tgindex
بویِ نور 🌱🎒

بویِ نور 🌱🎒

Статистика
@boyenorперсидский

مسافری در جست و جوی خود میان سایه ها و نور... https://t.me/HarfChatBot?start=debdc5bf7073

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
51
Всего постов
51
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
85
+2 за 3 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
25
40 постов
Вовлечённость
29,4%
к подписчикам
Постов в день
7,3
всего 51
Упоминаний
3
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
31
1/48двое суток
35
1/72трое суток
38

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • ✨️🥹🧸🎈

  • میدونم نوزده سال اول بود ولی کیلیپه رو از اینستا دانلود کردم فقط بیستو پیدا کردم شما ببخشید🤭😁

  • ✨️🥹🧸🎈

  • یه کیلیپ درست کردم انقد دوسش دارم نتونستم تا فردا صبر کنم که بخوام بذارمش🤣🤣

  • تو گرم عبادت باشی. و من گرم نگاهت تو مست خدا باشی. و من مست نگاهت.

  • میگوید شبت بخير جان من بیشتر از بخیر بودن شب اندیشه ی اینکه جان تو هستم در من ریشه میکند و سبز می شود

  • منم فردا دارم میرم دعوا🙂‍↔️

  • ایونته پولمو خورده و پس نمیده

  • بد ترین تجربه هارو میتونید در ایونت های اینستاگرامی تجربه کنید

  • اگه تو ۴۰ سالگی بمیری میگین زود بود ولی اگه تو ۴۰ سالگی استارت بزنی میگن خیلییی دیره🗿🗿

  • اینبار قلم را به دست میگیرم و مینویسم از واپسین روز های نوزده سالگی... به نام خدایی که عشق را آفرید و عاشقی را هدیه کرد... اگر بخواهم ۳۶۵ روز گذشته را مرور کنم میتوانم لقب عجیب ترین سال زندگی ام را به آن بدهم... من در این سال اندازه سال ها بزرگ شدم این سال…

  • این هزینه آرایشگاها واقعا کمر شکنه😭😭 یه خوشگلی ریز باید انقد هزینه داشته باشه؟؟😭

  • اینبار قلم را به دست میگیرم و مینویسم از واپسین روز های نوزده سالگی... به نام خدایی که عشق را آفرید و عاشقی را هدیه کرد... اگر بخواهم ۳۶۵ روز گذشته را مرور کنم میتوانم لقب عجیب ترین سال زندگی ام را به آن بدهم... من در این سال اندازه سال ها بزرگ شدم این سال…

  • وصیت نامه ننوشتم که این بخواد غمگین شده باشه یه دلنوشته نوشتم اونم ذوق کرد وا.

  • قلب شکسته نمنه؟😭

  • 🥹🥹

  • امروز اصلا پنجشنبه نبود امیدوارم فردا واقعا جمعه باشه

  • اینبار قلم را به دست میگیرم و مینویسم از واپسین روز های نوزده سالگی... به نام خدایی که عشق را آفرید و عاشقی را هدیه کرد... اگر بخواهم ۳۶۵ روز گذشته را مرور کنم میتوانم لقب عجیب ترین سال زندگی ام را به آن بدهم... من در این سال اندازه سال ها بزرگ شدم این سال…

  • 13 авг.355из emptymind000

    به لاغرا غر می‌زنید به توپرا غر می‌زنید به چاقا غر می‌زنید به سفیدا غر می‌زنید به سبزه‌ها غر می‌زنید به بلندا غر می‌زنید به کوتاها غر می‌زنید کِی قراره به امید خدا دهنتونو ببندید من نمی‌دونم.

  • اینبار قلم را به دست میگیرم و مینویسم از واپسین روز های نوزده سالگی... به نام خدایی که عشق را آفرید و عاشقی را هدیه کرد... اگر بخواهم ۳۶۵ روز گذشته را مرور کنم میتوانم لقب عجیب ترین سال زندگی ام را به آن بدهم... من در این سال اندازه سال ها بزرگ شدم این سال برای من از ابتدا و به ترتیب ترکیب غم شادی غم غم غم خوشبختی عشق عشق و عشق بود... از اشک لحظه ای که کلمه |مردود| را روی سایت در قسمت رشته مورد علاقه ام که نتیجه یکسال تلاشم بود دیدم تا افتخار لحظه ی دیدن |حقوق|دانشگاه یزد|روزانه| آنجا که فکر میکردم از تمام سختی ها گذر کردم و سختی زندگی همین بود... وقت دانشگاه رفتن و شروع زندگی سینمایی من بود وقت موفقیت های بیشمار فعالیت ها و تیک زدن تک تک رویا ها و آرزوهای بزرگی که در سر داشتم. اما این ذوق هم زیاد دوام نیاورد و دانشگاه هم غیر حضوری شد دیگر نه دانشگاهی بود نه سر کلاس رفتنی نه ذوق و شوقی... بعد از اتفاق دی انگار من دوباره بیدار شدم ستاره ای که تصمیمش راجع به حجابش تغییر کرد و نسبت به عقایدش خنثی شد دوباره دستش را گرفتند نگذاشتند آواره شود خون شهید بیدار کننده است... تا آمدم نفسی بکشم و اتفاقات هولناک دی را هضم کنم آن اسفند کذایی از راه رسید... روزی که در ستاد بودم و فهمیدم جنگ شد فقط یک نگرانی داشتم‌ آقا سالمه؟! دوساعت بی وقفه منتظر بودم شبکه خبر یک چیزی اعلام کند تا فردای ۹ اسفند که مامان از خواب بیدارم کرد و گفت پاشو خبر بد دارم آقا شهید شده... تمام اونروز رو اشک ریختم میخواستم از خونه برم بیرون یه کاری کنم ولی اجازشو بهم ندادن پر از‌نفرت بودم پر از خشم بالاخره موفق شدم و بابا رو راضی کردم از بعد از اون کارم شده بود هر روز رفتن مسجد و برگشتن ده صبح میرفتم ۱ شب برمیگشتم خونه... اما این انسان ضعیف نمیداند که پروردگارش چه برایش رقم زده فکرش راهم نمیکردم که در همین شب ها شب هایی که با چهره خسته زیر موشک و جنگنده هستیم قرار باشد عزیزترینم را پیدا کنم. حتی به ذهنم هم خطور نمیکرد که این جنگ با ارزش ترین دستاورد زندگی من را به من بدهد و امشب که اندکی مانده به آغاز بیستمین تابستان زندگی ام نه من آن ستاره سابقم نه زندگی من آن زندگی سابق... غریب به چهارماه این دوازده ماه زیباترین روز های زندگی ام بود... نمیگویم سخت نبود اتفاقا بود سخت تر از کل روزهای گذشته سخت تر از استمراری که برای درس خواندن کنکور داشتم و فکر میکردم انتهای سختی است سخت تر دروس حقوق سخت تر از هرچیزی که من فکر میکردم از آن سخت تر در جهان نیست... سخت تر از تمام آنها بود و طاقت فرسا تر اما عبور کردم از روزی هایی که حتی نمیخواستم از تخت بیرون بیایم روز هایی که خسته از افکار در سر بودم میخواستم تمام روز خواب باشم تا حداقل فکر نکنم عبور کردم شیرین بود شیرین و زیبا اما اکنون من صبور ترم عاقل ترم تمام امسال فقط توانستم دوام بیاورم... و البته دلباخته ام واقعا تنها دستاورد من امسال دوام آوردن بود... ۱۴۰۵/۵/۲۳ 00:00 دو روز مانده به پایان نوزده سالگی

بویِ نور 🌱🎒 — tgindex