- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 22
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 34
- 1/48двое суток
- 38
- 1/72трое суток
- 42
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
وای خدای من-🤣🤣💔 [+مسئله همینه پوند! به خوردن غذا اصلا نمیرسه که بگم دستپخت داری یا نه! سری پیش آشپزخونه آتیش گرفت!] [جونگ از ماشین پیاده شد، جلوی ساختمونی ایستاد که توی خیالاتش هم هیچوقت قرار نبود از کنارش رد بشه "مرکز بازپروری آروا"] اوو بَهه [^خیلی وقتا…
وای خدای من-🤣🤣💔 [+مسئله همینه پوند! به خوردن غذا اصلا نمیرسه که بگم دستپخت داری یا نه! سری پیش آشپزخونه آتیش گرفت!] [جونگ از ماشین پیاده شد، جلوی ساختمونی ایستاد که توی خیالاتش هم هیچوقت قرار نبود از کنارش رد بشه "مرکز بازپروری آروا"] اوو بَهه [^خیلی وقتا بودجه نمیرسه...بعضی روزا از داروخونهی خودم با هزینهی شخصیم دارو میخرم، نه چون وظیفمه...چون نمیتونم به یه بچه بگم داروت تموم شده یا درد کشیدنشون رو ببینم... جونگ چیزی نگفت، فقط چندثانیه بیشتر نگاهش روی قفسههای خالی موند.] این خیلی حس خوبی داره بهم میده... خوندن فیکشنت اروم کننده است... یه وایب خیلی لطیف و عمیقی داره) آخ این فهمیده بودند شیخصیتا کاملا شبیه خودته و حس و حال خودتو برام به یاد میاره اینکه الکی و عجله ای و کلیشه ای نیست واقعا برام لذت بخشه و پختگی و مهارت رو تو نوشتن نشون میده [اما هیچ کدوم رو نتونست به زبون بیاره، صورتش آروم موند؛ بدون لبخند، فقط با صدایی ملایم گفت -آره...دوستمه...] اینکه فاصله هارو رعایت کردی و موقع خوندن چشم آدم اذیت و خسته نمیشه واقعا خیلی خوبه ممنون ازت✨ [عطرقهوهی آسیاب شده با بوی شیرینیهای تازه باهم ترکیب] جزئیات اونقدر واضح کامل و به اندازه بود که درست موقع خوندش این رایحه هارو حس کردم [خب...فکر کنم اگه همینجوری ادامه بدیم، باریستا فکر میکنه چهار نفر اومدن اینجا فقط مسابقهی زل زدن برگزار کنن! هیچکس نخندید، جیمی که ریکشنشون رو دید زیر لب با خودش زمزمه کرد ^شوخی باحالی نبود...] آخی🤏🏻 عوضش ما اینجا خندیدیم در آخر امیدوارم کارا زیاد خسته ات نکنن و زیاد به خودت فشار نیاری سورنا چون درکت میکنیم و دوست داریم و نمیخواییم زیاد خودتو اذیت کنی سر کارا(از اونجایی که اون نیمه شب فهمیدم خیلی سرت شلوغه) بی صبرانه منتظر پارت بعدی ایمم براش موفق باشیی پر قدرت ادامه بده که خوندن کارات باعث میشه اعصاب و ذهن آدم از تنش و درگیری زندگی آزاد شه✨
یک سوال متفاوت البته قبلش بگم فیک جدید کولاکه هیچی جز ورس به ذهنم نمیرسه قطعا ورس میشه و قلمت عالیه همین فرمون برو سوالم اینه (ارای) چیه زیاد میگید نمیدونم چیه
یک سوال متفاوت البته قبلش بگم فیک جدید کولاکه هیچی جز ورس به ذهنم نمیرسه قطعا ورس میشه و قلمت عالیه همین فرمون برو سوالم اینه (ارای) چیه زیاد میگید نمیدونم چیه
روندش خیلی جذابه و شیمی بینشون جذابتر. خیلی زیاد منتظر پارت بعدم
روندش خیلی جذابه و شیمی بینشون جذابتر. خیلی زیاد منتظر پارت بعدم
امیدوارم ناراحت نشی خاله اینو درست کردم ولیی جدی حسی که از این قسمت داستان گرفتم قشنگ کپی همینه چند متر اونطرفتر، سکوت سنگینی بین جونگ و دانک جریان داشت. هیچ کدوم حرفی نمیزدن. فقط بهم نگاه میکردن؛ نه اونقدر طولانی که بی ادبانه باشه، نه اونقدر کوتاه که…
وای...این چه خوبه..... واقعا حس اون جو سنگین و سکوت و درکنارش عجیب رو میده اینکه جفتشون چیزیو حس میکنن که براش جواب و توضیحی ندارن❄️
امیدوارم ناراحت نشی خاله اینو درست کردم ولیی جدی حسی که از این قسمت داستان گرفتم قشنگ کپی همینه چند متر اونطرفتر، سکوت سنگینی بین جونگ و دانک جریان داشت. هیچ کدوم حرفی نمیزدن. فقط بهم نگاه میکردن؛ نه اونقدر طولانی که بی ادبانه باشه، نه اونقدر کوتاه که حس نشه. گرگ جونگ با احتیاط قدم برمیداشت، گوشهاش تیز شده بود و نگاهش رو از گرگ مقابلش برنمیداشت. نه حالت شکار داشت، نه میل به عقب نشینی، فقط یه هشدار خاموش. " این آلفا، با بقیه فرق داره" انگار میخواست چیزی بفهمه که عقل جونگ هنوز براش جوابی نداشت. گرگ دانک هم بیحرکت ایستاده بود، و چشم از آلفای رو به روش برنمیداشت، انگار میخواست اون رو مثل کتابی بخونه؛ صفحه به صفحه، بدون اینکه کلمهای رد و بدل بشه
без подписи
وای خاله این پارت خیلییی قشنگ بود:))) امشب خسته بودم گفتم فردا میخونمش ولی نتونستم طاقت بیارم نشستم خوندمش😭😂 قسمتایی که جونگ و پوند داشتن باهم حرف میزدن جر خوردم🤣😭 سه باررر آشپزخونه رو آتیش زدی مرد؟؟؟ وای خیلی خوب بود خدایی و وای شیمی بین جونگ دانک رو خیلی…
وای خاله این پارت خیلییی قشنگ بود:))) امشب خسته بودم گفتم فردا میخونمش ولی نتونستم طاقت بیارم نشستم خوندمش😭😂 قسمتایی که جونگ و پوند داشتن باهم حرف میزدن جر خوردم🤣😭 سه باررر آشپزخونه رو آتیش زدی مرد؟؟؟ وای خیلی خوب بود خدایی و وای شیمی بین جونگ دانک رو خیلی خوب توصیف کرده بودی کلی لذت بردم:))) تا هفته بعد نمیدونم چطوری باید صبر کنم😭😭😭 خسته نباشییی و یه بغل خیلیییی محکم برای اینکه خستگیت در بره🫂✨
سلام نانازی خوبیی؟ حسابی خسته نباشی با تی اس داری میترکونی واقعا هر لحظه و هر خطش خیلی برام جالب و قشنگه و خیلی از خوندنش لذت میبرم و به شدت منتطر وقتیم که بخونمش این پارت خیلی کیوت بود😭❤️ اول از همه ممنون از جیمی که باعث شد جونگ و دانک یبار دیگه همو ببینن…
سلام نانازی خوبیی؟ حسابی خسته نباشی با تی اس داری میترکونی واقعا هر لحظه و هر خطش خیلی برام جالب و قشنگه و خیلی از خوندنش لذت میبرم و به شدت منتطر وقتیم که بخونمش این پارت خیلی کیوت بود😭❤️ اول از همه ممنون از جیمی که باعث شد جونگ و دانک یبار دیگه همو ببینن بچم خوب واسطه اییه ایشالا یکی واسطه شه بخت خودشو باز کنه😂 ولی به نظر میاد جونگ با رفتن به آروا میخواست شاید از یه دید دیگه ام نگاه کنه به پرونده چون واقعا موقعیت سختیه اما خب جیمی هم اینکه دعوتش کرد ازش ایراد نمیگیرم اینکه ثابت کنه بهش که کسایی که اونجا کار میکنن همش از روی علاقست و رسما جز خوده بچه ها و شادیشون هیچ چیز دیگه ایی براشون مهم نیست در حدی که حتی از جیب خودشون هم مایه میزارن خیلی مهم بود. خیلی کنجکاوم راجب گرگای جونگ و دانک بفهمم جونگ که قشنگ درگیره مارم درگیر کرده امیدوارم زودتر متوجه خاص بودن آقای نقاشمون بشه🤨❤️ چثد پارت کافه کیوت بود😭😂از اون نمک بی نمک جیمی تا مکالمشون راجب اینکه بازم بخاطر بچه ها میمونن ارث بچه چقدر حرص میخوره😂😂 همه چیز عالیه فضا سازی،قلمت،کرکترا خوده روند داستان همه چیز بی نظیره و عاشقشم و خیلی خسته نباسید بهت میگم میدونم چقدر سخته و چقدر طول میکشه هر یه پارت اپ بشه❤️ حسابی خسته نباشی هم بابت نوشتن هم ساخت پوسترا همه چیز کلی خلاصه خسته نباشی نانازیممم💛
خیلیییی زیبا بود دوسش داشتم واقعا توصیف ها خیلی قشنگ بودن عاشق کرکترا شدمم😭😭😭تا هفته بعد کلی منتظرش میمونم و امیدوارم تنشای بیشتری بین جونگ دانک ببینیم خیلی دوسش داشتم کلی خسته نباشی خاله سورنا🤏🏻😭😭😭
خیلیییی زیبا بود دوسش داشتم واقعا توصیف ها خیلی قشنگ بودن عاشق کرکترا شدمم😭😭😭تا هفته بعد کلی منتظرش میمونم و امیدوارم تنشای بیشتری بین جونگ دانک ببینیم خیلی دوسش داشتم کلی خسته نباشی خاله سورنا🤏🏻😭😭😭
قشنگ میشه با توضیحاتت حتی رنگ نور داستان رو هم فهمید یا ساختمون که فقط بیرونش ظاهر اراسته است داخل رو میتونی اون دیوار ترک دار با دمای رنگ سبز که لامپ کوچیک قدیمی نارنجی به ساختمون ذره ای گرما داده و نقاشی هایی که با رنگ های شادشون و قوه تخیل بچه ها کشیده…
قشنگ میشه با توضیحاتت حتی رنگ نور داستان رو هم فهمید یا ساختمون که فقط بیرونش ظاهر اراسته است داخل رو میتونی اون دیوار ترک دار با دمای رنگ سبز که لامپ کوچیک قدیمی نارنجی به ساختمون ذره ای گرما داده و نقاشی هایی که با رنگ های شادشون و قوه تخیل بچه ها کشیده شده به ساختمون ذره ای احساس بده و بین تمام اتاق های سرد و تقریبا میشه گفت بی احساس ساختمون فقط یه اتاق هست که توش با نور نارنجی حاله گرما صمیمت و مهربونی رو داره کلاس هنری که با بچه ها که امید دارن و معلمی که بهشون عشق میورزه بوم های نقاشی های کوچولو و رنگ های شاد که باهاش بچه ها نقاشی کنن
خاله من تیکه های کتاب یا رمان های که میخونم رو میذارم چنلم میشه اون تیکه ای که میخوام رو بذارم؟ اگه اوکی؟
خاله من تیکه های کتاب یا رمان های که میخونم رو میذارم چنلم میشه اون تیکه ای که میخوام رو بذارم؟ اگه اوکی؟