tgindex
بیداری ایرانی

بیداری ایرانی

Статистика
@bidarieiraniперсидский

اگر ایرانی خدمتی به جامعه ی بشری کرده باشد در زمینه ی فرهنگ و ادب و معنویت بوده است. https://telegram.me/bidarieirani

Последний пост
15 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
3
Всего постов
23
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
335
мало замеров
Замеров пока мало
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
176
22 постов
Вовлечённость
52,5%
к подписчикам
Постов в день
0,4
всего 23
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • 🔍پژوهش گونه‌شناسی سیاسی ایرانیان منتشر شد پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات پژوهش «گونه‌شناسی سیاسی ایرانیان» را که توسط #آرش_نصر_اصفهانی و بر اساس داده‌های موج چهارم پیمایش ملی ارزش‌ها و نگرش‌های ایرانیان تهیه شده است، منتشر کرد. این پژوهش ۶ گونه نگرشی متمایز را دسته‌بندی کرده است. در این تحلیل، میزان دینداری فردی، باور به جدایی دین از سیاست، اعتماد به سپاه، احساس آزادی در انتقاد از حکومت، حمایت از توزیع عادلانه‌تر منابع نفتی، ادراک تبعیض قومیتی و جنسیتی و احساس آزادی در پوشش، از جمله متغیرهای واردشده مدل نهایی بوده‌اند. بر اساس مدل نهایی، «منتقدان سکولار عدالت‌خواه» با ۲۴ درصد بزرگ‌ترین گروه شناسایی‌شده‌اند. این گروه عمدتاً جوان تا میانسال، تحصیل‌کرده‌تر و شهرنشین است و در کنار پایین‌ترین سطح دینداری و کمترین اعتماد به نهادهای حکومتی، تأکید زیادی بر عدالت اقتصادی دارد و احساس تبعیض قومیتی و جنسیتی در آن بالاست. ۸۲ درصد اعضای این خوشه از وضعیت سیاسی کشور ناراضی‌اند. «مذهبیان غیرایدئولوژیک حامی نظم موجود» با ۲۰ درصد دومین گروه بزرگ را تشکیل می‌دهند. این گروه بیشتر شامل افراد سالمندتر و روستایی‌تر، با تحصیلات پایین‌تر و وضعیت اقتصادی ضعیف‌تر است. آنان دینداری و اعتماد بالایی به نهادهای حکومتی دارند، اما از دخالت دین در سیاست حمایت نمی‌کنند. «منتقدان محافظه‌کار» با ۱۵ درصد، گروهی هستند که دینداری متوسط و اعتماد پایین به نهادهای حکومتی را با گرایش قوی به عدالت اقتصادی ترکیب می‌کنند، اما برخلاف گروه‌های سکولار، در حوزه آزادی‌های اجتماعی رویکردی محافظه‌کارانه‌تر دارند. «اسلام‌گرایان میانه‌رو» نیز ۱۵ درصد از نمونه را تشکیل می‌دهند. این گروه ضمن برخورداری از دینداری بالا و اعتماد نسبی به حکومت، حساسیت بیشتری نسبت به تبعیض علیه زنان و قومیت‌ها دارد. این خوشه بیشترین سهم زنان، معادل ۶۰ درصد، و بالاترین نرخ تأهل را در میان گروه‌ها دارد و سهم قابل توجهی از اعضای آن را خانه‌داران تشکیل می‌دهند. «اسلام‌گرایان حامی حکومت» با ۱۳ درصد، بالاترین سطح دینداری، قوی‌ترین باور به پیوند دین و سیاست و بیشترین اعتماد به نهادهای حکومتی را دارند. این گروه همچنین کمترین میزان نارضایتی سیاسی را نشان می‌دهد؛ به‌طوری که تنها ۲۳ درصد اعضای آن از وضعیت سیاسی کشور ناراضی‌اند. در نهایت، «سکولارهای آزادی‌خواه» با ۱۲ درصد جوان‌ترین گروه شناسایی‌شده‌اند؛ ۴۷ درصد آنان زیر ۳۰ سال سن دارند و سهم افراد مجرد و محصل و سطح تحصیلات دانشگاهی در این گروه بالاست. این گروه اگرچه فاصله زیادی از سیاست دینی دارد و اعتماد پایینی به حکومت نشان می‌دهد، برخلاف «منتقدان سکولار عدالت‌خواه»، تمرکز اصلی‌اش بر آزادی‌های فردی و اجتماعی است و نه عدالت اقتصادی. 🔶Ellinne

  • ♦️ایران و سمبل‌هایش 🔹حسین معینی آن‌که به بیرون می‌نگرد، خواب می‌بیند؛ آن‌که به درون می‌نگرد، بیدار می‌شود. ▫️کارل گوستاو یونگ در دل کوچه‌ها و خیابان‌های این سرزمین، در هر خانه و هر دل، ردپای تاریخ و نمادها دیده می‌شود. یونگ نوشته بود انسان از راه نمادها می‌تواند به لایه‌های عمیق‌تر وجودش دست پیدا کند؛ جایی که فقط خاطره‌های شخصی نیست، بلکه تجربه‌های نسل‌های پیش از ما هم آرام گرفته‌اند. او نامش را گذاشته بود «ناخودآگاه جمعی»؛ مخزنی از تصویرها و روایت‌هایی که در لحظه‌های دشوار، بی‌صدا سر برمی‌آورند و یادآوری می‌کنند که تنها نیستیم. شاید ما هم امروز همین را حس می‌کنیم. برای شاعران و بزرگان ما نیز چنین بوده است. مولوی در زمانه‌ای زندگی می‌کرد که جهانش زیر سم اسبان مغول فرو ریخت. شهرها ویران شد، آدم‌ها پراکنده شدند، امنیت و آرامش از میان رفت. اما در شعرهایش سوگ نیست؛ بلکه نوعی تکیه بر نیروی درونی هست. وقتی می‌گوید «رستم دستانم آرزوست»، از سمبلی حرف می‌زند که انسان را سرپا نگه می‌دارد. حافظ نیز در زمانه‌ای آشفته از سلیمان و داوود و زرتشت سخن می‌گوید، از آتش و نور و باغ. انگار در دل بی‌ثباتی، به ریشه‌ها اشاره می‌کند؛ به اینکه این سرزمین پیش از این هم سختی دیده و باز ادامه داده است. این یادآوری، بیش از آنکه حماسی باشد، نوعی دلگرمی آرام است: ما پیشینه‌ای داریم، حافظه‌ای داریم و گاه آن را احضار و روایت می‌کنیم. امروز وقتی به ایران نگاه می‌کنیم، بعضی نمادها دوباره پررنگ شده‌اند: شیر و خورشید، رستم، آرش، ققنوس… این‌ها فقط تصویر نیستند؛ تکه‌هایی از حافظه تاریخی ما هستند. ققنوس، پرنده‌ای که از خاکستر خودش برمی‌خیزد، یادآور توان بازسازی است؛ سوختن همیشه پایان نیست. وقتی دل‌مان می‌گیرد، ناخودآگاه به این تصویرها فکر می‌کنیم؛ چون می‌دانیم که پیش از ما هم تاریکی بوده و بعد روشنایی پدیدار شده است. اما در کنار این بیداری، باید هشیار نیز باشیم. یونگ از «سایه» سخن می‌گفت؛ بخشی از وجود که اگر نادیده گرفته شود، می‌تواند به خشم، نفرت و فرافکنی تبدیل شود. نمادها، اگر آگاهانه تفسیر نشوند، ممکن است ما را در برابر هم قرار دهند یا ابزار سوءاستفاده رهبران شوند. اما وقتی با خرد و مسئولیت با آنها مواجه شویم، همان نمادها می‌توانند حس همبستگی و رشد جمعی ایجاد کنند؛ ما را به هم نزدیک کنند و به بازسازی کمک کنند. و این همان چیزی است که تاریخ و ادبیات ما بارها نشان داده‌اند: وقتی کهن‌الگوها آگاهانه و خردمندانه درک می‌شوند، می‌توانند به ما نیرو و امید بدهند، نه خشم و نفرت. نگاه به شاهنامه و داستان‌های ایران، یادآوری همین توان و نکته است: چو بازارگانی برآید ز دست توان کرد با یاد او بار بست آری؛ ایران بارها سوخته است، از حمله‌ها، از تفرقه‌ها، از اشتباه‌های مکرر. اما هر بار کسانی بوده‌اند که دوباره ساخته‌اند، دوباره کاشته‌اند، دوباره نوشته‌اند. راز ماندگاری همین است: نه انکار درد، نه غرق شدن در آن؛ بلکه پذیرفتنش و ادامه دادنی خردمندانه با کمک نمادها و الگوها و حفظ همراهی و همدلی های انسانی... ما در سخت‌ترین سال‌ها هم برای هم دل سوزانده‌ایم. شاید صبح و روشنی همیشه یک لحظه‌ی ناگهانی نباشد؛ شاید آرام برسد، در دل همین روزهای سخت، در مهربانی‌ها و کمک‌های روزمره و جزئیات به ظاهر کوچک. و شاید صبح از جایی آغاز شود که دوباره به هم تکیه کنیم و دست یکدیگر را بگیریم. امید، اگر چیزی باشد، همین است: باور کنیم می‌توانیم بهتر بسازیم؛ با آگاهی، با همدلی، و با یادآوری اینکه ریشه داشتن یعنی مسئولیت داشتن. برای ایران، برای مردمش، برای دل‌هایی که این روزها سنگین است اما هنوز می‌تپد، برای فردایی که قرار نیست تنها و تنها افسانه ای صرف باشد؛ بلکه انسانی‌تر و روشن‌تر..... «أَلَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ» @golhaymarefat

  • 📝📝📝چگونه به آبادانی ایران فکر کنیم؟ 🔺روایتی از کتاب علی میرسپاسی و پرسشی که باید عوض شود ✍️جواد حیدری | استاد علوم سیاسی 🖊فرض کنید بیماری سال‌ها نزد پزشکان مختلف رفته و همیشه یک سؤال پرسیده: «چرا من مثل دیگران سالم نیستم؟» روزی پزشکی به او می‌گوید: «مشکل شما در پاسخ نیست، در سؤال است. بپرسید سلامتی برای من چه معنایی دارد و چطور به آن برسم.» علی میرسپاسی، جامعه‌شناس ایرانی، در کتاب بسیار مهم خودش، «چگونه به آبادانی ایران فکر کنیم؟» دقیقاً همین کار را با ذهن ما ایرانیان می‌کند. 🖊او می‌گوید پرسشی که از دوران مشروطه تا امروز نسل به نسل تکرار کرده‌ایم، «چرا ما عقب ماندیم و غرب پیشرفت کرد؟» خودش بخشی از بیماری است، نه راه درمان. پیشنهاد او جایگزینی این پرسش با پرسشی دیگر است: «جامعه‌ی نیک برای ایرانیان چه معنایی دارد و چگونه می‌توان آن را ساخت؟» تفاوت ظاهراً کوچک است اما یکی نگاه به عقب و غرق در حسرت است؛ دیگری نگاه به جلو و همراه با مسئولیت. 🖊میرسپاسی نشان می‌دهد فضای فکری ایران معاصر اسیر چند «گفتمان طاقت‌فرسا» شده- روایت‌هایی که هر یک به شکلی، افق آینده را می‌بندند. گفتمان اول «عقب‌ماندگی» است که می‌گوید غرب معیار مطلق است، ما همیشه عقب‌تریم. مهم‌ترین ایراد این گفتمان نوعی احساس دائمی کمبود است. گفتمان دوم «انحطاط است» که حرف اصلی‌اش این است که ایران از برهه‌ای دچار «انقطاع» فکری شد و در زوال ماند. ایراد میرسپاسی به این گفتمان این است که در آن باور به سرنوشت محتوم موج می‌زند. 🖊گفتمان سوم «سنت در برابر تجدد» است که مدعای اصلی آن این است که باید یکی را کامل پذیرفت و دیگری را کامل رد کرد و این گفتمان در نهایت به نوعی بن‌بست دوگانه‌ساز ختم می‌شود. گفتمان چهارم «نوستالژی ایران باستان» است که نجات ما را در بازگشت به گذشته‌ی پیش از اسلام می‌بیند و عیب‌اش در فرار از حال به گذشته‌ی خیالی است. 🖊ویژگی مشترک این چهار روایت چیست؟ میرسپاسی با دقت یک جراح انگشت می‌گذارد روی یک نکته: همه‌ی آن‌ها از پیش تصمیم گرفته‌اند نتیجه چه باشد. به‌جای تحلیل واقعیت تاریخی ایران، دنبال شواهدی برای اثبات محکومیت آن می‌گردند. محصول این نگاه، چیزی است که او «کینه‌توزی تاریخی» می‌نامد: آمیزه‌ای از تحقیر، حسرت، و خشم خاموش نسبت به گذشته که به‌جای برانگیختن کنش، ما را در سوگواری و انفعال نگه می‌دارد. او اینجا از ریچارد رورتی وام می‌گیرد که «چپ فرهنگی» دانشگاهی آمریکا را متهم می‌کرد «شناخت» را جای «امید» گذاشته و نقد انتزاعی را جای اصلاح واقعی نهادها- و همان الگو را در بخشی از روشنفکری ایرانی بازمی‌شناسد. 🔸متن کامل این نوشتار را در لینک زیر بخوانید یا روی Instant View کلیک کنید mashghenow.com/?p=6458 #جواد_حیدری #علی_میرسپاسی #کتاب 🔸نشانی تلگرام «مشق نو»: t.me/mashghenowofficial

  • без подписи

  • 27 июл.685из tahlilvarasad

    . 🇯🇵توضیحات یک خانم ایرانیِ ساکن #ژاپن، درباره کارنامه تحصیلی دخترش و چگونگیِ آموزش‌هایی که در مدارس ژاپن داده می‌شود. @tahlilvarasad

  • 25 июл.85из IRANINtellectuals

    دکتر علی شریعتی ؟!؟! علی رضا معینی بله . شنیده‌ام که جناب موسی غنی‌نژاد، که از متفکران پرسخن حوزه اقتصاد و از مدافعان عقلانیت و نقد علمی هستند، گفته‌اند: «شریعتی هیچ دانش اسلامی نداشت» و حتی تعبیری بسیار سنگین‌تر درباره او به کار برده‌اند. اما جای شگفتی است که کسی که خود بر اهمیت خرد، گفت‌وگو و سنجش استدلالی تأکید دارد، درباره متفکری که بخش بزرگی از عمر خود را صرف بازخوانی اسلام برای نسل جدید کرد، چنین داوری کلی و قاطعانه‌ای ارائه کند. شریعتی را باید با آثارش سنجید: با اسلام‌شناسی، بازگشت به خویشتن، علی(ع)، فاطمه فاطمه است، تشیع علوی و تشیع صفوی و ده‌ها سخنرانی و نوشته‌ای که هدف اصلی آنها آشنا کردن نسل جوان با مفاهیم توحید، عدالت، مسئولیت اجتماعی، آزادی و اخلاق در سنت اسلامی بود. می‌توان با برخی برداشت‌های تاریخی یا تفسیری او اختلاف داشت، اما چگونه می‌توان کسی را که یکی از پرخواننده‌ترین و اثرگذارترین مفسران اجتماعی اسلام در ایران معاصر بود، فاقد دانش اسلامی دانست؟ اخلاص او ، راز جاذبه ی او بود . او در زمانی که بخش بزرگی از جوانان دانشگاهی میان سنت دینی و جهان جدید سرگردان بودند، کوشید زبان تازه‌ای برای گفت‌وگو میان اسلام و انسان معاصر بیابد و اسلام را از قالب صرفاً موروثی و تقلیدی به عرصه پرسش‌های اجتماعی و انسانی وارد کند. نقد او به برخی روحانیان نیز از سر نفی اصل دین یا جایگاه روحانیت نبود؛ بلکه اعتراض او به قرائتی از دین بود که به باور او، از عدالت‌خواهی، مسئولیت اجتماعی و روح انتقادی تشیع فاصله گرفته بود. البته همه آرای شریعتی نیز مصون از نقد نیست؛ اما نقد یک متفکر با انکار جایگاه فکری او تفاوت دارد. اگر اندیشه‌ای نادرست است، باید با برهان رد شود؛ اگر تفسیری از اسلام محل مناقشه است، باید با متن و استدلال بررسی شود. اما حذف یک شخصیت فکری با یک داوری کلی، نه با روش علمی سازگار است و نه با سنت گفت‌وگوی عقلانی. تاریخ اندیشه ایران، شریعتی را نه به عنوان انسانی بی‌خطا، بلکه به عنوان یکی از مهم‌ترین پدیده‌های فکری نیمه دوم قرن بیستم ثبت کرده است؛ متفکری که حتی مخالفان جدی او نیز ناگزیر از خواندن و نقد کردن او هستند. #فرهیختگان راهی به رهایی

  • 21 июл.94из golhaymarefat

    درباره‌ی پرفسور شاندلِ شریعتی و فقر تخیلِ مفهومی دکتر غنی‌نژاد ✍سینا جهاندیده دکتر موسی غنی‌نژاد، اقتصاددان و یکی از شناخته‌شده‌ترین منتقدان سنت چپ و روشنفکری دینی در ایران معاصر است. بخش مهمی از فعالیت فکری او در سال‌های گذشته معطوف به نقد مارکسیسم، اندیشه‌های جمع‌گرایانه و شخصیت‌هایی چون علی شریعتی بوده است. او در برخی گفت‌وگوها و نوشته‌های خود تلاش کرده است نشان دهد که بسیاری از مفاهیم رایج در روشنفکری ایرانی، به‌ویژه در دهه‌های چهل و پنجاه، متأثر از ایدئولوژی‌هایی بوده‌اند که به باور او با آزادی فردی و عقلانیت اقتصادی ناسازگارند. اما در نقد اخیر خود بر علی شریعتی، غنی‌نژاد از سطح نقد یک اندیشه فراتر رفته و شریعتی را «شیاد» دانسته است. یکی از دلایلی که برای این داوری مطرح کرده، ارجاع شریعتی به شخصیتی به نام «پروفسور شاندل» در آثارش است. استدلال این است که چون چنین شخصیتی در جهان بیرونی وجود نداشته، پس شریعتی با ساختن یک شخصیت موهوم دست به فریب زده است. اما این استدلال، پیش از آنکه مسئله‌ای درباره‌ی شریعتی باشد، مسئله‌ای درباره‌ی فهم ما از فلسفه، ادبیات و تاریخ اندیشه است. پرسش اساسی این است: آیا هر شخصیتی که در یک متن فکری ظاهر می‌شود، باید دارای وجود تاریخی و شناسنامه بیرونی باشد تا معتبر تلقی شود؟ اگر چنین معیاری را بپذیریم، باید بخش بزرگی از میراث فلسفی بشر را کنار بگذاریم. آیا سقراطی که در آثار افلاطون سخن می‌گوید، دقیقا همان سقراط تاریخی است؟ یا شخصیتی است که افلاطون برای بیان پرسش‌ها و اندیشه‌های فلسفی خود ساخته و پرداخته است؟ ما امروز می‌دانیم که میان «سقراط تاریخی» و «سقراط افلاطونی» فاصله وجود دارد. اما هیچ فیلسوف جدی‌ای به این دلیل افلاطون را متهم به جعل و فریب نمی‌کند. آیا زرتشت نیچه همان زرتشت تاریخی است؟ آیا نیچه قصد داشت یک زندگی‌نامه تاریخی از پیامبر ایرانی بنویسد؟ روشن است که چنین نبود. زرتشت در کتاب چنین گفت زرتشت یک شخصیت مفهومی است؛ صدایی فلسفی که نیچه از طریق آن درباره مرگ خدا، انسان برتر و دگرگونی ارزش‌ها سخن می‌گوید. فلسفه و ادبیات همواره از چنین شخصیت‌هایی ساخته شده‌اند. شخصیت مفهومی، نه یک دروغ تاریخی، بلکه ابزاری برای اندیشیدن است. انسان متفکر گاهی برای آنکه بتواند با خویشتن گفت‌وگو کند، دیگری‌ای می‌آفریند؛ صدایی که از او جداست و در عین حال بخشی از وجود فکری او را نمایندگی می‌کند. از همین منظر باید به شاندل نگاه کرد. شاندل را نمی‌توان صرفاً با این پرسش سنجید که «آیا چنین استادی در دانشگاهی در فرانسه وجود داشته است؟» پرسش درست‌تر این است که: «شاندل در نظام فکری شریعتی چه نقشی ایفا می‌کند؟» شاندل در واقع همان «دیگری» شریعتی است؛ یک شخصیت واسطه که شریعتی از طریق او با خود، تاریخ، دین و جهان مدرن وارد گفت‌وگو می‌شود. شریعتی با خلق این شخصیت میان خود نویسنده و خود متفکر فاصله ایجاد می‌کند؛ فاصله‌ای که امکان اندیشیدن و خودنقدی را فراهم می‌آورد. حتی خود نام «شاندل» نشان‌دهنده همین بازی نمادین است. واژه فرانسوی Chandelle به معنای «شمع» است و شریعتی با این نام‌گذاری، به نوعی رمزگذاری شخصی نیز دست زده است؛ زیرا «ش» و «م» و «ع» به عنوان حروفی از نام «شریعتی، علی، مزینانی» خوانده شده‌اند،[شریعتی در شعر هم برای خود تخلص "شمع" را برگزیده بود]. بنابراین شاندل نه یک شخصیت جعلی برای فریب مخاطب، بلکه یک تمهید ادبی و فکری است؛ همان‌گونه که زرتشت نیچه یا سقراط افلاطون نیز شخصیت‌هایی فراتر از وجود تاریخی صرف هستند . نکته مهم اینجاست که در سنت فلسفی، حقیقت همیشه از مسیر گزارش واقعیت بیرونی به دست نمی‌آید. گاهی حقیقت در اسطوره، استعاره، گفت‌وگوی خیالی و شخصیت مفهومی آشکار می‌شود. اگر معیار داوری درباره فلسفه و ادبیات، فقط وجود خارجی شخصیت‌ها باشد، باید بسیاری از بزرگ‌ترین آثار تمدن بشری را فاقد اعتبار بدانیم. این نوع نگاه، ناشی از نوعی تقلیل‌گرایی است؛ یعنی فروکاستن جهان پیچیده اندیشه به معیارهای اثبات‌پذیری علوم تجربی یا اسناد تاریخی. اما فلسفه، ادبیات و علوم انسانی با «امکان‌های معنا» سروکار دارند، نه فقط با اشیای قابل اندازه‌گیری. نقد شریعتی می‌تواند و باید صورت بگیرد؛ می‌توان درباره‌ی نسبت او با مارکسیسم، اسلام سیاسی، ایدئولوژی، روشنفکری و مدرنیته بحث کرد. اما نقد جدی باید با اندیشه او درگیر شود، نه اینکه یک شخصیت مفهومی را با معیار اداره ثبت احوال داوری کند. مسئله شاندل در نهایت مسئله شریعتی نیست؛ مسئله‌ای درباره فهم ما از اندیشه است. جامعه‌ای که میان «وجود تاریخی» و «حقیقت مفهومی» تفاوت نگذارد، نه تنها شریعتی را بد می‌فهمد، بلکه افلاطون، نیچه، کی‌یرکگور و بخش بزرگی از تاریخ فلسفه را نیز نخواهد فهمید. @tabarshenasi_ketab

  • 20 июл.86из Sparrowintherecoveryroom

    ♦️سفسطهٔ پشمکی؛ فیل در تاریکی و غیبتِ متن تأملی انتقادی بر خوانشِ علی شریعتی در روایتِ موسی غنی‌نژاد ✍#علی_آزاد ۲۹ تیر ماه ۱۴۰۵ در تاریخ اندیشه، همهٔ خطاها از نادانی آغاز نمی‌شوند؛ برخی از بدخوانی آغاز می‌شوند. گاهی منتقد، پیش از آنکه با متن روبه‌رو شود،…

  • 20 июл.85из Sparrowintherecoveryroom

    ♦️سفسطهٔ پشمکی؛ فیل در تاریکی و غیبتِ متن تأملی انتقادی بر خوانشِ علی شریعتی در روایتِ موسی غنی‌نژاد ✍#علی_آزاد ۲۹ تیر ماه ۱۴۰۵ در تاریخ اندیشه، همهٔ خطاها از نادانی آغاز نمی‌شوند؛ برخی از بدخوانی آغاز می‌شوند. گاهی منتقد، پیش از آنکه با متن روبه‌رو شود، حکم خود را صادر می‌کند و سپس در میان سطرها تنها به دنبال شاهدی برای همان حکم می‌گردد. در چنین وضعی، متن دیگر موضوعِ فهم نیست؛ به ابزاری برای تأیید پیش‌داوری تبدیل می‌شود. این همان حکایت «فیل در تاریکی» مولاناست؛ لمسِ بخشی از حقیقت و پنداشتنِ آن بخش به جای کل. در اینجا، مسئله نه نبودِ متن، بلکه غیبتِ متن در فرآیند داوری است. اما این تأمل از کجا آغاز شد؟ چندی پیش، موسی غنی‌نژاد در گفت‌وگویی با میلاد دخانچی، دربارهٔ علی شریعتی چند داوری صریح مطرح کرد. از جمله گفت که شریعتی «هیچ دانش اسلامی نداشت»، «مارکسیسم را نمی‌شناخت» و او را «از نظر فکری، شیاد» توصیف کرد. آنچه مرا به نوشتن این جستار واداشت، صرفاً خودِ این داوری‌ها نبود؛ بلکه روشی بود که این داوری‌ها بر آن استوار شده‌اند. مسئلهٔ این یادداشت، دفاع از شریعتی یا مصون دانستن او از نقد نیست. شریعتی، همچون هر متفکر دیگری، می‌تواند و باید نقد شود. اما نقد، زمانی اعتبار دارد که از دلِ متن برآید، نه آنکه پیش از خواندن متن، حکم خود را صادر کرده باشد. نخستین خطا، از خودِ نتیجه آغاز نمی‌شود؛ از شیوهٔ رسیدن به نتیجه آغاز می‌شود. هنگامی که گفته می‌شود «دکتر شریعتی هیچ دانش اسلامی نداشت»، با یک حکم مطلق روبه‌رو هستیم. در سنت پژوهش، هرچه حکم کلی‌تر باشد، بار اثبات آن نیز سنگین‌تر است. پرسش این است که چنین داوری بر پایهٔ کدام خوانش جامع از آثار شریعتی صادر شده است؟ چگونه می‌توان متفکری را که نزدیک به سی‌وشش جلد مجموعه آثار از خود بر جای گذاشته، با یک گزارهٔ کلی از میدان بیرون برد؟ آیا می‌توان «اسلام‌شناسی»، «امت و امامت»، «بازگشت به خویشتن»، «تشیع علوی و تشیع صفوی»، «حسین وارث آدم» و ده‌ها اثر دیگر را نادیده گرفت و سپس دربارهٔ کل منظومهٔ فکری او حکمی مطلق صادر کرد؟ ممکن است کسی با قرائت شریعتی از اسلام موافق نباشد؛ این حق هر منتقدی است. اما میان نقدِ یک قرائت و انکارِ اصلِ دانش، فاصله‌ای روش‌شناختی وجود دارد که نمی‌توان از کنار آن به سادگی گذشت. همین الگو در بحث «شاندل» نیز تکرار می‌شود. حتی اگر تمام روایت‌های مربوط به «شاندل» را نیز بپذیریم، باز هم پرسش اصلی پابرجاست: چگونه می‌توان متفکری را که نزدیک به سی‌وشش جلد مجموعه آثار از خود بر جای گذاشته است، بر پایهٔ شخصیتی ادبی که عمدتاً در «گفت‌وگوهای تنهایی» و برخی نوشته‌های شخصی حضور دارد، داوری کرد؟ (ادامه در برنوشته بعدی ) @Sparrowintherecoveryroom

  • ‏ایران را دیدم، دلم خون شد. همه‌‌جا مُلک پریشان، ملت پریشان، تجارت پریشان، خیال پریشان، عقاید پریشان، شهر پریشان، شهریار پریشان. خدایا! این چه پریشانی است؟ سیاحت‌نامه ابراهیم‌بیگ زین‌العابدین مراغه‌ای

  • افراط و تفریط ما ایرانی‌ها شاید به واسطه‌ی اینکه اصلاً خون‌گرم و پر از حسّیات هستیم و مانند ملل لاتینی نژاد یا ملل جنوبی اروپا و ممالک حاره، تند‌جوش و زودخاموشیم، همیشه در امور مستحسنه و پسندیده و عقاید جدیده که موقتاً و آن‌هم تا اندازه‌ای در یک دوره معینی فوایدی داشته یا دارد، به حد اعلا افراط می‌ورزیم و چنان در آن راه گرم دویدن می‌شویم که صد سال پس از زوال فایده‌ی آن امر و حصول مضرات آن، باز مدتها طول دارد که عقلای قوم ما را ابتدا به تأنی و بعد به توقف و بعد به برگشتن از آن راه ملزم کنند و چون از آن راه برگردیم چنان در جهت مخالف می‌دویم که این دفعه راهنمایان ما از نصیحت خود پشیمان می‌شوند. سید حسن تقی زاده، مقالات، جلد شانزدهم، صفحه ۳۱۸ @ahestan_ir

  • ویژگی‌های روحیِ ایرانی را به این آسانی نمی‌شود بر شمرد، زیرا یکی از پیچیده‌ترین نمونه‌های دنیاست؛ اگر در دو كلمه بخواهیم بگوییم: تقیّه و ترس. ایرانی، گویی از چیزی می‌ترسیده. چیزی داشته که پنهان کند، سینه‌اش صندوق رازی بوده. اگر دلیل می‌خواهید، به ادب فارسی رجوع کنید؛ به شعر. تاریخ، او را به این وضع انداخته، مار گزیده است؛ نه یک بار، که بارها. اثری از زهرِ تاریخ در اوست که باید بیرون کشیده شود. تقیّه در او به حدّی است که چیزهایی را نه تنها از دیگران، بلکه از خود هم پنهان می‌دارد. علاجش این است که محیط را برای خود نامحرم نبیند؛ یعنی دلش قرص شود که ولو در حدّ امرِ گذر، آزادی و مرجعی هست. دکتر محمّد‌علی اسلامی‌ نُدوشن @sarv_e_sokhangoo

  • ♦️زین‌العابدین مراغه‌ای      نمی‌دانم اهل ایران بالای یاوه‌گویی چه قدر وقت شریف و عزیز خود را ضایع، و چه قدر تکالیف شاقه را به مردم حمل نمی‌نمایند. در کتب و مرسله‌جات آن‌قدر عبارات و الفاظ مغاله مخلوط به مطلب کرده‌اند، که کتاب و مکتوبشان غلیظ شده، که اگر یک ساعت بخوانی هیچ مطلب مفهوم نمی‌گردد، نه سر دارد، و نه بن.      سه دفعه تاریخ وصّاف را خواندم، یک کلمه از آن را خاطر ندارم. آدم بی‌انصاف مثل حمال حطب در عوض آن‌قدر زحمت بر خود مایهٔ شماتت می‌گذارد، کسی نیست که بخواند و نویسنده را شماتت نکند، چه ابداً مفهوم نمی‌شود چنگیز چه غلط کرده؟ چه ظلمها نموده؟ و برای چه کرده، و هلاکو چه گه زیادی خورده؟

  • 16 дек.291из tarikhanehmoradi

    💥استوری اینستاگرامی من ✍️علی مرادی مراغه ای ✅این دو تصویر را ببینید آن بالایی مربوط به ژاپن بوده که پس از بمباران اتمی آمریکا چنین برخاسته و ساخته شده و این پایینی کوباست پس از هفتاد سال تسلط سیستم ایدئولوژیکی کاسترو و انجماد فکری او! یعنی ضربه یک ایدئولوژی تمامیت خواه و خشک اندیش و دگم بمراتب هولناکتر و مخربتر از بمب اتمی است! یاد این داستان کهنه نشدنی کنفسیوس افتادم.روزى با شاگردانش از کوهستانى مى گذشتند پیرزنی را دیدند که در کنار گورهایی نشسته و مویه می کند. کنفسیوس از او علت گریه و زاری اش را پرسید. پیرزن میگوید این گورها متعلق به شوهرم، فرزندم و نوه ام می باشد که همگی توسط ببری وحشی که در این کوهستان زندگى مىکند کشته شده اند. کنفسیوس از پیرزن میپرسد پس چرا با وجود چنین ببر درنده ای، هنوز هم در این کوهستان مانده و زندگی می کند و به شهر باز نمی گردد؟! پیرزن پاسخ می دهد: چون در شهر ما حاکمی ستمگر و بی انصافی حکمرانی می کند. کنفسیوس رو به شاگردان خود کرده می گوید: بدانید که حکومتی ستمگر که عدل و انصاف را رعایت نمی کند از ببر درنده، درنده تر است که این پیرزن از آن به این پناه آورده است. #آخرین_استوری

  • 13 нояб.250из golhaymarefat

    برخیز اسفندیار! اسفندیار پسر گشتاسب پهلوانی شیر دل و پُر‌هنر و رویین‌تن است و بنا به روایتی نظرکرده‌ی زردشتِ پیامبر. اما همین جهان‌پهلوانِ نظرکرده در جنگی نافرجام با رستمِ دستان بینایی‌اش را از دست می‌دهد. برخی برآنند که تیرِ گز بهانه بود، او پیش از درآویختن با رستم بینایی‌اش را از دست داده بود. غرور و تعصب و احساسِ نظرکردگی چشمانش را کور کرده بود. رستم نیز از همین نقطه‌ضعف او بر او تاخت و او را از پای انداخت. اما روایت دیگری هم هست که می‌گوید اسفندیار پس از اصابت تیرِ دو‌شعبه‌ی رستم بر چشمانش از اسب سرنگون گشت اما نمُرد؛ او را درحالی که غرق در خون بود، سوار بر اسب تیزپایش کردند و اسب او را به غاری ناشناخته در دل کوه‌ها برد. در غار چشمه‌ای جاری بود. اسفندیار در اثر خونریزیِ بسیار سخت تشنه بوده است. دردی جان‌کاه در مغاک چشمان اسفندیار لانه کرده بود. و تنها این درد بود که به یادش می‌آورد که زنده است‌. آب آن چشمه اما مرهمی شد بر زخم‌ چشم‌های اسفندیارِ مغموم. و یک روز صبح که به آواز پرندگان غارنشین از خواب برخاست معجزه را بعینه دید. گویی بینایی‌اش بازگشته بود. چراغی در درونش روشن شده بود. چراغی که دیگر هیچ دستی یا تیری قادر به خاموش کردنش نبود. اکنون می‌توانست همه چیز را ببیند، همه چیز را همان‌طور که هست، نه آن‌گونه که پیش‌تر می‌دید. او در غارِ تنهایی‌اش به گذشته‌اش بسیار اندیشیده بود؛ به گذشته‌ای که توأم با حرمان‌های بسیار بود، و نیز به غرور و خودبینی‌های ناصوابش؛ و به ایران و تنهایی‌اش! گمان می‌کرد تا ابد محبوسِ این غار خواهد ماند. اما کسی در دلش با او می‌گفت: برخیز اسفندیار! ایران اینک به تو، به اسفندیار تازه متولد شده، نیاز دارد، به اسفندیار بینادل. به اسفندیاری که پیش از این چشم داشت اما نمی‌دید. غافل بود. دوست را از دشمن تمییز نمی‌داد. قدر و قیمت وفاداران‌حقیقی وطن را نمی‌دانست. عطشِ قدرت دیدگانش را کور کرده بود، از حقایق عریان دور کرده است. اسفندیار نمی‌خواست تا ابد محبوس این غارِ ظلمانی بماند. اینک آماده بود پس از پشت سر نهادن روزهای سخت و بحرانی به کمک ایران بشتابد، به کمک ایرانِ سربلند. از کوه سرازیر شد. با گردنی افراخته، در حالی که کسی با دلش می‌گفت: شتاب کن اسفندیار، شتاب کن! حسین مختاری @golhaymarefat

  • 26 окт.228из sahandiranmehr

    ‍ ✔️قصه پرغصه عباس میرزا ✍️سهند ایرانمهر 🔸امروز سالروز درگذشت عباس میرزای قاجار، ولیعهد فتحعلی شاه و فرمانده ارتش ایران در جنگ با روسیه تزاری است.. عباس میرزا را برخی سرسلسله‌ اولین اصلاحات و تجددخواهان می‌نامند . مورخین و وقایع نگاران از منش انسانی و رفتار مصلحانه او به تواتر سخن گفته‌اند. موریس دوکوتز، سفیر کبیر روسیه تزاری از جمله افرادی است که در توصیف خود از ایران آن روزگار تصویر دقیقی از نابسامانی‌ها می‌دهد و در این راه گاه از حدود ادب نیز پا فراتر می‌گذارد وقتی به عباس میرزا می رسد چنین می نویسد: «عباس‌میرزا … دشمن واقعی تجمّل است … حرکات و اطوارش خیلی جالب توجه و مظهر اصالت و نجابت است... چشمانش آیینه ضمیر اوست. مکر و کید در آن مشاهده نمی‌شود. فجایعی که در نتیجه قوانین سخت مملکت معمول است هر جا دستش برسد جلوگیری می‌کند». وقتی دوکوتز بوئه در جریان یکی از مراودات خود به باغ «عباس میرزا » دعوت می‌شود و در آن باغ زیبا متوجه می‌‌شود که بخشی از دیوار در حال فروریختن است اما برای تعمیر آن اقدامی نشده از ولیعهد چرایی این ماجرا را می پرسد: «از حضرت ولیعهد پرسیدم که چرا این دیوار را خراب نکرده‌اید؟ فرمود: زمانی که این باغ را وسعت می‌دادم محتاج به خریداری مقداری از اراضی مالک مجاور شدم، ولی چون مالک زمینی که این دیوار زشت و خراب متعلق به آن است، دهقان سالخورده‌ای است که به ماترک آباء و اجدادش علاقه تامی دارد، به قیمتی که به او دادم راضی به فروش زمینش نشد. من هم نه تنها دلتنگ نشدم، بلکه علاقه او را هم به یادگار اجدادش، تقدیس و تمجید کردم و نیز جسارت او مقبول طبع من واقع شد. فعلا صبر می‌کنم شاید بتوانم با ورثه او کنار بیایم». موریس دوکوتز بوئه که شاهد استبداد مزمن در ایران روزگار خود بوده است با تعجب در این باره می‌نویسد: «تمام قطعه آسیا ذلیل شدیدترین استبدادهاست، اگر بگردید چنین عقیده‌ای یافت نشود». ( موریس دوکوتزبوئه، مسافرت به ایران، ترجمه محمود هدایت، امیرکبیر، ص۷۰) 🔸مکاتبات عباس میرزا نشان می‌دهد که ذهن وی بر خلاف اذهان آرام سایر رجال زمانه‌اش به شدت درگیر چرایی عقب‌ماندگی ایرانیان بوده است چنانکه در نامه به ژوبر فرستاده ناپلئون می‌نویسد: «نمی‌دانم این قدرتی که شما (اروپایی‌ها) را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه؟ شما در قشون، جنگیدن و فتح کردن و بکار بردن قوای عقلیه متبحرید و حال آنکه ما در جهل و شغب غوطه‌ور و به ندرت آتیه را در نظر می‌گیریم. مگر جمعیت و حاصلخیزی و ثروت مشرق زمین از اروپا کمتر است؟ یا آفتاب که قبل از رسیدن به شما به ما می‌تابد تأثیرات مفیدش در سر ما کمتر از شماست؟ …» (حماسه کویر، محمدابراهیم باستانی پاریزی، ص ۶۶۹) 🔸بی کفایتی پادشاه، دسیسه چینی‌ها و عقب ماندگی مزمن ساختار حکومت و جامعه، در کنار شکست عباس میرزا از روس ها و ازهمه بدتر هزیمت اصلاندوز سرانجام رمق را از مردی که به تعبیر رجال روس« می‌توانست پطر کبیر آینده ایران» باشد (علی بینا، تاریخ سیاسی و دیپلماسی، ج ۱، ص ۲۵۷ )گرفت و نادیده گرفتن شرایط و موقعیت متزلزل کشور -که امکان فتح تهران را برای پاسکوویچ فراهم می‌کرد و به مدد فراست عباس میرزا در عهدنامه ترکمنچای به «ارس» محدود گردید - فراموش و اینطور وانمود شد که گویی ایران چنان توانمندی و ارتشی داشته است که می توانست روس را تا پترزبورگ هم عقب بنشاند! مخالفان و سعایت کنندگان چنین ترویج دادند که وی در مذاکرات مزدور روس‌ها یا عثمانی بوده و جاسوسی آنان را کرده و در ازای آن رشوت گرفته است. خود او این فشار و قضاوت غیرمنصفانه را اینگونه منعکس کرده است: «یک ‌بار کشتن، بهتر است از اینکه هر بار در مجلس‌های دارالخلافه طوری مذکور شوم که العیاذبالله اسلام را مغلوب کفر می‌خواهم و فتح‌نامه روس را در جنگ عثمانلو ، به دروغ، شهرت می‌دهم تا پولی از خزانه همایون درآرم و به دشمن دولت عاید کنم. سختا که آدمی است بر احداث روزگار». نامه به علی‌نقی‌ میرزا رکن‌الدوله، در محرم ــ صفر ۱۲۴۵٫ق 🔸سرانجام آن درد کهنه نخبه‌کشی و آن افت مزمن که در سپهر سیاست ایران زیر پای مصلحان و دلسوزان این سرزمین را خالی کرده است گریبان این شاهزاده با کفایت را نیز گرفت. در مورد مرگ او گفته‌اند که بیماری مزمن گوارش و کلیه -که درمان آن هربار بخاطر مشغله‌های جنگی و سیاسی او به تاخیر می‌افتاد -عاقبت والی متجدد آذربایجان را از پای انداخت تا در کارنامه تاریخ سرزمینی که خود بر فرزندانش تیغ می‌کشد، سیاهه‌ای دیگر ثبت شود . @sahandiranmehr

  • 20 окт. 2025 г.213из tarikhanehmoradi

    💥چرا ادوارد براون انگلیسی ستارخان را کوبیده؟! ✍️علی مرادی مراغه ای ✅امروز ۲۸مهر زادروز ستارخان می باشد. قبلا در این مقاله کوشیدم به این سئوال پاسخ دهم که چرا ادوارد براون ستارخان را کوبیده و امروز هم برخی نوشته کذایی او را ملاک قرار داده اند بر ضد ستارخان. براون می نویسد که نامه ای از خبرنگار قابل‌اعتماد از تبریز دریافت کرده که در آن آمده: «من در حاليكه يكى از ستايشگران پرشور ستارخان بودم، به تبريز رفتم و با يك توهّم زدوده شده از آنجا بيرون آمدم. ستارخان يك سوداگر اسب بى‌سواد و جاهل قره‌داغى است كه در مورد مفهوم مشروطيت چيز بيشترى از رحيم خان نمى‌داند...موفقیت، او را فاسد کرد وی شروع به غارت شهروندان نمود، منزل وی مملو از غنائم بود، یازده دستگاه پیانوی سرقت شده زینت بخش اطاق پذیرایی وی بود، وی به شرابخواری کشیده شد، زنهای بسیاری اختیار کرد...» (ادوارد براون، انقلاب مشروطیت ایران...ص ۳۷۲) نوشته کسروی روشن میکند که آن خبرنگار کذایی بروان کسی نبوده جز محمد عليخان تربیت و تقی زاده که در آن زمان مخالف ستارخان بودند و آن گزارش مغرضانه را فرستاده اند! کسروی می نویسد ستارخان و مجاهدان پاكدامن بوده هيچگاه به مال مردم تعدی نکرده و «چنانکه چهار ماه بخش بزرگى از بازار در دست اينان مى‌بود كه اگر خواستندى دكان‌ها را باز كرده پول و كالاى فراوان برداشتندى. چنانكه دولتيان(طرفداران محمدعلی شاه) میکردند ولى شنيده نشد كه به یك دكانى دستبرد زده باشند. اما حاجى ميرزا حسن و امام جمعه و ميرهاشم و ديگر طرفداران محمدعلی شاه، مدام بازار را تاراج می کردند! کسروی می نویسد ستارخان و مشروطه خواهان پس از پیروزی بر دشمن، اموال آنها را غنیمت می گرفتند و «در جنگ چنانكه دشمن را كشند اموالش را هم تاراج كنند...ولى تقی زاده همين را دستاويزى ساخته به ستارخان و باقرخان بد ميگفت...بدتر از همه اينها آنكه ميرزا محمد عليخان تربيت كه از خويشان تقی زاده، و از افزارهاى دست او مى‌بود او نيز همچون تقی زاده به لندن راه ميداشت و بتازگى از آنجا بازگشته و او هم با ستارخان دشمنى مى‌كرد و نامه‌اى به پروفسور براون نوشته كه نكوهش بسيار از ستارخان و كارهايش كرده و او را «لوتى»، «تاراجگر» و «قره‌داغى» خوانده و از براون خواسته كه چيزى در ستايش او ننويسد و در پايان، نامه تقی زاده را گواه گفته‌هاى خود نشان داده كه پيداست با دستور او نوشته و براون ترجمه اين نامه را در آخر كتابش آورده. تقي زاده و تربيت و چند تن ديگرى، گذشته از خودخواهى كه دامنگيرشان شده بود به اين كارشكنيها وامی داشت، با آمد و رفتى كه آنان به لندن ميكردند همچون كبوتر دو برجه گاهى در آنجا و گاهى در اينجا ميزيستند، ناچار مى‌بودند كه پيروى از سهش هاى مردان سياسى انگليس نمايند، و بدگويى از مجاهدان كه يكدسته جانبازانى می بودند دريغ نگويند. ستارخان که با آن بيسواديش جز نيكى از خود نشان نميداد و رفتار بسيار ستوده ميكرد درخور آن خرده‌گيريها نمى‌بود» کسروی می نویسد در آن زمان چهل هزار مجاهد در آذربايجان بود پيداست كه در ميانشان، كسان بدكردار و مردم آزار نيز باشند و برخى كارهاى زشت از ايشان سر زند، اما ستارخان و باقرخان و ديگر پيشروان تا ميتوانستند جلو ميگرفتند» کسروی نمونه هایی از برخورد شدید ستارخان با یاران خاطی اش آورده که مردم را اذیت کرده بودند مثلا: «سالاربك تفنگچى كه سى و چهار قران پول از كسى ستده بود پس از كيفر دادن او را بيرون گردانيد و پول را بخود آنكس پس فرستاد. یا يكى از مجاهدان قفقازی دخترى را فريفته و برده و نگه داشته بود چون دانسته شد مجاهدان به او برآشفتند، و با دستور ستارخان دستگيرش گردانيده به انجمن سپردند كه پس از رسيدگى تيربارانش كردند». (تاریخ مشروطه ایران...ص ۸۰۹) و در سايه این رفتارها بوده كه مردم عاشقش بودند و «ستارخان وقتی بيرون می آمد مردم با شادى بسيار به تماشايش می ايستادند و در چند جا گوسفند زير پايش سر می بريدند». اما وقتی مزخرفات براون و دوستانش در تبریز بیشتر مشخص میگردد که آنزمان، کنسول روس بديدن ستارخان ميرود «خيلى مهربانى در حق ستارخان کرده مى‌گويد: من از دولت خودم نشان براى شما میگیرم و بيرق نيز به محلۀ شما ميدهم، ستارخان میگويد من جز دولت خودم ديگرى را نميشناسم و در آخر ۹ نفر اسير را بخشیده میگويد: من چيزى قابل ندارم كه بشما هديه نمايم...» (مجموعه ثقة الاسلام شهید‌..ص۸۴) آن وقت، ادوارد براون می نویسد که ستارخان آنقدر چپاول کرد که «منزل وی مملو از غنائم بود، یازده دستگاه پیانوی سرقت شده زینت بخش اطاق پذیرایی وی بود»! البته می دانیم که با سرازیر شدن قشون روسی به تبریز، هر دو به تهران رفتند اما تقی زاده شد وکیل، وزیر، سناتور... و ستارخان آواره‌، زخمی و خانه نشین و مرگ! سرنوشتِ دردناکِ قهرمانان آن انقلاب جدا از سرنوشتِ دردناکِ آن انقلاب نبود! ❇️لینک ما در یوتیوب در تلگرام

  • 20 окт. 2025 г.174из azar_anjoman

    #اختصاصی 🔹سالگرد تولد ستارخان امروز ۲۸ مهرماه سالروز تولد ستارخان، نماد غیرت و شجاعت و ایستادگی آذربایجان است ◽️ستارخان را روزنامه های خارج از کشور که گزارش هایی در مورد انقلاب مشروطه منعکس می کردند، به خاطر رشادت هایی که به خرج داده بوگاچف و گاریبالدی لقب داده اند. ◽️ستارخان پس از فتح تهران و استقبال از وی در تهران خیلی زود با تیر میراث خواران یک شبه انقلاب مشروطه در پارک اتابک تهران زخمی و به بستر افتاد و در نهایت بر اثر این زخم در تهران درگذشت. ◽️این تراژدیک ترین پایان برای نهضت مشروطیت بود، که سردار ملی مشروطیت و کسی که بیشترین نقش را در احیاء نهضت مشروطیت داشت به دست خود به قتل برساند. حکایت همیشگی انقلاب و فرزندانی که می خورد این بار خیلی زود به سراغ مشروطه آمد و این آغاز سقوط نهضت مشروطیت بود. ◽️در ادامه بیشتر رهبران و سران تاثیرگذار مشروطه کشته شدند و استبداد انتقام بسیار سختی از آذربایجان گرفت که یک نمونه آن اعدام ثقه الاسلام و 7 نفر از مشروطه خواهان تبریز از جمله دو پسر جوان علی موسیو مغز متفکر مرکز غیبی تبریز بود. ادامه در سایت: aazaranjoman.ir/?p=71217 @Azar_anjoman | آذرانجمن

  • 8 сент. 2025 г.221из Garajetadayoni

    افتتاح کارخونه جیپ ایران — ۱۳۳۹ این کارخونه رو جعفر اخوان تأسیس کرده بود؛ از بنیانگذاران صنعت خودرو در ایران. جیب اولین خودروی شاسی‌بلند و آفرود بود که وارد ایران می‌شد و هم متفاوت بود و هم با کیفیت پایین جاده‌های ایران همخوانی داشت، به همین دلیل با استقبال زیادی روبرو شد. جعفر اخوان سال ۳۵ یه شرکت به همین اسم جیپ تأسیس کرده بود و جیپ وارد می‌کرد و در عرض چهار سال خط تولیدش رو وارد کرد و شرکتش در سال‌های بعد خودروهای آمریکایی دیگه‌ای هم تولید کرد؛ از جمله شاهین و آریا و... اخوان هم در زمره سرمایه‌دارانی بود که پس از انقلاب سلب‌مالکیت شد. اخوان سال ۶۲ در فرانسه درگذشت و در گورستان پرلاشز به خاک سپرده شد. #ویدئوی_تاریخی @Garajetadayoni | گاراژ