tgindex
چِنداوُل

چِنداوُل

Статистика
@chendavolkabulперсидский

گذرگاهی برای درنگ در زیسته‌های این زمانه پرهیاهو

Последний пост
30 июл.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
49
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
174
−1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
46
40 постов
Вовлечённость
26,4%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 49
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
52
1/48двое суток
59
1/72трое суток
64

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • #طنز دردمفاصل ترجمه: احمد عزتی‌پَرور در ایستگاه مترو، مردی مست کنار کشیشی نشست. کراواتش لک لکی، صورتش پُر از جای ماتیک و بطری نیمه‌خالی از مشروب«جین» از جیبِ کتش بیرون زده بود. روزنامه‌اش را بازکرد و مشغول خواندن شد. پس از چنددقیقه، رویش را به طرف کشیش گرفت و گفت: - پدر! بگویید چه عللی باعثِ دردِ مفاصل(آرتروز)می‌شود؟ - فرزندم! ولنگاری، بی‌اخلاقی، زنان بدکاره، باده‌نوشی و بی‌پروایی، باعث این بیماری می‌شود. - خُب، نمی‌دانستم! در حالی که زیرلب همین جمله را می‌گفت، به خواندن روزنامه ادامه داد. کشیش، کمی درباره‌ی حرف‌هایی که زده بود فکرکرد و سپس به آرامی با آرنجش فشاری به مرد وارد کرد و گفت: - متأسفم! نمی‌خواستم این گونه شدید اظهار نظرکنم. چند وقت است که دردِ مفاصل داری؟ مردگفت: - من درد مفاصل ندارم؛ این‌جا خواندم که«پاپ» چنین دردی دارد! A drunken man who smelled like beer sat down on a subway seat next to a priest. The man's tie was ‎stained, his face was plastered with red lipstick, and a half empty bottle of gin was sticking out of his ‎torn coat pocket. He opened his newspaper and began reading. ‎ After a few minutes the man turned to the priest and asked, ‎ ‎“Say, Father, what causes arthritis?” ‎ ‎“My Son, it's caused by loose living, being with cheap, wicked women, too much alcohol and contempt ‎for your fellow man.” ‎ ‎“Well, I'll be damned,” the drunk muttered, returning to his paper. ‎ The priest, thinking about what he had said, nudged the man and apologized. ‎ ‎“I'm very sorry. I didn't mean to come on so strong. How long have you had arthritis?” ‎ ‎“I don't have it, Father. I was just reading here that the Pope does.” ‎ https://telegram.me/ezzatiparvar

  • خانه ادبیات افغانستان برگزار می‌کند: 📎کارگاه ادبی، فرهنگی و هنری «تماشا» 📌‌ آدینه‌های داستان 🔹 آدینه دوم: شخصیت و روایت 🔹 نقد و بررسی داستان‌های رحیمه افشار و احسان خدادادی 🔻 با حضور: عبدالواحد رفیعی 🔺 دبیران نشست: فاطمه موسوی و سکینه علی‌زاده 🔹 شنبه ۳ مرداد/ اسد ۱۴۰۵ ۲۵ جولای ۲۰۲۶ 🔹 ۱۹:۳۰ کابل/ ۱۸:۳۰ تهران 📍پیوند برگزاری نشست در پلت‌فرم گوگل‌میت: https://meet.google.com/foy-yofx-qbb 🌐 www.khaneadabiat.com 🆔@khaneadabiat

  • من صندوقدار یک فروشگاه مواد غذایی هستم. شیفت شب کار می‌کنم؛ از ساعت ۱۰ شب تا ۶ صبح. وقتی شب‌ها کار می‌کنی، آدم‌های ثابتی را می‌بینی؛ بی‌خواب‌ها، کارگرهای شیفت شب، آدم‌هایی که شاید نمی‌خواهند به خانه‌های خالی‌شان برگردند. هفته گذشته، مردی ساعت ۲ بامداد از صف من رد شد. ۱۷ دلار و ۲۳ سنت خرید کرد و با یک اسکناس ۲۰ دلاری پرداخت کرد. وقتی رسیدش را به او دادم، یک دقیقه کامل به آن خیره شد. بعد به من نگاه کرد و گفت: «می‌تونم یه چیز عجیب ازت بخوام؟» گفتم: «حتماً.» گفت: «می‌تونی چیزی روی این رسید بنویسی؟... هر چیزی. فقط چیزی که یک انسان برای یک انسان دیگر نوشته باشه.» گیج شده بودم. گفتم: «مثلاً چی؟» گفت: «هر چیزی؛ اسمت، وضعیت هوا، یه شکلک لبخند... فرقی نمی‌کنه. فقط به یک نشون نیاز دارم که بفهمم امروز یه نفر منو دیده.» این حرف را خیلی معمولی زد، انگار درخواست عجیبی نبود. یه خودکار برداشتم و روی رسیدش نوشتم: «امیدوارم شب خوبی داشته باشی! مارکوس» رسید را با دقت تا کرد و داخل کیف پولش گذاشت. گفت: «ممنونم. تو شش روز گذشته، تو تنها آدمی هستی که با من حرف زده.» بعد رفت. نمی‌توانستم از فکر آن اتفاق بیرون بیایم. شش روز بدون یک گفت‌وگوی انسانی... چطور ممکن بود؟ شروع کردم بیشتر دقت کردن. زنی که ساعت ۳ صبح غذای گربه می‌خرد، هیچ‌وقت حرف نمی‌زند. مردی که ساعت ۴ صبح قهوه و دونات می‌گیرد، همیشه هدفون در گوشش است. دختر نوجوانی که غذای تک‌نفره می‌خرد، همیشه نگاهش پایین است. همه اینجا هستیم؛ همان فروشگاه، همان ساعت‌ها، اما هر کدام در تنهایی خودمان. پس شروع کردم کاری انجام دادن؛ نوشتن پیام‌های کوچک روی رسیدها: «تو مهم هستی!» «یک نفر تو را می‌بیند!» «امیدوارم فردا روز بهتری باشد.» این کار را دو هفته ادامه دادم. هیچ‌کس چیزی نگفت. فکر کردم دارم کار عجیبی انجام می‌دهم. تا اینکه یک شب همان زنِ غذای گربه آمد. ساعت ۳ صبح بود. رسیدش را گرفت، خواند و سرش را بلند کرد. برای اولین بار بعد از هشت ماه، چشم در چشم شدیم. گفت: «این‌ها را تو می‌نویسی؟» سرم را تکان دادم. شروع کرد به گریه کردن، همان‌جا پشت صندوق. گفت: «دارم طلاق می‌گیرم. بعد از ۳۲ سال، برای اولین بار تنهایی را تجربه می‌کنم. این یادداشت‌ها تنها حرف‌های مهربانانه‌ای هستند که در چند ماه گذشته شنیده‌ام. همه‌شان را نگه داشته‌ام. چهارده‌تا از آن‌ها را روی یخچالم چسبانده‌ام.» عکس را در گوشی‌اش نشانم داد. یخچالش پر بود از رسیدهای فروشگاه، با دستخط من روی همه‌شان. گفت: «تو داشتی با من حرف می‌زدی. من فقط نمی‌دانستم چطور جواب بدهم.» نمی‌دانم چطور، اما این موضوع پخش شد. مردی که قهوه می‌خرید، آن دختر نوجوان؛ آن‌ها هم شروع کردند به حرف زدن؛ با من، با همدیگر. فروشگاهِ ۳ صبح دیگر همان جای قبلی نبود. کمتر تنها بود. آدم‌ها گاهی فقط برای حرف زدن می‌آمدند، نه برای خرید؛ فقط برای اینکه کنار آدم‌هایی باشند که آن‌ها هم وقتی دنیا خواب است، بیدارند. مدیرم متوجه شد. گفت: «چرا مردم ساعت ۳ صبح اینجا دور هم جمع می‌شوند؟» گفتم: «تنها هستند. جایی می‌خواهند که بتوانند آنجا باشند.» فکر کردم قرار است به دردسر بیفتم، اما کاری کرد که انتظارش را نداشتم. یک نیمکت جلوی فروشگاه گذاشت و روی آن نوشت: «نیمکت ساعت ۳ صبح! برای هر کسی که جایی برای بودن می‌خواهد.» فقط خواستم اینو بدونی. حالا آن نیمکت هر شب همان‌جاست. آدم‌ها ساعت ۲، ۳ و ۴ صبح می‌آیند؛ وقتی خوابشان نمی‌برد، وقتی تنهایی سنگین می‌شود، وقتی فقط نیاز دارند بدانند یک نفر آن‌ها را می‌بیند. می‌نشینند، حرف می‌زنند، کنار هم هستند. همه‌اش از جایی شروع شد که یک نفر خواست روی یک رسید، چیزی انسانی دریافت کند. چون تنهایی یک همه‌گیری است که خیلی‌ها درباره‌اش حرف نمی‌زنند. چون گاهی دیده شدن، فرق بین دوام آوردن و تسلیم شدن است. من هنوز روی رسیدها می‌نویسم؛ تک‌تکشان را. چون هیچ‌وقت نمی‌دانی چه کسی روزهاست منتظر شنیدن یک جمله از یک انسان دیگر است. نمی‌دانی یخچال چه کسی پر از دستخط توست. نمی‌دانی چه زمانی جملهٔ «شب خوبی داشته باشی»، تنها شب خوبی است که یک نفر تجربه می‌کند. پس می‌نویسم؛ هر بار، برای هر کسی. چون دیده شدن مهم است. چون دیده شدن می‌تواند نجات‌بخش باشد. کپی از صفحه فیس‌بوک یک ناشناس 🆔 @chendavolkabul

  • تیم کثیف و فاسد #حامد_کرزی و #محمداشرف_غنی_احمدزی و #عبدالله_عبدالله زمینه روی کار آمدن دوباره #طالبان_تروریست را فراهم کردند. حالا دو موش‌مرده برای آموزش و کار و زندگی زنان و مردم اشک تمساح می‌ریزند. نفرین ابدی بر همه شما! 🆔 @chendavolkabul

  • 🆔 @chendavolkabul

  • خانه ادبیات افغانستان برگزار می‌کند: 📎 ‌نشست‌ ادبی، فرهنگی و هنری «کاریز» (۹) 📌‌ شعر دیدار 🔹 شعر مهاجرت؛ زبان، هویت و روایت 🔻 با حضور زهرا حسین‌زاده 🔺️دبیران نشست: فرشته حسینی و امین نیازی 🔸 شنبه ۲۷ تیر/ سرطان ۱۴۰۵ 🔹 ۱۹:۳۰ کابل/ ۱۸:۳۰ تهران 📍پیوند برگزاری نشست در پلت‌فرم گوگل‌میت: https://meet.google.com/foy-yofx-qbb 🌐 www.khaneadabiat.com 🆔@khaneadabiat

  • گفتید: «ما کسانِ خداییم در زمین» ای ناکسان! خداست شبیهِ کدامتان؟ #حسین_جنتی 🆔@chendavolkabul

  • 🍁 «زبان هزارگی»؛ ضرورتی اداری یا آغاز یک گسستِ فرهنگی؟ ✍🏻 عباس فراسو:   کمپاینی [کارزاری] که این روزها از هزاره‌های ساکن استرالیا می‌خواهد در سرشماریِ نفوس، زبان گفتاری خود را «هزارگی» ثبت کنند بحث‌های گسترده‌ای را در فضای اجتماعی برانگیخته است. موافقان، این اقدام را راهی برای دیده‌شدن هویت هزاره‌ها و بهبود دسترسیِ آنان به خدمات عمومی می‌دانند، اما مخالفان هشدار می‌دهند که نباید یک ضرورت اداری به یک باور فرهنگی و تاریخی تبدیل شود.   برای فهم این اختلاف، باید میان سه موضوع تفاوت گذاشت: واقعیت‌های علمیِ زبان، نیازهای خدماتیِ جامعۀ مهاجر و گرایش‌های هویتی. آمیختن این سه حوزه ممکن است یک راهکار اجرایی را به روایتی فرهنگی تبدیل کند که در بلندمدت پیامدهایی فراتر از یک ثبت آماری خواهد داشت.   از منظر زبان‌شناسی، هزارگی یکی از گونه‌های زبان فارسی ـ دری است. تفاوت‌های آوایی، واژگانی و تلفظی آن، همانند تفاوت‌هایی است که میان دیگر گویش‌های فارسی در افغانستان، ایران و تاجیکستان وجود دارد. ورود واژه‌هایی از زبان‌های عربی، ترکی، مغولی یا دیگر زبان‌ها نیز ویژگی منحصر به هزارگی نیست و همۀ گونه‌های فارسی در طول تاریخ از چنین تأثیراتی برخوردار بوده‌اند.   از سوی دیگر، خود هزارگی نیز یک گونۀ یکنواخت نیست. گویش هزارگی در جاغوری، بامیان، دایکندی، بهسود، غزنی، هرات، هلمند، ارزگان و دیگر مناطق تفاوت‌های آشکاری با یکدیگر دارد. از همین رو، اگر هزارگی به‎عنوان یک زبان مستقل معرفی شود، این پرسش مطرح خواهد شد که کدام گونۀ آن معیار خواهد بود، زیرا تاکنون نه استاندارد نوشتاریِ واحدی برای آن وجود داشته و نه سنتی مشترک در نگارش آن شکل گرفته است. چرا «زبان هزارگی» در استرالیا مطرح شد؟ مطرح‎شدن عنوان «زبان هزارگی» در استرالیا، بیش از آنکه ریشه در مباحث زبان‌شناختی داشته باشد، حاصل تجربۀ جامعۀ مهاجر است. در سال‌های نخست مهاجرت، بسیاری از هزاره‌ها با مترجمانی روبه‌رو بودند که هرچند فارسی یا دری می‌دانستند، اما با اصطلاحات، فرهنگ و حساسیت‌های اجتماعیِ جامعۀ هزاره آشناییِ کافی نداشتند. در برخی موارد نیز تجربۀ تبعیض یا بی‌اعتمادی نسبت به مترجمان غیرهزاره وجود داشت.   ثبت هزارگی به‎عنوان زبان، راهکاری برای بهبود کیفیت خدمات، استفاده از مترجمان هزاره، رفع بخشی از تبعیض‌ها و دسترسی بهتر جامعۀ مهاجر به خدمات عمومی بود. این اقدام، در اصل پاسخی به یک نیاز اجرایی محسوب می‌شد، نه تلاشی برای اثبات استقلال یک زبان.   خطر تبدیل یک راهکار اداری به یک روایت فرهنگی مشکل از جایی آغاز می‌شود که یک ضرورت خدماتی، به یک روایت فرهنگی و تاریخی تبدیل شود. اگر نسل‌های آینده به این باور برسند که هزارگی زبانی کاملاً مستقل از فارسی است، پیامدهای آن تنها به یک اختلاف نام‌گذاری محدود نخواهد ماند.   تقریباً تمام میراث مکتوب هزاره‌ها، از آثار تاریخی و ادبی گرفته تا نوشته‌های علمی، فلسفی و دانشگاهی، به زبان فارسی نوشته شده است. فارسی تنها ابزار ارتباط نیست، بلکه پلی است که جامعۀ هزاره را به تاریخ، ادبیات، اندیشه و حافظۀ فرهنگیِ این سرزمین پیوند می‌دهد. تضعیف این پیوند، به معنای فاصله‎گرفتن نسل‌های آینده از بخش بزرگی از میراث فرهنگی و تمدنی خود خواهد بود. 🔗 متن کامل را در اینجا بخوانید. ©️ از: ایراف (۱۴۰۵/۴/۲۵) #️⃣ #زبان_فارسی #هزاره‌ها #هویت

  • 🍁 به همدیگر احترام بگذاریم   «چقدر خوبه با بعضی چیزها شوخی نکنیم و به همدیگر احترام بگذاریم. و اگر می‎خواهیم نماد یک کشور را معرفی کنیم، بهتر است به جنبه‎های مثبت و آنچه خوب و زیباست نگاه بکنیم تا اینکه نگاه ما زیباتر باشد، فارغ از هرگونه نگاه بالا به پایین.» 📝 پس‎نوشت: یک لحظه فکر کنید اگر یک بازیگر افغانستانی با کشور ایران این‌طور شوخی می‎کرد، چه می‎شد؟   🎥 منبع ویدیو بالا | منبع ویدیوی اصلی (۱۴۰۵)

  • سهیلا زلاند: ای ساربان به یاد افغانستان. خواننده‌ای خوش صدا به نام«سهیلا زلاند» از خوانندگان افغانستان» غزلی از سعدی را می‌خوانَد: ای‌ساربان! آهسته ران! کآرامِ جانم می‌رود؛ آن دل که با خود داشتم، با دل‌ستانم می‌رود. مَحمل بِدار ای‌ساربان! تُندی مکن با کاروان! کز عشقِ آن سَروِ رَوان، گویی رَوانم می‌رود. در رفتنِ جان از بدن، گویند هرنوعی سخن؛ من خود به چشمِ خویشتن، دیدم که جانم می‌رود. با دیدن و شنیدنِ این ترانه، تردیدم درباره‌ی بی‌عدالتی در هستی بیشتر شد. این کدام سرنوشت است که به جای زلاندها، عفریت‌های پشمالویِ خشنی را که هیچ شباهت به انسان ندارند، جایگزین می‌کُنَد؟ یکی از همین‌عفریت‌ها گفته بود: اراده‌ی الهی بر آمدنِ ما تعلق گرفته‌است. اگر اراده‌ی الهی بر چنین حادثه‌ی هراسناکی قرار گرفته‌است، من هرگز مطیعِ آن اراده نخواهم بود. تا کنون نیز نبوده‌ام. https://telegram.me/ezzatiparvar

  • جامعه‌ی هزاره در کویته سال‌ها است در وضعیت لرزان زندگی می‌کند؛ یعنی نه آن‌قدر در مرکز توجه است که امنیتش به یک اولویت تبدیل شود و نه آن‌قدر دور از خطر که بتواند نفس راحتی بکشد. در پاکستان، این جامعه بیشتر به‌عنوان یک اقلیت آسیب‌پذیر حاشیه‌ای دیده می‌شود که امنیتش هر بار پس از وقوع یک فاجعه برای مدت کوتاهی به صدر اخبار می‌آید و سپس دوباره به کناره‌ی فراموشی و بی‌اعتنایی رانده می‌شود. بیشتر بخوانید: https://www.etilaatroz.com/256966 @DailyEtilaatroz

  • یک نشریه‌ی آلمانی گزارش داده است که برخلاف خبرهای رسمی که دولت آلمان می‌گوید فقط «مهاجران مجرم» را به افغانستان بازمی‌گرداند، این کشور بازداشت و اخراج مهاجران «بی‌گناه» را نیز آغاز کرده است. نشریه «تاز» در گزارشی نوشته است که این رسانه دست‌کم در پنج مورد، مهاجرانی را شناسایی کرده است که «بدون سابقه‌ی کیفری» در بازداشتگاه اخراج هستند. تاز افزوده است: «دولت آلمان قصد دارد این افراد را که نه مجرم هستند و نه تهدید امنیتی، به وطن بحران‌زده‌‌ی‌شان اخراج کند.» بیشتر بخوانید: etilaatroz.com/256970 @DailyEtilaatroz

  • از وقتی دیگر مارادونا و پله نیستند در جهان و رودگولیت و رودی‌فولر و زیکو و شبیه آنان و آخرین تیم برزیل در دهه اول قرن بیست و یکم یا تیم‌هایی شبیه کامرون _شیران افریقا_ در جهان فوتبال نیستند، فوتبال جام جهانی برایم بی‌مزه شده است. پس از فروپاشی کشورمان هم که بازی در قطر گه‌آلود بود، منزجر _ یا کمی ارفاق کنم _ بی‌اعتنا شدم از/ به تماشایش. امسال هم لذتی نبردم از تماشای دو سه تا بازی که دیدم. جز شاید ۵ نام دیگر هیچ کدام را نمی‌شناسم. مسی را دوست ندارم اصلا، ولی رونالدو را باشخصیت می‌بینم. 🆔@chendavolkabul

  • ‏آلفرد آدلر ‌پزشک، نویسنده، روان‌درمانگر و از روانشناسان بنام اتریشی و بنیانگذار مکتب روانشناسی فردی از شجاعت نترسیدن از قضاوت‌ها و آزادی در نقطه‌نظرات شخصی می‌گوید. ‏( صدای واقعی آدلر ، تصویر هوش مصنوعی) ‏از ص اینستاگرام:hamid.alizadeh.psychology @sahandiranmehr

  • لهجه هزارگی از دیدگاه استاد نجیب مایل هروی: مهم‌ترین و بارزترین گونه‌های فارسی در افغانستان عبارتند از گونه فارسی هروی، گونه‌ی فارسی کابلی و گونه‌ی فارسی هزاره‌ای، که نه تنها در عرف و در کوچه و بازار و حواشی و توابع شهرهای مربوط معمول است، بلکه در مراکز آموزش منطقه‌ای نیز تداول دارد. گونه‌ی فارسی هزاره‌ای از اصیل‌ترین و کهن‌ترین خصیصه‌های مربوط به زبان فارسی برخوردار است. به گونه‌ای که ویژگی‌های معمول در فارسی سده‌ی چهارم و پنجم مانند فعل مرکب به جای فعل بسیط، حروف، قیدها، آدات تنبیه قدیم، کاربردهای فعل‌های پیشوندی قدیم، تکرار‌های فعلی، ضمیرهای قدیم و ابدال‌های قابل توجه در گونه‌ی مزبور رواج نام دارد. بررسی این گونه‌ی فارسی در افغانستان پیش از آن‌که مهجور و غریب شود، به خاطر بررسی‌های تاریخی زبان فارسی و حل معضلات متون کهن و دیرینه فارسی، از #امور_فوری‌وضروری_عصر ما است. (داریره‌المعارف االاسلامیه، ۱۴۲۳، ص ۳۰۰؛ مایل هروی، کیهان فرهنگی، ۱۳۶۴، ص۲۸- ۳۰). #محمدی_شاری #هزارگی #فارسی_هزارگی @mohammadishari

  • نصیبه دای‌تبار، فعال حقوق مهاجران و مدافع حقوق بشر برای ورود به پارلمان سویدن نامزد شده است. خانم دای‌تبار از جانب «حزب محیط زیست» در حوزه‌ی انتخاباتی استکهلم، پایتخت سویدن کاندیدا شده است. او در انتخابات ۲۰۲۲ به شورای شهر «یرفلا» راه یافت و اکنون برای ورود به پارلمان تلاش می‌کند.نصیبه در رشته‌ی حقوق بشر تا سطح کارشناسی ارشد تحصیل کرده و از سال ۲۰۱۱ میلادی تا کنون، در بخش‌های حقوق بشر، مهاجرت و ادغام اجتماعی، به‌ویژه رسیدگی به مسائل مهاجران در سویدن فعالیت کرده است. بیشتر بخوانید: https://storage.googleapis.com/qurium/www.etilaatroz.com/256698-nasibeh-daytabar.html @DailyEtilaatroz

  • #مرگ چند سالی می‌‌شود که مرگ‌اندیش شده‌ام؛ شاید نزدیک به یک دهه. تا پیش از آن، اصلا به مرگ فکر نمی‌کردم تا از آن بترسم یا نترسم. انگار مرگی در کار نیست. حالا در اوج بیداری، کاردی تیز، پشتم را به سرعت یک اشاره می‌برد و دادم را در می‌آورد. این تیزی مرگ است که پوستم را خراش می‌دهد؛ آشفته‌ام می‌کند و بی‌قرار. نمی‌دانم ترس است یا درد ناشناخته یا آشفتگی بیهوده یا نگرانی بی‌اساس. اصلا نمی‌شناسمش. می‌آید و خواب و بیداری‌ام را به هم می‌ریزد و می‌رود تا وقتی دیگر، دوباره به سراغم بیاید. می‌آید و خاطرات خوبم را از این دنیا پیش چشمم به رقص درمی‌آورد. همان تعداد آدم‌های خوبی که خاطره داشتم با آن‌ها، می‌آیند و تند تند مثل ریتم نوار فیلم می‌گذرند. فقط در تاریک‌روشنای سینمامانند این خاطره‌های زودگذر، لبخندی کم‌رنگ گوشه لبم می‌نشیند و تا وقتی همه آن‌ها تمام شوند، آن لبخند نحیف هم رنگ می‌بازد. دلم خیلی می‌سوزد این وقت‌ها. اشکم درمی‌آید. تکرار نشدن خاطرات خوب، دل آدم را به درد می‌آورد. آدم‌های خوب کم‌یابی که دیگر نیستند کنارم، حسرتی ابدی روی دلم می‌گذارند. آن وقت، حجم انبوهی از تلخ‌کامی زیر زبانم اقامت می‌کنند. جالب است که خاطرات شیرین، مذاقم را تلخ می‌کنند و اصلا نوبت به خاطرات تلخ نمی‌رسد که بیایند و خودی نشان دهند. دلم برای خودم نمی‌سوزد. من که پودر می‌شوم و می‌روم. چه خاکی بر سر خاطراتم بریزم. نمی‌خواهم خاطراتم پودر شوند. دلم خیلی می‌سوزد برای این همه خاطراتی که پشت سرم می‌مانند و دستم از آن‌ها کوتاه می‌شود. ای مرگ، خاطره‌هایم را از من مگیر. من هنوز به خاطره‌هایم نیاز دارم. #یادداشت_‌های_بی_‌پهلو #صادق_دهقان @Chendavol

  • #تنهایی وقتی تنها باشی، دنیا فقط خودت می‌شود و خودت؛ دنیایی به بزرگی غم‌هایت. «تنهایی» را نمی‌توان تعریف کرد و توضیح داد. تنهایی را فقط باید تجربه کرد. تا تنها نشوی، نمی‌توانی درکش کنی. وقتی تنها باشی، هیچ کس نیست تا تیمارت کند. هیچ کس یعنی هیچ کس. نه دوستانی که شاید همیشه پیرامونت هستند و نه حتی کسی که دوستت دارد یا دوستش داری. این یعنی اوج تنهایی. این یعنی تنهایی محض. آشفته می‌شوی و بی‌رمق. خواندن تکه‌های هیچ کتاب و نوشته‌ای آرامت نمی‌کند؛ دیدن هیچ فیلمی و شنیدن هیچ آهنگی. هر جا که باشی، برایت می‌شود زندان، تیمارستان یا بیمارستان آن هم در غروب یک روز تعطیل یا غروب روزی که فردایش تعطیل باشد. این مکان‌ها قرابت زیادی با هم دارند و این زمان‌ها حال و هوایی شبیه هم. تنهایی همیشگی و همه جایی است. گاهی در خانه، سراغت را می‌گیرد. گاهی پا به پایت پیاده می‌آید تا هر جایی که پای رفتنت باشد. گاهی در تاکسی کنارت می‌نشیند و تابلوهای رنگارنگ شهر را برایت مبهم و تار می‌کند. گاهی لابه‌لای هجوم آدم‌ها در مترو برایت بساط پهن می‌کند و قطارها می‌گذرند و تو نمی‌فهمی. تنهایی، سیگاری است که سرانگشتانت را می‌سوزاند ناگاه یا پیاله‌های چای که پی در پی یخ می‌شوند و تو سر می‌کشی به اجبار. تنهایی، ورق‌های خط خطی شده است کنار دستت که تا نیمه‌های شب، بی‌سرنوشت می‌مانند. تنهایی فقط تنهایی است. تنهایی شبیه هیچ چیزی نیست. حتی شبیه جذام و سرطان نیست. تنهایی فقط شبیه تنهایی است؛ دردناک، غم‌بار، زجرآور، کشنده و ویران‌گر. تنهایی حتی تو را هم از خودت می‌گیرد. تنهایی، بی‌رحم‌ترین موجودی است که تا حالا دیده‌ام. #یادداشت_‌های_بی_‌پهلو #صادق_دهقان @Chendavol

  • #شوخ_طبعی_4 #کارخانه_شاعر_سازی این سال‌ها که «شاعر» از در و دیوار می‌بارد، تشخیص شعرهای خوب و درست‌ از شعرهای «اینتر زده» و «مَن درآوردی» یا به قول قدیم‌تر، شعرهای بندِ تنبانی برای مخاطبان معمولی کمی دشوار شده است. حتّی بدتر از آن، شعرکی را که شاعران بزرگ هرگز در عمر خود نسروده‌اند، به آن‌ها می‌چسبانند یا شعر واقعی آنان را به یک یا ده‌ها شاعر دیگر یا آدم‌های دیگر منتسب می‌کنند. مدتی بعد می‌بینی فلان سینماگر، هنرمند و فیلسوف و پزشک حتی غیر فارسی‌زبان و حتی مرده هم به مدد همین بذل و بخشش‌های اینترنتی ما فارسی‌زبانان از کیسه دیگر خلفای شعر و ادب، یک‌شبه می‌شود شاعر و نویسنده. خلاصه، سر راست بگویم که وضع خیلی خراب است یا به قول ترک‌زبانان، قاراش‌ میش. زنده‌یاد نجمه زارع، شاعر جوان‌مرگ هم‌روزگارمان در شعری غم‌آگین سروده بود: غم که می‌آید، در و دیوار، شاعر می‌شود در تو، زندانی‌ترین رفتار، شاعر می‌شود اکنون شعری بخوانید با چاشنی شوخ‌طبعی از شاعری دیگر که شیوه‌های آسان‌یاب شاعر شدن را آموزش می‌دهد. اگر دلتان خواست، روش نهایی ایشان را روی اطرافیان خود امتحان کنید و در چشم بر هم زدنی، از آنان، شاعر بسازید: یک نفر دارد تَهِ انبار، شاعر می‌شود بعدِ دل دادن به یک آچار، شاعر می‌شود یک نفر هم مثل من در حال رفتن روی سِن موقع سوت و کف حضّار، شاعر می‌شود در خصوص مولوی، برخی ادیبان گفته‌اند: «او پس از یک عالمه اِصرار، شاعر می‌شود» چون که می‌داند ندارد آب و نانی، شاعری عاقبت هم از سر اجبار، شاعر می‌شود از مسیحایی‌‌دَمِ برخی پرستاران ما در اتاقِ آی.‌سی.یو، بیمار، شاعر می‌شود روزگاری از محبّت، خارها گل می‌شدند تازگی‌ها از محبّت، خار، شاعر می‌شود دایما شعر از گل و بلبل سُراید آن که او داخل شلوارکِ گل‌دار، شاعر می‌شود شعر من یک وِرد جادویی ا‌ست! می‌بینید که هر کسی آن را کند تکرار، شاعر می‌شود هیچ کاری نیست آسان‌تر ز شاعر ساختن بعد ِ«شا»، یک دانه «عِر» بگذار، «شاعِر» می‌شود کلّه‌ی یک غیرِ شاعر را فرو کن زیر آب وِل نکن! تا هفت‌صد بشمار، شاعر می‌شود #امیر_موسوی @chendavol

  • 👆 👆 👆 #شوخ‌_طبعی_3 در این نوبت، فقط نگاره‌ای شوخ‌طبعانه از شاملو و ساعدی در دسترس داریم. هم‌نشینی‌های شاملو و ساعدی به صورت پراکنده آمده است نه منسجم. از این رو، این بار خبری از شوخ‌طبعی به معنای مرسومش نیست. با این حال، برای این‌که دست خالی نباشیم، باید گفت شاملو سه شعر خود را به دوست عزیزش، ساعدی (گوهر مراد) پیش‌کش کرده است. یکی از آن‌ها شعر معروف «محاق» است به این مضمون: «به نو کردن ماه بر بام شدم با عقیق و سبزه و آینه. داسی سرد بر آسمان گذشت که پرواز کبوتر ممنوع است. صنوبرها به نجوا چیزی گفتند و گزمکان به هیاهو، شمشیر در پرندگان نهادند. ماه بر نیامد». دو «شبانه» هم به زبان محاوره و شکسته سروده است که اسفندیار منفردزاده روی آن‌ها موسیقی نوشت و فرهاد مهراد با آواز خواند: «کوچه‌ها باریکن دُکّونا بسته‌ا‌س. خونه‌ها تاریکن تاقا شیکسته‌ا‌س. از صدا افتاده تار و کمونچه مُرده می‌برن کوچه به کوچه». و دیگری: «یه شب مهتاب یه شب مهتاب ماه می‌یاد تو خواب منو می‌بره کوچه به کوچه باغ انگوری باغ آلوچه دره به دره صحرا به صحرا اون‌جا که شبا پشت بیشه‌ها یه پری می‌یاد ترسون و لرزون پاشو می‌ذاره تو آب چشمه شونه می‌کُنه موی پریشون». در پایان، یادآوری کنم که نامه‌های شاملو به آیدا با نام «مثل خون در رگ‌های من» (نشر چشمه) و نامه‌های ساعدی به طاهره کوزه‌گرانی با نام «طاهره، طاهره عزیزم» (نشر مشکی) عزیزند و خواندنی. @Chendavol