کانال کتاب و کتابخوانی
Статистика📖✏ این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 10
- Всего постов
- 107
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 33
- 1/48двое суток
- 37
- 1/72трое суток
- 40
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
وقتی با دست راست مینویسی آنچه در مغز هست را مینویسی ولی وقتی با دست چپ مینویسی بین مغز و دست ت این قلب ت هست که کلمات و جملات را زیباتر میکند #ع_دباغ
без подписи
زوجی تنها دو سال از زندگیشان گذشته بود به تدریج با مشکلاتی در جریان مراودات خود مواجه شدند به گونهای که زن معتقد بود از این زندگی بی معنا بیزار است زیرا همسرش رمانتیک نبود، بدین سبب روزی از روزها به شوهرش گفت که باید ازهم جدا شویم. اما شوهر پرسید چرا؟ زن جواب داد من از این زندگی سیر شدهام دلیل دیگری وجود ندارد. تمام عصر آنروز شوهر به آرامی روی مبل نشسته بود و حرفی نمیزد. زن بسیار غمگین شده در این اندیشه بود که شوهرش حتی برای ماندنش ، او را متقاعد نمیسازد. تا اینکه شوهر از او پرسید: چطور میتوانم تو را از تصمیم منصرف کنم؟ زن در جواب گفت تو باید به یک سوال من پاسخ دهی اگر پاسخ تو مرا راضی کند من از تصمیم خود منصرف خواهم شد سپس ادامه داد من گلی در کنار پرتگاه را بسیار دوست دارم اما نتیجهی چیدن آن گل ، "مرگ "خواهد بود آیا تو آنرا برای من خواهی چید؟ شوهر کمی فکر کرد و گفت فردا صبح پاسخ این سوال تورا میدهم . صبح روز بعد زن بیدار شد و متوجه شد که شوهرش در خانه نیست و روی میز نوشتهایی زیر فنجان شیر گرم دیده میشود. زن شروع به خواندن نوشتهی شوهرش کرد که میگفت: عزیزم ، من آن گل را نخواهم چید اما بگذار علت آنرا برایت توضیح دهم. اول اینکه تو هنگامی که با کامپیوتر تایپ میکنی مرتکب اشتباهات مکرر میشوی و بجز گریه چارهی دیگری نداری به همین دلیل من باید باشم تا بتوانم اشتباه تو را تصحیح کنم. دوم اینکه تو همیشه کلید را فراموش میکنی من باید باشم تا در را برای تو باز کنم. سوم اینکه تو همیشه به کامپیوتر خیره نگاه میکنی و این نشان میدهد تو نزدیک بین هستی من باید باشم تا روزی که پیر میشوی ناخنهای تورا کوتاه کنم. به همین دلیل مطمئنم کسی وجود ندارد که بیشتر از من عاشق تو باشد و من هرگز آن گل را نخواهم چید. اشکهای زن جاری شد وی به خواندن نامه ادامه داد: عزیزم اگر تو از پاسخ من خرسند شدی لطفا در را باز کن زیرا من نانی که تو دوست داری را ، در دست دارم. زن در را باز کرد و دید شوهرش در انتظار ایستاده است. زن اکنون میدانست که هیچ کس بیشتر از شوهرش او را دوست ندارد. عشق همان جزییات ریز معمولی و عادی زندگی روزانه است که خیلی ساده و بی اهمیت از کنار آنها میگذریم. ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻢ ! ﻭﻟﯽ .ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ: ﺣﻮﺍ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺳﯿﺐ ﺭﺍ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭼﺮﺍ ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺭﺩ ؟ ﺳﺎﺩﻩ ﻧﺒﻮﺩ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ! ﺍﻣﺎ ﺣﻮﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺑﻮﺩ . ﺑﺎ اﺭﺯﺵتر ﺍﺯ ﺑﻬﺸﺘﯽ ﮐﻪ میگویند ﻣﻔﺖ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ سیب هنوز هم شیرین است هنوز هم آدم بهشت را به لبخند حوا میفروشد
همیشه ساز زندگیت رو بنواز و بنواز مانند پلک زدن چشمانت بنواز، ریتم نفس هایت را که اگر یکی از دم و بازدمهایت به ناگه قطع شد هیچ کس نفهمد که چه اتفاقی افتاده حتی اونی که نفسهایت را به شمارش درآورده بود... بنواز و بنواز گیتار عشقِ هر روزهات را جوری بنواز سیمهای پر از احساست را که اگر ناگهان، در تلاطم موسیقی زندگی قوس برداشت و پاره شد دنبال دلیلش نگردی ولبخند بزنی
میتوان دل ها را به سوی او پرواز داد # مانند طوفانی عظیم ، در روح من غوغا کن # عالی ست ، گوش کنید
خیلی قشنگه : بابا داشت روزنامه میخوند بچه گفت: بابا بیا بازی ! بابا که حوصله بازی نداشت ی تیکه از روزنامه رو ک نقشه دنیا بود رو تیکه تیکه کرد و گفت : فرض کن این پازله…! درستش کن! چند دقیقه بعد بچه درستش کرد بابا، با تعجب پرسید : تو که نقشه دنیا رو بلد نیستی چطور درستش کردی؟! بچه گفت : آدمای پشت روزنامه رو درست کردم … دنیا خودش درست شد آدمای دنیا که درست بشن … دنیا هم درست میشه …
نگذاریم عطر هیزم تر، بوی پنیر تازه ی بی نمک، شکل ماهی قزل آلای خال قرمزی که بر خاک می افتد، سرمای "سرد چال" و کز کردن کنار آن چراغ خوراک پزی کهنه ی تلمبه ای، صدای نفس های دخترک که تازه به دنیا آمده، از یادمان برود تا باز، زمانی، به یادشان آوریم. مگر به تو نگفته ام که "یاد، انسان را بیمار می کند؟" نگفته ام؟ 📕 یک عاشقانه آرام #نادر_ابراهیمی
هیچکس و هیچ چیز، بر زنی که با خواندن کتاب و شعر، گوش دادن به موسیقی و نوشیدن قهوه حالش خوب می شود، پیروز نخواهد شد. #جبران_خلیل_جبران
سیاره ما دیگر نیازی به آدمهای موفق ندارد، این سیاره به شدت نیازمند افراد ”صلح جو، درمانگر، ناجی، قصه گو و عاشق“ است. #دالای_لاما
روزی اسب پیرمردی فرار کرد، مردم گفتند: چقدر بدشانسی! پیر مرد گفت : ازکجا معلوم. فردا اسب پیر مرد با چند اسب وحشی برگشت. مردم گفتند: چقدر خوش شانسی! پیرمرد گفت: از کجا معلوم. پسر پیرمرد از روی یکی از اسبها افتاد و پایش شکست. مردم گفتند: چقدر بدشانسی! پیرمرد گفت از کجا معلوم! فردایش از شهر آمدند و تمام مردهای جوان را به جنگ بردند به جز پسر پیرمرد که پایش شکسته بود. مردم گفتند : چقدر خوش شانسی! پیرمرد گفت : از کجا معلوم! زندگی پر از خوش شانسی ها و بدشانسی های ظاهری است، شاید بدترین بدشانسی های امروزتان مقدمه خوش شانسی های فردایتان باشد. از کجا معلوم؟!
#پدرانه جوانی می گوید: با پدرم بحث کردم و صداها بالا رفت. از هم جداشدیم. شب به تخت خوابم رفتم به خدا قسم اندوه قلب و عقلم را فرا گرفته بود... مثل همیشه سرم را روی بالش گذاشتم. چون هر وقت غم ها زیاد می شوند با خواب از آنها می گریزم... روز بعد از دانشگاه بیرون آمدم و موبایلم را جلو در دانشگاه در آوردم و پیامی برای پدرم نوشتم تا به این وسیله از او دلجویی کنم. در آن نوشتم: شنیدم که کف پای انسان از پشت آن نرمتر و لطیف تر است. آیا پای شما به من اجازه می دهد که با لبم از درستی این ادعا مطمئن شوم؟ به خانه رسیدم و در را باز کردم. دیدم پدرم در سالن منتظر من هست و چشمانش اشکبار هست... پدرم گفت: اجازه نمی دهم که پایم را ببوسی ‼️ ولی این ادعا درست است و من شخصا بارها آن را انجام دادهام. وقتی کوچک بودی کف و پشت پای تو را می بوسیدم. اشک از چشمانم سرازیر شد... یک روز پدرتان از این دنیا می رود ... قبل از این که او را از دست دهید به او نزدیک شوید... اگر هم از دنیا رفته است یادش را گرامی دارید و بر او رحمت و درود بفرستید.❤️
نهصد مدرسه ای که به دو تارِ او بند بود 🌱 بهروز شعیبی به یاد زنده یاد عثمان محمدپرست نوشت: «شبی خدمت استاد عثمانمحمدپرست رفتیم. شبی بهیاد ماندنی پر از حرفهای خوب،حرفهایی که برایم درس بود… . گفتند تمام عمر علیرغم نامبزرگی که در موسیقی داشتند، حرفه و درآمدشان از زمین کشاورزی بود. گفتند من عثمان محمددوست هستم و محمدص خودش خداپرست بود. بزرگترین خوشحالی و خوشنودی برایشان ساختن مدارس برای کودکان این سرزمین بود.» 🔸 جمله آخر برایم خیلی جالب بود. 🌱 دیدم که امیر شهلا هم در همین خصوص نوشته: «عثمانِسُنّی، ازسال۱۳۶۲، در کنار مجتبی کاشانیِ شیعه و نیکول فریدنیِ مسیحی، سنگبنایِ جامعهیاوری را نهادند. خیریّهای که برای بچّههای مناطقِ محرومِ جنوب خراسان، مدرسه میساخت. عثمان، روستاهای بیآبوعلفی که خیلیهایشان حتّی، تویِ نقشهی جغرافیا نبودند را پیدا میکرد، نیکول با دوربیناش، اوجِ نابهسامانی و عمقِ فاجعهی آنجاها را عکس میانداخت و کاشانی، دستِ خیّرین تهرانی را میگرفت و به آن بیغولهها میآورد. اینجا که میرسیدند، عثمان با دوتاری که برای گرهگشایی از کار مردم کوک بود و کاشانی با شعرهایی که بیتبیتشان، بندبندِ احساس آدمها را میلرزاند، آنچنان شولا و غوغایی بهپا میکردند که در هر بار رفتن و برگشتنشان، چند مدرسه و خوابگاه و حمام تعهّد میشد. عثمان که در همهی عمر، حتّی یکریال از دوتارش کاسبی نکرده، در این بازدیدها، برای خواندن و نواختناش شرط میگذاشت. او برای درآوردن صدای سازش، صِله میخواست و صِلهای کمتر از یکمدرسه یا کلاسدرس نمیپذیرفت. ماحصل آن قمارهایِعاشقانه، ۹۰۰ بنایآموزشی است. مجتبی و نیکول، سالهای۱۳۸۳و۱۳۸۶ سر بر بسترِ خاک گذاشتند و عثمان، تنها بازمانده از مثلثِیاوری شد. او حالا اگرچه ویلچرنشین شدهبود، امّا همچنان با دوتارش، ناممکنها را ممکن مینمود.» #عثمان_محمدپرست #یادبود #خیر_ماندگار
اگر از دیگران ثروتمند تر هستید میزتان را دراز تر بچینید، نه حصار و حفاظ منزلتان را!! متن نوشته شده در : «تابلویی در مرکز یادبود صلح کانادا»
سطح سوم عشق دعا است. سومین انرژی عشق جهان عبادت است. وقتی عبادت می ڪنید بگذارید عبادت تان امری درونی وخود به خودی باشد. چیزهایی را بگویید ڪه دوست دارید. با خدا مانند دوستی خردمند صحبت ڪنید اجازه دهید خداوند به درونتان بیاید.!! تو آماده پذیرش می شوی و می گویی:"بیا" می گویی"منتظرت بودم و اڪنون خوشحالم ڪه بالاخره آمدی" همیشه خدا را با شادی بسیار پذیرا باش. "اوشو"
شازده کوچولو گفت: اهلی کردن یعنی چی؟ روباه گفت: این چیزیه که امروزه داره فراموش می شه... یعنی پیوند بستن... - پیوند بستن؟ -البته. مثلا برای من تو پسر بچه ای بیش نیستی، مثل صد هزار پسر بچه ی دیگه! نه من به تو احتیاج دارم و نه تو به من. من هم برای تو روباهی بیش نیستم. مثل صدهزار روباه دیگه... ولی اگه تو منو اهلی کنی، هر دو به هم احتیاج خواهیم داشت... تو برای من در جهان بی نظیر می شی و منم برای تو بی نظیر می شم... شازده کوچولو گفت:کم کم دارم متوجه می شم. یه گل هست... که گمون می کنم منو اهلی کرده باشه... #آنتوان_دو_سنت_اگزوپری 📕 شازده کوچولو
زندگی دفتری از تصویرهاست حتی ورقی با تصویری شاد و زیبا شوق ورق زدن این دفتر را به دستها شوق دیدنش را بر چشمها شوق خندیدنش را بر لب ها و عشق زندگی را بر قلب ها هدیه خواهد داد زیبا زندگی کن تا ورق ها در دفترت دیدنی تر خواندنی تر عاشقانه تر و به یاد ماندنی تر باشد !! از ما چیزی نمی ماند بر دنیا جز دفتری از خاطره ها !! #ع_دباغ