- Последний пост
- 8 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 92
- 1/48двое суток
- 105
- 1/72трое суток
- 113
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
مترسک! آی مترسک! دو چشم شیشهایات مات و سرد و سنگ شده خدای من! نکند دلت برای کلاغانِ رفته تنگ شده؟! #محمدرضا_روزبه @bazjost_adabi
و مرگ... این سیاه هراس انگیز مبهم که در انتظار ماست. چه فرقی میکند کسی یا دنیایی دیگر منتظرمان باشد یا نه؟ چه فرقی میکند که آن لحظه آخر بفهمیم قرار است در دنیایی از پوچی معلّق بمانیم یا همه چیز در نیستی گم میشود. همواره با خود گفتهام شجاعترین انسانها کسانی هستند که به زندگی خود پایان میدهند. تصوّر کن دری باز میشود که هیچ چیز آنطرف پیدا نیست. سیاهی مطلق و دیگر هیچ و تو انتخاب میکنی از این در بگذری و نترسی. غمناکتر آن که این دنیا چه قدر سیاهتر از این دریچه شده که گذر را میپذیری. و ما نمیدانیم این درد برای کسی که گذر کرده بزرگتر است یا کسانی که بازماندهاند. چونان که اخوان در سوگ فروغ مینویسد: «چه وحشتناک نمیآید مرا باور و من با این شبیخونهای بیشرمانه و شومی که دارد مرگ بدم میآید از این زندگی دیگر ببین غمگین دلم با وحشت و با درد میگرید چه بی رحماند صیّادان مرگ ای داد» امّا خوب میدانم؛ مرگ با تمام هراسناکی و ابهام، تنها حقیقت زندگی است. #امین_دانشی #کسی_که_برایت_ناشناس_بود @bazjost_adabi
ز خال گوشهٔ ابروی یار میترسم ازین ستارهٔ دنبالهدار میترسم #صائب_تبریزی @bazjost_adabi
برآر قاصد شوق از بغل برون کاغذ که دیدهام به رهت شد سپید چون کاغذ فراقنامه ز غم مینویسم آن بهتر که خون بگریم و رنگین کنم ز خون کاغذ حدیث بلبل و گل کی توان تمام نوشت اگر ز برگ گلستان شود فزون کاغذ #شیخ_ابوالفضل_فیضی تذکره نتایج الافکار؛ محمد قدرتالله گوپاموی؛ نسخه چاپی دستنویس؛ ۱۳۳۶؛ ۵۳۷ @bazjost_adabi
نمیدانم چه افسون خواند بانگ خندهاش یارب چو گل رنگ تبسّم میچکد از پردۀ گوشم سراپا پردههای دیدۀ من چشم بلبل شد نظرباز کدامین شوخگل بند قبا پوشم؟ #الفت تذکره نتایج الافکار؛ محمد قدرتالله گوپاموی؛ نسخه چاپی دستنویس؛ ۱۳۳۶ @bazjost_adabi
تصفیۀ حساب: در دوران اخیر بعضی گمان کردند که تصفیۀ حساب غلط است و به جای آن باید تسویۀ حساب بگویند. بعضی از فضلا (از جمله سعید نفیسی، در مکتب استاد، ص ۶۴) نیز بر این تصوّر غلط صحّه گذاشتهاند. تصفیه در عربی به معنای پاک کردن و پالوده کردن است و تسویۀ حساب در موردی به کار میرود که حساب پرداخته و پاک شده باشد و دیگر کسی طلبکار نباشد. همین ترکیب مجازاً به هر نوع اقدام عملی برای انتقام جویی و کینه کشی اطلاق میگردد. ولی تسویه یعنی مساوی کردن یکسان کردن همسطح کردن (مثلاً زمین ناهموار را) و تسویه حساب به معنای ایجاد تعادل و موازنه در حساب است ین ترکیب به معنای مجازی به کار نمیرود و با تصفیۀ حساب مرادف نیست. 📖کتاب: غلط ننویسیم، صفحه ۱۰۷ 🖊نگارنده: ابوالحسن نجفی @bazjost_adabi
@bazjost_adabi
دوش در غزلهای حافظ: اصطلاح «طوارق» نزد عرفا یعنی آنچه در مناجات شب بر دل عارف و سالک وارد میشود. با جمعبندی تعاریف عرفا از اصطلاح «طوارق» و مقایسۀ این تعاریف، با آن دسته از حادثات و رویاهایی که در اشعار عارفانه، زمان روی نمودن آنها را اغلب با واژۀ «دوش»…
گاه برگشتن به ابتدا، کامل کنندۀ چیزیاست که شروعش کردهای. مثل پرگاری که به رسم دایره میچرخد. یا جهانی که با گردش به ابتدا، در مدار خود زندهاست. گاه برای بهدست آوردن چیزیاست که گم کردهای و برمیگردی تا پیدایش کنی. هایدگر، برگشت را آغازِ دوباره میداند، چنان که میگوید: «مرز، جایی نیست که چیزی پایان مییابد؛ بلکه جایی است که چیزی آغاز میشود.» امّا وقتی به تغییر انسان در مسیر مینگرم میگویم: برگشت برای کسی که عوض شده، تنها سقوط است. تو راه را در برگشت دیدهای و من ابیات صائب را در ذهن خود مرور میکنم: نسیم صبحگاه از غنچهام دلگیر برگردد گره چون محکم افتد ناخنِ تدبیر برگردد بشو دست از دل دیوانه چون گردید صحرایی که ممکن نیست کس زان خاک دامنگیر برگردد... #امین_دانشی #کسی_که_برایت_ناشناس_بود @bazjost_adabi
وأمّر ما لقيت من ألم الهوى قرب الحبيب وما إليه وصول كالعيس في البيداء يقتلها الظما والماء فوق ظهورها محمول از درد عشق آنچه تلختر یافتم نزدیکی معشوق است و محالیِ وصال همچون قافلۀ شتری که در صحرا از تشنگی میمیرند در حالی که آب بر روی پشتشان حمل میکردند #عبدالغنی_نابلسی @bazjost_adabi
هر وقت سعی میکنم لبخند بزنم، احساس میکنم به آنچه در درونم است، خیانت میکنم. 📖کتاب: جنایت و مکافات 🖊نگارنده: فئودور_داستایفسکی @bazjost_adabi
خونبها خشکیدهام تا آب کارونت نباشم دریاییام تا درد هامونت نباشم در خاک سرخ مشهدم آخر چگونه زنجیر در زندان هارونت نباشم؟ آتش به دستید اختیار تیر دارید آزادهام در بند قانونت نباشم با هر گلوله میخورم خوناب غم تا محتاج شرم گنج قارونت نباشم سرخاست چشم دختران سرزمینم خواهر! فدای روی گلگونت نباشم؟ ای کاش بعد از دی بهار آید برادر تا بیش از این شرمندۀ خونت نباشم #امین_دانشی @bazjost_adabi
ناصرالملک در نامهای به آیتالله طباطبایی (تیر ۱۲۸۵) به صراحت میگوید: علوم و معارفی که علما در مدرسهها خوانده و یاد گرفتهاند؛ در زمینهی ادارهی مجلس کار ساز نیست. اگر کسی تمام اشعار عرب و عجم را از حفظ داشته باشد، صلاحیت عضویت در مجلس را پیدا نمیکند، بلکه اشخاصی باید باشند که وقتی از ایشان بپرسند چه جهت دارد که روز به روز پول ما در تنزل است، بتوانند جواب درست بدهند، چارهاش را هم بدانند. محمدعلی موحد خواب آشفته نفت @tafakkor
نقش ردیف شعر در تاکید و برجسته سازی: اگر شاعر بخواهد در شعر خود روی کلمۀ خاصّی تکیه کند، با قرار دادن آن در جایگاه قافیه به آن واژه بیشترین میزان تشخّص و برجستگی را خواهد داد: ناله انگشت به لب میزندم هر ساعت شکوهای سر کنم ار تاب شنیدن داری هر سر موی تو را جلوۀ ناز دگر است نگهی سوی خود انداز که دیدن داری #کلیم_کاشانی اگر «شنیدن» و «دیدن» جای دیگری از بیت بود، تا این اندازه مورد توجّه قرار میگرفت؟ در غزل زیر نیز کلماتی که در جایگاه قافیه قرار گرفتهاند، برجسته شدهاند: دست از ساغر امّید کشیدن دارد لب پیمانۀ خالی چه مکیدن دارد؟ تا کی از غیرت او بر سر آتش باشم؟ ای حریفان! پر پروانه بریدن دارد #کلیم_کاشانی ردیف نیز چون قافیه میتواند بستر مناسبی برای برجستهکردن و جلوهگری بیشتر کلمات خاصّ و مورد تاکید شاعر باشد، ولی برجستهسازی ردیف بیشتر از قافیه است. چون هم با تکرار برجسته میکند و هم در جایگاه برجستهای تکرار میکند. پس چنانچه شاعر تاکید بسیاری بر یک واژه یا معنا داشته باشد، میتواند با تکرار آن در جایگاه ردیف، تاکید و برجستهسازی را به حدّ اعلای خود برساند. برای مثال در غزل زیر معنای گذرا بودن و بیثباتی جهان مطرح است و ردیف «نمیماند»، متناسب با این معنا آمدهاست و آن را برجستهتر کرده و با تاکید بیشتری همراه ساختهاست. ردیف غزل مدام به خواننده یادآور میشود که هیچ چیز نمیماند. به ملک عشق دلِ شادمان نمیماند گل شکفته در این بوستان نمیماند نمیخورد غم روزی کسی که قانع شد همای هرگز بیاستخوان نمیماند چرا چو موج همیشه است بیقراری ما؟ به یک قرار چو وضع جهان نمیماند سیاهروزی ما همچنین نخواهد ماند شب ار دراز بود جاودان نمیماند دلا مکش همه شب آه جانگداز چو شمع که وقت صبح به کامت زبان نمیماند از این رمی که تو را از من است، پیکان هم ز تیر جور تو در استخوان نمیماند شمار زخم ستمهای دوست نتوان کرد که از خدنگ جفاها نشان نمیماند کلیم ناوک آهت، گشاد خواهد یافت همیشه تیر کسی در کمان نمیماند #کلیم_کاشانی 📃مقاله: نقد زیبایی شناختی قافیه و ردیف در غزل کلیم کاشانی 🖊نگارنده:عبدالله واثق عباسی، حمید خوشبیان @bazjoat_adabi
نظر به روی تو هر بامداد نوروزیاست شب فراق تو هر شب که هست یلداییاست #سعدی شروع زمستان مبارک❤️ @bazjost_adabi
برای جدّ غریبش گریه میکند حسن نامی به دِهی وارد شد، در مکانی که اهالی ده اجتماع میکردند، نشست و گریه میکرد. سبب گریه پرسیدند. گفت: مردی غریبم و اشتغالی ندارم. به بدبختی خود میگریم. مردم ده او را به کار برزگری گرفتند. شب دیگر دیدند آحسن در همان مجمع آمد و میگرید. گفتند: آحسن دیگر چه شده؟ شغلی که پیدا کردی، گفت: شما هم دارای منزل و مأوایی هستید و میتوانید خود را از سرما حفظ کنید. منِ غریب، خانه و اتاقی ندارم، برای بدبختی خود میگریم. روز دیگر اهالی ده همّت کرده، برای او اتاقی تهیّه دیدند و او را در آن اتاق سکنی دادند. امّا شب آحسن باز میگریید و میگفت: شما همه دارای اثاث و فرش هستید. من در اتاقی بدون فرش و اثاث سر کنم. بزرگ ده دستور داد هر کس تکّه اثاثی برای او آورد و اتاق او را زینت دادند. آحسن باز شب به گریه مشغول شد. گفتند: آحسن خیلی غریبانه گریه میکنی. اثاث و فرش هم که داری، گفت: شما هر کدام همسری دارید و برای شما مونس و جلیس است، من باید تنها در اتاق به سر برم. دختری از دختران ده را به نکاح آحسن درآوردند، ولی باز دیدند، شب که شد، آحسن گریه میکند. گفتند: دیگر چرا؟ گفت: شما کلیه سیّد و از دودمان پیغمبرید و من در بین شما اجنبی میباشم. به دستور کدخدا چند تکّه شال سبز که علامت سیّدی است، بر سر و کمر او بستند. شاید از صدای گریۀ او راحت شوند. ولی دیدند آحسن شب دیگر سوزناکتر گریه میکند. گفتند: دیگر چه چیز از ما کسر داری که گریه میکنی؟ گفت: حالا دیگر بر جدّ غریبم گریه میکنم. 📖کتاب: کاوشی در امثال و حکم فارسی؛ ص ۱۳۸ 🖊نگارنده: سید یحیی برقعی @bazjost_adabi
بر آتش دل گرم که دست داشتهای؟ که داغ تازهات از چاک آستین پیداست #بابافغانی توضیح: بر دل سوختۀ چه کسی تسلّط داشتی که نشان تازۀ دستت از چاک آستین پیدا است شرح: بابافغانی میفرماید چه کسی را عاشق خود کردهای و بر قلب چه کسی مسلّط هستی که نشان داغ بر کف دستت از چاک آستینت پیداست. از طرفی در قدیم بر پیشانی یا اعضای بدن بردگان یا اسیران داغ میزدند که قابل شناسایی از دیگران باشد و شاعران زیادی داغ عشق را به این داغ تشبیه کردند: تا سرافرازم به داغ بندگی کرده است عشق هست در زیر نگین ملک سلیمانی مرا #صائب در اینجا به صورت ضمنی و پوشیده بابافغانی به دلدادن معشوق هم اشاره کردهاست و این داغ، نشان آن است. یعنی اگرچه دستت از عشق عاشقی سوخته اما تو هم خود با این نشانه اسیر او شدی. شاعر دل عاشق را آتشزده تصویر کرده و از کنایۀ «دست داشتن» هم کمک گرفتهاست. مانند اینکه معشوق قلب آتشزدۀ عاشقی را در دست گرفته و کف دست او از این داغی سوخته است. حالا شاعر میپرسد این نشان سوختگی کف دستش از کدام عاشق است که از چاک آستین او دیده میشود. ✍امین دانشی @bazjost_adabi
در آن سرای که زن نیست، انس و شفقت نیست در آن وجود که دل مرد، مرده است روان بههیچ مبحث و دیباچهای، قضا ننوشت برای مرد کمال و برای زن نقصان زن از نخست بود رکن خانهٔ هستی که ساخت خانهٔ بیپایبست و بیبنیان زن ار به راه متاعب نمیگداخت چو شمع نمیشناخت کس این راه تیره را پایان چو مهر، گر که نمیتافت زن به کوه وجود نداشت گوهری عشق، گوهر اندر کان فرشته بود زن، آن ساعتی که چهره نمود فرشته بین، که بر او طعنه میزند شیطان اگر فلاطن و سقراط، بودهاند بزرگ بزرگ بوده پرستار خردی ایشان به گاهوارهٔ مادر، به کودکی بس خفت سپس به مکتب حکمت، حکیم شد لقمان چه پهلوان و چه سالک، چه زاهد و چه فقیه شدند یکسره، شاگرد این دبیرستان حدیث مهر، کجا خواند طفل بیمادر نظام و امن، کجا یافت ملک بیسلطان وظیفهٔ زن و مرد، ای حکیم، دانی چیست یکیست کشتی و آن دیگریست کشتیبان چو ناخداست خردمند و کشتیاش محکم دگر چه باک ز امواج و ورطه و طوفان به روز حادثه، اندر یم حوادث دهر امید سعی و عملهاست، هم ازین، هم از آن همیشه دختر امروز، مادر فرداست ز مادرست میسّر، بزرگی پسران اگر رفوی زنان نکو نبود، نداشت بهجز گسیختگی، جامهٔ نکو مردان توان و توش ره مرد چیست، یاری زن حطام و ثروت زن چیست، مهر فرزندان زن نکوی، نه بانوی خانه تنها بود طبیب بود و پرستار و شحنه و دربان به روزگار سلامت، رفیق و یار شفیق به روز سانحه، تیمارخوار و پشتیبان ز بیش و کم، زن دانا نکرد روی ترش بحرف زشت، نیالود نیکمرد دهان سمند عمر، چو آغاز بدعنانی کرد گهیش مرد و زمانیش زن، گرفت عنان چه زن، چه مرد، کسی شد بزرگ و کامروا که داشت میوهای از باغ علم، در دامان به رستهٔ هنر و کارخانهٔ دانش متاعهاست، بیا تا شویم بازرگان زنی که گوهر تعلیم و تربیت نخرید فروخت گوهر عمر عزیز را ارزان کسیاست زنده که از فضل، جامهای پوشد نه آنکه هیچ نیرزد، اگر شود عریان هزار دفتر معنی، بما سپرد فلک تمام را بدریدیم، بهر یک عنوان خرد گشود چو مکتب، شدیم ما کودن هنر چو کرد تجلی، شدیم ما پنهان بساط اهرمن خودپرستی و سستی گر از میان نرود، رفتهایم ما ز میان همیشه فرصت ما، صرف شد درین معنی که نرخ جامهٔ بهمان چه بود و کفش فلان برای جسم، خریدیم زیور پندار برای روح، بریدیم جامهٔ خذلان قماش دکهٔ جان را، به عجب پوساندیم بهر کنار گشودیم بهر تن، دکان نه رفعت است، فساد است این رویه، فساد نه عزت است، هوان است این عقیده، هوان نه سبزهایم، که روئیم خیره در جر و جوی نه مرغکیم، که باشیم خوش به مشتی دان چو بگرویم به کرباس خود، چه غم داریم که حلّهٔ حلب ارزان شده است یا که گران از آن حریر که بیگانه بود نسّاجش هزار بار برازندهتر بود خلقان چه حلیهایست گرانتر ز حلیت دانش چه دیبهایست نکوتر ز دیبهٔ عرفان هر آن گروهه که پیچیده شد بدوک خرد به کارخانهٔ همت، حریر گشت و کتان نه بانواست که خود را بزرگ میشمرد به گوشواره و طوق و بیارهٔ مرجان چو آب و رنگ فضیلت به چهره نیست چه سود ز رنگ جامهٔ زربفت و زیور رخشان برای گردن و دست زن نکو، پروین سزاست گوهر دانش، نه گوهر الوان #پروین_اعتصامی روز زن مبارک❤️ @bazjost_adabi
سحر ز میکده گریان و دردناک شدم به راه دوست فتادم چو اشک و خاک شدم چراغ دیدۀ من شمع روی ساقی بود که زد به خرمنم آتش چنان که پاک شدم ز راه دختر رَز برنخاستم چندان که پایمال حوادث چو برگ تاک شدم ز دلق زهدفروشان نیافتم خبری غبار دامن رندان جامهچاک شدم ز بس که همچو فغانی کشیدهام دم سرد اثر نماند ز من، سوختم، هلاک شدم #بابافغانی @bazjost_adabi
تو ای کبوتر بام حرم چه میدانی تپیدن دل مرغان رشته بر پا را #شیخ_ابوالفضل_فیضی تذکره نتایج الافکار؛ محمد قدرتالله گوپاموی؛ نسخه چاپی دستنویس؛ ۱۳۳۶؛ ۵۳۵ @bazjost_adabi