دفترِ مشقِ من
Статистикаاینجا، آموختن و نوشتن را تمرین میکنم. «هیچ لذتی جز آموختن، اعتبار ندارد.» پترارک
- Последний пост
- 24 мая
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
امروز هجدهم بهمن ماه بعد از سی روز موفق شدم به تلگرام متصل شوم. پیامهای قبلی مربوط به پیش از هجدهم دیماه است.
چند روز، چند درس از اپیکتتوس برای زندگی شادکامانه روز چهل و سوم ـ آموزهی چهل و سوم بین مباحث نظری صِرف که ذهنت را رشد میدهد و مباحث عملی که زندگیت را بهتر میکند مباحث عملی را مقدم بدار. چنانکه دیدهایم دانش نظری به تنهایی نشانهی تعالی نیست. همگی انسانهایی…
امروز یک کار بزرگ انجام دادم و یک قدم بزرگ برداشتم البته از نظر خودم. تمرین عملی نه گفتن یا تعیین مرز. ماجرایی که یک نتیجهی مهم داشت برای ادامهی کار. راستش من همیشه موقع دریافت حقالزحمهی تدریس خصوصی عذاب وجدان داشتهام. از نظر روانشناسی ممکن است به عزت…
چند روز، چند درس از اپیکتتوس برای زندگی شادکامانه روز چهل و دوم ـ آموزهی چهل و دوم تنبلی و درنگ در بهتر شدن روا نیست؛ الآن شروع کن. برگرفته از تحلیل کتاب «کار سبکباران» توسط استاد مصطفی ملکیان @batooljafari_rahgozar
عصر یکشنبه برای مشورت با یک پزشک گذارم به بیمارستان مادر و کودک افتاد. منشیهای مسوول پذیرش میگفتند اتصالشان به بیمهها قطع است و باید آزاد حساب کنند. همه قبول میکردیم، چارهای دیگر داشتیم؟ بسیاری از افراد از شهرها و حتی استانهای دیگر آمده بودند. منشی کاغذی حاوی بارکد را دستم داد. : بپردازید و رسید رو بیارید. کجا؟ : دستگاه. لااقل چهار دستگاه پرداخت اتوماتیک که کیوسک پرداخت نام دارد، در چهار گوشهی سالن بزرگ بیمارستان قرار داشت. شنیدم که نفر قبلی به منشی میگوید دستگاه کار نمیکند. جواب منشی را نشنیدم. پای دستگاه بارکد را مقابل بارکدخوان گرفتم. اطلاعات روی مانیتور ظاهر شد. کارت کشیدم و رمز را وارد کردم ولی اعلام خطا کرد. چند مرتبهی دیگر آن دستگاه و دستگاههای دیگر را امتحان کردم نتیجه همان بود. از منشی کسب تکلیف کردم. : اگه خرابه برید صندوق. تا صندوقدار بیاید و بگوید کارتخوان کار نمیکند و از خودپرداز پول نقد بگیرید سالن را ورانداز کردم. تمام مراجعان مشغول طی کردن مسیری مشابه بودند. پای هر کیوسک چند نفر شانسشان را امتحان میکردند. منشیها میدانستند دستگاهها کار نمیکنند ولی مراجعان را به دستگاه حواله میدادند. همه بعد از امتحان کردن دستگاهها دوباره به پذیرش مراجعه میکردند و از آن جا سراغ صندوق میآمدند. پای صندوق از صندوقدار میشنیدند که سیستم قطع است و او دارد لطف میکند با گرفتن پول نقد کار بیماران را راه میاندازد. یک دور قَمری زدم تا خودپرداز را پیدا کنم و منتظر بمانم نوبتم بشود. قبض من ۲۹۳۳۰۰ تومان بود. با ۱۵۰۰ تومان کارمزد از دستگاه سیصد گرفتم. آن را همراه با دو اسکناس خُرد به صندوقدار دادم تا کارش آسان شود و یک ده تومانی پسم دهد. ولی او اسکناسهای خُرد خودم را همراه با فیش واریزی و یک اسکناس پنجهزار تومانی تحویلم داد، در حالی که میشنیدم تلفنی به آقای مهندسی میگوید نمیداند اگر پول دستگاه تمام شود چه کند. فیش را به دست منشی رساندم. تا آنجا نشسته بودم چرخهی معیوب ادامه داشت و من فکر کردم فقط امروز و اینجا چند تا ۱۵۰۰ کارمزد در جیب بانک رفته و چند تا ۱۷۰۰ در جیب صندوق بیمارستان؟ (با فرض پاکدستی صندوقدار) خسارت درمان بازنشسته را هم که کی داده، کی گرفته. ۱۴ دیماه ۱۴۰۴ شیراز بتول جعفری @batooljafari_rahgozar
تقدیم به خانم پرویزی و آقای محمودی مربی و مؤسس یوگا اشراق دیروز حین انجام تمرینهای یوگا داشتم فکر میکردم یوگا برای من یک فراخوان به خویشتن خویش است. از باشگاه که خارج میشوم غرق در روزمرگیها و هزار و یک مشغلهی ذهنی از خودم فاصله میگیرم. هرچه زمان میگذرد دور و دورتر میشوم تا وقتی دوباره صدای ساعتی را که برای شنبهها و سهشنبهها تنظیم کردهام بشنوم. میفهمم باید آماده شوم برای بازگشت به خودم. وقتی در کلاس قرار میشود روی نفسهایم تمرکز کنم، حواسم باشد کدام دست و کدام پا را حرکت دهم و یا احساسم را بدون قضاوت مشاهده کنم متوجه میشوم وجود دارم. یوگا این امکان را میدهد تا به یاد بیاورم ورای نقشهایم ـ همسر، مادر، معلم، شهروند و... ـ ارزشمندم. یوگا اجازه میدهد لَختی دغدغهها را کنار بگذارم، خودم را که سالها مغفول مانده است در آغوش بگیرم و جراحتهایش را تیمار کنم. دیماه ۱۴۰۴ @batooljafari_rahgozar
چند روز، چند درس از اپیکتتوس برای زندگی شادکامانه روز چهل و یکم ـ آموزهی چهل و یکم اخلاقیات (صداقت، وفاداری، شرافت و...) تنها یک قرارداد نیست بلکه از درون و ذات و طبیعت بشر ناشی میشود. طبیعت خودبخود از خیانت در امانت، دروغ و امثال آن بیزار است ولی مواردی…
چند روز، چند درس از اپیکتتوس برای زندگی شادکامانه چهلمین روز ـ چهلمین آموزه مشکلات تو از درون تو ناشی میشود؛ راه حل آنها نیز درون تو است. برگرفته از تحلیل کتاب «کار سبکباران» توسط استاد مصطفی ملکیان @batooljafari_rahgozar
بخشهایی ـ نامنظم ـ از شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» فروغ: «و این منم زنی تنها در آستانهی فصلی سرد در کوچه باد میآید و من به جفتگیری گلها میاندیشم من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد در کوچه باد میآید کلاغهای منفرد انزوا در باغهای پیر کسالت میچرخند.. و نردبام چه ارتفاع حقیری دارد. آنها تمام سادهلوحی یک قلب را با خود به قصر قصهها بردند و اکنون دیگر چگونه یک نفر به رقص برخواهد خاست و گیسوان کودکیش را در آبهای جاری خواهد ریخت و سیب را که سرانجام چیدهاست و بوئیدهاست در زیر پا لگد خواهد کرد؟ انگار آن شعلهی بنفش که در ذهن پاک پنجرهها میسوخت چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود ای یار، ای یگانهترین یار چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند. انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شد ... و جای پنج شاخهی انگشتهای تو که مثل پنج حرف حقیقت بودند چگونه روی گونه او ماندهست. سکوت چیست، چیست، ای یگانهترین یار؟ سکوت چیست بجز حرفهای ناگفته من از گفتن میمانم، اما زبان گنجشکان زبان زندگی جملههای جاری جشن طبیعت است... آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد؟ آیا دوباره باغچهها را بنفشه خواهم کاشت؟ و شمعدانیها را در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟ آیا دوباره روی لیوانها خواهم رقصید؟ آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد؟ ... انگار آن شعلهی بنفش که در ذهن پاک پنجرهها میسوخت چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود ... میان پنجره و دیدن همیشه فاصلهایست … سلام ای غرابت تنهائی اتاق را به تو تسلیم میکنم چرا که ابرهای تیره همیشه پیغمبران آیههای تازهتطهیرند و در شهادت یک شمع راز منوریست که آنرا آن آخرین و آن کشیدهترین شعله خوب میداند. ... ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ایمان بیاوریم به ویرانههای باغهای تخیل به داسهای واژگونشدهی بیکار و دانههای زندانی. نگاه کن که چه برفی میبارد … شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان که زیر بارش یکریز برف مدفون شد و سال دیگر، وقتی بهار با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود و در تنش فوران میکنند فوارههای سبز ساقههای سبکبار شکوفه خواهدداد... هنوز خاک مزارش تازهست مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم ...»
انتظارنوشت، به طول یک امتحان زبان دمِ درِ مدرسهی پسرم در ماشین نشستهام. یک ربع مانده به هشت است. امتحان زبان دارد. در راه با لهجهی مندرآوردی زبان درسم داد. حواست باشه hard hearing داریم ولی difficult hearing نداریم. از روی درس مربوط به دیکشنری خواند. رسید به لغتِ فُرُس، قدیمیترین فرهنگ لغت فارسی. : اسدی توسی میشناسی؟ : والّا یه اسدی میشناسم (شهرزاد جان) ولی تا جایی که میدونم سفیده، توسی نیست. گیج و منگم؛ خوابم میآید. قبل از حرکت پرسیدم بمانم تا امتحانش تمام شود. جوابش منفی بود. میخواستم صبحانه و چای با خودم بیاورم؛ نیاوردم. موقع پیاده شدن تصمیمش عوض شد. : تعارفم اومد نیومد دارهها. حالا ما یه چی گفتیم. (با خنده) باید (با خنده) را حذف کنم. توهین به شعور خواننده است. : تعارفم اومد نیومد دارهها. حالا ما یه چی گفتیم. برایم شکلک در میآورد و پیاده میشود. آفتاب دارد کمکم بالا میآید. گرمایی دلچسب همراه با پرتوهای خورشید از شیشهی سمت چپ، به سر و صورتم نفوذ میکند. سمت چپم باغی وسیع است. انار و خرمالویی روی درختها باقی نمانده است. فقط تک و توک برگی روی درختها دیده میشود و کلاغهایی که بر فراز درختان پرواز میکنند. باد نسبتاً شدیدی میآید و دو پرچم ناهماندازه بر سر در مدرسه را تکان میدهد. یادم به شعر فروغ میافتد: « ... در کوچه باد میآید و من به جفتگیری گلها میاندیشم ... من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد... در کوچه باد میآید کلاغهای منفرد انزوا در باغهای پیر کسالت میچرخند...» فروغ اگر زنده بود دیروز ۹۱ ساله میشد. سوال همهی سالهایی که از آشناییَم با او میگذرد در ذهنم تکرار میشود: «اگر آنقدر زود نمرده بود چه میشد؟» به حال برمیگردم. ساعت '۸:۴۴ است. روی دیوار باغ با خطی خرچنگ قورباغه نوشتهاند: این ملک مطعلق (با ط) به اوجی و قادری میباشد. کشف والفساد پیگرد قانونی دارد. ۰۹۱۷۰۰۰ نمیفهمم دقیقا چه چیزی پیگرد دارد، فساد یا کشف فساد؟ آفتاب آنقدر بالا آمده که باید لباس رویی را در بیاورم و شیشهی ماشین را پایین بکشم. جملهی «پسرک آمد» را پیشاپیش تایپ میکنم تا وقتی آمد معطل نشویم؛ گرسنهام. بچههایی که امتحان دادهاند از مدرسه بیرون میآیند. انتهای جملاتشان در پیچ کوچه گم میشود. «خیلی زیاد بود. امتحان زبان همیشه طول میکشه. عامو خواسیم سوال هشتو به ممد برسونیم، ارشدی اومد بالوی سرمون...» گرفتن موبایل در دست چپم بدون تکیهگاه، دشوار است، میلرزد. دستم را به فرمان تکیه دادهام. ساعت '۹:۵ است و موبایل زیر آفتاب داغ شده است. بچههای یازدهم دارند کمکم برای امتحان میآیند ولی پسرک هنوز از مدرسه بیرون نیامده است. شمارهاش را میگیرم خاموش است. ساعت ده کلاس یوگا دارم. ۹:۱۰' ۹:۱۶' مادری از ماشین جلویی پیاده میشود به حیاط مدرسه سر میزند و بر میگردد. عجب غلطی... ۹:۱۹' ۹:۲۲' تماس میگیرد. مامان زود باش، ده یوگا دارم. الآن '۹:۲۶ هنوز نیامده. «پسرک آمد»را پاک میکنم. یوگای امروز با مخلوط تعارف من و خونسردی مبین از کف رفت. @batooljafari_rahgozar
چند روز، چند درس از اپیکتتوس برای زندگی شادکامانه روز سی و نهم ـ آموزهی سی و نهم دانستن و پر کردن ذهن از دانش، کسی را بهتر نمیکند. تبدیل دانستن به عمل است که انسان را انسانتر میکند. برگرفته از تحلیل کتاب «کار سبکباران» توسط استاد مصطفی ملکیان @b…
چند روز، چند درس از اپیکتتوس برای زندگی شادکامانه روز سی و هشتم ـ آموزهی سی و هشتم طبیعی باش و تظاهر نکن؛ مانند کودکان که طبیعی عمل میکنند و ملاحظهی قضاوت دیگران را نمیکنند. سعی کنید بودتان با نمودتان یکی باشد. اگر نمودتان بهتر از بود است بود را ارتقا…
چند روز، چند درس از اپیکتتوس برای زندگی شادکامانه روز سی و هفتم ـ آموزهی سی و هفتم تا میتوانید ارزشداوری اخلاقی نکنید. درستی اعمال به نیت انجام آنهاست و ما از نیات دیگران خبر نداریم پس بهتر است تا جای ممکن، کارهای دیگران را قضاوت و برای آنها حکم صادر…
شاید هرگز خودت را پیدا نکنی، اما قشنگ به خاطر داری چطور دنبال خودت میگشتی، این خودش یک جور تسلای خاطر است. بخشی از #کتاب شفق در خم جادهی بیرهگذر
تا پیش از مهر ۱۴۰۱ در فضای مجازی از جمله گروههای واتساپی اغلب به خاص بودن مطالبی که برای ارسال انتخاب میکردم شناخته میشدم. مثلاً اشعار نغز، موسیقی فاخر، ویدیوهایی که بوی فرهیختگی میداد و... دچار خودمیرجلالالدینکزازیبینی شده بودم. تشویق میشدم و باد میکردم و بالا میرفتم. در مزوسفر بودم و به اگزوسفر فکر میکردم که بحمدالله تعالی واتساپ فیلتر شد. همزمانی فیلترینگ با یک شوک در محیط کاری و مشغلههای مربوط به دفاع از پایاننامه باعث دوری از فضای مجازی خارجی شد. (حوصلهی دردسرهای فیلترشکن را نداشتم و ندارم.) تابستان ۱۴۰۳ واتساپ رفع فیلتر شد و من به بعضی گروههای واتساپی بازگشتم. این بار اما تجربهی یک سال هماتاق بودن با طاهره ارزاقی معاون ارشد مدرسه را داشتم. کمحرف بود و پُرکار. فضای کارمان به گونهای بود که آدم وقت حرف و فکر عبث پیدا نمیکرد. مثل یک مراقبه بود، همراه با تزکیه و پاکسازی. به آن اضافه کنید تجربهی چند ماههی شرکت در جلسات حافظخوانی و چند هفتهای مثنویخوانی در کنار بزرگانی که در آن راه مو سفید کرده بودند. جلساتی که باعث شد با سر به تروپوسفر سقوط کنم. جلساتی که باعث شد کمی بفهمم چقدر نمیفهمم. هنوز مانده تا بفهمم واقعاً چقدر نمیفهمم و چقدر نمیدانم. فقط به صورت محو و مبهم دیدم که چه فاصلهای داشتهام با فرهیختگی، با ادبیات، با دانستن. جلساتی که باعث شد بفهمم چقدر فقیر و تهیدستم. گذرت به حوالی جهان مولانا که میافتد دریچهای رو به درونت باز میشود و تازه اندکی میفهمی چقدر خودت را نمیشناسی. نمیدانم از اثرات مثنویست یا چیز دیگر ولی حالا به سختی دل و دستم میرود به ارسال یک ویدیو یا شعر یا جملهی قصار. کسی درونم سر بلند میکند که: «میخواهی بفرستی که چه؟ میفرستی فقط چون به نظرت قشنگ آمده؟ چقدر این شعر یا جمله را فهمیدهای؟ چقدر روی آن درنگ کردهای؟ روی خودت چه اثری گذاشته؟ آیا چیزی را در تو تغییر داده است؟ و...» ادامه دارد... @batooljafari_rahgozar
چند روز، چند درس از اپیکتتوس برای زندگی شادکامانه روز سی و ششم ـ آموزهی سی و ششم ارزش تو به چیزهاییست که دوست داری. علاقهمندیهایت عیار وجودت و ترجیحهایت قیمت تو را مشخص میکند. برگرفته از تحلیل کتاب «کار سبکباران» توسط استاد مصطفی ملکیان @batooljafari_rahgozar
چند روز، چند درس از اپیکتتوس برای زندگی شادکامانه روز سی و پنجم ـ آموزهی سی و پنجم وقتی از کسی رفتاری ناخوشایند میبینی قبل از واکنش، همهی رفتارهای خوب قبلی او را به یاد بیاور. این نکته از مبادی عفو است. داستان لقمان و خربزهی تلخ مصداق عمل به این آموزه…
چند روز، چند درس از اپیکتتوس برای زندگی شادکامانه روز سی و پنجم ـ آموزهی سی و پنجم وقتی از کسی رفتاری ناخوشایند میبینی قبل از واکنش، همهی رفتارهای خوب قبلی او را به یاد بیاور. این نکته از مبادی عفو است. داستان لقمان و خربزهی تلخ مصداق عمل به این آموزه…
چند روز، چند درس از اپیکتتوس برای زندگی شادکامانه روز سی و چهارم ـ آموزهی سی و چهارم وقتی از کسی رفتاری بد میبینی تلاش کن آن را به بهترین شکل تفسیر کنی. اگر بهترین برداشت، برایت امکان ندارد تلاش کن اولین تفسیرت لااقل بدترین تفسیر نباشد. رفتار بد دیگران…
چند روز، چند درس از اپیکتتوس برای زندگی شادکامانه روز سی و سوم ـ آموزهی سی و سوم به بدنت بیش از حد نیاز لذت نده. برگرفته از تحلیل کتاب «کار سبکباران» توسط استاد مصطفی ملکیان @batooljafari_rahgozar