«پاکتِچالشها»
Статистика- Последний пост
- 10 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
«پاکتِچالشها» pinned a photo
https://t.me/llxyok_yok سلول زیبایی🎀 (بوی تمیزی و صابون میدی:()
سلول منطق🧠 https://t.me/screwroom
https://t.me/unbelieveableme سلول عشق💕
https://t.me/Itstvgirli سلول غیبت 👀 (دراماهای جالبی داری)
https://t.me/larougedemoi سلول شجاعت🤏🏻
-این پیام رو فوروارد کنید، تا مثل سریال «سلولهاییومی» بهتون بگم سلول اصلی شما چیه؟(ノ◕ヮ◕)ノ*.✧ -تا وقتی که خط بزنم -پابلیک باشید.
«پاکتِچالشها» pinned «•این داستان رو فوروارد کن... و با قلم خودت ادامهاش بده...میتونی شخصیت رو تغییر بدی،یا حتی تمام مسیر داستان رو از نو بسازی. فقط یک قانون وجود داره: درخت برای شخص خیلی مهمه، مثل یک دوست قدیمی. تصمیم آخر با توست...درخت قطع میشود، یا تبر هیچوقت ضربهی دوم…»
•این داستان رو فوروارد کن... و با قلم خودت ادامهاش بده...میتونی شخصیت رو تغییر بدی،یا حتی تمام مسیر داستان رو از نو بسازی. فقط یک قانون وجود داره: درخت برای شخص خیلی مهمه، مثل یک دوست قدیمی. تصمیم آخر با توست...درخت قطع میشود، یا تبر هیچوقت ضربهی دوم…
•این داستان رو فوروارد کن... و با قلم خودت ادامهاش بده...میتونی شخصیت رو تغییر بدی،یا حتی تمام مسیر داستان رو از نو بسازی. فقط یک قانون وجود داره: درخت برای شخص خیلی مهمه، مثل یک دوست قدیمی. تصمیم آخر با توست...درخت قطع میشود، یا تبر هیچوقت ضربهی دوم…
در رابطه با اون پیام چهارم از اخرت باید بگم که آخرین نفسِ سوختهی سیگار، تلخیاش در ریههایش ماند، و بعد، له شدنِ فُسفریِ آن زیرِ پایش، مانندِ آخرین کلمهی ناگفتهای بود که دیگر جایی در این جهان نداشت. مرد اما، قدم در زمینِ نمدارِ حیاط گذاشت؛ قدمهایش کوتاه، حسابشده، و هر کدام، پاره کردنِ زخمی بود از پیوستگیِ با زمین. تبر در دستش، نه شمشیری بود برای فاتح، که سنگینیِ تاریخ بود. دستهاش از چوبِ درختانی دیگر ساخته شده بود که سالها پیش، در همین قصه، شاید توسط همین دستها، افتاده بودند؛ چوبی که حالا بویِ تلخِ خاطره میداد. تیغهاش، لبپر شده بود؛ نه از شدتِ ضربه، که از شدتِ انتظار. انتظاری برایِ گسستن، برایِ پایان دادن. به درخت رسید. درختی جوان، درختی که شاید اولین ترانههایِ باد را در گوشِ برگهایش شنیده بود، و اولین نورِ خورشید را بر سینهی نازکش احساس کرده بود. اما برای مرد، این درخت، فقط شاخ و برگ نبود. این درخت، درختی بود که ریشههایش در خاکِ خاطراتِ مرد فرو رفته بود؛ شاهدِ سکوتهایِ طولانی، نجواهایِ ناگفته، و نگاههایِ سنگینی که در تنهاییِ حیاط رد و بدل شده بود. درختِ حیاط، درختی بود که خاطراتِ دیگرِ درختها را در سکوتِ خود به دوش میکشید؛ انگار که آخرین سنگرِ طبیعت در این برهوتِ انسانی بود. مرد دستش را روی تنهی سرد و زنده کشید. حسِ پوستِ درخت، حسِ رطوبتِ زیرِ آن، حسِ نبضِ آرامِ حیات، او را تا لبهی پرتگاهِ تردید کشاند. تردیدی که شبیهِ سُقوطِ ستارهای در تاریکی بود؛ درخشان، اما بیبازگشت. او میدانست که این درخت، با تمامِ جوانیاش، برایِ او حکمِ یک همراهِ قدیمی را داشت؛ دوستی که حرف نمیزد، اما حضورش کافی بود. تبر بالا رفت. نه با هیجان، که با صلابتِ پذیرش. و بعد، با تمامِ وزنی که در دلِ مرد انباشته بود—وزنِ تمامِ آنچه که باید قطع میشد—تبر فرود آمد. ضربهی اول، فقط لرزشی خفیف در اندامِ جوانِ درخت ایجاد کرد. چند برگ، مثل اشکهایی که فرو ریختنشان طول میکشد، به آرامی روی زمین افتادند. مرد، بیمکث، تبر را دوباره بالا برد. اینبار، تبر دیگر شمشیرِ تاریخ نبود؛ تیغهاش، بریدهای بود از دلِ تاریکی، که از آن سویِ تردید آمده بود. و ضربهی دوم، درخت را، و آن خاطراتِ جوان را، از ریشه بُرید.
•این داستان رو فوروارد کن... و با قلم خودت ادامهاش بده...میتونی شخصیت رو تغییر بدی،یا حتی تمام مسیر داستان رو از نو بسازی. فقط یک قانون وجود داره: درخت برای شخص خیلی مهمه، مثل یک دوست قدیمی. تصمیم آخر با توست...درخت قطع میشود، یا تبر هیچوقت ضربهی دوم را نمیزند؟ •چیزهایی که توی ذهن خودم بود رو نوشتم، میتونید ازشون ایده بگیرید. •لیمیت نداره. در آخر همه نوشتههاتون رو جمع میکنم تا بقیه هم بتونن بخونن. نگاهی به تبرش انداخت، تبر قدیمی که تیغهاش لب پر شده بود (کل شکل ظاهری تبر(دسته چوبیش)باید توصیف بشه). آخرین پک سیگارش کشید و ته ماندهاش را زیرپایش له کرد (شاید باید برای شروع باشه). قدمهایش شمرده و کوتاه بود، به درخت که رسید مردد از پایین نگاهش کرد، درخت جوان بود و تازه به ثمر دادن رسیده بود(با درخت خاطرات داره، برای قطع کردنش باید خیلی با خودش کلنجار بره، مثلا برای آخرین بار دستش رو روی تنه درخت بزاره) تبر توی دستش سنگینی میکرد ولی درنهایت بالا آورده و به درخت ضربه محکمی زد! درخت جوان فقط تکانی خورد و کمی از برگهایش روی زمین نشستند (درخت از درختهای توی حیاط خونهست، درختهای اطراف رو قبلا قطع کرده)
«پاکتِچالشها» pinned «این پیام رو فور کنید و من خیلی رندوم بهتون یه تست از تاریخ هنر میدم. •تا وقتی که خط بزنم. •پرایوتها»
هرکس مایل بود بدونه کدوم گزینه درسته یک موز🍌 برای ما بگذارد. (اگر توی چنلتون ناشناس دارید اونجا براتون میفرستم و اگر ندارید به ناشناس ما یک پیام بدید 😉)
https://t.me/gfdgbj7
https://t.me/NR026_333
https://t.me/misslecterr
https://t.me/grayghostt
https://t.me/DILFMILFSYAY
https://t.me/Tears_In_The_Circus