- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- арабский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 11
- 1/48двое суток
- 12
- 1/72трое суток
- 13
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
نام کتاب: سینوهه، پزشک مخصوص فرعون نویسنده: میکا والتاری «اهل کشور فنلاند» مترجم: ذبیح الله منصوری 🗃 قسمت چهارم گاهی زندگی چقدر پوچ و بیمعنا میشود؛ آنقدر که گوشهای مینشینی و پایان دنیا را انتظار میکشی. سینوهه دوست دوران کودکی خود تاتمیس که به سفارش دوست پدرش با او وارد معبد شده بود و درس میخواند را بعد از اتفاق «نِفرنِفرنِفر» در میخانۀ قدیمی پیدا کرد. تاتمیس کودکی باهوش بود؛ اما از مدرسه اخراج شده بود و حالا برای بچهها نقاشی میکشید و از این راه شکمش را سیر میکرد. حال و روز دو دوست، دو دست خالی را میماند که به هیچجا و هیچچیز بند نیست. زمانی که سینوهه با پتاهر، جمجمۀ آمنهوتب سوم را باز میکنند، مردی با آنها همراه است که مسؤولیت بندآوردن خون را بر عهده دارد. او مردی از طبقۀ عادی و قشر کشاورز جامعه بود که نه خواندن بلد بود و نه نوشتن. او قدرتی بینظیر در بندآورن خون داشت که هیچیک از پزشکان نداشتند. رسم چنین بود اگر بعد از باز شدن جمجمه، فرعون بمیرد تمام پزشکانی که مسؤولیت این عمل را بر عهده داشتند باید کشته شوند. وقتی آخناتون مرد، قرار شد رسم اجرا شود؛ سربازها با شمیشرهای آماده حاضر شدند؛ پتاهر پزشک، سینوهۀ دستیار و مردی که بندآورندۀ خون بود را آوردند. هر سرباز مقابل یک نفر ایستاد، شمشیر را بالا برد و با قدرت و سرعت از بیخ گردن گذراند، به قسمی که رگ گردن را قطع نکند. در واقعیت آنها نمیخواستند پزشکان را از بین ببرند؛ بلکه فقط رسم را اجرا میکردند و بعد از آن همه با نامهای جدید وارد شهر میشدند؛ انگار آنها مردند و مردان دیگری پزشک شدند و مسؤولیت شان را بر عهده گرفتند. مرد بندآورندۀ خون وقتی شمشیر را بالای سرش دید قبل از اینکه دست سرباز پایین بیاید از هوش رفت و دیگر برخواست. مرده بود. مرد بیچاره پیش از آنکه بداند چه قدرتی دارد و این مهارتش چقدر باارزش است، از دست رفت. حال ما با وضع این مرد شباهت زیادی دارد، سرشار از استعدادیم؛ اما نمیدانیم؛ شب روی گنج میخوابیم و روز پی لقمه نانی دست به این طرف و آن طرف دراز میکنیم. دیگران میدانند ما چه گوهری هستیم و به خوبی از مهارت و استعداد ما بهره میبرند و ما فقط ذوب شدن خود را، خاکستر شدن خود نظاره میکنیم. 📖 ادامه دارد... #معرفی_کتاب #کتاب_بخوانیم @baran1229
زندگی گاهی آنچنان که ما میخواهیم پیش نمیرود، ما را مجبور میکند تا قسمتی از مسیر را همگام با خواستههای او قدم برداریم، سپس رهایمان میکند و آزاد مان میگذارد مسیر درست را انتخاب کنیم و قدم در سمت خوشبختی بگذاریم؛ البته اگر بتوانیم خوشبختی را پیدا کنیم و گم نشویم. @baran1229
خداوند بیامرزد پدربزرگم را که میگفت: «آدم عاشق را بگو گِل دای* لَقَد کند، بدست کل* هم بیل بده گِل بدهد.» *گل دای: گِلی که برای دیوار ساختن بکار میرود. *کل: تاس، بی مو. @baran1229
نام کتاب: غربیهای در بغداد نویسنده: حسین سلیمانپور نشر: احسان تعداد صفحات: 335 بعد از وفات پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و سلم، دین اسلام شاهد اتفاقات خوب و ناخوش زیادی بوده است و ملت مسلمان خوشیها و مصیبتهای زیادی را تجربه کردهاند؛ از فتنۀ ارتداد گرفته تا اختلافات داخلی کشورهای مسلمان، از پیروزی در میدان مبارزه با کفار تا سلطۀ کفار بر اراضی مسلمانها و صدها رویداد دیگر. یکی از مهمترین و حساسترین دورههای اسلام، زمان حملۀ مغولها به سرزمینهای مسلماننشین و قتل عام اهل این سرزمینها بوده است؛ حدود بین سالهای 616 تا 658 هجری قمری. اولین لشکرکشی «چنگیزخان» خان مغولها با سلطان محمد خوارزمشاه در سال 616 هـ.ق در پی قتل تعدادی از بازرگانان مغول در سرزمینهای سلطان محمد، شهر «اترار» انجام شد که مسلمانان در این نبرد شکست خوردند. سرزمینهای اسلام یکی پس از دیگری زیر سُم اسبان مغولان به ویرانه تبدیل میشد؛ از شهرهای فارس گرفته تا ممالک عربی و مقر خلیفۀ مسلمانها شهر بغداد، همه از دم تیغ گذرانده میشدند و چیزی جز ویرانه باقی نمیماند. آخرین نبرد سرنوشتساز مسلمانها با مغولها در عین جالوت با فرماندهی «سیف الدین قُطُز» پادشاه مصر صورت گرفت که مسلمانان در این نبرد پیروز شدند و این آغاز شکست مغولها در تمام سرزمینهای اشغالی بود. از آن پس مغول قدرت و هیبت خود را از دست داد و دنیا از شهر این غول خونخوار نجات یافت. کتاب غربیهای در بغداد به شرح این وقایع در قالب داستان پرداخته است. داستان در میان خانوادهای در نیشاپور میگذرد. کتاب از زمان حملۀ مغولها به شهر نیشاپور و قتل عام مردم شهر آغاز میشود؛ حملهای که این خانوادهای چهار نفره را که در حین فرار فقط یک مادر و کودک شیرخوار باقی مانده است، مجبور به فرار از شهر میکند. داستان در بغداد ادامه پیدا میکند، روایت جریان جنگها با زبان اساتید مدرسه نظامیۀ بغداد، مسافرانی که از حملهها جان سالم بدر برده و به بغداد پناه گرفتهاند و مجاهدین که در نبردها اشتراک داشتهاند بیان میشود. گفتگوها در داستان کم و بیشتر کوتاهاند. روایت کتاب، سوم شخص است. از لغات و اصطلاحات نامأموس زیاد استفاده شده است، به گونهای که نویسنده برای هر کلمۀ جدیدی که بکار میبرد مجبور است در پاورقی توضیح دهد که خواننده را ناچار میکند مدام از داستان بیرون شود و دنبال نخود سیاه بگردد. کتاب غربیهای در بغداد را بخوانید؛ فراموش نکنید وقتی وارد ماجراهای کتاب میشوید، آمادگی درگیری ذهنی در جنگها، خونریزیها، اسارتها، فرارها، فراقها و وصالها داشته باشید. در بسیاری جاها با شخصیتهای کتاب گریه کردم، اشک شوق ریختم، در کنار مجاهدین در صف مبارزه شمشیر زدم، درد زخم خنجر را احساس کردم و همصدا با مجاهدین فریاد پیروزی سر دادم. بلافاصله بعد از ختم این کتاب، تصمیم گرفتم کتاب «وااسلاماه» از علی احمد باکثیر که زندگی «سلطان سیف الدین قُطُز» را در قالب داستان روایت میکند، بخوانم. سلطان سیف الدین همان کسی بود که در عین جالوت لشکر مغول را در هم کوبید و جان تازه به جهان اسلام دمید. پایان هرات-۱۴۰۵/۴/۲۸ #معرفی_کتاب #کتاب_بخوانیم @baran1229
без подписи
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🏷 خانه با نان حلال است که حالش خوب است! ✍ محمد شعیب رحیمی؛ فارغ و همکار بخش فرهنگی مدرسه احیاءالعلوم هرات 📚 پنجمین شماره گاهنامۀ علمی، فرهنگی و اجتماعی احیاء #گاهنامه_احیاء #مدرسه_احیاءالعلوم_هرات @Aehyaa
نام کتاب: سینوهه، پزشک مخصوص فرعون نویسنده: میکا والتاری «اهل کشور فنلاند» مترجم: ذبیحالله منصوری 🗃 قسمت سوم وقتی به اندازه کافی در پزشکی به مهارت رسیده بود و آمون خدای بزرگ مصر نیز خود را به او نمایانده بود، به او اجازه داده شد تا در معبد به معالجۀ مریضها بپردازد. مدتی را همچنانکه درس میخواند، مهارت پزشکی خود را نیز با دیدن مریضهای مختلف افزایش میداد. در نهایت بعد از هفت سال درس خواندن و ریاضت کشیدن از معبد به عنوان یک پزشک متخصص فارغ شد. در کنار تمام رویدادهایی که در این هفت سال اتفاق افتاده بود، مهمترین شان، آشنایی سینوهه با زنی به نام «نِفرنِفرنِفر» بود که بعدها زندگی سینوهه را بر باد داد. زنی زیبا با چشمهایی بسان رود نیل که آدم را در خود غرق میکرد. او را در اولین روزهای ورود به معبد دیده و با او همکلام شده بود؛ بهتر اینطور اصلاح کنم؛ زن، سینوهۀ کودک را اغفال کرده بود. زمانیکه از معبد بیرون شد، سراغ آن زن چشمدریایی را گرفت و در ازای همنشینی با او آنچه از کسب پزشکی بدست آورد بود و تمام دارایی پدر و مادرش را نیز از دست داد؛ بلکه قمار شبی لذتجویی و خوشگذرانی کرد. هوس در هر زمان کشنده بوده و هست. فرقی نمیکند سمت و سوی هوس کدام طرف باشد؛ مسیر قدرت و سلطه را در پیش گرفته باشد یا کامجویی و شهوتپرستی را، راه ظلم و ستم را بپیماید یا لذت بردن از عذاب فرودستان. آخر این راه تباهی و خواریست. «چراغ ظلم ظالم تا دم محشر نمیسوزد اگر سوزد شبی سوزد، شبی دیگر نمیسوزد» نکتۀ دیگری که تا اینجای داستان برایم جالب بود، گشت و گذار سینوهه بعد از فراغت از تحصیل در شهر بود تا ببیند چه اتفاقاتی در نبود او افتاده است؟ چه چیزهایی تغییر کردهاند؟ اوضاع و احوال مردم شهر چگونه است؟ وقتی در بازار قدم میزند متوجه میشود مردم از کلمات و اصطلاحاتی غیر از زبان خود استفاده میکنند، عدهای لباسهای متفاوتی بر تن دارند، طرز رفتارشان با عوام مردم فرق کرده است، راجع به چیزهایی صحبت میکنند که تا به آن روز چیزی در مورد شان نشنیده است و از فرهنگ غربیه پیروی میکنند. این همان آفتی است که در زمان کنونی، ملتهای فرودست به آن مبتلا شدهاند. ملتهایی که فرهنگ خود را ذلت میشمارند و عزت را در پیروی از فرهنگ قدرتی که حرف اول را در میان ملتها میزند میجویند و برایشان تفاوتی ندارد آنچه پیروی میکنند درست است یا اشتباه. این همان تقلید کورکورانه است؛ این همان چشمبسته راه پیمودن است؛ این همان ذلتی است که عزت پنداشته شده است. چقدر امروز با دیروز برابر است! 📖 ادامه دارد... #معرفی_کتاب #کتاب_بخوانیم @baran1229
نام کتاب: سینوهه پزشک مخصوص فرعون نویسنده: میکا والتاری «اهل کشور فنلاند» مترجم: ذبیحالله منصوری 🗃 قسمت اول اولین جملاتی که کتاب سینوهه با آنها شروع میشود، گوشزد میکند که این کتاب فقط برای دل خود نویسنده نوشته شده است؛ نه برای خوشحال ساختن خدایان و…
نام کتاب: سینوهه پزشک مخصوص فرعون نویسنده: میکا والتاری «اهل کشور فنلاند» مترجم: ذبیحالله منصوری 🗃 قسمت اول اولین جملاتی که کتاب سینوهه با آنها شروع میشود، گوشزد میکند که این کتاب فقط برای دل خود نویسنده نوشته شده است؛ نه برای خوشحال ساختن خدایان و نه برای راضی نگهداشتن فرمانروایان مصر؛ فقط و فقط برای دل خود نویسنده نوشته شده است. برای همین است که خواندن این کتاب لذتبخش است. با اینکه داستان به صدها سال پیش برمیگردد؛ اما انگار تفاوت با زمان حال فقط نام آدمهاست که تغیر کرده است؛ کوچهها از سنگفرش به آسفالت تغییر شکل دادهاند، خانهها بلندتر و براقتر شدهاند، وسیلههای آهنی جای اسب و شتر و خر را گرفتهاند و چند چیز بیاهمیت دیگر که یا روی تغییر دادهاند و یا رنگ عوض کردهاند. آدمها از آن زمان تا امروز به دستههای اشرافی و فرودست تقسیم شدهاند .سواد و تحصیل برای همه، یکسان در دسترس نبوده و نیست .طبقۀ فرودست برای همیشه فرودست مانده و میماند، معلمها بچهها را میزدند و بچهها از رفتن به درسخانهها نفرت داشتند .رهبران جامعه رعیت را در فقر بین مردن و زنده ماندن نگه داشتهاند تا فرصت فکر کردن و اندیشیدن را نداشته باشند و سراپا تسلیم تصمیمهای سران مملکت باشند. کتاب سینوهه اثر میکا والتاری نویسندۀ اهل کشور فنلاند، از بهترین داستانهای تاریخی به شمار میرود. داستان این کتاب، روایت زندگی مردی به نام سینوهه است که زن و شوهر فقیری او را از داخل سبدی که در رودخانه رها شده بود میگیرند و بزرگ میکنند. زمان روایت داستان به قرن چهاردهم پیش از میلاد، حدود سالهای ۱۳۳۰ تا ۱۳۵۰ پ.م در زمان سلطنت فرعون آخناتون و آغاز فرمانروایی هورمهب برمیگردد. اینکه آیا این داستان واقعیت دارد یا زادۀ تخیلات نویسنده است را در پایان این یادداشت یادآور خواهم شد. 📖 ادامه دارد... #معرفی_کتاب #کتاب_بخوانیم @baran1229
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🗂 شما در فصل بهار چه کتابهایی خواندید؟! 📚کتابهای مطالعه شدۀ استاد شعیب رحیمی ۱. بادبادک باز، خالد حسینی ۲. مفاهیم و مکانیزمهای مطالعۀ مفید، عبدالکریم بکار ۳. هدایت، عمرو خالد ۴. شازده کوچولو، آنتوان دوسنت اگزوپری ۵. انسان در جستجوی معنا، ویکتور فرانکل ۶. سینوهه، میکا والتاری ۷. رهنمودهای نویسندگی، عبدالرحمن عزام ۸. لوازم نویسندگی، نادر ابراهیمی ۹. تاکسیسواری، سروش صحت ــــــــــــــــــــــ 📬 از شما دعوت میکنیم تصویری از کتابخانه شخصی خود همراه با فهرست کتابهایی که در این فصل خواندهاید، اینجا @Alefba01 برای ما بفرستید. #تابستانه #کتاب_بخوانیم #سال_اندیشه_ابتکار @Alefba99 | الفباء
فرش هنوز باد میخورد میخواستم در مورد کتاب تاکسیسواری چیزهایی بنویسم؛ اما هوا چنان گرم است که از نوشتن و فکر کردن بیزار شدم. تمام بدنم غرق در عرق شده است، لباسهایم به تنم چسپیدهاند و احساس میکنم زیر مغز سرم اجاقی روشن است؛ چون صدای غُلغُلِ جوشیدن مغز سرم را میشنوم. دیروز هم چنان گرمی را احساس کردم. از اول تابستان که هوا گرم شد کولر را داخل دهلیز روی فرش فعال کردم. زیرش سه تا آجر قرار دادم تا کف کولر از فرش جدا باشد و کپَک نزند. مدتی همچنان روی فرش گذاشته بود و ما را سرد میکرد، دیروز متوجه شدم آبی را که داخل کولر میریزم از پهلوهایش به روی فرش میچکد و قسمت زیادی از فرش را تَر کرده است. نزدیک کولر نشستم، سرم را پایین بردم و بو کشیدم، احساس کردم روی لجن حیوان پا گذاشتهام. زود بلند شدم و به فکر چارهای شدم. پشت بام خانه دمِ کلکین جا بود تا جابجایش کنم؛ اما آن بالا به آب دسترسی نداشتیم. سیستم آبرسانی خانۀ ما ضعیف است و ما که اتاق بالاخانه سرای را مینشینیم، مجبوریم با سطل و بشکله آب بالا بیاوریم. با این وضع چطور میشد پشت بام برای کولر آب وصل کنیم؟ زیاد فکر کردم، نمیدانستم چه باید بکنم. یادم افتاد چهارپایهای که پارسال زیر این کولر گذاشته بود از مادرم بود، همان را اگر بیاورم و بگذارم مشکل حل خواهد شد. به پدرم تماس گرفتم و از چهارپایه پرسیدم. گفت: «وقتی به شهر آمدیم با خود نیاوردیم.» گفتم: «امروز عصر میروم و از خواجهعالِم میآورم.» کولر را از دهلیز بیرون کردم، فرش را تا کردم و گذاشتم تا باد بخورد؛ بوی بدی گرفته بود. پوشالهای کولر را جدا کردم، داخل کولر را تمیز کردم و آب گندیدۀ داخل آن را بیرون ریختم و تمیزش کردم. در همین حین فکری به سرم زد، داخل دهلیز رفتم و به پنجرۀ که بالای دروازۀ حمام بود خیره شدم، با دقت نگاهش کردم. با خودم گفتم: «به گمانم چیزی را که دنبالش بودم یافتم.» هوا همچنان گرم بود و من غرق در عرق بودم. ترکبندی را که روز عید قربان امسال با خورجین از میان جاده پیدا کردم بودم برداشتم، دور کمر کولر را حلقه زدم، زینه را آورم و به دیوار خانه تکیه دادم. ترکبند را گرفتم و پشت بام بالا رفتم. کولر را بالا کشیدم. دهانش را با دهان پنجره برابر کردم، قد دهان کولر بلندتر از قد پنجره بود، پرههای محافظ دهانۀ کولر را رو به پایین تنظیم کردم و دوشاخش را از داخل دهلیز به برق وصل کردم. با اولین پوف، هرچه خاک دم پنجره جمع شده بود روی سر و صورت من پاشاند؛ اما خوشحال شدم از اینکه جواب داد. با سرعت رفتم و پوشالها را پشت بام بردم و به کولر وصل کردم. جای کولر را دوباره چک کردم و دقیق تنظیم نمودم. برق کولر را هم از داخل درست کردم. همه چیز آماده بود؛ امام هنوز فکرم درگیر بود؛ حالا من مانده بودم و راه حل آبرسانی به پشت بام. آفتابه را پر کردم و از زینه بالا رفتم و آب را داخل کولر ریختم، آفتابۀ دوم را هم آورم، آفتابۀ سوم را نیز بالا بردم تا کولر پر آب شد. این راهحل بدی نبود، فقط هر یک و نیم ساعت یک بار یک آفتابه آب پشت بام بالا میبردم. همه چیز آنطور که دوست داشتم پیش میرفت. کولر را روبراه کردم، دهلیز را جارو زدم. بالشم را روبروی کولر گذاشتم، هوای دهلیز سردتر شده بود؛ اما بیرون هوا هنوز گرم بود و فرش باد میخورد و من عصر خواجهعالم نرفتم. افغانستان - هرات ۱۴۰۵/۴/۹ #تلخ_و_شیرین @baran1229
نام کتاب: تاکسیسواری نویسنده: سروش صحت نشر: چشمه تعداد صفحات: 161 فرم روایی کتاب: مجموعه داستانک همه هر روز یک کار مشخصی را انجام میدهیم، یا مسیر معینی را در رفت و آمدیم. در این مشخصهها هر بار و هر روز اتفاقاتی میافتد که توجهی به آنها نداریم، حرفهایی گفته میشود که فراموششان میکنیم، با افرادی روبرو میشویم که با ما، با فکر و اندیشۀ ما همسو هستند و یا برخلاف آنچه ما میپنداریم میپندارند. با آدمهایی که از زندگی خستهاند، ناامید شدهاند و دست از تلاش کشیدهاند و آدمهایی که هنوز خوشحالاند، امیدوارند و به دوباره روییدن باور دارند، بر میخوریم؛ ولی هیچ توجهی به آنها نداریم. کتاب تاکسیسواری به چیزهایی که ما توجهی به آنها نداریم پرداخته است. کتاب شامل 124 داستانک است که لحظههای ناب داخل تاکسی را؛ از گفتگو با راننده و مسافران تا گلایه و شکایت از آب و هوا، از خیالات و توهمات تا آرزوها و امیدها، از قطرات بارانی که روی شیشۀ جلو تاکسی سُر میخورند تا تکرار خاطراتی که دوباره زنده میشوند، همه را در خود جای داده است. «در این کتاب ما به همراه راوی در یک تاکسی نشستهایم و هر روز مسیر کمابیش مشخصی را طی میکنیم.» هر داستانک یک روایت جدید از داخل تاکسی است که مسافرانش جدیداند، لحظههایش ناباند، حرفهایش شنیدنیست و پایان هر داستان جالب، جذاب و دور از انتظار است. این کتاب را برای اولین بار در یکی از سایتهای معرفی کتاب دیده بودم و به محض دیدن نام نویسندۀ کتاب، تصمیم گرفتم بخوانمش. چند روز بعد پستی در مورد این کتاب از آقای عبدالرحمن عزام دیدم و چقدر خوشحال شدم وقتی فهمیدم این کتاب در قفسۀ کتابخانۀ یک کتابخوان شهر ما موجود است. درجا پیام گذاشتم و درخواست کردم کتاب را اگر ممکن باشد در دسترسم بگذارد. حالا که این یادداشت را مینویسم تصمیم گرفتم این کتاب را یک بار دیگر در یک روز دیگر بخوانم؛ روزی که کتاب از خودم باشد و بتوانم زیر جملاتی را خط بکشم و قسمتهای را یادداشت بگذارم. کتاب تاکسیسواری از بهترین کتابهای بود که تا اینجای سال جاری خواندم. ۱۴۰۵/۴/۹ #معرفی_کتاب #کتاب_خوب_بخوانیم @baran1229
همه به فکر ساختن جامعهاند، هیچکس خود را نمیسازد. غافل از اینکه جامعه جز ما؛ جز من، تو و او کس دیگری نیست. هر کس اگر خود را بسازد، جامعه را ساخته است. خودسازی پیش از ساختن جامعه ضروری است. @baran1229
برای موفق شدن لازم نیست صد باشی؛ همین که تلاش کنی کافیست. #کوتاه_نوشت #انگیزشی @baran1229
نام کتاب: هدایت نویسنده: عمرو خالد مترجم: محمدابراهیم ساعدی رودی نشر: حافظ ابرو تعداد صفحات: 291 فرم روایی کتاب: اخلاق اسلامی خداوند بزرگ در آیت 55 سورۀ «الذاریات» میفرماید: ﴿ وَذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرَىٰ تَنفَعُ الْمُؤْمِنِينَ﴾ یعنی: (یادآور شو چراکه تذکر و یادآوری به مسلمانان فایده میرساند.) به یقین رسیده است که یادآورها و هشدارهای که مدام روبروی چشم اند و در دید قرار دارند، بیدارگر و هوشیار کنندهاند. تابلوهای رهنمایی ترافیکی، نوشتههای ممنوعیت روی ذخیرههای نفت و گاز، خاموشنوشتههای داخل مسجد و دیگر راهنماییهای که مدام در دید هستند. همه به نوعی خواسته یا ناخواسته روی عملکرد ما تاثیر میگذارند. قرآنکریم که بسی والاتر و بزرگتر از هر چه هشدار دهنده است، برای مؤمنان یادآور است؛ یادآور انجام خیر و خوبی، یادآور ترک بدی و زشتی. هر آیهاش تلگنر است، هر کلمهاش نشانگر راه درست و حقیقت است. برای همین هر صبح باید قسمتی از آن را بخوانیم تا در میانۀ روز کج نرویم، تا صدای زنگ هشدار پرودگار درِ گوش ما باشد و مسیر را گم نکنیم. آنچه میدانیم این است که تعدادی از عموم جامعۀ کنونی ما به هر دلیلی، نمیتوانند کلمات قرآن را بخوانند و اگر بتوانند بخوانند، به معنای آن دسترسی ندارند. گرچه مفهوم و معانی آیات از منابر رسانیده میشود؛ اما آنچه خودِ آدمی میخواند و درک میکند به مراتب از آنچه از زبان دیگری میشنود تاثیر گذارتر است. برای این منظور هزارها کتاب در شرح و تفسیر کلام پروردگار نوشته شده اند. کتابهایی هستند که برای قشر اهل علم و تدریس نوشته شده اند، و کتابیهایی هم برای عموم مردم که با زبانی ساده و شیوا که فهم مطالب برای همه آسان باشد، تالیف شده اند. مجموعه کتابهای «عمرو خالد» نویسندۀ مشهور و محبوب مصری در این زمینه جزو بهترین نوشتهها بشمار میروند. کتابهایش حاوی مطالب تربیتی و اخلاق اسلامی میباشند که از آیات، احادیث، گفتههای بزرگان، خاطرات و زندگی قهرمانان جهان اسلام بهرۀ زیادی برده است. نوشتههای که بر دل مینشینند؛ انگار از دل بر میخیزند. خواندن کتابهایش دلهای خوابیده را بیدار میکنند، قلبهای غفلتزده را، هوشیار میکنند. سوالهایش آدمی را به فکر وا میدارند و جملههایش تلگنریست برای افراد تنبل. تعدادی از کتابهایش را در اینجا ذکر خواهیم کرد. مطمئن باشید از خواندن این کتابها پشیمان نخواهید شد. از جمله نوشتههای عمرو خالد: 1. اخلاق مؤمن 2. اصلاح قلبها 3. هدایت 4. چون سخن از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند 5. جان چو دیگر شد، جهان دیگر شود 6. دریغ از این مسلمانی 7. جانشینان پیامبر 8. داستانهای قرآنی 9. داستان پیامبران 10. داستانهایی برای هدایت 11. بهشت در خانههای ما 12. سازندگان زندگی 13. زندگی در پرتو اسماء الهی مجموع این کتابها در بازار کتابفروشی یافت خواهد شد و چه بسا کتابهایی که از لیست جامانده اند، امیدوارم شما برایم معرفی کنید. #معرفی_کتاب @baran1229
خوشحالم از اینکه شوق خواندن و نوشتن در وجودم هنوز زنده است. در این سنگلاخ سنگدلان، همه به امید احتیاج دارند تا این مسیر یکسر پیچ را بپیمایند و امید من کتابهایم و خانوادهام هستند. به یقین اگر امیدی وجود نمیداشت، خیلی از ماها خیلی وقت پیش پرچم سفید به نشان تسلیم بلند میکردیم و امروز چیزی بیشتر از مشتی خاک در دل خاک نمیبودیم. خدایا بر داده و ندادهات شکر! @baran1229
نام کتاب: رهنمودهای نویسندگی تهیه و ترتیب: عبدالرحمن عزام نشر: الفباء تعداد صفحات: 51 همه به نوشتن علاقه دارند، از اینکه نام خود را روی جلد یک کتاب ببیند به خود افتخار میکنند؛ اما تعداد اندکی مینویسند و بیشتر از نیمی از این تعداد اندک، نمیدانند چطور باید بنویسند، از کجا شروع کنند و به کجا پایان دهند. و نیمَ بیشتر از نیم باقی ماندۀ نویسندهها، نوشتههای شان پر است از اشتباه؛ اشتباهاتی که در امر نوشتن حرام بشمار میروند. برای همین است که از میلیونها کتابی که هر ماه چاپ میشود، فقط تعداد اندکی ارزش خواندن را دارند و به معنای واقعی کتاب اند. کتاب بیست و هشت اشتباه نویسندگی اثر «جودی دلتون» به شرح عمدهترین اشتباهات نویسندگان پرداخته است. به باور نویسنده علت اساسی ناکامی بسیاری از نویسندهها، تکرار این بیست و هشت اشتباه رایج در باب نوشتن است. کتاب مذکور برای علاقمندان نوشتن، میتواند مفید و آموزنده باشد. کتاب «رهنمودهای نویسندگی» چکیدۀ کتاب «بیست و هشت اشتباه نویسندگی» است که به کوشش آقای عبدالرحمن عزام با متنی زیبا، روان و عامفهم ترتیب شده است تا بسان یادداشت در هر موقعیت و زمان بتوانیم به راحتی از آن بهره ببریم. مطالب بهگونۀ فهرستوار با توضیحاتی کوتاه و واضح لیست شده اند. در زیر لیست بیست و هشت اشتباه نویسندگان تذکر خواهد رفت؛ البته برای اهل قلم توصیه میشود کم از کم سالی یک بار یکی از دو کتاب مذکور را بخوانند تا با هر بار خواندن، یکی از اشتباهات، اصلاح شده و روزی نوشتههامان خالی از نقص باشند. «اشتباهات نویسندگی: ۱. در کار نوشتن امروز و فردا نکنید! ۲. نوشتن اثر را با حرف زدن در بارهی آن، پشتِ گوش نیندازید؛ به جای نوشتنِ اثر، حرف آن را نزنید. ۳. سعی نکنید بهترین اثر دنیا را خلق کنید و از شکست هم نترسید. ۴. نخست سوژهی خویش را انتخاب کنید و بعد، دست به قلم ببرید؛ بدون سوژه نمیتوان قلم و قدم برداشت؛ چون کسی که نمیداند چه بنویسد، نمیتواند چیزی بنویسد. ۵. موقع نوشتن، ویرایش نکنید، دست از نوشتن نکشید تا نوشتهیتان را تحسین کنید یا از آن ایراد بگیرد. ۶. کلی گویی نکنید. از توصیفهای خاص استفاده کنید. ۷. نقل نکنید، نشان دهید. از گفتگو و حادثه استفاده کنید، نه روایتهای طولانی. ۸. یادتان نرود که از تشبیه و تضاد هم استفاده کنید. ۹. از صفتها زیاد استفاده نکنید، از فعلهای جاندار استفاده کنید. ۱۰. از کلیشه و وابستههای وصفی، شعار و کلمات نخنما استفاده نکنید. ۱۱. در نقطهگذاری افراط نکنید. ۱۲. مضمون اثر تان را فراموش نکنید. ۱۳. فراموش نکنید که نوشتهی شما باید ابتدا، میانه و پایان داشته باشد. ۱۴. تعادل بین اجزای اثر تان را فراموش نکنید و حاشیه نروید. ۱۵. حالات شخصی خود را بیان نکنید. با خواننده ارتباط بر قرار کنید. ۱۶. شخصی ننویسید، عام و جهانشمول بنویسید! ۱۷. وعظ نکنید و عقاید شخصی خود را ارایه ندهید. بگذارید خواننده خود کشف کند. ۱۸. سوژهها و رویدادها را صادقانه بنویسید؛ گر چه هنوز رخ نداده باشند. ۱۹. از تحقیق غافل نشوید؛ اما در استفاده از آن افراط نکنید. ۲۰. دایم از منِ راوی استفاده نکنید؛ از سومشخص استفاده کنید. ۲۱. از بازنویسی نهراسید. ۲۲. نگذارید نگرانیهای جزئی عذاب تان دهد. ۲۳. لزومی ندارد همه، مخاطبِ اثرِ شما باشند. ۲۴. به انتقادهای دیگران گوش نکنید. ۲۵. دنبال این که آیا استعداد دارید یا ندارید، نباشید. ۲۶. گول افسانهی یکشبه ثروتمند شدن را نخورید؛ ده سال طول میکشد تا یکشبه موفق شوید. ۲۷. رمان ترسناک خود را برای مجلات شاد نفرستید؛ ببینید اثر تان را باید برای چاپ به کجا بفرستید. ۲۸. مایوس نشوید.» #معرفی_کتاب #کتاب_خوب_بخوانیم @baran1229
میان این و آن، زمین تا آسمان فرق است انسان در هر موقعیتی که قرار داشته باشد، بدون شک بینیاز از وجود قدرت مافوق خود نیست. نمیتواند کسی یا چیزی را نداشته باشد که به آن تکیه کند و از آن چیزی بخواهد. برای همین است که تمام آدمهای روی زمین چه خداباور و چه خداناباور، همه به یک قدرت برتر باور دارند؛ عدهای قدرت را در آفریدههای زمینی یافتهاند، گروهی موجودات آسمانی را قدرت بالا دانستهاند و کسانی هم خود را و اعتماد بر خویشتن را برتریت مطلق میدانند. با این وجود در زمان سختیها همه یک اسم را صدا میزنند؛ «خدا»، و در زمان صدا زدن این نام، چشمها رو به آسمان خیره شدهاند. بدان معناست که قدرت برتر در آسمان و بالای همه قرار دارد. مسلمانها و کسانیکه به خداوند بالاسر پیش از افتادن در سختی باور دارند، میدانند که قدرت برتر هیچ مخلوق زمینی نیست و نه موجود آسمانی میتواند تکیهگاه امن باشد و آدمی خود به خویشتن احتیاج دارد؛ چه برسد به اینکه خدا بشود. بنابراین، تنها تکیهگاه امن، اعتماد مطمئن، امید مطلق، توانای دانا، خداوند آفرینندهی زمین، آسمان، دشت، کوه و دریاست. مسلمانها او را «الله» مینامند. او را در آسانیها سپاسگزاری میکنند و در سختیها فرا میخوانند، به حرفهایش که با زبان فرستادههایش بیان شده، گوش میدهند، با او راز و نیاز میکنند، آنچه او دوست دارد، دوست میدارند و از چیزهای که متنفر است، بد میبرند. دستوراتش را به جان و دل میپذیرند و انجام میدهند و به قرقهایش نزدیک نمیشوند. مسلمانها خداوند را مهربان و دوستداشتنی میشناسند، او را با صفات بخشش و گذشت، رحمت و الفت، کریم و سخاوتمند برای یکدیگر معرفی میکنند. «الله» را بزرگی میشناسند که مرحمتش بر خشم و غضبش پیشی گرفته است؛ پادشاهی میشناسند که هیچ درخواستکنندهای بیجواب از دروازهاش بیرون نمیشود؛ مهمانداری میشناسند که هیچ راه گم کردهای شب سر به بیابان نمیگذارد؛ درمانگری میشناسند که دوای تمام دردها نزد اوست. او را بهترین شنونده، صادقترین گوینده، درستکارترین انجام دهنده، زیباترین بیان کننده، دقیقترین برنامهنویس، وفادارترین پیماندار، خوشمعاملهترین تجارتپیشه میشناسند. هر خوبی را که بتوان شناخت و احساسش کرد، به راحتی میشود در این خدایی که مسلمانها میشناسند، یافت. او سراسر خیر است، به تمام معنی خوب است؛ بدی در او راه ندارد، او بدی را دوست ندارد که در او راه داشته باشد. مسلمانها باور دارند وقتی خدایمان خوب است، ما هم باید خوب باشیم. بدیهای خود را به خداوند نسبت ندهیم، خلاف خوبی در سرشت آدمی هست؛ اما خداوند از بدی پاک است. مسلمانها «الله» را اینگونه میشناسند. چقدر ناپسند است برای ملتی که به قدرت مافوق خود چنین خوشباور باشد و در عمل برعکس ایمانش انجام دهد. با بدی خو کند، خوبی را از یاد ببرد، زشت را زبیا ببیند، زیبا را نفرتانگیز بشمارد. آنچه خدایش دوست دارد را نپسندد و از آنچه بیزار است، دوست بدارد. صد افسوس و هزار افسوس بر چنین ملتی. ۱۴۰۵-۳-۲۶ @baran1229
«...مانند کسی که از خانهاش ناگهان به مملکت غریبهای سفر میکند که زبان مردمش را نمیداند و شهر را نابلد است، میایستد و فقط تماشا میکند، من هم فقط تماشا میکردم...» 🏷 این فایل پی دی اف حاوی یادداشتیست در مورد کتاب بادبادکباز اثر خالد حسینی نویسندۀ افغانستانی که به چندین زبان زندۀ دنیا ترجمه شده است. #معرفی_کتاب #کتاب_خوب_بخوانیم @baran1229
مدیریت کانال تلگرامی باران برای شما عید پر از خوشحالی و سرور را از بارگاه خداوند منان خواستار است. هر روز تان عید، عید تان سعید #مثل_باران_زلال_باشیم @baran1229