اسم برای بخش تاریک دکتر جکیل بسیار هوشمندانه به نظر می‌رسد. آقای هاید قسمتی از روان دکتر جکیل است که او از بچگی مجبور بوده، تلاش کرده و بهتر دانسته است آن را از دید دیگران پنهان و در درون خود سرکوب کند. خیلی از کارها و اخلاقیات در شان فرزند یک خانواده اصیل و ثروتمند و بعدها شایسته یک پزشک متشخص نیست. و این انتظارات او را مجبور می‌کنند ریاکارانه دو زندگی موازی در پیش بگیرد. شبیه زندگی‌های پنهانی هر کدام از ما در مقام بچه خوب، والد آگاه، همسر دلسوز، همکار وظیفه‌شناس و هر عنوان دیگر شبیه به اینها. این عناوین مثل شغل دکتر جکیل به شکل نقاب در برابر صورتمان است. نقابی که مثل حایلی بین غریزه ما و جامعه ایستاده است. محافظ خوبی است اما اگر جایی برای تنفس نداشته باشد ما را خفه می‌کند. این‌طور که من متوجه شدم قبل از آنکه یونگ تئوری سایه را از دیدگاه روان‌شناسی مطرح کند، این مفهوم در ادبیات، پیشینه طولانی داشته است ولی نه با عنوان سایه. یونگ صرفا آن مفهوم را استخراج کرده و خوانشی روان‌شناسانه از آن داشته است. این رمان به ساده‌ترین شکل توانسته است مفهوم پیچیده سایه و لزوم یکپارچگی با سایه را برای بهره‌مندی از حداکثر شادمانی نشان دهد. دکتر جکیل سایه خود را شناخت اما نتوانست با آن یکپارچه بشود و مجبور شد با دوگانگی شدیدی به زندگی ادامه دهد. در نهایت به دلیل گسست روانی شدیدش که در این رمان با گسست جسمی نشان داده شده است، زندگی را ترک کرد. او در اعترافات خودش اشاره می‌کند که زندگی جکیل غمگین به انتها رسیده است. و غمگین بودن به خاطر اطلاع از مرگ قریب‌الوقوعش نیست بلکه به خاطر زندگی نصفه و نیمه‌ای است که از سر گذرانده است. مثل زندگی نصفه‌نیمه خیلی از زنان و مردانی که می‌شناسم. استاد دانشگاهی که هیچ وقت لاک نمی‌زند. پسری که گریه نمی‌کند. دختر خوبی که وقتش را توی کافی‌شاپ‌ها نمی‌گذراند. تازه عروسی که در جمع نظرش را اعلام نمیکند. پدری که لباس مورد علاقه‌اش را نمی‌خرد. زن و شوهری که هیچ وقت دعوا نمی‌کنند... چند روز پیش یکی از دوستان مجازی‌ام نوشته بود: کتاب می‌خوانم تا کمی از خودم دور شوم و می‌نویسم تا خودم را پیدا کنم. خیلی این جمله را دوست داشتم. به نظرم عین واقعیت است. نوشتن می‌تواند سایه‌ها را نشان‌مان بدهد. آدم‌های پنهان‌شده در روان‌مان را که باید گاهی بگذاریم نفسی بکشند؛ قبل از آنکه ما را خفه کنند. ای‌کاش دکتر جکیل به جای جدا کردن آقای هاید از خودش، رمانی می‌نوشت در وصف زندگی آقای هاید. شاید هم استیونسن با نوشتن این رمان دقیقا همین کار را کرده است. فرصتی به اقای هاید درون خودش داده تا در داخل این رمان به طور نمادین زندگی کند و نویسنده را از تحمل رنج زندگی نزیسته رها کند. عکس ریگی مریم شیرازی | ۸ مرداد ۱۴۰۵ #کتاب #کتابنقد #یونگ @baramapodcast

  • غذا خوردن و حضور در بدن وقتی واتانابه یک ماه تمام بی­‌هدف و بی­‌مقصد و بی­‌برنامه سفر میکرد غذای خوبی نمیخورْد. در آن دوران به قدری حالش بد بود که حتی اسم شهرهایی را که از آنها گذر کرده بود هیچ‌گاه به خاطر نیاوُرد. اولین صحنه­‌ای که او بعد از یک ماه میتواند نسبتا هشیار بشود و از درد خودش صحبت کند، جایی­ست که ماهیگیر جوان با او هم­کلام میشود و به او غذای خیلی خوبی می­دهد. واتانابه بعد از خوردن غذا انگار متوجه اوضاع خودش و دوروبرش می­شود و میتواند تصمیم بگیرد که به توکیو برگردد. هیچ جای رمان اشاره­‌ای به غذا خوردن نائوکو یا گرسنگی او نشده است. ظاهرا او دچار نوعی بی­‌تفاوتی نسبت به غذا خوردن است. ریکو وقتی در آسایشگاه بود بسیار کم غذا میخورْد. حداقل دو بار این موضوع در رمان مطرح میشود. او کم میخورد و خودش هم این را میدانست. و میگفت مابقی معده­‌ام را با دود سیگار پر میکنم. هیچ وقت اشتهای خاصی برای غذا نداشت. اما شبی که از آسایشگاه خارج شد و به خانه واتانابه در توکیو رسید هوس یک غذای خوب کرد. و خیلی بیشتر از همیشه غذا خورد. جالب است هر وقت آدمهای رمان از بدنشان دور میشوند یا سعی دارند از بدن و خودشان و لحظه حال فرار کنند، دود جای غذا را میگیرد. میدوری عاشق غذا درست کردن است. او علیرغم اینکه میداند بعضی رستورانها غذای خوبی ندارند گاهی به آنها سر میزند. او بر خلاف مادرش عاشق آشپزی است و در دوران نوجوانی گویا بهترین دستاویزش برای دوام آوردن بی­‌مهری­‌های زندگی این بوده که ابزار و کتاب بخرد و آشپزی تمرین کند. حتی توی بیمارستان به واتانابه میگوید که بر خلاف بقیه میتواند یک دل سیر توی بیمارستان غذا بخورد و یادآور میشود که در این شرایط معلوم نیست نوبت بعدی که میتوانی درست و حسابی غذا بخوری کِی هست، پس تا میتوانی خودت را سیر کن. میدوری وقتی نقاط قوت خودش را هم میشمارد به دستپختش اشاره میکند. او لابلای بدبختی‌هایش خوب غذا میخورد. انگار غذا خوردن در این رمان نمادی بود از بازگشت به زندگی، آگاه بودن به لحظه حال و لذت بردن از زنده­ بودن. غذا خوردن نوعی از حضور در بدن و لمس زندگی واقعی بیرون از ذهن است. در مورد نائوکو وضعیتی وجود دارد که می‌شود آن را گسستگی بین ذهن و بدن نامید. و اختلاف فاز میان این دو به قدری زیاد است که او نمیتواند زندگی ذهنی و جسمانی­‌اش را یکی کند. شاید همین هم یکی از دلایلی است که نائوکو نمیتواند نسبت به لحظه حال هشیاری مناسب داشته باشد و لذت ببرد. واتانابه پس از مرگ نائوکو جمله قشنگی دارد: این حقیقت جذب جانم نمیشد. این جمله برای من خیلی معنادار بود. جذب جان شدن یعنی اینکه جسم و ذهن هر دو به اتفاقی که افتاده آگاه باشند. بعید میدانم در مورد تروماهای بزرگی مثل مرگ ما بتوانیم به سرعت به این آگاهی برسیم. و هرچقدر در تربیت احساساتمان کمتر کوشیده باشم یا بهتر است بگوییم هرچقدر از غریزه سالم انسانی­مان فاصله بیشتری گرفته باشیم زمان طولانی‌تر و کار روانی بیشتری لازم است تا فاصله بین بدن و ذهنمان را کم کنیم. روزی در جلسه مشاوره این جمله را شنیدم که بدن جلوتر از احساسات است. جمله واتانابه انگار بیان دیگری از همین حقیقت است. مریم شیرازی | ۲۹ تیر ۱۴۰۵ مردان در رمان جنگل نروژی زنان در رمان جنگل نروژی جایگاه نوشتن در رمان جنگل نروژی #کتاب #کتابنقد #موراکامی @baramapodcast

  • یادداشتی بر رمان جنگل نروژی - ۲ اهمیت و کارکرد نوشتن در رمان جنگل نروژی در ابتدای کتاب واتانابه وقتی شاهد احساسات غلیظ خودش ضمن شنیدن آهنگ چوب نروژی است و سعی میکند خاطرات دورش را به یاد بیاورد میگوید: برای درک کامل هر چیزی ناچارم آن را بنویسم. انگار اینجا خود موراکامی دارد حرف میزند و نه واتانابه. موراکامی در مصاحبه­‌هایش به نقش نوشتن در التیام روح خودش اشاره کرده و در دیدارش با کاوای میگوید: من رمان مینویسم تا پیام درونم را کشف کنم. «کشف» در این جمله به نظرم کلمه‌ی حیاتی است. نمیگوید میخواهم پیام درونم را به بقیه منتقل کنم. و جای دیگری در همان کتاب میگوید: چون یک نویسنده حرفه­‌ای هستم بنابراین رمان‌هایم یک جایی به پایان میرسند. حقیقتا نوشتن چنین چیزی است. شروعش با نویسنده است اما پایانش را حتی خودش هم نمیداند که کی و چطور از راه خواهد رسید. انگار موقع نوشتن چیزهایی از خفایای ذهن نویسنده ناگهان بیرون می­‌آید. وقتی بیماری نائوکو در حال شدت گرفتن است اولین کاری که برایش سخت­‌تر از قبل میشود حرف زدن و به خصوص نامه نوشتن است. بعد از رفتن به آسایشگاه او توانست نام‌ه­ای به واتانابه بنویسد و همان موقع خودش به سختی نامه نوشتن اعتراف کرد. و بعدها ریکو گفت که نائوکو نمیتواند نامه­‌هایی که قصد دارد برای او بنویسد را تمام کند. میدوری اما میتواند در فاصله خریدن یک نوشیدنی نامه­­‌ای بلند برای واتانابه بنویسد و به صریح­‌ترین و سریع­‌ترین روش ممکن احساسات خودش و تصمیمی را که برای ادامه رابطه­‌شان گرفته به او بفهماند. واتانابه بعد از مستقر شدن در خانه مستقل خودش طی یک دوره تقریبا سه ماهه به طرز وسواسی نامه می‌نوشت. نامه­‌هایی که تقریبا پاسخی برایشان نبود. اما بدون انتظار برای دریافت پاسخ گرفتن همچنان می‌نوشت. برای نائوکو، برای ریکو و برای میدوری. در هر زمانی از روز. در حین کار، داخل کلاس درس، موقع استراحت و غذا خوردن و بازی با گربه­‌اش. خودش میگوید: مینوشتم تا تکه­‌پاره­‌های پراکنده زندگیم را به هم بچسبانم. این دقیقا زمانی است که واتانابه به دور از همه دوستان مرد و زن با خودش خلوت کرده است. فرصتی به او دست داده تا حقیقتا تکه­‌هایی از خودش را از لابلای اتفاقات دور و نزدیک بیرون بکشد و به فهمی جدید از دنیا و زندگی و خودش برسد. به گمانم این یک دوره کارِ روانی سنگین برای او بود که کمک کرد تا در نهایت بر خلاف نائوکو و کیزوکی بتواند به سمت زندگی بچرخد. او به این نتیجه رسید که با بینش دوران نوجوانی و معصومیت دوران کودکی نمیتوان در دنیای بزرگسالی قدم گذاشت و از آن عبور کرد. اینجا بود که غم‌های گذشته را به رسمیت شناخت و توانست به این باور برسد که بهای بزرگ شدن و زندگی کردن اگرچه سنگین است و زندگی درد دارد؛ اما به قول خودش: به درک که سخت است. من نمیخواهم هفده ساله باقی بمانم. میخواهم بزرگ بشوم. ادامه در پست بعدی ...

  • زنان در جنگل نروژی نائوکو اولین زن رمان است. علیرغم سکوت و ناتوانی او در حرف زدن که بعدها معلوم می­شود اولین نشانه­‌های بیماریش بوده است خواننده میتواند تا حد زیادی درباره او اطلاعات کسب کند. البته راوی داستان چیز زیادی درباره او به ما نمیگوید. جز وصف زیبایی نائوکو و حسرت از اینکه تنی چنان زیبا چطور میتواند بیمار باشد. گسست بزرگی بین ذهن و جسم نائوکو وجود دارد. ظاهرا غم کیزوکی او را در خود میبلعد اما من گمان میکنم این تنها دلیلش نبود. ریشه­‌های بیماری روانی نائوکو در خاطراتش با خانواده خودش (قبل از مرگ کیزوکی) قابل مشاهده است. حتی عشق صمیمانه واتانابه نیز زمانی که به اوج خودش رسید و جنبه فیزیکی به خود گرفت نتوانست به نائوکو کمک کند. این طور که من از داستان استنباط کردم آن رابطه روز تولد نائوکو اتفاقی بود که باعث شد نائوکو مطمئن شود مشکل از اوست و همین بار غم او در مورد مرگ کیزوکی را سنگین­‌تر کرد و او را به سمت فروپاشی برد. میدوری نقطه مقابل نائوکو است. او به قدری در توضیح خودش استاد است که جایی برای کنجکاوی ما باقی نمیگذارد. او به همان راحتی که درباره سرخوردگی دوران نوجوانی و بی­‌مهری والدینش صحبت میکند میتواند تا پای جان از پدر بیمارش مراقبت کند. و بگوید مطمئن نیست که پدرش را دوست دارد اما قبولش دارد. چون جوری عاشق مادرش بوده که تحسین برانگیز مینماید. همزمان میدوری میتواند از دلخوشیهای زندگی­‌اش بی­‌واسطه و صریح صحبت کند. از سرخوشی­‌اش موقع آشپزی و لذت جنسی. میدوری اصلا نگران واکنش بقیه نیست و میگوید: هیچ وقت اهمیت نمیدیم همسایه­‌ها چی میگن. هاتسومی زن ایده­‌آل سنتی ژاپن است. وفادار و تسلیم قوانین مردسالارانه جامعه که البته در نهایت قربانی مردانگی خشن و سَمی ناگازاوا میشود. او امیدوار است کج­‌روی­های ناگازاوا  به واسطه صبر و متانت و بزرگواری او در نهایت تمام بشود و ناگازاوا بتواند به او وفادار بماند اما آن مرد به دنیای دیگری تعلق دارد. ریکو جنبه جالبی از روح ماست. مثل سه زن دیگر داستان درد را در خودش دارد. دردش را درونی کرده است و بهای آن را با سپری کردن دوران درمان و نقاهت در بیمارستان و  آسایشگاه پرداخته است مثل نائوکو. طنز دارد و مثل میدوری میتواند بخشهایی از خودش و دیگران را با کنایه بیان کند. او زنانگی سنتی را هم مثل هاتسومی در دل خودش دارد. مثل وقتی که هدیه می‌برد برای صاحبخانه واتانابه و نگران حساسیت اوست برای حضورش در خانه. میدوری دوبار بعد از مرگ پدرش به سفر رفت. وقتی احساس کرد سفر با نامزدش به او خوش نگذشته است خودش تنهایی دوباره رفت سفر. می‌گفت مراسم ترحیم در مقایسه با مریض­‌داری واقعا تفریح به حساب میاد. او تلخی چندین مرگ مشابه را در خانواده و عزیزان نزدیکش دیده بود و به این نتیجه رسیده بود که بهترین کار در زندگی این است که با خودت و بقیه روراست باشی و لذت ببری. از خوردن، سفر کردن، خوابیدن، دوست داشتن کسی و حتی خیس شدن زیر باران. میدوری برای من یادآور آن جمله  است که حسگر غم و شادی در درون ما یکی­ست. اگر حسگر غم را از کار بیندازی حسگرهای شادی هم کار نمیکنند و نخواهی توانست لذت زندگی را درک کنی. میدوری به نظرم شبیه اسکروچ در سرود کریسمس است که پس از چشم در چشم شدن با مرگ توانسته است دوباره به زندگی برگردد و بینهایت از این فرصت شادمان است. جمله معروف میدوری این است: زندگی یک جعبه شیرینیه. گاهی فقط لازمه شیرینی‌هایی رو که دوست نداری بلمبونی تا نوبت به شیرینی‌های مورد علاقت برسه. زندگی یه جعبه شیرینیه. زنان جنگل نروژی هر کدام به نوعی در برابر تروماهای زندگی واکنش میدهند. میدوری بدنش را دارد و لذتهای ساده جسمانی را. ریکو گیتارش را دارد و با کمک آن بین درد و التیام پلی ساخته است. اما نائوکو سکوت و هاتسومی انفعال پیشه میکنند و در نهایت به مرگ میرسند. ریکو در پایان داستان با پوشیدن لباسهای نائوکو از آسایشگاه خارج میشود، به توکیو می­‌آید و در نهایت بعد از ملاقات با واتانابه به زندگی روزمره و عادی بازمیگردد. او با آمدنش در لباس نائوکو و رابطه­ شبانه­‌اش با او (اگرچه در نسخه فارسی حذف شده است) به نوعی آیین گذار از مرگ را برگزار میکند. به این ترتیب واتانابه میتواند به غم و اندوه نائوکو شکلی بدهد و آن را در قفسه­‌ای بایگانی کند. و ریکو اعتماد به نفس زندگی در دنیای خارج از آسایشگاه را به دست می­‌آورد. این یک رابطه نمادین و درمانی  است. نه صرفا صمیمانه، عاشقانه یا کامجویانه. ریکو به واتانابه کمک می‌کند غم نائوکو و لذت میدوری را همزمان در زندگی احساس کند و بابت هیچ کدام شرمنده نباشد. هر دو را به تمامی حس کند. همان طور که خود زندگی هست. مریم شیرازی | ۲۸ تیر ۱۴۰۵ مردان در جنگل نروژی #کتاب #کتابنقد #موراکامی @baramapodcast

  • واتانابه انگار میان این دو جهان مردانه ایستاده است. او همراه ناگازاوا برخی شبها را بیرون خوابگاه دانشجویی و در هتل با دختران غریبه به سر میبرد و به اندازه گروه ضربت به خودش ریاضت نمیدهد. اما مثل ناگازاکی عاری از عاطفه نیست. او به خاطر دل­شکستگی هاتسومی به ناگازاوا هشدار میدهد و وقتی می‌فهمد هاتسومی قربانی شده در نهایت ارتباطش را با ناگازاوا قطع میکند. واتانابه در عین این که خودش را مجبور به ادامه تحصیل و تمام کردنش میکند، درگیری‌های عاطفی خودش را حتی  با مردان دارد. ابراز احساساتش نسبت به پدر میدوری و گروه ضربت نشان­‌دهنده توانایی همدلی او با هم­‌جنسان خودش و پذیرش جنبه­‌هایی از آنها در وجود خود است. با توجه به اینکه هنوز رمان گتسبی بزرگ را نخوانده­ام نمیدانم ارتباط آن رمان با جنگل نروژی در چه بوده است اما احتمالا موراکامی حرفهایی برا گفتن داشته که مستقیما نگفته  است ولی با اشاره به رمانهایی که راوی میخوانَد سعی داشته در لفافه به ما بفهماند. وجه مشترکی احتمالا بین رمان گتسبی بزرگ، ناگازاوا یا واتانابه باشد. ادامه در پست بعدی ‌... زنان در جنگل نروژی مریم شیرازی | ۲۸ تیر ۱۴۰۵ #کتاب #کتابنقد #موراکامی @baramapodcast

  • یادداشتی بر رمان جنگل نروژی - 1 رمان سال 1987 منتشر شده. یعنی نزدیک به چهل سال قبل. اولین چیزی که باعث شد نسبت به سال چاپ این رمان کنجکاو بشوم این بود که شخصیتها حین صحبت کردن بسیار با تامل جواب میدادند و پیش می­‌آمد که قبل از شام سوالی از کسی پرسیده بشود و او بعد از شام پاسخ بدهد و تمام این مدت بین دو نفر به سکوت سپری شود. احتمال دادم علاوه بر خونسردی و تامل خاصی که به واسطه کلیشه­‌های فرهنگی از ژاپنی­‌ها انتظار میرود، نبود گوشی هوشمند و تبلت و امثال اینها در بردباری شخصیت‌ها در مقابل سکوت بی­تاثیر نیست. تحمل سکوت در راتباط با دیگران و در ارتباط با خود، به نظرم موهبتی ارزشمند است. البته میدوری استثناست. او از تنهایی، سکوت، بیخبر بودن و بیخبر گذاشتن بقیه چندان خوشش نمی­‌آید. بر خلاف نائوکو، میدوری زیاد حرف میزند، در فاصله خرید یک نوشیدنی، نامه طولانی مینویسد و رفتن به هتل را به برگشتن به خانه ساکت خودش ترجیح میدهد. او به قدری در فرار از سکوت اصرار دارد که روزی تورو به او میگوید: برو بیرون. باکسی حرف نزن. فقط برو بیرون و تنهایی خوش باش. شباهت واتانابه، کافکا و موراکامی واتانابه مثل کافکا خونسرد است. عاشق کتاب، موسیقی و تقریبا میتوان گفت منزوی و بدون دوستان زیاد. در هر دو رمان جنگل نروژی و کافکا در ساحل، شاهد حظور زنهایی در گروه همسالان و بزرگتر هستیم که روی شخص اول اثر میگذارند. در هر دو رمان 17 سالگی سن تشدید یا شروع بحرانهاست. در جنگل نروژی خودکشی کیزوکی، عموی نائوکو و خواهر نائوکو همگی در هفده سالگی اتفاق افتاده و بحران روانی واتانابه و نائوکو هم از همین سن شروع شده است. کافکا هم در همین سن از خانه فرار میکند. خود موراکامی مثل کافکا و تورو واتانابه تک فرزند بوده و البته هیچ وقت نخواسته است بچه دار بشود. حتی عقاید سیاسی واتانابه نیز انعکاس دقیقی از صحبتهای واتانابه در مصاحبه­اش با کاوای است. بیزاری از تزویر انقلابیون و تلاش برای یافتن و ساختن معنا در جهان درونی خودت. اخیرا کتاب دیگری خواندم با عنوان «هاروکی موراکامی به دیدار هایائو کاوای میرود». این کتاب که مکالمه طولانی موراکامی با روان­کاو برجسته ژاپنی، کاوای را شرح میدهد بعد از کتاب جنگل نروژی منتشر شده است. در آن کتاب موراکامی به صراحت درباره تم کلی شخصیت‌های رمان‌هایش اینطور گفته: اغلب تنها هستند و منزوی. پدر، مادر، بچه و حتی همسر اغلب غایب هستند. شخصیتها گاهی پارتنرهایی دارند و بقیه عبارتند از دوستان و روسپی­ها. مردان در جنگل نروژی گروه ضربت نماینده مردان یا نوعی از مردانگی است که در بحبوحه سالهای بعد از 1960 به نوعی فراموش یا تحقیر شده است. او مردی نیست که در دیدار اول برای دخترها جذاب به نظر برسد وخودش هم این را فهمیده است. واتانابه از تمسخر او خجالت میکشد. گروه ضربت انگار به نسل قدیمی ژاپن تعلق دارد. جایی که تعهد و کار و زندگی یکی هستند. در آخرین صحنه حضور او در رمان میبینیم که او صرفا به برنامه ورزشی و درس محدود نمیشود و احساسات لطیفی دارد. چرا که کرم شبتاب قشنگی را به واتانابه میدهد و توصیه میکند آن را به یک دختر هدیه کند. محو شدن این کاراکتر در رمان مثل پرواز و دور شدن و سرگردانی همان کرم شبتاب بعد از آزاد شدنش توسط واتانابه است. ناگازاوا مرد قدرتمند و کاریزماتیکی است که خیلی سریع در مرکز توجه قرار میگیرد. به نظرم او نماینده مردانگی موفق اما تهی از معناست. کسانی که قوانین بازی در جهان مدرن و سیستم سرمای‌ه­داری را یاد گرفته وبه خوبی بازی میکنند. او بین تلاش و کار تفاوت قائل است. جایی در رمان میگوید: مردم اغلب کار میکنند. کارهای یدی. محض رضای خدا چرا یه کم تلاش نمیکنن تا اوضاعشون رو بهتر کنن. ناگازاوا در نظام اداری و سیاسی ژاپن رشد میکند و در سلسله مراتب قدرت بالا میرود اما هرگز دلبستگی و اعتقاد خاصی به کاری که میکند ندارد. فقط آن را به بهترین شکل انجام میدهد چون برای موفق شدن لازم است. از نظر او هدف زندگی موفق شدن است و بقیه مسائل در حاشیه قرار میگیرند از جمله هاتسومی.

  • زنهای موازی من (۳) - مادرْ جُود دختر نوجوانی سعی میکرد به خانم جوُد کمک کند. ماهیتابه روی اجاق بود و نهار خانواده آماده سرو شدن. بچه­‌ها، ریز و درشت، دختر و پسر از چادرهای همسایه بیرون آمده و دور اجاق حلقه زده بودند. مادر، زیرچشمی نگاه میکرد. به کمی خمیر آغشته به پیه خوک و سیب‌زمینی­‌های آبپز  که توی ماهیتابه بودند، به چهره مغرور و گردنِ افراشته دو بچه کوچک خودش و عصبانیت پنهانشان از اینکه بقیه دارند با مادرشان حرف میزنند. کمی دست‌دست کرد. عددی از بچه­‌های دور و برش کم نشد. به هر کدام از بچه­‌ها کمی غذا داد و به خانواده خودش گفت غذا را داخل چادر بخورند. یکی از مادران همسایه بعد از نهار به او تشر زد که چرا با تعارف غذا به دخترش، به او و بقیه زنان توی چادرها فخر فروخته و آنها را تحقیر کرده است. هر دو زن حق داشتند. یکی درد شرمندگی داشت و دیگری عذاب وجدان. و بار این دو رنج برای هر دویشان سنگین­‌تر از گرسنگی به نظر میرسید. بزرگراه شصت‌و‌شش توی رمان جان اشتاین بک پُر است از این زنها و خانواده‌هایشان. آنها مثل ماده­‌فیلهای توی مستند سعی میکنند با وجود خستگی و گرسنگی و تشنگی، اعضای خانواده با حداقل تلفات به مقصد برسانند. کشیش به تام گفت: مادر خسته است. تام گفت: زنها همیش خسته‌اند؛ مگر وقتی که توی مجلس دعا نشسته باشند. کشیش گفت: ولی مادر جدی جدی زیادی خسته است. مادر برای چیزهای خیلی ساده لبخند میزد چون اعضای خانواده شادی را در چهره او جستجو میکردند و اتفاقات بد را زمانی حس میکردند که او آنها را به رسمیت میشناخت. برای همین او انکارشان را بارها و بارها در درونش تمرین کرده بود. زنانگی ستبر. این کلمه ای بود که بعد از آشنایی با مادر‌ْجود توی ذهنم آمد. بحران ناگهانی از دست دادن خانه و زمین و درآمد و بعدها چند نفر از اعضای خانواده، لای­ه‌ای به این زن اضافه کرده است. لای­ه‌ای بسیار لطیف و درعین حال قوی. اما جالب است که نویسنده رمان با وجود اهمیتی که برای شخصیت او قائل است اسمی برایش انتخاب نکرده و احساس میکنم عمدی در کارش بوده. میخواسته این زن نماد مادرانگی باشد نه خود مادر. رمان را که میخواندم اوایل تابستان بود. مثل روزهای داغ و کشداری که در انتظار بزرگترهای خانه تمام نمیشدند. من دم غروب میرفتم سرِ چشمه به استقبال بزرگترها. بابا من را روی شانه­‌هایش سوار می­کرد و برمیگشتیم سمت خانه. بیشتر وقتها یک یا چند جیرجیرک سهم من از کار خانوادگی بزرگترها روی زمینی بود که گندم، نخود یا عدس در آن کاشته بودند. هنوز هم بعد از سی و چند سال من از دیدن تراکتورها و ماشینهای عظیم کشاورزی بیشتر ذوق‌زده میشوم تا دیدن موشکهایی که سفینه های فضایی را از جو زمین خارج میکنند. بعد از آشنایی با خانواده جُود متوجه شدم ورود تراکتور به مزرعه میتواند معنا و احساس خیلی متفاوتی در آدم ایجاد کند. از این جهت مادرْ جُود را موازی­‌تر از کیتی و لو با خودم حس میکنم. سخت به هم میرسیم. لو و کیتی هم سخت به او میرسند. مادرْ جُود سواد و استقلال فکری­‌اش را مانند لو سالومه مدیون تمکن مالی خانه پدری، جذابیت ظاهری و تجرد خودخواسته­‌اش نیست. مانند کیتی همسری متمول ندارد که برای لباسهای یکدستِ خدمتکاران خانهٔ موقت زنش در شهر یک اسکناس درشت خرج کند که به اندازه شش ماه درآمد پنج خانواده کشاورز است. من وارث زمینی هستم که پدربزرگ و پدرم با تراکتور رویش کار میکنند و مادرْ جُود زنی است که با آمدن تراکتوری که پسر همسایه آن را میرانَد ودر ازای روزی سه دلار مزد و ساندویچی برای نهارش حاضر است خانه همسایه­‌هایشان را ویران کند؛ فروپاشی همه چیز را به یکباره تجربه میکند. زنی که تنها چاره­‌اش برای کنار هم نگه داشتن خانواده، گاهی تهدید شوهرش با میله آهنی است. مادر جود در بحبوحه­ٔ مراقبت از دیگران هرگز به یاد حقوق زنان و سفر به اروپا نمی‌افتد. او شاهد است که چگونه یک تراکتور توانسته است سهم برابری از آوارگی، گرسنگی، ترس، استیصال، خستگی و خوشه خوشه خشم را برای زن و مرد به ارمغان بیاورد. او به ادامه دادن فکر میکند و به اینکه امروز چطور خانواده­‌اش را زنده نگه دارد. مریم شیرازی | ۲۱ تیر ۱۴۰۵ #سفر_قهرمانی #کتاب #زنهای_موازی_من #خوشه‌های‌خشم @baramapodcast

  • مراقب خودت باش این هفته را با کتاب عاداتی برای التیام سپری کردم. کتابی که می‌گوید با عادت‌های سازنده می‌توان برخی رنج‌ها را التیام بخشید. قصد دارم بخشی از دانسته‌هایم از کتاب را به اشتراک بگذارم. که؛ زکات علم، نشر آن است. از آنجا که آدمی بنده‌ی عادت است، مدام رفتارهایی را تکرار می‌کند که نیازهای مریوط به بقایش را برآورده سازد. بقا لازم است اما آیا کافی هم هست؟ چرا به دنبال عادتی که به زندگی معنا و هدف می‌دهد نباشی؟ برای این کار باید خودمراقبتی یاد بگیری. عادتی که تنها و تنها برای خودت انجامش می‌دهی. هنگامی که عادت مراقبت از خود را می‌آغازی، در واقع پایه‌ای برای سلامت جسم، ذهن و روح خود بنا می‌کنی. مراقبت از خود ساده است. به سادگی یک پیاده‌روی تنهایی یا آزادنویسی از ماوقع روزانه. اگر بخواهی لاکچری باشی می‌توانی خودت را به کافه دعوت کنی یا غذایی که تا به حال نخورده‌ای را امتحان کنی. خیلی کارهاست که می‌توانی انجام دهی و حال خوب را به خودت هدیه کنی. کافیست که کمی به نیازهای عمیقت فکر کنی و ببینی چه تغییراتی حالت را خوش‌تر می‌کنند؟ می‌دانم گاهی، اگر زمانی را که می‌توانی برای خانواده‌ و کار صرف کنی به خودت اختصاص دهی احساس خودخواهی می‌کنی. بعضی وقت‌ها به خودت انگ بی‌مسئولیتی می‌زنی و خودت را سرزنش هم می‌کنی. اما تا به حال به این اندیشیده‌ای که وقتی فقط در حالت بقا هستی جسم و روحی آشفته داری به آدم‌آهنی بیشتر شبیهی تا به آدمیزاد؟ آدم‌آهنی‌ها انجام می‌دهند چون باید انجامش دهند. اما آدم‌ها یک ظرف و نیروی درونی دارند که هر چه پرتر باشد بهتر به اموراتشان می‌رسند. وقتی انرژی درونی بیشتری داشته باشی انتخاب‌های درست‌تری می‌کنی، مدیریت بهتری بر وظایفت داری و انرژی بیشتری برای روابطت خواهی داشت و حال خوبت را به اطرافیان هم منتقل می‌کنی. در نتیجه با مراقبت از خودت، از عزیزانت هم مراقبت کرده‌ای. خودمراقبتی به تو یادآوری می‌کند که حتی وقتی در حال استراحتی به اندازه‌‌ی زمانی که مشغول انجام وظایفت هستی ارزشمندی. خود مراقبتی یعنی فقط دیگران مهم نیستند. یعنی تو هم اهمیت داری. نه به این معنا که دیگران مهم نیستند اما شاید به این معنا که تو در اولویت هستی. تو در برابر خودت و کسانی که دوستشان داری مسئولی. مسئول رسیدن به رسالتت به عنوان آدمی. مسئول تبدیل شدن به بهترین نسخه از خودت. فاطمه ذاکر #سوگ‌پذیری 1405.4.19 ✨ @mannevesht_zaker

  • کتابهایی که اسپویل نمی‌شوند همسفران - (۴) فهرستی وجود دارد از کتابهایی که اصطلاحا اِسپویْل نمی‌شوند. آنها را برای رسیدن به انتها نمی‌خوانیم. میخوانیم چون خواندنش لذت زیادی دارد. هر بار میشود فهم جدیدی از آن دریافت کرد. میشود بدون توجه به شماره صفحه و قبل و بعدش، از هر جایی شروع به خواندنش کرد و هر جایی هم آن را بست و کنار گذاشت. برای هر کسی این فهرست متفاوت است. چیز جدیدی هم نیست. قرآن و مفاتیح و نهج‌البلاغه و گلستان و بوستان و دیوان حافظ و امثالهم برای اغلب خانه‌های ایرانی از دیرباز همین‌طور عمل می‌کنند. دوست داشتم فهرستی از آنها را داشته باشم. اینجا می‌نویسم و هرازچندگاهی بروزرسانی میکنم. ۱) زنانی که با گرگ‌ها میدوند ۲) دیوان حافظ ۳) کیمیاگر ۴) خوشه‌های خشم ۵) اشعار سهراب ۶) مسخ ۷) یک عاشقانه آرام ۸) پرنده به پرنده خیلی دوست دارم همراهان عزیز کانال هم کتابهای اینطوری‌شان را معرفی کنند. پی‌نوشت: طبیعتاً این فهرست در گذر زمان عوض می‌شود. کم می‌شود و زیاد و خاصیت آدمی چنین است🙂. هربار نسخه متفاوتی از من این کتاب‌ها را می‌خواند. مریم شیرازی | ۱۳ تیر ۱۴۰۵ @baramapodcast #کتاب #فهرست

  • کُ نْ تُ رُ ل خُب خُب خُب بالاخره وقتش رسید. بعد از ۳۹ سال تعقیب و گریز این بار جرات دارم روبرویت بایستم. ای لعنتی دغل‌باز. فقط خدا میداند چند بار مثل «پخمه» عزیز نسین چهره عوض کرده‌ای. سال به سال و ماه به ماه و روز به روز و ثانیه به ثانیه به من ضربه میزدی و من در خودم فرو میرفتم. میترسیدم و پا پس میکشیدم و مچاله میشدم. اما ما آدمها وقتی بفهمیم تنها نیستیم دیگر زورت به ما نمیرسد. امروز حین پیاده روی توی پارک یاد دریاسالار ویلیام مک‌ریون افتادم که توی کتابش میگفت وقتی بتوانیم به اندازه قلمرو تختخوابمان در شروع یک روز، این جهان را منظم کنیم، اولین ضربه مهلک را به تو زده‌ایم. فقط باید یادمان باشد هر روز صبح اولین کار ما همین باشد. تحت هیچ شرایطی ترک نشود. مثل یک واجب دینی. دریاسالار میگفت این روتین صبحگاهی خیلی برایش کار کرده است. جالب شد. خاطراتم درباره تو و دیگران اغلب با نظامیان گره خورده است. همزمان یاد داستان زن جاسوسی افتادم که دستگیر شد و نتوانست به موقع از سیانورش استفاده کند. میگفت بعدها افسران ارتش کره جنوبی به من گفتند: "از همان روز اول فهمیدیم تو یک جاسوس حرفه‌ای هستی نه یک توریست. ما تو دوربین میدیدیم که هر روز صبح زود بیدار میشوی و تختت را مرتب میکنی". آخر کدام گردشگر نرمال وقتی توی زندان است چنین کاری میکند؟ مگر اینکه قبلا حسابی برای دست و پنجه نرم کردن با تو آموزش دیده باشد. مقاله‌ای درباره دستگیری صدام حسین را چند سال پیش میخواندم که از همه آن چندصد کلمه همین را به یاد دارم که راوی از دیدن ملحفه‌های نامرتب تختخواب او متعجب بود. فکر کنم توقع داشتی روز اعدامش هم اسیر تو باشد. خاطرات نزدیکتری هم البته با تو دارم. مثل روزی که نگذاشتم پسرکم به تنهایی سر بخورد. وانمود کردی احساس مسئولیت هستی اما در نهایت باعث شدی لبخند و لذت بازی بی دغدغه بچه با چاشنی ترس همراه شود. یا روزی که همه حواسم را جمع کرده بودم که قبل از حرکتمان حتما چندین بسته یخ توی فریزر آماده باشد. پشت ظاهر برنامه‌ریزی استتار کرده بودی. و دهها باری که مجبورم میکنی دقایق طولانی را پشت تلفن به چک کردن جزئیات و هماهنگی بین آدمها بگذرانم که کوچکترین چیزی از دستم در نرود، ظاهر خانم مدیر حواس جمع را به خودت میگیری با چاشنی مهربانی. بدتر از همه میدانی کجاست؟ وقتی که از شدت نیاز به تو، رو به انکار واقعیت می‌آورم و به جای نشستن و دیدن و گوش دادن و حضور داشتن و درد کشیدن یا کِیف کردن، سر پا هستم و در جنب و جوش برای انجام دادن کاری. دیشب شنیدم پسر یالوم خودکشی کرده. تعجب نکردم. ناراحت شدم. برای او و پدرش. و دوباره یاد تو افتادم. به این فکر کردم  که (به قول رسانه‌های ایرانی) برجسته‌ترین روانکاو دنیا در ۹۵ سالگی و در میانه زندگی با آلزایمر، حالا که پسر شصت‌و‌چند ساله‌اش را از دست داده، درباره تو چه فکری میکند؟ میدانی من مثل مک‌ریون و خانم جاسوس و صدام حسین و یالوم نیستم. رختخواب من هیچ چیزی درباره تو نمیگوید. من کلمات را دارم. وقتی که میخوانم، مینویسم، میشنوم، حرف میزنم و بیشتر از همه وقتی ساکتم. کلمه‌ها سلاح من هستند. امروز از اینکه میتوانم با یک نگاه بشناسمت و دستت را بخوانم خوشحال و مغرورم. تو همیشه هستی اما من دیگر کمتر گول تو را میخورم. فهمیده‌ام قدرت تو در پنهان شدنت پشت هزار اسم و احساس دیگر است. دیگر زورت به من نمیرسد. بدرود. مریم شیرازی | ۱۰ تیر ۱۴۰۵ #آلبوم‌نامه‌ها #سفر_قهرمانی #کتاب @baramapodcast 📚 کتاب پخمه اثر عزیز نسین 📚  کتاب تختخوابت را مرتب کن نوشته ویلیام مک‌ریون 📚  کتاب روح گریان من از کیم هیون هی 📌 خانواده یالوم دیروز طی بیانیه‌ای خبر خودکشی پسر اروین یالوم، روانشناس و نویسنده محبوب آمریکایی را تایید کردند.

  • خانه توی سبزی فروشی داشتم حساب میکردم کرفس بخرم یا نه که شنیدم مردی درباره خانه جدیدش به صاحب‌مغازه میگوید و اینکه حالا خانه‌اش با مغازه فاصله زیادی دارد و برای همین دیربه‌دیر همدیگر را میبینند. بعد درباره دو تا خانه قبلی او حرف زدند و مغازه‌دار تعریف میکرد که پدربزرگ قصابش زمین خانه آنها را در عوض بدهی یک مشتری قبول کرده و اتفاقا مشتری هم خوشحال بوده چون گمان نمیکرده است به این زودی‌ها زمینش ارزش چندانی پیدا کند. یک آن یاد وقتی افتادم که اتوبوس آخرین تونل را به سمت شهرمان میپیچید. زینب میگفت: «بوی خونه داره میاد». من تعجب میکردم. برای من بوی خانه چند کیلومتر دیرتر احساس میشد. چون زینب 19 سال بود که توی آن شهر زندگی میکرد و من فقط 5 سال. من تا سر کوچه نمیرسیدم بوی خانه به مشامم نمیخورد. بچگی من جای دیگری بود. خانم اشتری، همسایه خانه قبلیمان میگفت برادرش هر چند سال یکبار یک خانه نوساز میخرد و معتقد است با مدل زندگی آپارتمان‌نشینی نمیشود تعمیر و بازسازی اساسی توی خانه انجام داد. تعجب میکنم از تعدد خانه‌هایی که در آن زندگی میکنیم. احساس میکنم شاید آدم نباید اینقدر جابجا بشود. چیزی ته قلبم میگوید آدمها دوست دارند وقتی به گذشته نگاه میکنند سیری از خاطرات، آدمها، بوی شکوفه دم عید و علف خشک اول تابستان، خش‌خش برگ درختان کوچه و منظره تکراری برف پشت شیشه را طی سالیان طولانی در یک خانه به یاد بیاورند. نه اینکه آنقدر خانه عوض کرده باشند که شبها، روان طفلکی‌شان نداند برای خواب ساختن باید کدام لوکیشن را انتخاب کند. یاد اوشین افتادم وقتی مادرش را کول کرده بود و به خانه برمیگرداند. یاد قصه‌های مادربزرگهایم درباره مردانی از روستا که بعد از سالها بیخبری و گمنامی به خانه‌هایشان برگشته بودند. واقعا اگر آدمهای قدیمی هم مثل ما تند و تند خانه عوض میکردند تکلیف آنهایی که بعد از مدتی طولانی به خانه برمیگشتند چه میشد؟ یکبار توی یکی از قسمتهای پادکست رادیو مرز پسری داشت درباره یکی از محلات نزدیک شهرک ما صحبت میکرد. میگفت: «من تهران زندگی میکنم. وقتی دارم برمیگردم خونه (حتی وقتی تهران زندگی میکنی باز هم انگار خونه جای دیگریست) خبر نمیدم که دارم میام. چون میدونم اگر کسی اون ساعت خونه نباشه، توی اون کوچه بیست تا خونه هست که میتونم برم بشینم، چایی و نهارم رو بخورم تا خونوادم برگردن. و حداقل پنج تا خونه هست که میتونم شب رو توش بخوابم». حالا هر وقت از آنجا رد میشویم بی‌اختیار چشم میچرخانم آن بیست یا پنج خانه را ببینم. وسط فیلم سیاه و سفیدی که دارد خشم و استیصال و اندک امیدِ مردمانِ رانده شده از خانه‌ها‌یشان را روایت میکند (خوشه‌های خشم)، تبلیغ ده ثانیه‌ای آپارات شروع میشود. یک خانه با مبلمان و دیوارهای سفید، توسی و آبی روشن که کوچکترین تضادی با رنگ رخت و لباس اعضای خانه که انگار برندگان جشنواره مد و زیبایی هستند، ندارد. تضاد این دو صحنه عجیب در من اثر میکند. به مشقت خانواده تام جود فکر میکنم. به اینکه در پی خانه، کار و زندگی مجبور شدند بزنند به جاده. سه هزار کیلومتر راه تا کالیفرنیا. ما که درخت نیستیم مجبور باشیم یکجا بمانیم (البته این مثل کمی قدیمی است چون الان درختها هم مهاجرت میکنند). گاهی مجبوری و گاهی انتخاب میکنی حرکت کنی. خانه را عوض کنی و با خطرها و خطاهای جدید فرصت رشد کردن بدهی به خودت. برای ادامه تحصیل در یک دانشگاه بهتر. برای ازدواج و زندگی کردن در کنار کسی که دوستش داری و گاهی برای فقط زنده ماندن. بله همه اینها را بخش دیگر وجودم میگوید. احتمالا این بخش ارتباط چندانی با آن تکه ته قلبم ندارد که نگران امنیت روانی بچه‌ها بود. البته فقط زمانِ بودن نیست که جایی را خانه ما میکند. به قول احسان عبدی پور: «اگه يه روز جنوب تبخير بشه و جاش رو نقشه ي جهان يه گودال خالي‌يي بمونه، ما ميتونيم رو صداي بخشو دوباره همو پيدا كنيم ُدور هم جمع بشيمو يه سرزمين تازه‌اي، دوباره‌اي، بنا كنيم. سرزمين، موطن، جغرافيا نيست. يه چيزيه تو مغز». چند ماه پیش که در حال تزریق سرم توی درمانگاه شهرک دراز کشیده بودم یک لحظه با خودم گفتم من پانزده سال است که ساکن اینجا هستم. چرا هنوز تهران برایم به مثابه خانه و شهر خودم نیست؟ بعد فکر کردم احتمالا چون من اغلب فقط برای کاری به تهران میروم. تصمیم گرفتم از این شهود ناگهانی غافل نشوم و به طور آگاهانه برای تلطیف حس غربت تلاش کنم. تازه داشتم عاشق اینجا میشدم که جنگ شد و عشقم به واسطه دوری یکماهه شدت بیشتری گرفت. حقیقتا تصور ویرانی تهران بسیار آزرده‌ام میکرد. بعد از جنگ تصمیم گرفتم حداقل ماهی یکبار برای تفریح بروم تهران. اینطوری حداقل دوازده خاطره در سال با شهر جدیدم دارد که میتواند برایم بسیار دلگرم کننده باشد و اسباب شادی و نوستالژی سالهای بعد. مریم شیرازی  | ۷ تیر ۱۴۰۵ #دایره‌المعارف #کتاب #روزنوشت @baramapodcast

  • 🔵رنگِ«آبی درخشان | Luminous Blue» آبیِ درخشانِ ۲۰۲۷، نه آبیِ آسمان است و نه آبیِ دریا. میان این دو ایستاده؛ جایی که رؤیا به واقعیت می‌رسد و انسان، پس از سال‌ها هیاهو، دوباره به سکوت خودش گوش می‌دهد. این رنگ یادآور آن لحظه‌ی کوتاهی است که پیش از طلوع خورشید، جهان هنوز بیدار نشده اما تاریکی نیز دیگر قدرت گذشته را ندارد. ما در عصر سرعت زندگی می‌کنیم؛ عصری که هر روز اطلاعات بیشتری می‌دانیم اما گاهی کمتر خودمان را می‌شناسیم. آبیِ روشنایی، انگار دعوتی است به بازگشت. نه بازگشت به گذشته، بلکه بازگشت به درون. به آن بخش فراموش‌شده از وجودمان که هنوز می‌تواند شگفت‌زده شود، امیدوار بماند و به فردا ایمان داشته باشد. این رنگ از جنس فریاد نیست؛ از جنس حضور است. مثل چراغ کوچکی در انتهای راهرویی تاریک که نمی‌گوید مسیر آسان خواهد بود، اما اطمینان می‌دهد که مسیر وجود دارد. شاید به همین دلیل، رنگ سال ۲۰۲۷ بیش از آنکه نماد آینده باشد، نماد اعتماد به آینده است. یادآوری اینکه انسان همیشه میان تاریکی و نور زندگی کرده و هر بار، چیزی در درونش او را به سمت روشنایی کشانده است. آبیِ ۲۰۲۷، رنگ امیدهای پر سر و صدا نیست؛ رنگ امیدهایی است که آرام، عمیق و ماندگارند. همان امیدی که باعث می‌شود با وجود همه چیز، باز هم برای فردا برنامه بریزیم، کتابی تازه باز کنیم، دوستی را ببخشیم و پنجره‌ای رو به جهان بگشاییم. شاید معنای واقعی این رنگ همین باشد: نور، همیشه از دل تاریکی متولد نمی‌شود؛ گاهی از دلِ باور ما به ادامه دادن زاده می‌شود. ✍🏽 عسل فاطمی 🥀 از دل روزهای عبوس اما آمُل 📅 ۲۷ بهمن ۱۴۰۴ #یادداشت_روزانه #فلسفیدن

  • قبل از کرونا بود. توی کاخ سعدآباد تعدادی از تابلوهای استاد فرشچیان را دیدم. قبل از آن روز به یاد ندارم که در مواجهه با یک نقاشی توانسته باشم چیزی به جز قرابت با واقعیت را تشخیص و تحسین کنم. اما دیدن آن تابلوها در عین بیسوادی هنری حس احترام و تحسین را در من برانگیخت. از بین آن‌همه اثر، تابلوی سحر برایم خیلی خاص جلوه میکرد. محو رنگ آبی تابلو شده بودم و واقعا لذت می‌بردم. اخیرا پستی درباره رنگ سال ۲۰۲۷ خواندم. بی‌درنگ یاد تابلوی سحر افتادم. توصیف احساسم نسبت به آبی سال آینده میلادی و آبی تابلوی سحر استاد فرشچیان را انگار در این پستِ خانم فاطمی ⬇️ پیدا کردم. مریم شیرازی | ۲۳ خرداد ۱۴۰۵ #روزنوشت #هنر @baramapodcast

  • صبح روز تولد ۳۸ سالگی دو سه روز پیش سعی کردم نوت‌های گوشی‌ام رو سروسامان بدم که به این یادداشت رسیدم. دیشب تولد ۳۸ سالگی من بود. سالاد الویه برای ۱۲ نفر درست کردم. با کمک بابا و میلاد. رفتیم خونه دایی رضا و بعد معلوم شد سالاد اندازه ۲۰ نفر بوده. مثل همیشه بیش‌برآورد داشتم. شب که بعد از شام با زندایی و سهیلا رفتیم تو روستا بچرخیم؛ زندایی عصای ننه رو دستش گرفته بود و داشت می‌گفت که عصا چقدر کمک می‌کنه به راه رفتن تو سن بالا، که من گفتم من امروز ۳۸سال رو تموم کردم. و هر دو منو بغل کردن و تبریک گفتن و آرزوهای خوب برای همه‌مون کردن. دیشب خاص‌ترین تولد برای من بود. خاص و غمگین. پارسال نرگس برای تولدم یه نقاشی رنگ کرده بود. پارسال تو تولدم یه پیراهن سفید خامه دوزی پوشیده بود. مثل یه عروس کوچولو دست مامان و باباش رو گرفته بود و یهو اومد تو حیاط بزرگ تالار. و امسال روز تولد من مصادف شده با چهلمین روز پر کشیدن نرگس. چهل روزه که بدون نرگس از خواب بیدار میشیم می‌خوابیم و روز رو شب میکنیم. بدون چشمهای قشنگ و درخشانش . بدون مژه های پرپشت و سیاهی که مثل چتر پهن میشد روی لپهای تپلش. بدون شیرین زبونی‌ها و خنده‌های از ته دلش. بدون نگرانی برای دلتنگیهاش در آخر مهمونی و  گریه‌هاش موقع برگشتن به خونه. چندبار تا حالا این مطلب رو خوندم و شنیدم که: تا وقتی منتهای رنج رو تجربه نکنید منتهای لذت رو هم درک نمیکنید. یه بار هم فکر میکنم تو یکی از کتابهای مارک منسن بود که خوندم حسگری که در درون ما غم رو حس می‌کنه همونیه که شادی رو هم حس می‌کنه. اگه نسبت به غم بی تفاوت و بی حس بشیم و یا بخواهیم خودمون رو در برابر غم محافظت کنیم، ازش اجتناب کنیم و با غمی که داریم زندگی نکنیم، معنای شادی رو هم نخواهیم فهمید. حالا معنی حرفش رو میفهمم. لذت یه دورهمی ساده با یه غذای معمولی رو امروز خیلی زیاد و غلیظ توی دلم حس میکنم. امروز که بدون مامان و نرگس تولدم رو رد میکنم. مریم شیرازی | ۲۱ خرداد ۱۴۰۵ متن اصلی نوشته شده در تاریخ ۱ مرداد ۱۴۰۴ #سفرقهرمانی #روزنوشت #خودابرازی @baramapodcast

  • 1 июн.378122

    زنهای موازی من – (2)- لو سالومه مدیر مهدکودک از دور پیدا بود. با کفشهای پاشنه‌ بلند مشکی و قدم‌های سریع همیشگی‌اش. مانتوی بلند نارنجی و رنگهای روی صورتش به قدر کافی او را از شبیه شدن به ناظم‌های مدرسه در زمان ما نجات داده بودند. هنوز رد کبودی عمل جراحی زیبایی روی صورتش بود. وارد راهرو شد و از کنار خانمی که با شلنگ گلها را آب میداد گذشت. "با پارچ آب بدین گلها رو" . به ما رسید. با صدای بلندِ خنده و احوالپرسی. و همچنان بدون توقف میرفت. مربی پیش‌دبستان را دید که بر خلاف انتظار، همراه یک کمک‌مربی توی راهرو ایستاده بود. "به‌به. خانمها میتینگ گذاشتین؟" جلوی درب دفترش در انتهای حیاط مهدکودک به مادری رسید که هنوز نمیتوانست بچه‌اش را رها کند و به خانه برگردد. "مامان جان برو داخل دفتر از توی دوربین ببینش. جلو چشمش نباش اینقدر". خریدها را داد دست یکی از پرسنل و گفت "برام یه چایی بیار." طی کمتر از دو دقیقه، همه این دستورها را داد. انگار که انجام شدنشان بدیهی است. از مربی‌ها دلیل ترک کلاس را نپرسید. منتظر درددلهای آن مادر مضطرب نمانْد. و نگران این نبود که پرسنل تازه‌وارد بابت تحکم صبحگاهی خانم مدیر دستپاچه شود. چایی باید قاعدتا این موقع آماده باشد و با همه مشغله‌هایی که مدیریت دو شعبه مهدکودک با حداقل 150 بچه و والدین آنها و ادارات متبوع و همسایه‌های شاکی و مسائل مالی روی سر آدم ریخته است؛ مانیکور و تزریق به موقع ژل و عمل بینی و آرایش مو و صورت و شیک‌پوشی نباید فراموش بشود. این جنبه‌های خانم مدیر را دوست داشتم. من را یاد سالومه در رمان وقتی نیچه گریست می‌انداخت. صحنه‌ای هست که دکتر بروئر با لو سالومه در مطبش دیدار میکند. دکتر که از سرعت و صراحت رفتار لو سالومه متعجب شده است؛ به زن جوان میگوید: "میبینم ترجیح میدهید کارهایتان را خودتان انجام دهید. فکر نمیکنید این رفتار، مردان را از لذت خدمت به شما محروم کند؟" لو سالومه گفت: "هر دوی ما خوب میدانیم که برخی از خدمات مردان، چندان برای سلامت زنان مناسب نیست." وقتی رمان نیچه گریست را برای اولین بار میخواندم، لو سالومه برایم یک شخصیت حاشیه‌ای بود. من مجذوب مکالمات نیچه با دکتر بروئر بودم. اما این‌بار که این کتاب را شروع کردم، تمام توجهم پیش لو سالومه بود. زنی که میتواند در عین دلبستگی عاطفی و قرابت فکری با مردان، آزاد و مستقل زندگی کند. از اینکه میدیدم او تا این حد با کیتی فرق دارد، برای لحظه‌ای خنده‌ام گرفت. یاد چند روز پیش افتادم که دوستی از من پرسید؟ از اینکه سالها شاغل بودی پشیمونی؟ گفتم: نه. پرسید از اینکه الان شاغل نیستی پشیمونی؟ گفتم: نه. و تعجب کردم که بر خلاف قبل، این‌بار جواب هر دو سوال کاملا در پیش خودم شفاف و قاطع بود. انگار این اواخر که آگاهانه به این سوال فکر نکرده بودم، ناخودآگاهم در پس زمینه ذهنم در حال تحلیل آن بوده باشد و به راه حلی برسد که زیستن کیتی و لو را تواما به رسمیت بشناسد. زنانی متفاوت، پای نهاده در مسیری صحیح و البته موازی که شاید هرگز با هم یکی نمیشوند اما انعکاس هر کدام از آنها در جهان بیرون، من را مشعوف میکند. مثل لبخندی از سر تحسین برای خانم مدیر... مریم شیرازی | ۱۱ خرداد ۱۴۰۵ #زنهای_موازی_من #سفرقهرمانی #نیچه #کتاب @baramapodcast

  • 4 мая343101

    کلاس تاریخ فایل دورهمی آنلاین مدرسه نویسندگی را گوش میکنم. تمرین جدیدی پیشنهاد شده. اینکه دایرةالمعارف شخصی خودمان را بسازیم. اولش کمی برایم گنگ است ولی 24 ساعت بعد شروع میکنم به نوشتن. یاد آقای فرزانه، دبیر تاریخ کلاس سوم دبیرستان میفتم. رشته ما ریاضی بود…

  • زنهای موازی من (1) - کیتی سه ماه از ازدواج مرد جوان قصه (لِوین) با عشق دیرینش (کِیتی) میگذرد. او به تازگی توانسته است مثل روزهای مجردی‌اش بر روی کار خود متمرکز بشود و به خودش نهیب میزند که بطالت و وقت‌گذرانی سه ماه گذشته را تکرار نکند. از وضعیت همسرش که دختر شیرینی است تعجب میکند. از اینکه او نه به کاری جدی می‌پردازد، نه در مورد امورات جدی شوهرش علاقه‌مندی نشان میدهد، نه پی موسیقی را می‌گیرد که دستی در آن دارد و نه علاقه‌مند کتاب خواندن است. هیچ کاری نمیکند و جالب‌تر این که، بسیار راضی هم هست. این تکه از آنا کارنینا را که میخواندم، گمان کردم گزارشی است از افکار من در سالهای قبل. حسرت و نکوهش و خشم داشت اوج میگرفت که تولستوی گفت: "او نمیدانست که همسرش خود را برای دورانی از تلاش زندگی آماده میکند که بزودی برایش فرا خواهد رسید و او در آن دوران باید همسر شوهرش و بانوی خانه و در عین حال زن باردار و بعد مادر شیرده و سپس مادر کودکانش باشد. او نمیدانست که کیتی اینها را به غریزه میدانست و خود را از بابت شیرین کامی بی‌دغدغه امروزش ملامت نمیکرد." پرنسس‌ها، خدمتکاران، مهمانان، دایه‌ها، دخترهای خانواده در سنین مختلف، عروس‌ها، همسران مردان کشاورز و وزیر در ادبیات کلاسیک، زن‌هایی هستند که میدانند دقیقا چرا آنجا هستند، چگونه باید باشند، چه باید بکنند، و چه چیزی درست و نادرست است. انگار که دستورالعملی وجود دارد. یک جزوه دستنویس پاکیزه یا فایلی با فهرست هوشمند که به ندرت، ولی به دقت بازبینی می‌شود و بازبینی‌ها صرفا محدود به اضافه کردن موارد جدید هستند نه حذف چیزی. محتوای دستورالعمل چنان به نظر میرسد که به آسانی میتوان آن را در حافظه یک ربات کپی کرد و مطمئن شد که مشکل و ابهامی پیش نخواهد آمد. اصول و قواعد زندگی اعم از تشریفات غذا خوردن و تعاملات انسانی به قدری با جزئیات و ریزبینی برای این زنها معلوم است که به نظر میرسد وقتی کسی را می‌بینند که با نظر آنها مخالف یا موافق است، از قبل می‌دانند با چه زاویه ای باید در کنار او بایستند، کجی لبخند مودبانه خود را چند میلیمتر تنظیم کنند و شدت عشق، ترحم، تحسین، حسادت، احترام و نفرت خود را چگونه به هر نفر بنمایانند. این نوع زندگی در ابتدا پیچیده، ملال آور، مجازین، تحمیلی و حتی سطحی به نظر میرسد؛ ولی چیزی دارد که وسوسه‌انگیز است. جذابیتش نه در آدمها و اثاثیه و امکانات و رویدادهای آن نوع زندگی، بلکه در پیش‌بینی‌پذیری و احساس کنترلی است که این وضعیت به آدمی میدهد. البته برای من این طور به نظر میرسد. این جنبه زندگی آنها خواستنی است. فراغت فراوان آنها به نظر نه صرفا به خاطر داشتن کارهای کمتر یا خدمتکاران بیشتر، بلکه به خاطر عدم نیاز به فکرکردن برای انتخابهای فراوانی است که زندگی مدرن و حقوق اعاده شده زنان در دنیای امروز ما را به آن مجبور می‌کند. انتخاب کردن، زمانبندی کردن، مسئولیت پذیرفتن، تلاش و استمرار و آزمون و خطا و نیاز مداوم به یادگرفتن و به‌روز شدن. همه اینها هزینه‌بر است. هزینه روحی و فکری میطلبد. دستورالعملهای نانوشته سنتی، به مثابه همان لنگرگاههای زنانه در شنهای روان زندگی، کارها را برای همه آسان میکرد. زنها آن را در ازای سرنهادن به سرنوشتی که بر اساس دستورالعمل دیگری، محتوم به نظر میرسید، در اختیار داشتند و میتوانستند مطمئن باشند که خروجی کار چیست. حتی برای خروجیهای خارج از کنترل هم، همیشه دستورالعملهای مشخصی وجود داشت. خستگی تردید و تدبیر، من را دلتنگ آن دستورالعملهای پاکیزه کیتی وار میکند. زنی به موازات من در درونم زندگی میکند. زنی که میداند شیرین‌کامی بی دغدغه را باید گرامی بدارد و نترسد و عجله نکند. زنی که میتواند دستورالعملهای خودش را بنویسد. زنی که احساس میکند میتواند به خروجی فوق‌العاده پیش‌بینی‌ناپذیر دستورالعملهایش، اعتماد کند. مریم شیرازی | 7 اسفند 1404 #زنهای_موازی_من #کتاب #سفر_قهرمانی #آناکارنینا @baramapodcast