tgindex
باران تویی🌧

باران تویی🌧

Статистика
@barantoeeeперсидский

دلنوشته هایی ازجنس تو... بی دلیل که نمی شود دوستت نداشت! این که گذاشته ای رفته ای؛ یا مرا دوست نداری هم شد دلیل؟! برای دوست نداشتنت تنها یک دلیل لازم است ... "زنده نباشم" ... همین! ارتباط بامدیرکانال 👇 @baran29195 https://www.instagram.com/m.a95129/

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
92
Всего постов
359
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
2 157
−1 за 4 дн.
Сутки
−1
−0,05%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
124
40 постов
Вовлечённость
5,7%
к подписчикам
Постов в день
13,1
всего 359
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
117
1/48двое суток
134
1/72трое суток
144

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • و من همچنان با این امید می خوابم که : «یک روز دنیا شبیهِ رویای من خواهد شد... » @barantoeee شبتون رویایی🫆🕊

  • ‏یه‌نفر که شوق توی خواب دیدنش، بشه بهانه‌ی خوابیدنت♥️😴 @barantoeee

  • без подписи

  • @barantoeee

  • 🚩#ترمه #قسمت_صدوهشتادوشش فرزاد دستی سر شونه ی کیان میکشه و میگه : -نگران نباش فقط … چیزی که میخوام بگم اینه که مادر ترمه خیلی نگرانشه . من گفته بودم با تو رفته روستا قانعش کردم که تو بلایی سرش نمیاری اما نیم ساعت پیش مستانه زنگ زد و گفت خیلی بی قراری میکنه منم جریانو گفتم ، الان هم آدرس بیمارستان رو براش فرستادم ، تا ده دقیقه یه ربع دیگه پیداشون میشه . کیان با غم سری تکون میده و سکوت میکنه ، فرزاد دوباره دستی سر شونه اش میکشه و بی حرف ازش فاصله میگیره . کیان با درموندگی روی صندلی میشینه ، از این که حتی نمیتونه برای یک روز با ترمه خوش باشه از این دنیا بیزاره ؛ چی میشد اگه چرخ روزگار فقط یک بار به کام کیان و ترمه میچرخید ؟ چی میشد از آدم ها چشم دیدن خوشبختی شونو میداشتن و برای جدا کردنشون ، این طور خودشون رو به آب و آتیش نمیزدن . دکتر میانسالی از اتاق بیرون میاد ، کیان شتاب زده بلند میشه و خطاب به دکتر میپرسه : -حال خانومم چطوره ؟ دکتر سری به طرفین تکون میده و میگه : -قطعی نمیتونم بگم اما ریه هاش آسیب دیده ، مشکل تنفسی پیدا کرده احتمال اینکه به هوش اومدنش چند روز طول بکشه هست. کیان : یعنی چی ؟ دکتر : نگران نباشید ، به هوش میاد اما تا یه مدت توی نفس کشیدن مشکل داره ، سرفه های خونی تنگی نفس ، گرفتگی ناحیه کتف همه ی اینها اذیتش میکنه ، الان هم بهش دستگاه تنفسی وصل کردیم ، چون مدت غیر قابل قبولی بین آتیش بوده احتمالا دو یا نهایتا چهار روز بیهوش باشه ! کیان ماساژگونه دستی پشت گردنش میکشه ، نمیدونه از حرف های دکتر خوشحال باشه یا ناراحت ! از این که ترمه تا این حد اذیت شده قلبش به درد میاد ، چشم هاشو به عادت همیشگی اش چند ثانیه میبنده تا به خودش تسلط پیدا کنه ؛ با صدای دورگه ای میگه : -میتونم ببینمش ؟ دکتر : از پشت شیشه بله دنبال من بیاید . سری تکون میده ، دکتر به سمت دری که روش بزرگ نوشته شده ورود ممنوع میره و کیان رو به داخل هدایت میکنه ؛ به محض داخل شدن ، از پشت شیشه ، چشمش به دختری میوفته که اصلا شباهتی به ترمه نداشت. دختری که با چشم های بسته روی تخته بیمارستان افتاده بود و هزار و یک جور سیم و دستگاه تنفس مصنوعی بهش وصل شده بود ، نمیتونست ترمه باشه. دستی به گردنش میکشه ، این چیه که با این شدت خرخره اشو گرفته و نفس کشیدن رو براش سخت کرده ؟ قدمی به جلو برمیداره ، پاهاش اصلا صلابت گذشته رو ندارن ، روبه روی شیشه ی سرد می ایسته ، دستش رو بالا میبره و نوازش گرانه روی شیشه میکشه . انگار یکی نفسش رو قطع کرده ، دختری که تمام سهمش از زندگی بود حالا این جا، روی این تخت داره با مرگ دستو پنجه نرم میکنه و این وسط ، کیان بودن درد داره ؛ کیان موندن درد داره ، کیان باشی و ببینی ترمه ات روی تخت بیمارستانه ، کیان باشی و بفهمی ترمه ات برای ذره ای هوا تقلا میکنه ! وای از قلبی که توی سینه ی کیان میتپه ، پیشونی اشو به شیشه ی سرد میچسبونه . چشم هاش بسته میشن و دردناک ترین صحنه ی ممکن رقم میخوره ، اشکی از لای پلک های بسته اش جاری میشه ، گونه اشو تر میکنه ، تلاشی برای پاک کردن اون اشک نمیکنه ، اتفاقا دلش میخواد خون گریه کنه. مستحق بدتر از این ها بود ، باید تمام خاک های عالم و به سرش میریخت ، حس انزجار از خودش داشت ، از این که نتونسته بود از ترمه محافظت کنه از خودش بیزار بود ، حتی زبونش به کامش نمیچرخید تا یک بار دیگه از ترمه معذرت خواهی کنه ، بابت این که یک بار دیگه زیر قولش زده ! @barantoeee

  • 🚩#ترمه #قسمت_صدوهشتادوپنج برانکارد به داخل آمبولانس هدایت میشه و کیان هم کنار ترمه میشینه ؛ مردی جوان فورا دستگاه تنفسی رو به ترمه وصل میکنه ؛ آمبولانس حرکت میکنه ، کیان دست ترمه رو توی دستش میگیره و به صورتش نگاه میکنه ؛ با یک دنیا حرف … اما صد حیف که چشم های ترمه روی حرف های نگاه کیان بسته است ، بسته است و نمیبینه چشم های قرمز کیان چطور با التهاب بهش دوخته شده . با صدای خش داری از اون مرد پرستار میپرسه : -حالش چطوره ؟ -تعریفی نداره ، نبضش هست اما اگر زنده هم بمونه ، مشکل تنفسی پیدا میکنه مدت زیادی بین آتیش مونده ! صورت کیان به کبودی میزنه ، دست ترمه رو فشار میده محکم ، مردونه … با صدایی که از خشم و عذاب دورگه شده میگه : -یعنی چی که اگه زنده بمونه ؟ مرد سری به نشانه ی تاسف تکون میده و میگه : -ببین آتیش چیزی نیست که انسان بتونه توش دووم بیاره ، همین که سوختگی آنچنانی نداره جای شکرش باقیه اما موندن زیاد توی چنین فضایی ریه رو داغون میکنه . البته احتمال این که بعد یه مدت خوب بشه هست اما احتمالات دیگه ای هم وجود داره . انگار منطق کیان از کار افتاده ، با صورتی که رو به کبودی میزنه میگه : -احتمال دیگه ای وجود نداره ! اگه بلایی سر این دختر بیاد ، یک نفر نه بلکه دو نفر توی این دنیا میمیرن ! پرستار سری با تاسف تکون میده و سکوت میکنه ، تمام راه کیان خیره به چشم های بسته شده ی ترمه موند و التماسش کرد… نه با زبون بلکه با دل … جوری با درموندگی نگاهش میکرد که دل پرستار هم به درد اومد. آمبولانس جلوی بیمارستان نگه میداره ، توی سریع ترین زمان ممکن ترمه به بخش مراقبت های ویژه منتقل میشه ؛ کیان بی توجه به غرورش جلوی در مراقبت های ویژه میشینه و سرش رو به دیوار تکیه میده ؛ میدونه ترمه دختر قویه اما یه حس بد ته دلش داره ؛ یه حس بد حاکی از افکار بد … فکر این که ترمه نتونه طاقت بیاره اون رو به جنون میکشونه اما مثل همیشه مقاومت میکنه و خودش تصلی دل خودش میشه ، با رویای روزهای آینده ! روز هایی که ثانیه ها مثل الان انقدر کند حرکت نکنند . روز هایی که جدایی ها از بین بره ، دوری به پایان برسه ، نوازش خیالی تموم بشه… صدای قدم هایی رو میشنوه ، سرش رو بالا نمیگیره ، دلش جز ترمه هیچ کس رو طلب نمیکرد . صدای فرزاد رو میشنوه : سهیل درستگیر شد کیان . انگار زیر انبار کاه کبریت روشن میشه ، سر جاش می ایسته و با خشم میگه : -خودم ازش بازجویی میکنم ! فرزاد با کلافگی میگه : -باز شروع نکن کیان تو دیگه هیچ کاره ای ، کدوم آدم متفرقه ای رو دیدی به عنوان بازپرس بره اتاق بازجویی ؟ کیان : اما من تا اون سگ صفت رو سر جاش نشونم آروم نمیگیرم . فرزاد : دیگه بدتر ، از مجرم که با مشت و لگد بازجویی نمیکنن ! منو تو دردسر ننداز ، خیلی واسم گرون تموم میشه ، به جای این که با من بیای و اعصاب خودتو خورد کنی اینجا پیش ترمه بمون ؛ الان به تو احتیاج داره. دلش آتیش میگیره ، نگاهی به در بخش مراقبت های ویژه میندازه . حق با فرزاد بود ، مناسب ترین جا برای اون همین جا بود ، پیش ترمه . با کلافگی دستی به پیشونیش میکشه و میگه : -از اون بی شرف ساده نگذر فرزاد ! @barantoeee

  • ‹از قوی بودن خسته‌ام، نیاز دارم کسی دستان لرزانم را بگیرد و بگوید من کنارت هستم نترس، دستانت را محکم می‌گیرم تا از این ورطه به سلامت عبور کنی. نیاز دارم مثل بچه‌ای کوچک و معصوم، پناه ببرم به کسی..› -صرافیان💙 @barantoeee

  • ‏من اگه دڪتر بودم...... غروب هاے جمعه واسه همه..... بغل یار ..... تجویز میڪردم......                      ❤️@barantoeee☹

  • без подписи

  • برای آرام كردنِ دِلَم ديگر نوشتن فايده ندارد... فقط بايد باشی تا ببوسمت...💋 #علی‌قاضی‌نظام @barantoeee

  • برای عصر جمعه👆👆

  • بابه دلمی بس که تورو خوب کشیدن🤍✨ @barantoeee

  • این ترانه تا همیشه تو رو یاد من میاره✨ @barantoeee

  • چه عشق قشنگی تو مود همیم🤍 @barantoeee

  • من هیچی نمیخوام تو فقط باش🥹❤️ @barantoeee

  • با تو باشم غم چیه با تو مرگم آسونه... @barantoeee

  • 𝑰 𝒇𝒆𝒍𝒍 𝒊𝒏 𝒍𝒐𝒗𝒆 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒕𝒉𝒆 𝒘𝒂𝒚 𝒚𝒐𝒖 𝒎𝒂𝒅𝒆 𝒎𝒆 𝒇𝒆𝒆𝒍 عاشقِ حسی شدم که فقط کنار تو داشتم “ @barantoeee

  • 🍃🦋 باید یکی را داشته باشی تا با بوسه های بی هوایش به تو بفهماند که جمعه ها عشق تعطیل نیست! لعنتی تازه سر آغاز عاشق شدن است...💋 #علیرضا_اسفندیاری 🍃❤️ @barantoeee

  • در زندگی خودتان بیشتر به نبایدها توجه کنید. مثلا نباید به او دل ببندم، نباید از فلانی توقع داشته باشم، نباید این کار را انجام دهم، نباید وارد زندگی اش بشوم. و... این نبایدها اگر نادیده گرفته شوند، پشیمانی به دنبال دارند. به هشدارهایی که عقلتان در خصوص این نبایدها میدهد بیشتر اهمیت دهید. زندگی عاطفی شما تا حد زیادی تحت تاثیر همین هشدارهاست... #زیور_شیبانی @barantoeee

  • بخدا در دل و جانم نیست هیچ جز حسرت دیدارش! ✍🏻 #فروغ‌فرخزاد @barantoeee