- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 27
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 76
- 1/48двое суток
- 87
- 1/72трое суток
- 93
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
. چیزی که برای تو نباشه اینقدر نااُمیدت میکنه تا بالاخره بفهمی برای تو نیست.
- تو با بیتجربهترین، خامترین و ضعیفترین ورژنت عشق اولت رو پیدا میکنی، فکر نکن بعد از اون دنیا به آخر میرسه، اتفاقا انتخابهای بعدیت عاقلانهتر، شناختهشدهتر و درستترن.
. و در نهایت ما پشیمان خواهیم شد، به خاطر تمام فرصتهایی که به خاطر ترس یا حرف دیگران از خودمون دریغ کردیم و خواسته و آرزوی خودمون رو دنبال نکردیم…
«آزادی، از همان لحظهای آغاز میشود که دیگر از قضاوت دیگران نمیترسی.» سقوط - آلبر کامو
لمیده در چنین گوشه ی دنجی 🤍
. زنده باد عکسهایی که آپلود نکردیم، خاطراتی که تعریف نکردیم و لحظههایی که هیچکس نمیدونه اتفاق افتادن.
- هیچکس نمیتونه خونهی تو رو بهم بریزه مگه اینکه خودت بهش کلید داده باشی... دوباره بخونش🌱
اما دلم میخواست نه تنها به تن او، بلکه به انسانی دست یابم که در درون او بود. #مارسل_پروست
قشنگیِ یه آهنگ فقط به این بستگی داره که آدمی که واست اونو میفرسته چقدر برات عزیزه. وگرنه خودت همون آهنگو دانلود کنی انقدر به نظرت قشنگ نمیاد.
سخت ترین و خوشبخت ترین چیزها این است که کسی در رنج هایش ، در رنج های ناخواسته اش عاشق این زندگی باشد .
اگر مرا نابالغ یافتی، به خودت تبریک بگو؛ زیرا آنقدر به من نزدیک شدهای که کودکِ درونم را دیدهای. غریبهها فقط بلوغ مرا میشناسند. #علی_سروش
زیبایی 💙
- و در نهایت فقط کسانی با تو میمانند که زیبایی را در روحت دیدند اما مدهوش شدگان به ظاهر، یکی یکی خواهند رفت
- جایی از زندگی میفهمی که تکیه دادن به پاهای لرزانِ خودت، مطمئنتر از تکیه دادن به شانههای استوارِ دیگران است.
فهمیدم که بله؛ آدمیزاد میتواند همزمان برای زندگی تلاش کند و بجنگد، اما به رفتن و گم و گور شدن هم فکر کند.
🩷
حق نداری غیر لبهای مرا هرگز ببوسی
عمل جراحی سختی را پشتسر گذاشتهبودم و مرا به اتاقی بردند که یک بیمار دیگر هم آنجا بستری بود. من نای حرف زدن و گریستن هم نداشتم و یادم هست که از درد، صدایم از حنجره بالا نمیآمد! اما بیمارِ تخت مقابلم مدام ناله و اعتراض میکرد و پرستاران دائما به او سر میزدند و نگرانش میشدند و میخواستند ساکتش کنند. و منی که از شدت درد گاهی از هوش میرفتم و گاهی بیصدا فقط درد میکشیدم و نگاه میکردم. کسی حال مرا نمیپرسید، چون ساکت بودم، کسی به من سر نمیزد، چون ساکت بودم، کسی نگران من نمیشد، چون ساکت بودم! حال من خوب به نظر میرسید، چون ساکت بودم!!! خواستم بگویم: در زندگیتان نگران و دلسوزِ آنهایی باشید که ساکتند، آنهایی که حتی نایی برای اعتراض و فریاد ندارند! آنی که اعتراض میکند؛ هنوز جانی برایش مانده که فریاد بزند... اما رنج و آسیبِ حقیقی آنجاست که صدا و هیاهویی بلند نمیشود! و دردناکترین قسمتش این است که باید حتما جار و جنجال بهپا کنی و فریاد بزنی تا رنجت دیدهشود! باید اعتراض کنی، باید بلد باشی، باید ببینند که داری دست و پا میزنی و تقلا میکنی. باید با صدای بلند غمگین باشی... #نرگس_صرافیان_طوفان
من از زندگی، خانهای ساده میخواهم که از سقف و دیوار و پنجرهاش، عشق بریزد و آرامش چکه کند. پنجرهی نجیبی میخواهم به سمت آفتاب نیمروز و کتابخانهی موقری پر از کتابهایی که دوست دارم. من از زندگی، چیزهای ساده میخواهم، اتفاقات ساده، آدمهای ساده، تفریحات ساده و مشغولیتهای ساده. من از شلوغی و پیچیدگی خستهام، از دغدغههای بزرگ و نگرانیهای بزرگتر... دلم لحظاتی آرام میخواهد، روزهایی که بیهیچ فکر و اندوهی در خانهای بیدردسر، بیخیال مقابل پنجره ایستادهباشم و چایی بنوشم و کتابی بخوانم و صدای آشپزخانهای گرم و گیاهانی شاداب و موزیکی آهسته، فضای فکر من و خانهام را پر کردهباشد. میخواهم فرصت داشتهباشم به عشق فکر کنم، به همصحبتی، به دلخوشیها، به سکوت... من از زندگی چیز زیادی نمیخواهم، به جز آرامش و خیالی تخت و ذهنی خالی از نگرانی و لبریز از زیستن... #نرگس_صرافیان_طوفان
. از یک چیز مطمئنم و آن اینکه، نباید اجازه دهی زندگیات تو را زندگی کند... اروین_د_یالوم