Bahram Beyzaie
Статистикаبهرام بیضایی، نویسنده و کارگردان تئاتر و سینما https://instagram.com/beyzaiebahram https://www.youtube.com/@BeyzaieBahram
- Последний пост
- 28 июл.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Видео
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 1 952
- 1/48двое суток
- 2 236
- 1/72трое суток
- 2 412
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
مراسم یادبود بهرام بیضایی @BeyzaieBahram
بدرقهی بهرام بیضایی شنبه ۳ ژانویه (۱۳ دی) ساعت ۱۰:۳۰ صبح Skylawn Funeral Home, Memorial Park & Crematory @BeyzaieBahram
مژده شمسایی برای آنها که با حسن نیّت خواستارِ بازگشت بیضایی به ایران هستند. پیکر بهرام بیضایی کلمات و اندیشهی اوست. فیلمها و آثارِ نوشتاریِ اوست. او دو فیلم توقیف شده و یک فیلم کمتر دیده شده دارد و هماکنون جلوی انتشار دستکم چهار کتابش را گرفتهاند. مطالبهی ملی باید انتشار کتابهای «جاناوبلادور»، «گزارش اردویراف»، «طربنامه» و «داشآکل به گفتهی مرجان» باشد. مطالبهی ملی به نمایش درآمدن عمومی «غریبه و مه»، «چریکهی تارا» و «مرگ یزدگرد» است. ایمان دارم بهترین هدیهی تولدِ همهی زندگیاش خواهد بود. اگر بیضایی را دوست دارید، درخت همیشهسبزی بهنامِ او بکارید تا سمبل ایستادگی و سرسبزیاش باشد؛ درختی در آرامگاهِ فردوسی، درختی در حافظیه، درختی در آرانِ کاشان یا جای جای ایران که همیشه قلبش به عشق آن میتپید و لحظهای از آنجا دور نشد. پیکرِ بیصدای بیضایی فقط مطلوبِ کسانیست که مسبّبِ خروج او از ایران بودهاند. بهرام بیضایی هر کجا باشد آنجا ایران است! @BeyzaieBahram
مژده شمسایی زمین زیرِ پایم سست است وقتی او بر آن راه نمیرود هوا برایم تنگ است وقتی او در کنارم نفس نمیکشد آسمانم رنگی ندارد وقتی چشمان آسمانیاش به آن نمینگرد کوهها مظهر هیچاند وقتی ایستادگیاش جایی ندارد جهانم خالیست وقتی صدایم نمیکند عشق تنها واژهایست وقتی نیست که نثارش کنم وطنم نامیست وقتی او از آن نمینویسد راهها به بیراهه میروند وقتی به او نمیرسند زندگیام باریست بر دوش وقتی با او نمیگذرد … @BeyzaieBahram
آخرین درس بهرام بیضایی سرانجام ناصر تقوایی، روزی که کسی انتظارش را نداشت، موفق شد دستکم مرگِ خود را چون آخرین فیلمِ مستقلش در آزادی کامل ــ بی دستدرازیِ مجوّزها ــ کارگردانی کند و تماشگرانَش در پشتیبانی بهپا خاستند و ناگهان صدای سالها گمشدهی همسرش صدای وِی شد! برخی در اندازهی آثارشان هستند، برخی بزرگتر و برخی کوچکتر ـ و برخی بزرگنماتر! در چند دههی گذشته هیچکس از اهل فرهنگ صاحبِ مرگِ خود نبود. همواره گروهی یکسانپوش تنِ تمام شده را پس از مصادره، بیمیل خودش یا بستگانش، نخست به رنگِ تبلیغاتِ خود درمیآوردند و بعد به نام و در سایهی مراسمِ شرعی هرجا خودشان دلشان میخواست سربهنیست میکردند! چه نامهای بزرگی که از دیدرسِ دوستدارانِ فرهنگ بدونِ واپسین بِدرود ناپدید شدند! هنرِ کارگردانیِ ناصر تقوایی بود که در یکی از نیرومندترین صحنهآراییهای سینمایی، موفّق شد تنِ تمامِ خود و مهارِ آیینهای مرگِ خود را به اختیارِ خود درآورَد و از آن آخرین و شاید از نظرِ تاریخی یکی از مهمترین فیلمهای مستقلِ خود را بسازد و آن را از یکرنگ شدن با چرخهی تبلیغاتِ آقایان درببرَد! آخرین درسِ ناصر تقوایی بهترین درسش بود ــ بدرود ناصر تقوایی؛ ما نیازمندِ درسهای بیشتریم! @BeyzaieBahram
چهار صندوق «تقلید در دو مجلس» نمایشنامهی بهرام بیضایی @BeyzaieBahram
یادداشتهای «باشو، غریبهی کوچک»/۵ نسخهی ترمیمشده محمد عبدی تماشای مجدد باشو پس از چهل سال، ویژگیهای منحصربهفرد فیلم را بیشتر آشکار میکند؛ فیلمی به غایت متکی به تصویر که جهان پیچیده سازندهاش را در حسها و روابط انسانی خلاصه میکند و در کم دیالوگترین فیلم بیضائی، همه چیز به ریتمی آرام و دوربینی با طمأنینه محول میشود تا ارتباط طبیعت و انسان را به تصویر بکشد و از پیوند انسان با گیاهان و حیوانات حرف بزند و این که همه انسانها- با هر رنگ پوست و اختلاف قومیتی- متعلق به این آب و خاک هستند و«فرزندان آفتاب و زمین». فیلم با تصاویر جنگ آغاز میشود؛ انفجار پشت انفجار و کودکی هراسیده از این بازی ترسناک بزرگترها- و به قول بیضائی «جنگ هشت ساله بیمعنا»- پی مأمنی میگیرد برای بقا. سوار کامیونی میشود که به سوی ناکجایی دور از جنگ میرود و از جنوب به شمال ایران میرسد؛ از جنوبیترین به شمالیترین نقطه این سرزمین. حالا همه چیز آرام به نظر میرسد. تقابل رنگها - در فیلمی که به غایت حساب شده است در رنگآمیزی- از همین جا آغاز میشود، رنگهای تیره و خاکی، جایشان را به سبزی شمال میدهند و لباسهای رنگیای که خیلی زود یکی از آنها را نایی برای باشو میخرد. فیلم نیازی به دیالوگ ندارد و همینطور بدون حرف پیش میرود تا اولین برخورد نایی و باشو. اولین باری که نایی را میبینیم، در مزرعه از جا برمیخیزد و از زیر وارد کادر میشود. دو چشم آتشین و تأثیرگذار او تصویر را پر میکند و میشود معروفترین تصویر فیلم. برخورد اول توأم با سوءظن از هر دو طرف پیش میرود، اما در نهایت حس انسانی نایی- آناهیتا یا ماموطن، بیآن که به وجه شعار بغلتد یا نیازی به تأکید آشکار بر مفاهیم اسطورهای و استعاره و نماد داشته باشد- حضور پررنگ خود را به نمایش میگذارد و نایی لقمهای نان برای باشو میگذارد؛ اولین نشانه ارتباط و اولین نشانه پذیرش مادرانگی. متن کامل را در اینجا بخوانید. @BeyzaieBahram
یادداشتهای «باشو، غریبهی کوچک»/۴ نسخهی ترمیمشده حسین معززینیا تماشای نسخهی تر و تمیز، و رنگ و جلایافتهی باشو وسط تماشاگران جشنوارهی تورنتو تجربهی غریبی است. از طرفی یاد سال ۱۳۶۸ میافتم و اولین بار که در نوجوانی، فیلم را در یکی از سالنهای خیابان جمهوری (سینما سعدی) تماشا کردم. از طرف دیگر به همهی گرفتاریها و بلاهایی فکر میکنم که این فیلم از سر گذراند تا پس از چهار سال توقیف روی پرده برود و حالا بعد از چند دهه برسد به این لحظه که نسخهی مرمتشدهاش را تماشاگرانی در کشوری دههزار کیلومتر آنطرفتر ببینند و هیچ نمیدانم چهقدر ممکن است از رابطهی جنوب و شمال ایران و همهی ارجاعهای آیینی اسطورهای فیلم سردرآورند. دوستانی که بیرون سالن ایستاده بودند گفتند چشم خیلی از تماشاگرها موقع خروج خیس بوده. جواهر آقای بیضایی هنوز زنده است و نفس میکشد، شاید مخاطبانی تازه از نسل امروز پیدا کند در زمانهای که نه تنها از شر هیولای جنگ خلاص نشده بلکه آوارگی و بیخانمانی باشو را در شکلی وجودیتر تجربه میکند. امتیاز از ۵ ستاره: ۵ @BeyzaieBahram
یادداشتهای «باشو، غریبهی کوچک»/۳ نسخهی ترمیمشده شهرام مکری باشو، غریبهی کوچک برای من تنها یک فیلم نیست؛ تصویری است حک شده در خاطرهی کودکیام. در آن روزهایی که آسمان شهرم پر از صدای آژیر و انفجار بمب بود، من در تاریکی سینمایی کوچک نشسته بودم و پسری را میدیدم که از دل جنگ به سرزمینی دیگر میگریزد. باشو، با لهجهی ناآشنایش و حضوری که برای آنجا بیگانه بود، برایم هم آشنا و هم دور مینمود ـ درست مانند خود من، کودکی که میان ترس و رویا رشد میکرد. شاید همانجا بود که بیآنکه بدانم، بذر رؤیای فیلمساز شدن در وجودم کاشته شد –رؤیایی که سالها بعد مرا پشت دوربین برد تا داستانهای خودم را روایت کنم. در این فیلم، بهرام بیضایی نه تنها قصهی پناهندهای کوچک، بلکه داستان خود ما را روایت کرد: داستان آوارگی، جستوجوی خانه، و معنای دوستی. نگاه او به جنگ، به زن، به سرزمین و زبانهایش، برای نسل ما –که در دود و آوار پرورش یافتیم– درسی از انسانیت و شفقت بود. سالها گذشته، اما هر بار که به باشو باز میگردم، احساس میکنم بیضایی تنها یک کارگردان نیست، بلکه آموزگاری است که از طریق تصاویر به ما یادآوری کرده است که وطن فقط جایی نیست که در آن به دنیا میآییم. وطن جایی است که کسی دستت را میگیرد و میگوید: بمان. @BeyzaieBahram
یادداشتهای «باشو، غریبهی کوچک»/۲ نسخهی ترمیمشده محمد رسولاف برخورد تفاوتهای انسانی، در دل یک روایت کاملاً ایرانی و با بیانی جهانی، همان چیزی است که بهرام بیضایی در باشو، غریبهی کوچک ما را روبهرویش میگذارد. حتی امروز، نزدیک به چهل سال پس از ساخته شدن فیلم، بیان جهانی آن همچنان تکاندهنده است. برای یک تماشاگر ایرانی، ملاقات دو شخصیت با زبانها، رنگ پوست و فرهنگهای متفاوت ـ یکی از شمال سرسبز و کوهستانی ایران و دیگری از جنوبغربی گرم و خشک ـ روایتی عمیقاً بومی است. اما همین داستان، آمیخته با رمز و رازهای فرهنگ ایرانی، مفهومی جهانی و قدرتمند از تنوع فرهنگی و اصالت روابط انسانی میآفریند و ـ بر بستر جنگ ـ بیهودگی هر نوع خشونتی را عیان میکند. در زمانی که زیر دست سنگین سانسور، زنان در سینمای ایران یا غایب بودند یا منفعل به تصویر کشیده میشدند، قهرمان فیلم زنی زیباست (درخشاناً بازی شده توسط سوسن تسلیمی) که بهعنوان مادری مهربان اما ارادهمند، تبعیض و خشونت را رد میکند. فیلم در میانهی جنگ خونین ایران و همسایهی غربیاش، عراق، ساخته شد؛ زمانی که از فیلمسازان انتظار میرفت بهعنوان وظیفهای اسلامی بخشی از محتوای تبلیغاتی حکومت را برای توجیه و تداوم جنگ تولید کنند. فیلمها قرار بود احساسات تماشاگران را تحریک کنند و آنان را به نبردی بیمعنا بکشانند؛ نبردی که در آن، در هر دو سو، رزمندگان در حالی که «اللهاکبر» میگفتند راه بهشت را نشان میدادند. با این حال، بیضایی با تلاش بسیار و هوشیاری، فیلمی را ساخت که خودش میخواست، هرچند سالها در توقیف ماند. اکنون، چهار دهه بعد، با تبدیل شدن باشو به یکی از شخصیتهای فراموشنشدنی سینمای ایران، میتوان روشنتر از همیشه دید که بیضایی چگونه پردهی سینما را به پنجرهای از دل تاریخ و ادبیات ایران بدل کرد که به جهانی زیبا و باشکوه گشوده میشود. @BeyzaieBahram
یادداشتهای «باشو، غریبهی کوچک»/۱ نسخهی ترمیمشده امیر نادری بهرام بیضایی بهحق بزرگترین نمایشنامهنویس تاریخ ایران است و برای همیشه یکی از مهمترین فیلمسازانی باقی خواهد ماند که با فیلمهایی که ساخته، جایگاهی عظیم در سینمای ایران ـ چه پیش از انقلاب و چه پس از انقلاب ـ دارد. بهویژه این فیلم شگفتانگیز او، باشو، غریبهی کوچک، که محصول کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان است و پیامی جاودان در خود دارد. شیوهی فیلم و روش روایتگریاش خارقالعاده است، و بهجا است که گفته شود فیلمبرداری این اثر کار یکی از بزرگترین فیلمبرداران تاریخ سینمای ایران است… فیروز ملکزاده. و چه خوشحالم که این فیلم قرار است در بخش کلاسیکهای جشنواره بینالمللی ونیز ۲۰۲۵ به نمایش درآید. چون شاید این راهی باشد تا این اثر مهم سینمای ایران راه خود را به سینماهای کشورهای مختلف پیدا کند. امیدوارم… چرا که نه؟.. کات. @BeyzaieBahram
دیباچهی نوین شاهنامه فیلمنامهیِ بهرام بیضایی @BeyzaieBahram
نسخهی ترمیمشدهی باشو، غریبهی کوچک برای نخستینبار در دورهی آتی جشنوارهی فیلم ونیز نمایش داده خواهد شد. @BeyzaieBahram
غریبه و مه @BeyzaieBahram
مرگ یزدگرد بهرام بیضایی مرگ یزدگرد وقتی به صورت تکههایی نوشته شد که در اسالم طوالش سرگرم فیلمبرداری چریکهی تارا بودیم، یعنی تابستان پنجاه و هفت ولی به هزار دلیل که نهصدتای آنها مسائل فیلمی است که تهیهاش با آشوب زمان آشفته شده بود، نیمهکاره ماند و عملا جز چند تکه از آن چیزی روی کاغذ نیامد؛ با توقف کامل فیلم بعدها در تهران نوشتنش تمام شد. ولی خب، فکرهای اصلی آن مربوط به سالها پیش بود. دوران دبستان همیشه برایم پرسش بیجوابی بود. از معلم پرسیدم جز یزدگرد و آسیابان چه کسی آنجا در آسیا بود؟ چون یزدگرد که کشته شده و در آن لحظه هم که خواب بوده و نمیتوانسته بعد از مرگ ماجرای کشته شدن خودش را تعریف کرده باشد. آسیابان هم که دیوانه نیست برود بگوید من او را در خواب به طمع زر و مال و جامههای او کشتم؛ چون همهی بخت بهره بردن از آن مال و زر و جامه را همراه زندگیش یکجا از دست میدهد. پس این کیست که به ما میگوید آسیابان در خواب یزدگرد را به طمع زر و مال و جامههایش کشت؟ معلم فقط گفت: بنشین! و من البته نشستم. ولی سالها بعد متوجه شدم که ننشستهام. در آخرین سال دبیرستان و پس از آن که دو آزمایش روی اسطورههای آرش و اژدهاک نوشته بودم وسوسهی آزمایش این زبان بر صحنه مرا به طرف چند طرح و از جمله دوباره داستان یزدگرد و آسیابان کشید و خب طبعاً پرسش از نو آمد؛ و با آن صدای معلم که گفت بنشین در سایهی نظارتی که حتی معلم را زیر نظر داشت آن روزها نمیشد به وضوح از تحلیل قدرتی سخن گفت که شکلی از ناتوانی بود و بلافاصله قدرت مسلط موجود را تداعی میکرد. در سال چهل و شش فکر میکنم حتی نوشتن را -فقط به قصد نوشتن و نه دیگر اجرا که بهنظرم ناممکن می رسید- شروع کردم که پیش از آن که به سرانجامی برسد موضوعم از جای دیگری سردرآورد و من دست کشیدم. @BeyzaieBahram
جانا و بلادور: نمایشی در سایهها بهرام بیضایی @BeyzaieBahram
زن در آثار بهرام بیضایی «موقعی که در سینمای ایران راجع به زن صحبت میکنید باید اول از این جا شروع کنید که نمیشود راجع به زن صحبت کرد. یعنی تا وقتی ما نسبت به آنها در فاصلهی دوری قرار داریم مشکلی نیست. اما وقتی فاصله را برمیداریم، و میخواهیم به مسائل درونیتر بپردازیم همهی سدها خودشان را نشان میدهند. این جبههگیری در قانون و سنت ریشه دارد و از این عجیبتر در روشنفکری. این آخری به نظر من از همه دردناکتر است. برای اینکه به نظر من تا در مورد زن و مرد به روشنی و راحتی گفت و گو نشود، هیچ گفت و گویی در این مملکت جدی نخواهد شد. پس تکرارش عیب ندارد که بگویم به محض اینکه میخواهیم لایههای درونیتر و شخصیتر زندگی زنان را که شناخت از آنجا آغاز میشود مطرح کنیم، همهی موانع سنتی قد علم میکنند، از مقررات رسمی گرفته تا عرف و عادت و پسزمینههای اخلاق روشنفکری، و البته آن هم از نگرانی اخلاق، یا پاسداری از عفت کلام نیست، چون گمان نمیکنم رکیکتر و وقیحتر از آنچه در فرهنگ آشکار و پنهان ما در این موارد آمده، بشود پیدا کرد، دلیلش در سست شدن زیر پای مردسالاری است.» @BeyzaieBahram
نامهی بهرام بیضایی در اعتراض به توقیف فیلم مسافران @BeyzaieBahram
چریکهی تارا بهرام بیضایی تعزيه يک نمایش ایرانی است برآمده از آئینهای باروری باستان، که در لحظهای از تاریخ با حفظ دورنمایهی باستانیاش جامهی مذهبی پوشیده. در دهات در پایان فصل درو به شکرانهی فراوانی نعمت شبیهخوانی میکنند. در چریکهی تارا، همزمان با شبیهخوانی زندگی دیگری اتفاق می افتد که «شبیه» نیست و خود اصل است؛ برخورد رودرروی تارا و مرد تاریخی. در واقع درحالیکه دارد شبیهخوانی رخ میدهد ما اصل را این طرف داریم. شخصیتهای اصلی این آئین دو نفرند؛ مرد تاریخی و گذشتهاش، و تارا و اکنونش. در این تعزیه نفرهای سوم و چهارمی هم هستند؛ آشوب و قلیچ و وابستگان آنها در صف نيك و بد؛ بیآنکه مرزی باشد و نه اصلاً به معنای اخلاقی، بلکه به معنای وابستگی با مرگ و زندگی. شاید بشود گفت خانوادهی آشوب یادآور مرگند، و خانوادهی قلیچ یادآور زندگی. اولی پرندگان را شکار میکند و تبر میزند و ویران میکند، و دومی روی زمین کار میکند و میسازد و بارور میکند. این تعزیهی تارا، آن چیزی است که فیلم قرار است نشان بدهد. آن طرف تعزیهای میگذرد که بنابر رسم همه میبینند، ما تعزیهای را نشان میدهیم که از دیدهها پنهان مانده. تعزیه پای ویرانهی قلعهی چهل تن اجرا میشود، مرد تاریخی خود یکی از آن چهل تن است که داستان گمشدهی او و همراهانش با همهی سرزمین پیوند دارد. بعد از اینست که تارا روی هر جاده و سر هر پیچ جای پای کسانی را میبیند که قبلاً از اینجا رد شدهاند و به نظرش میرسد که گوئی ریشههای درختان از خون کشتهگان این سرزمین سیراب شده. تعزیهی تارا تعزیهای است که به زندگی تاریخی و فرهنگی این سرزمین مربوط است. این خلاصهی تعزیهی تاراست؛ و همهی اجزاء با این ساختمان پیوند دارد. لباسها، نقابها، و حتی رنگها. در تعزیهی تارا بد و خوب وجود ندارد؛ آنها که نقاب دارند و به اصطلاح تیرهپوشند آیت مرگ و تخریب و تهدید زندگی و عشقاند، برعکس طرف تارا همه چیزش نمایندهی زندگی و روشنی و زایش و باروری است و با نیروی خلاقهی زمین مربوط است. لحظهای هست که تا را از میان شبیهخوانها میگذرد و برمیگردد دمی به صحنه نگاه میکند؛ آنجا مردانی هستند در نقش زنان. ولی در تعزیهی تارا، زن در نقش خودش ظاهر میشود. @BeyzaieBahram
یادداشت بهرام بیضایی در سوگ اکبر رادی @BeyzaieBahram