tgindex
کانال خبری بازارچه پائین دوبخشر

کانال خبری بازارچه پائین دوبخشر

Статистика

با همیاری و تعامل بیش از پیش ضمن بررسی و پوشش اخبار پائین محله دوبخشر، یادآور نیک نامان دیارمان خواهیم بود.... منتظرتصاویر و ویدئوهای ارزشمندتان هستیم جهت ارتباط باادمین 👇👇 @meysam_azadnia

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
17
Всего постов
53
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Новости и СМИ
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
588
−1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
162
40 постов
Вовлечённость
27,6%
к подписчикам
Постов в день
2,4
всего 53
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
143
1/48двое суток
163
1/72трое суток
176

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • فیلمای وایرال شده از وضعیت قاچاق سوخت در مرزهای ایران. صدها هزار لیتر که روزانه قاچاق میشه و تاوانشو مردم باید با گرون شدنش بدن. @bazarchedobakhshr

  • اکثرمون یه دوستی داریم که هر وقت باهاش حرف می‌زنیم میگه: «من خیلی سرم شلوغه،کلی کار دارم» ولی شما هر ساعتی از شبانه‌روز استوری بذاری، اولین نفر سین می‌کنه. @bazarchedobakhshr

  • سلام امیر رضا جان . حالت خوب است مادر؟ راحت و خوشحال هستی ؟ جاییت درد نمی کند؟ خدا را شکر پسرکم ! که خوبی .خدا رو شکر دیگر هیچ کجای جسم ظریف و کوچکت درد نمی کشد خدا را شکر که دیگر تخت های بیمارستان همدم روزهای عذابت نمی شوند . مگر جسم کوچک تو چقدر طاقت دردهای بزرگ را داشت که مجبور باشی هنوز شیرینی زندگی دنیا را درک نکرده ، به تلخی رنج بیماری برسی ؟ برایت خوشحالم پسرکم ! شیرین زبانم ! تو رفته ای و من در گوشه گوشه ی خانه ، در تمام زوایای وجود غمناکم تو را نفس می کشم تو را جستجو می کنم لای ابرهای سفید آسمان تابستان لای خوشه های طلایی برنج های رسیده مرداد که پیچش موهای زیبایت را به یادم می آورد لای صدای نسیم ، لای صدای رودها که آرامش صدای تو را به یادم می آورد راستی امیر رضایم! پاییز دارد می رسد و من دارم فکر می کنم که هرچه زودتر ، برایت کیف و لباس مدرسه بخرم چقدر مداد رنگی تازه دفتر نقاشی قمقمه آب و هرچه که تو بخواهی چقدر دوست دارم روز اول مدرسه باشد ، و تو در لباس مدرسه ،بخندی و من برای پسرک شاخ شمشادم اسفند دود کنم ، از زیر قرآن ردش کنم و با شاخه ای گل سرخ ، اورا به سمت آرزوهایش بفرستم چقدر دوست دارم روز اول مهر ، درردیف اول نمیکتهای کلاس با صدای بلند نامت را بگویی و بچه ها برایت دست بزنند راستی ، تو اصلا می خواستی چکاره شوی مادر؟ من که هر چه فکر میکنم همه شغل‌های خوب دنیا به تو می آمد از بس که زیبا و دلنشین بودی ... پاییز دارد می آید امیر رضا ! و چقدر معلم کلاس نام تو را صدا بزند : امیر رضا عظیمی و بچه ها بگویند : غایب ! تو چرا غایبی امیررضا ! سر کلاس غایبی سر سفره غایبی در آغوش من و بابا غایبی در حیاط خانه مادربزرگ غایبی ... اصلا یک پسر هفت ساله کلاس اول نباید این همه غایب باشد جای خالی ات درد می کند مادر ! نبودنت درد می کند نشنیدن صدایت درد می کند یاد دردهایی که کشیدی درد می کند ... اما می دانم تو دیگر دردی نداری و شبیه پرنده ای مهاجر ، آرام و سرخوش به آنسوی افق های دور رفته ای ولی قول بده هر روز هر شب گاهی بیایی و فضای خانه را از عطر خوبت پر کنی به امید دیدار امیر رضا مواظب ما باش @bazarchedobakhshr

  • دلنوشته ای برای نونهال ۷ ساله دیارمون، سید امیر رضا عظیمی

  • امروز 13 August، روز جهانی افراد چپ دسته. چپ‌دست‌ها فقط حدود 10% از جمعیت دنیا رو تشکیل میدن؛ واسه همینه که آدمای چپ‌دست، نسبتاً خاص و کمیاب به حساب میان. @bazarchedobakhshr

  • سالروز شهادت امام رضا(ع) تسلیت باد @bazarchedobakhshr

  • اطلاع رسانی مراسم سومین و هفتمین روز آسمانی شدن نونهال دیارمون سید امیررضا عظیمی روز پنجشنبه ۲۲ مرداد از ساعت ۱۷۳۰ الی ۱۸۳۰ در مسجد النبی(ص) دوبخشر بالا @bazarchedobakhshr

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • تصاویر زیبا از برداشت برنج توسط کشاورزان زحمتکش دیارمون @bazarchedobakhshr

  • تلاش روز از زحمات کشاورزان دوبخشر در برداشت برنج @bazarchedobakhshr

  • دنیای عجیبیه، یکی از اقوام واسه پسرش رفته بودن خواستگاری میرن در خونه و وقتی در باز میشه میفهمن ادرس رو اشتباهی اومدن ولی مرد صاحب خونه میگه خوب منم دختر دارم دم بخته بیاین دختر من رو بگیرین فرقش چیه. الان بیست ساله از ازدواج اون دختر و پسر میگذره و با هم زندگی شادی دارن. @bazarchedobakhshr

  • شماره ۱۰۰۹ هفته نامه ۴دی روز خبرنگارمبارک @chahar_e_dey

  • ✍️پیرمردی بود که پس از پایان هر روزش از درد و از سختی‌هایش می‌نالید؛ دوستی از او پرسید: این همه درد چیست که از آن رنجوری؟ پیرمرد گفت: دو باز شکاری دارم، که باید آن‌ها را رام کنم، دو تا خرگوش هم دارم که باید مواظب باشم، بیرون نروند، دو تا عقاب هم دارم که باید آن‌ها را هدایت و تربیت کنم. ماری هم دارم که آن را حبس کرده‌ام. شیری نیز دارم که همیشه باید آن را در قفسی آهنین زندانی کنم. بیماری نیز دارم که باید از او مراقبت کنم و در خدمتش باشم. مرد گفت: چه می‌گویی، آیا با من شوخی می‌کنی؟ مگر می‌شود انسانی این همه حیوان را با هم در یکجا، جمع کند و مراقبت کند؟! پیرمرد گفت: شوخی نمی‌کنم، اما حقیقت تلخ و دردناکی‌ست. آن دو باز چشمان منند، که باید با تلاش و کوشش از آن‌ها مراقبت کنم. آن دو خرگوش پاهای منند، که باید مراقب باشم به سوی گناه کشیده نشوند. آن دو عقاب نیز، دستان منند، که باید آن‌ها را به کار کردن آموزش دهم تا خرج خودم و خرج دیگر برادران نیازمندم را مهیا کنم. آن مار، زبان من است که مدام باید آن را دربند کنم تا مبادا کلام ناشایستی از او سر بزند. شیر، قلب من است که با وی همیشه در نبردم که مبادا کارهای شروری از وی سرزند و آن بیمار، جسم و جان من است که محتاج هوشیاری مراقبت و آگاهی من دارد. این کار روزانه من است که اینچنین مرا رنجور کرده و امانم را بریده. @bazarchedobakhshr