مُصَوَّرُالحُب؛
Статистика' به نام آنکه حسین را خلق کرد .. جامانده از اتوبوس شهدا ؛
- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 18
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 61
- 1/48двое суток
- 69
- 1/72трое суток
- 75
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
ای پناهِ ، بیپناها حسین'
تولدت مبارک ؛ تمام من
چشم بر هم نهادنم، با تو در میانِ خواب که در بیداری، از دوریِ تو، جان به لب میرسد ؛
ساعت، از میانِ سکوت، عبور میکند و شب، با هر تیکتاک، پیر میشود… دنیا در خوابِ عمیق، به آرامش رسیده است اما چشمِ من، در انتظار تو، بیدار مانده است. گویی زمان، در برابر یادِ تو، ایستاده است ...
پرایویت/.
امروز با رضا پهلوی شوخی کردیم ریاکت دادین فردا بریم سراغ کی شما ریاکت بدین؟
کلهی بابای رضا پهلوی
حالا همه دیس کننده شدن برا من
اینی که دیس لایک میده کیه؟برنداز
هیچوقت آن لحظهی سرنوشتساز از راه نرسید. درِ خانهی ما برای من باز ماند، اما نه برای وداعی که لرزه بر اندام بیاید و نه برای بازگشتی که در آن، نگاهها دیگر با هم یکی نباشد. من در آن جمع نبودم؛ از آن جمعی که در آن، وصیتنامهها میان صفحات قرآن پنهان میشد…
در جلوهی فتنه، من از آن نسبت عالی، بی-نشانم؛ در دهلیق حسرت، گشتهام در هیاهویِ جنگ، پنهان.
نظراتون هم دوست داشتین بگین
بچها ریاکت بدین (: مرسی خب
در جلوهی فتنه، من از آن نسبت عالی، بی-نشانم؛ در دهلیق حسرت، گشتهام در هیاهویِ جنگ، پنهان.
هیچوقت آن لحظهی سرنوشتساز از راه نرسید. درِ خانهی ما برای من باز ماند، اما نه برای وداعی که لرزه بر اندام بیاید و نه برای بازگشتی که در آن، نگاهها دیگر با هم یکی نباشد. من در آن جمع نبودم؛ از آن جمعی که در آن، وصیتنامهها میان صفحات قرآن پنهان میشد و آخرین نگاهها، نگاههایی بود که برای همیشه در حافظه حک میشد. من در آن لحظهی رفتن، حضور نداشتم؛ و همین نبودن، از هر حضور دیگری، سنگینتر بود. قدمهایم به خاکِ دمشق نرسید. در میان شلوغیِ جمعیت و عطرِ معنویِ آن صحنها، من نبودم که لرزشِ دستها را هنگام لمسِ ضریح حس کنم. من نبودم که زیر لب، با صدایی شکسته، از غربتِ خود به عمهجان شکایت کنم و بر آن آستانِ قدسی، اشک بریزم. حسرتِ آن دستبوسیها، مانند خاری در گلویم مانده است؛ حسرتِ آن آرامشی که تنها در کنارِ آن ضریح، میتوانست از تمامِ تلاطمهای دنیا نجاتم دهد. و اما حلب... غبارِ خاکستری و تندِ آن جبههها، هرگز روی پوتینهایم ننشست. سرمای استخوانسوزِ نیمهشب در سنگرهای ریف جنوبی، هرگز لرزه بر تنم نینداخت. من آن فرنچِ خاکی و نظامی را نپوشیدم که بوی باروت و خاکِ وطن را میداد. هیچوقت خشابِ اضافه را به جلیقهام نبستم و پشتِ بیسیم، با صدایی که از هیجان و ترس میلرزید، نام رفیقی را فریاد نزدهام که در آن سوی خط، در میانِ دود و غبار، دیگر پاسخی نداده است. نمیدانم آن شبها که آسمان بر فراز خانطومان به رنگِ آتش درمیآمد، چه حسی داشت. من نبودم که با رمزِ «یا زهرا»، از خواب برخیزم و به سوی میدانِ نبرد بتازم. من نبودم که در میانِ غرشِ انفجارها، زیرِ سایهی ترکشها، نفسهای سنگین بکشم. هیچوقت صدای شهادتین خواندنِ رفیقی را در گوشم نشنیدهام که در لحظهی آخر، میانِ دود و آتش، به خدا پیوند میخورد. من از آن آتش در امان ماندم، اما همین امانداری، مرا به آتشِ حسرت سوزاند. و در نهایت، آن صحنههایی که تمامِ معنای جنگ را در خود داشتند، برای من تکرار نشدند. من ندیدم که وانتهای سفید، با شکوهی تلخ، پیکرها را از میانِ ویرانهها برمیگردانند. من ندیدم که تابوتهای بازگشته، چگونه سنگینیِ دنیایی را بر دوشِ بازماندگان میگذارند. من در بیمارستان بقیهالله نبودم که شاهدِ آخرین نفسهای قهرمانان باشم، یا ببینم که چگونه رفقای دیرین، در میانِ گریه و دعا، به دیدارِ یار میروند. حالا، هر بار که نامی از آن خاکها میآید، قلبم با ریتمی متفاوت میزند. من از جنگ در امان ماندم، اما از حسرتِ آن جنگ هرگز رهایی نیافتم. تمامِ عمر، این سوال در ذهنم میچرخد: «چرا آنجا نبودم؟» و این پرسش، مانند زخمی که هرگز التیام نمییابد، در اعماقِ وجودم باقی میماند.
منو چه موکا من باید همون ذرت مکزیکی رو بخورم
معدم جنبه نداره
برانکارد بیارینن
حالم بدههه