•| فندق |•
Статистика🌰 🌬 [she/he/they] Neuro divergent anti social Any questions? http://t.me/HidenChat_Bot?start=243627238
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 40
- Всего постов
- 63
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 125
- 1/48двое суток
- 143
- 1/72трое суток
- 154
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
پس نه؛ کسی حق نداره از بیتیاس بابت حمایت کردن از کریس براون دفاع کنه!
کلی چیزهای دیگههم هست که کوتاه میگم: June 2013 یک خانم ادعا کرده که کریس توی کلاب هلش داده و بهخاطر اون قضیه مجبور به جراحی زانو شده، چون زانوی چپش آسیب دیده. January 2016 یک خانم مدعی شده که کریس به صورتش مشت زده بخاطر اینکه ازش خواسته توی کلاب باهاش عکس بگیره. May 2016 یکی از منیجرهای کریس که خانم بوده خیلی سریع استعفا داده چون کریس خیلی بهش آزار کلامی میرسونده. Agust 2016 یک خانم از کریس شکایت کرده چون وقتی خونش بوده، با سلاح گرم تهدیدش کرده و ازش خواسته nda امضا کنه. بابت این قضیه هم کریس دستگیر شد! February 2017 یک خانم از کریس و چندتا از همکارهاش شکایت کرده بابت آزار جنسی و تجاوز از طرف دوستِ کریس، وقتی توی خونش مهمونی بوده. February 2017 توی دادگاه به کریس حکم دادن که حداقل صد یارد از دوستدختر قبلیش فاصله داشته باشه همیشه و هیچ ارتباطی نداشته باشه باهاش؛ چون بهش تعرض میکرده، مشت میزده، خودش و دوستهاش رو به قتل تهدید میکرده و از پلهها هلش داده پایین. May 2018 یک خانم از کریس و دوتا از دوستهاش به جرم تعرض و آزار جنسی و روانی، وقتی که رفته بود به یک مهمونی توی خونهی کریس شکایت کرده. اون خانم و کریس و دوستهاش خارج از دادگاه بهنتیجه رسیدن و پرونده بسته شد. January 2019 کریس توی پاریس به جرم تجاوز وحشیانه و جرم مرتبط با مواد مخدر دستگیر شد چون یک خانم ازش شکایت کرد. December 2020 یک خانم رقاص از کریس شکایت کرد و ادعا کرد توی مهمونیِ Diddy توی یات، کریس بهش مخدر داده و بهش تجاوز کرده. June 2021 یک زن به پلیس زنگ میزنه و میگه کریس اینقدر محکم سرش رو کوبیده به یک جا که موهاش کنده شدن. 𖣠| @breazelnut
Chris Brown کریس براون وقتی ۱۹ سالش بود خیلی معروف بود، یه خوانندهی خفن که همه دوستش داشتن. اون تایم کریس با ریحانا توی رابطه بود. سال ۲۰۰۹ یک شب کریس و ریحانا توی ماشین بودن، اون شب ریحانا توی گوشیش یه پیام از دختری میبینه که گویا کریس باهاش سکس داشته. ریحانا خیلی عصبانی میشه و سعی میکنه به کریس لگد بزنه. کریس هم عصبانی میشه و اینقدر به صورت ریحانا مشت میزنه که صورتش کاملا کبود میشه! ریحانا خونآبهی توی دهنش رو به کریس تف میکنه و کریس تهدیدش میکنه که وقتی برسن خونه ریحانا رو میکشه. ریحانا خیلی میترسه و سعی میکنه به دستیارش زنگ بزنه ولی دستیارش جواب نمیده و ریحانا تظاهر میکنه که داره باهاش حرف میزنه و میگه «بگو پلیس بیاد خونم تا وقتی که میرسم» و کریس تهدید میکنه که میکشتش! اینجا کریس ماشینو میزنه بغل و گلوی ریحانا رو فشار میده و ریحانا جیغ میزنه. همسایهها صدای ریحانا رو میشنون و به پلیس زنگ میزنن و چند ساعت بعد در هشتم فوریه کریس دستگیر میشه. دادگاهی میشه و بهش پنج سال آزادی به قید التزام میدن. و البته یک ویدیوی عذرخواهی منتشر میکنه. فکر کردین تموم شد؟ نه! ۴ سال بعد، یعنی سال ۲۰۱۳، کریس توی یک پارکینگ بوده که فرانک اوشن هم حضور داشته. این دو نفر سر یک جای پارک(!) باهم بحثشون میشه و دعوا بالا میگیره! در حدی که کریس حسابی فرانک اوشن رو میزنه. اما خُب فرانک اوشن شکایت نمیکنه ازش. یه شب دیگه توی واشنگتن وقتی کریس داشته از هتل خارج میشده، دوتا دختر میبیننش و ازش میخوان باهاشون عکس بگیره. یه عابر پیادهی رندوم میپره توی عکسشون و کریس یک نظر همجنسگراستیزانه میده و به صورت اون پسر پشت میزنه و دماغش رو میشکنه. و دوباره کریس دستگیر میشه. دوباره آزادی مشروط میگیره و میره برای گروهدرمانی و رواندرمانی برای مقابله با خشم. یک روز توی یک جلسهی خانوادگی که مادرش هم اونجا بوده، کریس دوست نداشته اونجا باشه و مامانش بهش میگه که بمونه و اینجا میتونه براش خوب باشه؛ کریس خیلی عصبانی میشه و میره بیرون و با یک سنگ بزرگ شیشههای ماشین مامانش رو میشکنه. در نتیجه از اون مرکز درمانی اخراج میشه. زمان دادگاهش که میشه، قاضی بهش میگه باید بره به یک مرکز دیگه برای مقابله با خشمش و اگر از این یکی هم بیاد بیرون یا اخراج بشه، باید بره زندان. سال ۲۰۱۴ توی مرکز سلامت روان جدید، توی یک جلسهی گروهی؛ برگزار کنندهی جلسه میگه بیاید همگی یک چیزی رو نام ببریم که خیلی خوب انجامش میدیم. کریس چی میگه؟ کریس میگه من کارم با چاقو و تفنگ خیلی خوبه! و البته دوباره اخراج میشه و به ۱۰۸ روز زندان محکوم میشه. تموم شد؟ نه! دو سال بعد، سالِ نو که میشه، کریس یه مهمونی میگیره توی هتلش. یه خانومی اونجا بدون اجازه از کریس عکس میگیره. کریس خیلی عصبانی میشه و توی صورت اون خانوم مشت میزنه. اون خانوم شکایت میکنه و کریس عصبانیتر میشه. برای همین یک ویدیو منتشر میکنه از خودش که میگه «معلومه که یهنفر دنبال پوله. من حتی این زنیکهی پیرو نمیشناسم. قیافش خیلی پیر و چندشه. شاید حتی میخواسته بیاد تو اتاقم ولی اینقدر زشت بوده که راهش ندادن.» کریس و اون خانوم خارج از دادگاه به نتیجه میرسن و پرونده بسته میشه. سال ۲۰۱۶، کریس یه مدیر استخدام میکنه که وجههی اجتماعیش رو بهتر کنه و کریس یک روز اینقدر از دستش عصبانی میشه که به مدیرش حسابی مشت میزنه. اون مدیر ازش شکایت میکنه و این بار هم اونها خارج از دادگاه به توافق میرسن و پرونده بسته میشه. در کل از ۲۰۰۹ به بعد و ماجراش با ریحانا، همیشه کریس درگیر یک پروندهی خشونت یا آزار جنسی بوده! مثلا سال ۲۰۲۳ کریس توی تور بوده و توی انگلستان. یک شب کریس توی لندن میره کلاب، کریس از دست یک نفر بهدلایل نامعلوم عصبانی میشه و یک بطری تکیلا رو میزنه توی سر یه آهنگساز و خرد میکنه. اون فرد بیهوش میشه و درحالی که روز زمین افتاده بوده کریس با مشت و لگد میفته به جونش! البته که پلیس پیگیر میشه ولی دیر میجُنبن و کریس از انگلستان میره. دو سال میگذره. سال ۲۰۲۵ کریس دوباره تور داشته و میره لندن و پلیس توی هتل گیر میندازتش و دستگیرش میکنه و بعد از کلی ماجرا آزاد میشه. 𖣠| @breazelnut
"Markable" I kinda feel like this one needs a little explanation cuz I don't think "Markable" is a word people usually think too much abt'-' I got it cuz I love being marked. Like, literally. I love hickeys, love bites, little marks left on my skin by someone…
Hold my hand, just let it out Escape from reality, come with me I'll fulfill all your fantasies, follow me Let's run away from the world, shh 𖣠| @breazelnut
یک بار، اون زمانی که توی فرشته کار میکردم؛ یه مشتری ازم خواست براش موجودی کارتشو بگیرم و موجودیش ۵۰ میلیون بود. خیلی ناراحت شدم. حتی قبلتر از اون موجودی یکی از مشتریها ۳ میلیارد بود ولی اون اینقدر درد نداشت. انگار ۵۰ میلیون تومن همزمان نزدیک و دور بود و خیلی درد داشت که اینقدر نزدیک و کمه ولی من ندارمش! به این فکر کردم که من دارم ۶ روز در هفته شیفتِ ۱۶ ساعته که ۸ ساعتش آشپزخونست و ۸ ساعتش سالن، میزنم برای ۲۲ میلیون تومن حقوق! همون روز یا چند روز بعدش شاید، یادم نیست؛ به یکی از دوستهام اینو گفتم. گفتم ۵۰ میلیون تومن واقعا مبلغ زیادی نیست ولی چرا اینقدر حسودیم شد؟ و چیزی گفت که هنوز گاهی بهش فکر میکنم. گفت «نفس تو توی فرشته موجودیِ ۵۰ میلیون دیدی و برات زیاد بود، فکر کن حالا تو میری یه کافه یه جای دیگهی تهران، مثل اون باری که توی نبرد رفتی کافه. فکر کن اونجا به سالنکار میگی موجودی بگیره برات و موجودیت ۵ میلیون تومنه. خیلی احتمالش زیاده که اون سالنکار بهت حسودی کنه!» و از اون موقع هر چند وقت یکبار یاد این میفتم. و با خودم فکر میکنم، زندگیِ الان من ممکنه آرزوی یک عده باشه... ممکنه یک نفر بشنوه زندگیم رو بگه «خوشبهحالش!» و راستش... حق داره. چون امشب اون یک نفر رو نفسِ ۱۳ ساله دیدم. تصور کردم اگر بشینم جلوی نفسِ ۱۳ ساله و بهش بگم، اگر از همهی چیزهایی که بابتشون غر میزنم بهش بگم؛ نگاهش کنم و بگم: «دیگه با خانواده زندگی نمیکنی! شغل داری و درآمد داری. دانشگاه نرفتی. یه پارتنر داری که باهاش زندگی میکنی و چندتا پت دارین توی خونه. خیلی تجربهها بهدست اوردی. هرچی دلت میخواد میپوشی و میری بیرون. الکل میخوری راحت. دراگ میزنی گاهاً و ریو میری. راحت دربارهی سکس حرف میزنی و خجالت نمیکشی، حرفِ بقیه برات مهم نیست!» قطعا حسودیش میشه. آره شاید نفسِ ۱۳ ساله دوست داشت نفسِ ۲۲ ساله خونه و ماشین و موتور داشته باشه. ولی میدونی دیگه چی دوست داشت؟ نفسِ ۱۳ ساله دوست داشت وقتی بزرگ شد سیگاری باشه. همینقدر کوچیک و همینقدر ساده و مسخره. نفسِ ۱۳ ساله اگه بدونه نفسِ ۲۲ ساله هر روز میره سیگار میخره، خوشحال میشه. حسودی میکنه و حتی شاید... نخواد خودشو بکشه. نفس ۱۳ ساله دوست داشت وقتی بزرگ شد تتو و پیرسینگ داشته باشه و نفس ۲۲ ساله ۱۱ تا تتو داره! نفسِ ۱۳ ساله قطعا به نفسِ ۲۲ ساله حسودیش میشه! و حتی شاید افتخار میکنه. و حتی شاید اگر بدونه... نخواد خودشو بکشه. نفسِ ۱۳ ساله دوست داشت شب تا صبح راحت بیدار بمونه! و اگر بهش بگم که الان ۲۲ سالمه، ساعت ۴:۳۲ دقیقهی صبح دارم این متن رو مینویسم و نمیترسم کسی بیاد سرم داد بزنه، بهم حسودی میکنه؛ افتخار میکنه و احتمالا نمیخواد خودشو بکشه. نفس ۱۳ ساله خیلی رویاهای بزرگی داشت و من بهشون نرسیدم. ولی میدونی نفسِ ۱۳ ساله دیگه چه رویاهایی داشت؟ رویا داشت که راحت با هر آدمی از هر جنسیتی دوست بشه و ببینتشون هر روز. رویا داشت که راحت سکس داشته باشه. رویا داشت که پارتنر داشته باشه و همه بدونن که پارتنر داره. رویا داشت گاهی الکل بخوره و مست بشه. رویا داشت که تجربههاش بیشتر از سنش باشن، بههر قیمتی. رویا داشت خودش رو سانسور نکنه. رویا داشت تتو داشته باشه. خیلی از رویاهاش ساده بودن. یا شاید ساده نبودن نیست، صرفا زندگیای هستن که من الان دارم! و نفس ۱۳ ساله... خیلی بهش فکر میکنم. دائم فکر میکردم اگر ببینمش، اگر آینده رو بدونه... قطعا ناراحت میشه. چون پولدار نشدم. چون جزیره نخریدم. چون توی یک قارهی دیگه نیستم. ولی واقعیت اینه که... اگر جلوی نفسِ ۱۳ ساله بشینم و بگم «هر روز یک پاکت سیگار میکشم»، یا اگر جلوی نفسِ ۱۴ ساله بشینم و بگم «تتو دارم. ۱۱ تتو!» یا اگر جلوی نفسِ ۱۵ ساله بشینم و بگم «سکس منظم دارم»؛ یا اگر به نفس ۱۶ ساله بگم «کل تهرانو با موتور چرخیدم» یا به نفسِ ۱۷ ساله بگم «با چندتا دختر سکس داشتم»، فکر کنم بهم حسودی میکنن. تقریبا مطمئنم. حسودی میکنن و دل تو دلشون نیست تا زودتر ۲۲ ساله بشن. و شاید... نخوان خودشونو بکشن! 𖣠| @breazelnut | #me
It's fucked up to assume they're queer and/or in a poly relationship but absolutely OK to assume they're single and/or hetero???!!! 𖣠| @breazelnut
видео или голосовое, без подписи
Bruh-
خانومی واقعا با استانداردهای زیبایی سازگاره! من آیدل بودم همونجا میگفتم استف یه nda آماده کنن که ببرمش خونه هرچه زودتر! 𖣠| @breazelnut
𖣠| @breazelnut
I hear anyone say "this is just fanservice" and I'm throwing hands! This is hard launching a relationship! 𖣠| @breazelnut
видео или голосовое, без подписи
دیگه همین دیگه
«내 창작의 뿌리는 한» The root of my creation is Han. این تتو هنوز انجام نشده، ولی فکر میکنم یکی از شخصیترین تتوهایی باشه که قراره روی بدنم داشته باشم. این جمله از The Last ـه، از Agust D، و مدتهاست که بهش گوش میدم، ولی راستش تا همین اواخر هیچوقت واقعاً به معنی «한 / Han» فکر نکرده بودم. و Han چیزی نیست که بشه خیلی راحت با یه کلمه ترجمهش کرد. خیلیها میگن یعنی غم، ولی برای من «غم» به تنهایی خیلی کوچیکه. Han بیشتر شبیه زخمیه که فقط درد نمیکنه؛ زخمیه که با گذشت زمان تبدیل به بخشی از وجودت شده. ترکیبی از غم، خشم، حسرت، دلتنگی، بیعدالتی، درماندگی و چیزهایی که هیچوقت نتونستی تغییرشون بدی. یه جور اندوهِ باقیمونده. اون چیزی که بعد از تموم شدن اتفاق، هنوز توی آدم میمونه. مثل وقتی یه چیزی رو از دست دادی و میدونی هیچوقت نمیتونی دقیقاً برش گردونی. مثل حرفی که هیچوقت نتونستی بزنی. مثل زخمی که بسته شده ولی هنوز وقتی دست میکشی روش، میفهمی اونجا یه چیزی بوده. ولی Han فقط دربارهی زخمی موندن نیست. به نظرم قسمت مهمش دقیقاً همون جاییه که درد، تبدیل به چیز دیگهای میشه. به هنر. به موسیقی. به شعر. به خشم. به میلِ ادامه دادن. به چیزی که از دلِ رنج بیرون میاد و شکل جدیدی به خودش میگیره. و این دقیقاً چیزیه که باعث شد این جمله اینقدر برای من معنی پیدا کنه. «ریشهی آفرینش من، هانه. ریشهی چیزی که از من بیرون میاد، هانه.» یعنی من نمیخوام وانمود کنم چیزهایی که از سر گذروندم هیچ تأثیری روم نداشتن. نمیخوام بگم همهی زخمهام منو قویتر کردن، چون راستش بعضی چیزها منو قویتر نکردن. بعضی چیزها فقط یه تکه از منو با خودشون بردن. بعضی چیزها باعث شدن عصبانی بشم. بعضیها باعث شدن غمگین بشم. بعضیها باعث شدن از آدمها فاصله بگیرم. بعضیها باعث شدن چیزهایی رو ببینم که شاید هیچوقت نمیخواستم ببینم. ولی در نهایت، همهشون یه جایی از من ریشه دوندن. و شاید بعضی از چیزهایی که امروز از خودم میسازم، از همون ریشهها رشد کردن. برای همین «ریشه» توی این جمله برام خیلی مهمه. ریشه معمولاً چیزی نیست که دیده بشه. زیر زمینه. تاریکه. کثیف میشه. در سکوت رشد میکنه. ولی همون چیزیه که باعث میشه درخت سر پا بمونه. و من فکر میکنم Han برای من یه همچین چیزیه. نه تمامِ من. نه چیزی که میخوام برای همیشه توش زندگی کنم. فقط بخشی از خاکی که ازش رشد کردم. و شاید به همین دلیله که نمیخوام این تتو رو جایی بزنم که هر روز جلوی چشم همه باشه. میخوام روی ترقوهی سمت چپم باشه. بالای قلبم. و درست در طرف مقابلِ Markable. Markable برای من دربارهی پتانسیله؛ دربارهی چیزی که میتونه روی من اثر بذاره و چیزی که من هم میتونم تبدیل بهش بشم. دربارهی اینه که هنوز نمیدونم دقیقاً چی خواهم شد، ولی میدونم پتانسیلِ تبدیل شدن به چیزی که ارزشِ ماندن و به یاد موندن داشته باشه رو دارم. و حالا اون طرف، بالای قلبم، مینویسم: «ریشهی این چیزی که هستم، Han است.» انگار دو طرف بدنم دارن با هم حرف میزنن. یک طرف میگه: من هنوز میتونم تبدیل بشم. و طرف دیگه میگه: یادم هست از کجا اومدم. و اینکه روی سمت چپ و بالای قلبمه هم برای من مهمه. چون Han یه چیز کاملاً ذهنی نیست. یه چیزیه که حملش کردم. با خودم بردمش از یه دوره به دورهی بعدی، از یه نسخهی خودم به نسخهی بعدی. و حالا میخوام جایی باشه که انگار هنوز هم نزدیک خودمه، ولی دیگه پنهان نیست. نه برای اینکه بخوام به دنیا بگم «ببین چقدر درد کشیدم.» بلکه برای اینکه به خودم یادآوری کنم: من مجبور نیستم از ریشههام خجالت بکشم. درخت قرار نیست از خاکی که ازش رشد کرده متنفر باشه. و من هم قرار نیست وانمود کنم که این خاک وجود نداشته. Han برای من قشنگ نیست چون رنج کشیدن قشنگه. قشنگه چون میتونه از دلِ چیزی که قرار بود فقط درد باشه، چیزی بسازه. و شاید این دقیقاً دلیل اینه که این جمله رو میخوام روی بدنم داشته باشم. نه به عنوان ستایشِ درد. بلکه به عنوان اعتراف به اینکه درد، بخشی از داستان من بوده؛ و با این حال، هنوز همهی داستان من نیست. 내 창작의 뿌리는 한. «ریشهی چیزی که از من بیرون میاد، هانه.» و شاید یه روزی، هر چیزی که از من ساخته شده باشه، از همین ریشهها شروع شده باشه. 𖣠| @breazelnut | #tattooStory
و حالا تتوی آینده:
«من نخواهم ایستاد روبهروی تو جز برای بوسه دادن» شاید این جمله در نگاه اول فقط شبیه یه جملهی عاشقانه باشه، ولی برای من و طبق توضیح خود ابتهاج؛ بیشتر از عشق، دربارهی جنگه. دربارهی لحظهای که دو نفر روبهروی هم میایستن و فاصلهی بینشون میتونه با یه بوسه پر بشه، ولی ترجیح میدن با دیوار، با اسلحه، با خشم پرش کنن. من همیشه فکر میکردم چقدر عجیبه که آدمها میتونن به جایی برسن که انسانِ روبهروشون رو فقط به چشمِ دشمن ببینن. انگار همین که کسی اون طرفِ مرز ایستاده، دیگه آدم نیست؛ یه هدفه. و من نمیخوام یکی از اون آدمها باشم. ولی چیزی که این جمله برای من شخصیتر میکنه اینه که مهربونی برای من همیشه غریزی نیست. من ASPD دارم و قرار نیست وانمود کنم که قلبم همیشه اولین چیزی که بهم میگه، «مهربون باش»ـه. گاهی برای من، بین احساس و عمل فاصلهای وجود داره. گاهی چیزی که از درونم بلند میشه، لزوماً همون چیزی نیست که انتخاب میکنم انجامش بدم. و شاید برای همین، انتخاب کردنِ مهربونی برای من معنی بیشتری داره. من نمیگم هیچوقت خشمگین نمیشم. نمیگم هیچوقت دلم نمیخواد کسی رو از خودم دور کنم. نمیگم همیشه اولین چیزی که در من بیدار میشه، لطافته. میگم با وجود همهی اینها، میتونم انتخاب کنم. میتونم شمشیر رو زمین بذارم، حتی وقتی دستم گرفتنش رو بلده. میتونم سنگ باشم و تصمیم بگیرم سنگ نزنم. میتونم روبهروت بایستم و به جای اینکه دنبال نقطهضعفت بگردم، دنبال راهی بگردم که فاصلهمون کمتر بشه. برای من این جمله یعنی: اگر قرار است روبهروی تو بایستم، انتخاب میکنم که سلاحی بین ما نباشد. اگر قرار است چیزی از من به تو برسد، ترجیح میدهم بوسه باشد، نه زخم. و شاید این برای من یکی از انسانیترین انتخابهایی باشه که میتونم بکنم؛ اینکه همیشه نمیتونم اولین احساسم رو انتخاب کنم، ولی میتونم انتخاب کنم با اون احساس چه کار کنم. برای همین این جمله رو روی دستم گذاشتم. که هر بار دستم رو به سمت کسی دراز میکنم، یادم باشه هنوز انتخاب دارم. که لازم نیست هر فاصلهای به میدان جنگ تبدیل بشه. که لازم نیست هر آدمی که روبهروی منه، دشمن من باشه. بعضی وقتها میشه شمشیر رو کنار گذاشت. بعضی وقتها میشه از سنگر بیرون اومد. و بعضی وقتها، تنها چیزی که باید بین دو نفر اتفاق بیفته، اینه که یکی قدمی جلو بیاد و دیگری هم به جای عقب کشیدن، بوسهای رو انتخاب کنه. من نخواهم ایستاد روبهروی تو، جز برای بوسه دادن. 𖣠| @breazelnut | #tattooStory
«بیدار» بیدار اسم یکی از بچههایی بود که وقتی توی مهدکودک کار میکردم، باهاش آشنا شدم. اون موقع ۱۸ سالم بود، تازه اومده بودم تهران و تنها زندگی میکردم. یکی از بزرگترین رویاهایی که داشتم رو بالاخره انجام داده بودم؛ از خونه اومده بودم بیرون و داشتم تنهایی زندگی میکردم و کار میکردم. حس میکردم بالاخره دارم زندگیای که میخوام رو میسازم. ولی همزمان یه چیزی رو هم خیلی خوب یاد گرفته بودم: اینکه شاید برای امن موندن، بهتره خودم رو پنهان کنم. اون موقع میدونستم کیام. میدونستم کوئیرم، پلیام و خیلی چیزای دیگهای دربارهی خودم میدونستم. ولی فکر میکردم شاید بهتره همهشون رو قایم کنم. شاید اگه کمتر خودم باشم، کمتر قضاوت میشم. شاید اگه کسی واقعاً منو نشناسه، آسیب هم نمیبینم. بعد بیدار رو دیدم. یه بچهی چهار سال و نیمه که روز اول ناخنهاش لاک داشت. موهاش بلند بود. و یادمه آدمهای زیادی بهش میگفتن چرا لاک زدی؟ لاک مال دخترهاست. چرا موهات بلنده؟ و از این حرفها. و من همون موقع به این فکر کردم که یه عالمه آدم کوچیک توی این دنیا هستن که هنوز حتی نمیدونن آدمهای دیگهای مثل خودشون وجود دارن. آدمهایی که ممکنه فکر کنن چون شبیه چیزی که بقیه ازشون انتظار دارن نیستن، پس حتماً یه مشکلی دارن. و شاید فقط لازم باشه یه آدم بزرگتر رو ببینن که بهشون ثابت کنه نه، تو تنها نیستی. قرار نیست برای اینکه دوستداشتنی یا امن باشی، خودت رو عوض کنی.بیدار باعث شد منم یه جورایی بیدار بشم. باعث شد بفهمم شاید قرار نیست خودم رو پنهان کنم. شاید حتی برعکس، شاید باید خودم باشم تا یه آدم کوچیک دیگه یه روزی منو ببینه و بفهمه آدمهای شبیه اون هم میتونن بزرگ بشن و زندگی خودشون رو داشته باشن. برای همین اسمش رو تتو کردم. نه فقط به خاطر خودش، بلکه به خاطر چیزی که توی من بیدار کرد. و خود کلمهی «بیدار» هم برای من خیلی قشنگه. چون دقیقاً همون کار رو با من کرد. منو بیدار کرد. بیدار کرد که دوباره خودم رو ببینم، خودم باشم و از اینکه خودم هستم خجالت نکشم. و شاید یه روزی، یه آدم کوچیک دیگه منو ببینه و با خودش بگه: «پس میشه.» و شاید همین کافی باشه. 𖣠| @breazelnut | #tattooStory
"Markable" I kinda feel like this one needs a little explanation cuz I don't think "Markable" is a word people usually think too much abt'-' I got it cuz I love being marked. Like, literally. I love hickeys, love bites, little marks left on my skin by someone I love. There's something abt having proof that someone was there, that they touched you, that they wanted you enough to leave something behind. So that's one meaning of it for me. But that's not the reason I chose the word. I like the idea of being "markable." Something that has the potential to be marked. Something that can leave an impression and can be left with an impression. And I think there's another meaning hidden in the word "marked" that I really like. When you say someone is marked, it can also mean that they're significant. Worth noticing. Worth remembering. Like you put a mark next to something because it matters. And I don't wanna say that I AM that. I don't wanna say I'm amazing or perfect or special or anything like that. I don't even know if I think I'm a particularly good person. I just know that I have the potential to be. And I think that's a very important distinction for me. "Markable" is basically me saying that I have the potential to become something worth marking. Something worth remembering. Something that can leave a mark on someone or something. But I'm not saying I've already become that. Maybe I will. Maybe I won't. I just like knowing that the potential is there. And I put it here, starting from my collarbone and going up under my jaw, cuz I wanted the word to literally feel like something that's becoming a part of me. Something that starts close to my heart and leaves a mark as it moves upward. Also... yeah, I just really fucking love hickeys. That's part of the story too. 𖣠| @breazelnut | #tattooStory
یه چندتا تتو استوری بذارم براتون. خیلی وقته نذاشتم.