در آغاز واژه بود، و واژه خدا بود
Статистикаغم چون تو نازنینی به هزار ناز دارم
- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 11
- 1/48двое суток
- 12
- 1/72трое суток
- 13
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🔲⭕️سیندرلا چگونه دستگیر شد! مجتبی لشکربلوکی کسی که پلیس لندن به او لقب «سیندرلا» داده بود، دستگیر شد. داستان چیست؟ اسپنسر دوارته حدود دو ماه پیش و سوار بر دوچرخه برقی، گوشی عابری را در لندن دزید و فرار کرد. چند نفر او را تعقیب کردند و در جریان تعقیب و گریز، کفش ورزشیاش از پایش درآمد و جا ماند. او موفق شد فرار کند، اما پلیس با استفاده از دیانای بهجا مانده در آن کفش، هویتش را شناسایی کرد و بازداشت شد. تصاویر دوربین مداربسته نشان میداد او تنها با یک کفش صحنه جرم را ترک کرده. این مدرک غیرقابلانکار باعث شد او در دادگاه به جرم خود اعتراف کند. سرقت گوشیهای تلفن همراه در سالهای اخیر در بریتانیا، بویژه در انگلستان و ولز، افزایش چشمگیری داشته است. بسیاری از سارقان نه فقط به دنبال گوشیهای هوشمند و گرانقیمت، بلکه به دنبال اطلاعات ارزشمند ذخیره شده در آن هم هستند. جهت یادآوری (هرچند احتمالا نیازی نیست) سیندرلا یکی از مشهورترین قصههای کلاسیک جهان است؛ دختری مهربان و فقیر که پس از مرگ پدرش، تحت ظلم نامادری و دو خواهر ناتنیاش زندگی میکند. روزی شاهزاده جشن بزرگی برگزار میکند، اما نامادری مانع رفتن سیندرلا میشود. با کمک یک پری مهربان، لباس زیبا، کالسکه جادویی و کفشهای شیشهای به او داده میشود تا در جشن شرکت کند. اما جادو فقط تا نیمهشب دوام دارد. سیندرلا هنگام بازگشت سریع در آخرین لحظه، یکی از کفشهایش خود را جا میگذارد. شاهزاده عاشق او میشود و برای یافتنش، کفش را به پای دختران سراسر سرزمین امتحان میکند. در نهایت کفش تنها به پای سیندرلا میخورد و شاهزاده او را پیدا کرده و با او ازدواج میکند. ☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی: هر حرکت ما یک داده است. هر داده یک ردپا. و همین ردپا میتواند در لحظهای سرنوشت ما را تغییر دهد؛ درست مثل آن کفش ورزشی که سرنوشت دوارته را تعیین کرد. دوربینهای شهری، گوشیهای هوشمند، سنسورها، تراکنشهای آنلاین و حتی نشانگرهای زیستی مانند دی.ان.ای همگی میتواند مسیر ما را ردیابی کنند. این برای ما به عنوان یک شهروند چه معنایی دارد؟ ۱) رد پای دیجیتال مهم است. ردپای دیجیتال فقط یک اصطلاح نیست. مجموعهای از تمام نشانههایی است که از خود در فضای آنلاین و دستگاهها برجای میگذاریم. این ردپا میتواند هویت ما را آشکار کند، مسیر زندگیمان را تحت تأثیر قرار دهد و حتی علیه ما استفاده شود. پس باید هم آگاه باشیم و هم توانمند در مدیریت آن. ۲) داده های دیجیتال مهم است. تلفنهای همراه به مخزنی از هویت، اطلاعات، حسابهای مالی، عکسها، رمزها و ردپای دیجیتال تبدیل شدهاند، ارزش واقعی آنها دیگر فقط در سختافزار نیست، بلکه در «گنجینه دادهها»ست. پس باید نسبت به حفاظت امنیت آن حساس/توانمند باشیم. ۳) دارایی های دیجیتال مهم اند. امروز اکثر داراییهای ما دیجیتالاند یا از طریق ابزار دیجیتال قابل دسترسیاند: از حساب بانکی و کیف پول رمزارزی بگیر تا رمز گاو صندوق شخصی که در موبایل مان ذخیره کرده ایم. ۴) حریم دیجیتال مهم است. جمعآوری داده ها بخشی از روال اداری و زندگی امروزند. اما مرز امنیت و حریم شخصی باید روشن باشد. ما باید نسبت به میزان ورود دولت یا هر نهاد دیگری به حریم خود، آگاه، حساس و کنشگر باشیم. پرسش کلیدی این است: «چگونه میتوان امنیت را حفظ کرد بدون اینکه آزادی کاهش پیدا کند؟» حضور پیش از حد دولت در حریم ما، تجاوز رسمی است. ۵) هجوم دیجیتال مهم است. موضوع فقط دزدی گوشی یا ردپای دیجیتال نیست. جهان امروز با پدیدهای روبهروست که به آن «جنگ نامرئی» میگویند؛ جنگی که نه پلها را هدف میگیرد و نه پادگانها را و نه کاری با زیرساخت ها و تاسیسات دارد. هدف اصلی ذهن ماست: باورها، احساسات، اعتماد و گفتوگوهای روزمره. نام این جنگ نامرئی چیست؟ جنگ شناختی است. میدان اصلی جنگ امروز، ذهن انسانهاست از طریق مهندسی اطلاعات عموما دیجیتال. در چنین جهانی، هر شهروند باید سه سلاح ذهنی داشته باشد: • سواد رسانهای • سواد دیجیتال • تفکر انتقادی در جهان پرشتاب امروز این سه توانایی فقط سه مهارت لوکس و تشریفاتی نیستند؛ شرط لازم برای داشتن یک ذهنِ آزاد، آگاه و آرام هستند. فراموش نکنیم، جهان عوض شده است. سیندرلای گذشته با اندازه پای فیزیکی شناسایی می شد اما سیندلاری زمانه ما با ردپای دیجیتال. @Dr_Lashkarbolouki
📝📝📝چگونه به آبادانی ایران فکر کنیم؟ 🔺روایتی از کتاب علی میرسپاسی و پرسشی که باید عوض شود ✍️جواد حیدری | استاد علوم سیاسی 🖊فرض کنید بیماری سالها نزد پزشکان مختلف رفته و همیشه یک سؤال پرسیده: «چرا من مثل دیگران سالم نیستم؟» روزی پزشکی به او میگوید: «مشکل شما در پاسخ نیست، در سؤال است. بپرسید سلامتی برای من چه معنایی دارد و چطور به آن برسم.» علی میرسپاسی، جامعهشناس ایرانی، در کتاب بسیار مهم خودش، «چگونه به آبادانی ایران فکر کنیم؟» دقیقاً همین کار را با ذهن ما ایرانیان میکند. 🖊او میگوید پرسشی که از دوران مشروطه تا امروز نسل به نسل تکرار کردهایم، «چرا ما عقب ماندیم و غرب پیشرفت کرد؟» خودش بخشی از بیماری است، نه راه درمان. پیشنهاد او جایگزینی این پرسش با پرسشی دیگر است: «جامعهی نیک برای ایرانیان چه معنایی دارد و چگونه میتوان آن را ساخت؟» تفاوت ظاهراً کوچک است اما یکی نگاه به عقب و غرق در حسرت است؛ دیگری نگاه به جلو و همراه با مسئولیت. 🖊میرسپاسی نشان میدهد فضای فکری ایران معاصر اسیر چند «گفتمان طاقتفرسا» شده- روایتهایی که هر یک به شکلی، افق آینده را میبندند. گفتمان اول «عقبماندگی» است که میگوید غرب معیار مطلق است، ما همیشه عقبتریم. مهمترین ایراد این گفتمان نوعی احساس دائمی کمبود است. گفتمان دوم «انحطاط است» که حرف اصلیاش این است که ایران از برههای دچار «انقطاع» فکری شد و در زوال ماند. ایراد میرسپاسی به این گفتمان این است که در آن باور به سرنوشت محتوم موج میزند. 🖊گفتمان سوم «سنت در برابر تجدد» است که مدعای اصلی آن این است که باید یکی را کامل پذیرفت و دیگری را کامل رد کرد و این گفتمان در نهایت به نوعی بنبست دوگانهساز ختم میشود. گفتمان چهارم «نوستالژی ایران باستان» است که نجات ما را در بازگشت به گذشتهی پیش از اسلام میبیند و عیباش در فرار از حال به گذشتهی خیالی است. 🖊ویژگی مشترک این چهار روایت چیست؟ میرسپاسی با دقت یک جراح انگشت میگذارد روی یک نکته: همهی آنها از پیش تصمیم گرفتهاند نتیجه چه باشد. بهجای تحلیل واقعیت تاریخی ایران، دنبال شواهدی برای اثبات محکومیت آن میگردند. محصول این نگاه، چیزی است که او «کینهتوزی تاریخی» مینامد: آمیزهای از تحقیر، حسرت، و خشم خاموش نسبت به گذشته که بهجای برانگیختن کنش، ما را در سوگواری و انفعال نگه میدارد. او اینجا از ریچارد رورتی وام میگیرد که «چپ فرهنگی» دانشگاهی آمریکا را متهم میکرد «شناخت» را جای «امید» گذاشته و نقد انتزاعی را جای اصلاح واقعی نهادها- و همان الگو را در بخشی از روشنفکری ایرانی بازمیشناسد. 🔸متن کامل این نوشتار را در لینک زیر بخوانید یا روی Instant View کلیک کنید mashghenow.com/?p=6458 #جواد_حیدری #علی_میرسپاسی #کتاب 🔸نشانی تلگرام «مشق نو»: t.me/mashghenowofficial
پروفسور ولی نصر: «خب، اول از همه اجازه دهید بگویم که من به این تقابل "میانهروها در برابر تندروها" اعتقادی ندارم. من فکر میکنم دودستگی در واشنگتن بیشتر از تهران است. [با حضور افرادی مثل] روبیو و ونس، اختلال در تصمیمگیریِ واشنگتن بسیار بیشتر از تهران است. هر دولتی در نهایت بر سر سیاستهایش بحث و اختلاف نظر دارد، اما فکر میکنم در ایران یک اجماع وجود دارد که آنها از این تنگه [تنگه هرمز]* دست نخواهند کشید. این اجماع وجود دارد که آنها جنگ را بسیار بسیار خوب مدیریت کردهاند. این اجماع وجود دارد که آنها ابرقدرت [آمریکا] را شکست دادهاند یا دستکم آن را به موضع ضعف (عقبنشینی) کشاندهاند. پس دیگر بر سر چه چیزی باید بحث کنند؟ حتی این بحثی که اکنون در واشنگتن بسیار رایج شده است - که فکر میکنم بخش اعظم آن واقعاً اطلاعات دروغ است - مبنی بر اینکه مجتبی [خامنهای] مرده است یا واقعاً در رأس کار نیست... چه فرقی میکند؟ هر کسی که در رأس کار است، دارد امور را با قاطعیت و انسجام اداره میکند. منظورم این است که ما اینجا داریم سوال اشتباهی میپرسیم؛ پس چه اهمیتی دارد که او زنده است یا مرده؟ تفاوتی ایجاد نمیکند. بنابراین نه، من فکر نمیکنم آنها تصور کنند که دارند زیادهروی میکنند. آنها فکر میکنند که یک پنجره فرصت محدود در اختیار دارند تا بیشترین میزان امتیاز استراتژیک را از برگرداندن ورق علیه ایالات متحده به دست آورند. غیرمنطقی خواهد بود اگر آنها از این برتری خود استفاده نکنند. آنها با خود فکر میکنند نسلهای آینده از آنها خواهند پرسید: "شما ایالات متحده را در موضع ضعف قرار داده بودید، آن زمان وقت این بود که بیشتر بخواهید." و آنها خواهند گفت که ایالات متحده تاکنون دو بار ایران را محاصره کرده است و این ایالات متحده است که اول کوتاه آمده است. آنها میتوانند بیشتر از هر کس دیگری رنج بکشند؛ بعد از ۴۷ سال رنج کشیدن، باز هم میتوانند رنج بکشند. و در نهایت فکر میکنند که تنها راه رسیدن به جایگاهی بهتر، از همین مسیری است که اکنون در آن قرار دارند. من قصد ندارم در مورد اینکه آیا آنها زیادهروی میکنند یا نه حدس و گمان بزنم؛ اما فکر میکنم کشوری که در شش ماه گذشته موفق شده از حمله دو ارتش مجهز به تسلیحات هستهای - یعنی قدرت برتر جهان و پیشرفتهترین و مجهزترین ارتش خاورمیانه - جان سالم به در ببرد و با این حال ما هنوز داریم چنین بحثی میکنیم... فکر میکنم با فروتنی باید بپذیریم که شاید آنها کارشان را درست انجام دادهاند. و در واقع، منظورم این نیست که همه تقصیرها را گردن ترامپ بیندازیم؛ همه افراد دیگری در واشنگتن که فکر میکردند سیاست در قبال ایران و مسیری که طی کردهایم از ابتدا درست بوده و اسرائیل درست میگفته... میدانید، بدیهی است که آنها تا الان اشتباه کردهاند و مسیر را کاملاً اشتباه رفتهاند. و در نهایت، میدانید در مسائل اقتصادی ایران دارد رنج میکشد، اما همانطور که جان [میرشایمر] در همان ابتدا گفت، آنها خواستار امتیازات اقتصادی بزرگی هستند. شما باید غرامت جنگی بپردازید، باید تا ۳۰ میلیارد دلار را آزاد کنید؛ گزارش شده است که ایران تا صد میلیارد دلار دارایی مسدود شده در سراسر جهان دارد. [آنها میگویند] ما میخواهیم تجارت کنیم و میخواهیم نفتمان را به هر کسی که میخواهیم بفروشیم و شما باید از سر راه کنار بروید. و وقتی شما تحریمها را بردارید، ما قادر خواهیم بود راحتتر عوارض [عبور کشتیها را] جمعآوری کنیم، زیرا عملاً میتوانیم پول دریافت کنیم. بنابراین "رنج کوتاهمدت، دستاورد بلندمدت"؛ این همان طرزی است که آنها به قضیه نگاه میکنند.» https://www.youtube.com/watch?v=oW-QcUMKmE0 منبع: ایران در رسانه
کتاب در یک دقیقه پیرمرد و دریا
📝 همهی ما روی تخت پروکروست #امید_فاخر پروکروست (#پروکروستس)، راهزن اسطورهای یونان، تختی آهنی داشت. هر مسافری که از راه میرسید، باید دقیقاً هماندازهی آن تخت میشد؛ اگر بلندتر بود، پاهایش را میبرید و اگر کوتاهتر بود، بدنش را میکشید. مساله، انسان نبود؛ مساله این بود که انسان باید خود را با تخت تطبیق میداد. این اسطوره، بیش از هر زمان دیگری، روایت جهان امروز است. در سطح سیاسی، بسیاری از حکومتها، احزاب و ایدئولوژیها، هنوز رویای ساختن انسانهای هماندازه را در سر دارند. شهروند خوب، کسی است که مانند دیگران بیندیشد، همان را بگوید که مطلوب قدرت است و در چارچوب از پیش تعیینشده زندگی کند. هر صدای متفاوتی یا باید بریده شود یا آنقدر کشیده شود تا شبیه دیگران شود. تخت پروکروست، امروز نام دیگری دارد؛ یکسانسازی. اما این اسطوره فقط دربارهی سیاست نیست. در سطح فردی نیز ما خود، زندانبان یکدیگریم. شبکههای اجتماعی، فرهنگ موفقیت، مد، سبک زندگی و حتی روابط عاطفی، مدام از ما میخواهند شبیه الگویی از پیش ساخته باشیم؛ بدن، شغل، درآمد، سلیقه، عقیده و حتی احساساتمان باید مطابق استانداردی باشد که دیگران تعیین کردهاند. هر کس متفاوت باشد، یا حذف میشود یا به تمسخر گرفته میشود. تراژدی اینجاست که دیگر نیازی به پروکروست نیست؛ هر کدام از ما، تخت پروکروست خود را با خود حمل میکنیم. دیگران را با معیارهای خود اندازه میگیریم و اگر در قالب ذهنی ما جا نشوند، تلاش میکنیم آنها را ببریم یا بکشیم؛ نه با شمشیر، بلکه با قضاوت، برچسب، تحقیر و طرد. شاید بزرگترین بحران جهان امروز وسواس یکسانسازی باشد؛ این تصور که همه باید یک شکل فکر کنند، یک شکل زندگی کنند و یک شکل موفق شوند. تمدن، از جایی آغاز میشود که تخت پروکروست را بشکنیم، نه انسانها را. زیرا جامعهای که تفاوت را تحمل نکند، دیر یا زود، انسانیت را نیز از دست خواهد داد.
لذت روزنامهنگاری ✍️عباس عبدی 🔹روزنامهنگاری بویژه در ایران سختیها و مشکلات خاص خود را دارد، در مقابل لذتهای آن هم، اگر نگوییم بیشتر است، کمتر از سختیهای آن نیست. یک نمونه آن را تقدیم میکنم. 🔹چند روز پیش رفته بودم بقالی محل، یک خانم بسیار کوچک اندام با قد احتمالاً ۱۵۵ سانتیمتر و شاید بالای ۸۰ سال مرا دید و گفت شما فلانی هستید؟ گفتم بله. گفت من میدانستم در این محل هستید از همین بقالی سراغ شما را گرفتم که چیزی نگفت، گفت البته طبیعی بود که نگوید. الآن هم از دور دیدمتان دویدم، ولی شما را در یک لحظه گم کردم و حالا که داشتم میرفتم منزل دوباره پیدایتان کردم. گفتم: حالا بفرمایید؛ در خدمتم. 🔹این خانم مساله خود را چنین تعریف کرد که در جوانی و با داشتن یک نوزاد همسرش فوت میکند. او آموزگار بود. مدتی بعد در سال ۶۲ و در سی سالگی با فرد دیگری ازدواج میکند که بچهدار نمیشده و زنش از او جدا شده بود. شوهرش ۳ سال بعد به بیماری سختی دچار میشود که تا پایان عمرش در سال ۹۹ درگیر بیماری بود. درآمد مرد به تنهایی اصلا کفاف زندگی را نمیکرد و هزینه زندگی از درآمد هر دو تأمین میشد. 🔹این زن در ضمن آموزگاری، و انجام کارهای منزل و پرستاری از او، تمام وقت زحمت میکشد. تا این که مرد در کرونا بیمار شد و علیرغم این که بارها گفته بود نتوانست یا نخواست خانه را بطور رسمی به نام زن کند. سریع فوت کرد و چون فرزندی نداشته، برادر ناتنی او(از مادر مشترک) که در استانی دور است و وضع خوبی هم دارد، مدعی ارث او شده و علی رغم حضور چند نفر از اقوام شوهر در دادگاه و شهادت دادن در باره سهم اقتصادی و نقش اصلی زن در زندگی مشترک، فقط همان یک و نیم دانگ قانون ارث از خانه را به زن و بقیه را به برادر ناتنی دادند. در حالی که مراوده چندانی هم با یکدیگر نداشتند. ▫️ادامه مطلب در سایت هممیهن آنلاین 📌هممیهن را در فضای مجازی دنبال کنید: 🔗سایت | 🔗اینستاگرام | 🔗تلگرام | 🔗 یوتیوب
🌿 شب هفدهم: نیلوفر آبی پاکی، از درون میشکفد؛ نه از شرایط بیرون دوستان عزیز لاولی یوگا، در شب گذشته، کریشنا به آرجونا آموخت که آرامش واقعی، در دل طوفانهای زندگی به دست میآید؛ زمانی که با آگاهی عمل میکنیم و نتیجه را رها میکنیم. امشب، با یکی از مقدسترین نمادهای یوگا و فلسفه شرق همراه میشویم؛ گل نیلوفر آبی (لوتوس). شاید بارها تصویر این گل را در مدیتیشن، معابد یا نمادهای یوگا دیده باشید، اما راز آن تنها در زیباییاش نیست، بلکه در شیوه رشد کردنش است. ⸻ در کنار برکهای آرام، شاگرد جوانی همراه استادش قدم میزد. نگاهش به گلهای نیلوفر افتاد که با شکوهی خیرهکننده روی سطح آب شناور بودند. با تعجب پرسید: «استاد، چگونه ممکن است چنین گل پاک و زیبایی، در این آب گلآلود رشد کند؟» استاد لبخندی زد و گفت: «پاسخ را از خود گل بپرس.» شاگرد با تعجب به گل نزدیک شد. در سکوت، به آن نگاه کرد. ریشههای گل در اعماق گلولای فرو رفته بود. ساقهای بلند از میان آب بالا آمده بود. و گل، کاملاً باز و درخشان، روی سطح آب شکوفا شده بود. حتی قطرههای آب نیز روی گلبرگهایش نمیماندند و آرام به پایین میلغزیدند. ⸻ استاد گفت: «اگر نیلوفر از گلولای متنفر بود، هرگز رشد نمیکرد. او از همان خاک تیره، نیرو میگیرد. اما اجازه نمیدهد گلولای، زیباییاش را آلوده کند.» شاگرد مدتی به گل خیره ماند. استاد ادامه داد: «زندگی نیز همین است. هیچکس در شرایط کاملاً ایدهآل زندگی نمیکند. همه ما با مشکلات، ترسها، شکستها، بیماریها یا رنجهایی روبهرو میشویم. اما آنچه سرنوشت ما را تعیین میکند، شرایط بیرونی نیست؛ بلکه واکنش درونی ما به آن شرایط است.» ⸻ چند روز بعد، طوفانی شدید برکه را به هم ریخت. باد وزید. باران بارید. سطح آب متلاطم شد. شاگرد با نگرانی به برکه رفت. با خود گفت: «حتماً گلها از بین رفتهاند.» اما وقتی به برکه رسید، دید که نیلوفرها هنوز پابرجا هستند. ساقههایشان با موجها خم میشد، اما نمیشکست. پس از پایان طوفان، دوباره با آرامش روی آب ایستادند. استاد گفت: «ببین… انعطاف، از سختی قویتر است. آنچه خشک و سخت است، زودتر میشکند. اما آنچه با زندگی هماهنگ میشود، دوام میآورد.» ⸻ سالها بعد، آن شاگرد خود به معلمی بزرگ تبدیل شد. هرگاه شاگردی از او میپرسید: «چگونه در این دنیای پر از آشوب، آرام بمانم؟» او فقط به گل نیلوفری اشاره میکرد که روی برکه شکوفه داده بود و میگفت: «از او یاد بگیر… در گلولای ریشه داشته باش، اما رو به نور زندگی کن.» ⸻ 🌱 پیام امشب در یوگا، گل نیلوفر نماد رشد معنوی، آگاهی و بیداری است. او به ما یادآوری میکند که لازم نیست منتظر روزی باشیم که همه مشکلات زندگی تمام شوند تا آرامش را تجربه کنیم. رشد واقعی، درست در میان چالشها اتفاق میافتد. همانگونه که نیلوفر بدون گلولای شکوفا نمیشود، بسیاری از عمیقترین درسهای زندگی نیز از دل سختیها متولد میشوند. ⸻ 🌿 تمرین امشب امشب، پیش از خواب، از خود بپرسید: کدام چالش زندگیام، در حال آموزش دادن درسی ارزشمند به من است؟ آیا به جای جنگیدن با شرایط، میتوانم از آن برای رشد استفاده کنم؟ چگونه میتوانم مانند گل نیلوفر، در میان سختیها، قلبم را رو به نور نگه دارم؟ چشمانتان را ببندید و تصور کنید گل نیلوفری در مرکز قلبتان آرامآرام شکوفا میشود. با هر دم، نور و آرامش را به درون دعوت کنید. با هر بازدم، ترس و ناامیدی را رها کنید. در دل خود تکرار کنید: «من محصول شرایط نیستم؛ من انتخاب میکنم چگونه در میان آنها شکوفا شوم.» 🌙 شب بخیر. فردا شب، با داستان دو گرگ درون انسان همراه خواهیم شد؛ داستانی که نشان میدهد هر روز، با انتخابهای کوچک خود، کدام بخش از وجودمان را قویتر میکنیم.
تابع نوع احساسات و تفکر و انتخاب های فردی ما نیستن! بچه ها تا زیر پانزده سالگی اصول نقاشی و طراحی و موسیقی و هنر رو کاملا به صورت اصول تبین و تدوین شده از سوی آموزش پرورش یاد می گیرن و بعد از دوران دبیرستان، می تونن با توانمندی اولیه که پیشتر به صورت اجباری و قانونمند یاد گرفتن، ظرفیت های فردی و خلاقیت هاشون رو نشون بدن و پیاده کنن! شما نمی تونید توی یک بزرگراه ناگهان برعکس رانندگی کنید چون میخواین خلاق و متفاوت باشید! شما نمی تونید درختهای جنگل رو آتش بزنید چون صرفا دلتون می خواد تفریح کنید! قانون قانونه! هرگز از بچه ده دوازده ساله سوال نمی کنند که دوست داری توی خیابون چطوری رانندگی کنی و به نظرت قوانین راهنمایی رانندگی چطور باشن بهترن!! اما همین سوالات رو در 16 هفده سالگی از بچه ها می پرسن! وقتی که بچه ها سالها با تمرین نظم و قانون مداری، دیدن و فهمیدن که زندگی در کنار دیگران بدون داشتن حد و مرز و اصول و قوانین اصلا امکان پذیر نیست! بچه ها در مدرسه می دونن که اجازه ندارن موهاشون رو هر مدلی که دوست دارن شکل بدن و جواهرات به خودشون آویزون کنن، چون این تمرین قانون مداری و پایبندی به اصول برای آماده شدن برای زندگی آینده است. این کارها برای شناساندن معنان «قانون» به بچه ها هست. جای دیگه ای وجود نداره که بشه این اصول رویکپارچه به نسل جدید یک کشور آموزش داد! شما در چهارچوب مدرسه اجازه ندارید هرجور که دلتون می خواد لباش بپوشید یا رفتار کنید، چون اینجا یک سازمان هست و قوانین خودش رو داره (دوران ابتدایی). بیرون از این سازمان شما می تونید جور دیگه ای رفتار کنید به شرط اینکه اثراتش وارد سازمان نشه(دوران دبیرستان). وقتی سیستم آموزشی ژاپن بچه ها رو در دوران ابتدایی وادار میکنه مشق و تکلیف زیاد بنویسن و برای هر کاری که می کنن و هرجایی که میرن گزارش بنویسن، قدرت نویسندگی و خلاقیت در نوشتن و گزارش دادن اصولی و جذاب در آینده به دست میاد! (نمونه های بیشماری رو قبلا تو همین کانال براتون گذاشتم) خلاصه که هرکدام از اصول زندگی بشر رو می شه فقط در سن خاصی به انسانها آموزش داد. آموزش نظم و قانون مداری و اصول و چهارچوب های فکری و اندیشه در دوران کودکی، و آموزش تفکر نقادانه و آزاد بعد از پانزده سالگی.
چند روز قبل به صورت تصادفی ویدیویی از سرکارخانم ژاله شادی طلب دیدم. ایشون استاد بزرگوار و باسوادی هستند و نظرات خوبی در بحث آموزش و جامعه شناسی داشتن ارائه می دادن. همه چیز خوب بود تا رسیدن به مثالی از ژاپن برای نقد نوع آموزش در ایران. عموم مردم ایران تصویری که از خارج بخصوص کشورهای توسعه یافته دارن، حاصل دو پدیده هست: تصویر ساخته شده توسط مسافران ایرانی در اون کشورها یا مقالات و گزارشها، و دو، پرداختن اون تصاویر مطابق با تصورات و آمال و آرزوها. اگر سیستم آموزشی ژاپن یکی از موفقترین سیستم در جهان هست، پس به دلیل مثلا ندادن مشق و آزاد گذاشتن بچه ها و آزمون های استعدادیابی و نبودن مدارس غیر انتفاعی و تیزهوشان و فلان و بهمان هست! یادتونه گفتم مشکل ما در ایران نبود امکانات نیست، بلکه نفهمیدن مشکله؟! این دقیقا همونجاست! ما نمی دونیم مشکلمون کجاست، خیال می کنیم می دونیم! خانم ژاله شادی طلب یه اشتباه بسیار بزرگ درمورد قضاوت سیستم آموزشی ژاپن داره که حاصل همون پرداختن تصویر ساخته شده از یک کشور توسعه یافته هست! ایشون گفتن در سیستم ژاپن به بچه ها تفکر و کار تیمی آموزش داده میشود اما در سیستم آموزشی ایران، اطاعت کردن!! خب مطمئنا من سیستم آموزشی ژاپن رو بهتر از ایشون میشناسم پس با اطینان می گم این برداشت و تصورشون نه تنها غلط هست، بلکه بسیار خطرناک هم هست! شما باید از خودتون سوال کنید که آیا آموزش کار تیمی، بدون یادگرفتن اطاعت و فرمانبری اصلا امکان پذیر هست؟!! آیا یاد دادن تفکر عمیق و نقادانه، بدون یاددادن روشهای اصولی تفکر و تعمق، که اونهم تنها از مسیر اطاعت پذیری به وجود میاد، امکان پذیر هست؟!!! چرا مدارس ژاپن بشدت به قوانین پوششی و ظاهری و نظم و انضباط اهمیت میدن؟! آیا ژاپنیها به اندازه فلان کامنت گذار این کانال، عقلشون نمیرسه که دوران این سختگیری ها گذشته و الان دوران هوش مصنوعی و این چیزهاست؟! ببینید، اولین، اصلی ترین، و مبنایی ترین هدف تشکیل مدرسه، از تمام قرون گذشته و تا ابد، آموزش نظم، قانون مداری، ادب و رفتار اجتماعی بالغانه و دریک کلام انسجام و ساختار دادن به شخصیت افراد بوده و خواهد بود. آدمهایی که نظم رو یاد می گیرند در آینده هنرمندان موفق تری هم خواهند شد! نظم و ادب و قانون مداری، الفبای زندگی موفق در جامعه هست! چطور میشه به افراد گفت باید در شهر به قوانین راهنمایی و رانندگی، حفظ محیط زیست، محدودیت های اخلاقی و اجتماعی برای زیست مسالمت آمیز با دیگران پایبند باشند، درحالیکه هرگز چنین چیزهایی بهشون یاد داده نشده؟! در سیستم آموزشی ژاپن، کل سالهای مهدکودک، پیش دبستانی و دبستان و تا حدودی دوران راهنمایی، تمرکز اصلی سیستم آموزشی مبتنی بر آموزش اخلاقیات هست. اخلاقیات در اینجا به معنای یادگیری نظم، ادب، سختکوشی، تواضع، همزیستی و زیست سلامت و صلح آمیز در کنار دیگران هست. این آموزش اخلاقیات در ژاپن از طریق آموزش کار تیمی صورت می گیره. در سیستم کار تیمی، بچه ها یاد میگیرند که حرفهای دیگران رو بشنوند، از قوانین تیم تبعیت کنند، منافع تیم رو بر منافع شخصی ارجح بدونن و با افراد ضعیف تر چطور کنار بیان تا تیم به هدفی که برای خودش تعریف کرده برسه. بعد از اینکه تا پانزده سالگی بچه ها الفبای نظم و قانون مداری و اخلاقیات اجتماعی رو چنان فرا گرفتند که به ملکه ذهنی اونها تبدیل شد، تازه سیستم آموزشی وارد فاز آموزش تفکر آزاد و نقادانه و خلاقیت مبتنی بر چهارچوبهای فکری منظم شکل گرفته در سالهای قبلی میشه. همین الان این ورکشاپ های آموزشی که ما برای بچه ها داریم (خودشناسی، تربیت رهبران آینده برای جهان، مواجهه با چالشهای جهانی و ..)، هیچوقت برای بچه های زیر 15 سال نیستن! بچه های کوچکتر لازم نیست بدونن که میشه مدل دیگه ای هم زندگی کرد و دین و فرهنگ و سیستم دیگه ای هم داشت! اونها قدرت تحلیل و فهم و درک تفاوت ها رو ندارن و فورا همه چیز رو در دسته بندی «درست» و «غلط» قرار میدن! در سال دوم دبیرستان و در سن 17 سالگی، بچه ها باید کتابچه قوانین مدنی رو به عنوان تکلیف مدرسه بخرن، اون رو مطالعه کنند و یکی از قوانین مدنی رو انتخاب کنند و درمورد عادلانه بودن یا نبودن اون و مجازات های درنظر گرفته شده برای شکستن اون بحث کنن و آزادانه اون رو به نقد و بحث بکشن. بچه ها پیش از این سن، هرگز فرصت به چالش کشیدن اصول اجتماعی رو ندارن! چون باید یادبگیرند که بعضی از قوانین 👇🏻👇🏻
✅ لذتِ اسیدپاشی به چهرهی عاشقان؛ دربارهی برخی واکنشها به پست جدید «نشر نی»، بخش دوم | بخش اول خوب حالا «نتیجهی عملی» خرید حق نشر چه میشود؟ خیلی ساده: تا وقتی قانون خرید حق انتشار کتاب به صورت دقیق (و برای همهی ناشران) تدوین و اجرا نشود، این انتظار که ناشر حق انتشار کتاب را از ناشر خارجی بخرد عملاً به معنای تعطیلی نشر است. هیچ اغراقی در کار نیست: «تعطیلی نشر» و نه هیچ چیزی کمتر از آن. 5️⃣ وقتی کامنتهای زیر پست «نشر نی» را خواندم، اولین احساسی که پیدا کردم احساس پشیمانی بسیار شدید از فعالیت بیستساله در زمینهی ترجمه و نگارش و نشر بود؛ بسیار دردناک است که با چشم خودت ببینی حتی افراد کتابخوان تا این اندازه از واقعیتهای نشر بیاطلاعاند و (بدتر از آن) از این بیاطلاعی خودشان بیخبرند و (باز هم بدتر از آن) ناشران را بابت مسائلی مثل گرانی کتاب مقصر میدانند و (بدتر از همه) برایشان مهم نیست که اینگونه قضاوتهای فلهای مثل اسیدپاشی به چهرهی آن دسته از ناشران و مؤلفان و مترجمان است که با وجود دشواریِ شرایط، از سر عشق به کار خودشان، صادقانه به مخاطب خدمت میکنند. 6️⃣ برخی کامنتگذاران هم به رفتار «نشر نی» با مترجمان و نویسندگان اشاره کرده بودند. بله مطمئناً نشر نی باید دربارهی برخوردش با مترجمان و نویسندگان پاسخگو باشد (و راستش خود من هم گلههایی از نشر نی دارم)؛ اما حتی رفتار بد نشر نی با دیگران نمیتواند دزدی از این انتشارات را توجیه کند. 7️⃣ کتاب دزدی ارزان نیست؛ هزینهاش از جیب مترجم، مؤلف، ویراستار، و ناشر دزدیده شده است. 8️⃣ کاملاً حق داریم که از شرایطی که در آن زندگی میکنیم خشمی تند داشته باشیم. اما خوب است اسید خشم خودمان را به اولین چهرهای که میشناسیم نپاشیم. مطلب نشر نی و کامنتها را میتوانید اینجا بخوانید ✍🏻 کاوه خسروانی 🌐 کانال پارادوکس: 🆔 @paradoxizer
✅ لذتِ اسیدپاشی به چهرهی عاشقان؛ دربارهی برخی واکنشها به پست جدید «نشر نی» ✍🏻 کاوه خسروانی 1️⃣ چند سال است میخواهم دربارهی مشکلات، مافیابازیها، و فسادهای کُشندهی صنعت نشر در ایران بنویسم؛ اما همیشه آنقدر مسائل اورژانسی گریبان جامعه و کشور را گرفته بود که پرداختن به مسائل صنعت نشر یک جور فانتزیبازی به نظر میرسید. حالا هم وضعیت اورژانسیتر از همیشه است. بااینحال، تصمیم گرفتم حرف دلم را بزنم؛ شاید برای کسی مهم نباشد اما دستکم حرفم را میزنم و اندکی از این احساس خفهکننده رها میشوم. 2️⃣ انگیزهی این نوشته، مطلبیست که «نشر نی» دیروز در صفحهاش منتشر کرده است؛ مطلبی دربارهی آنچه «فروش کتاب قاچاق» نامیده شده، اما شاید نام دقیقترش «فروش نسخهی دزدی کتاب» باشد. داستان از این قرار است: برخی افراد، کتابهایی را که نشر نی (و ناشران دیگر) ترجمه، ویرایش، صفحهآرایی، طراحی جلد، و ... کردهاند، بدون اجازهی ناشر چاپ میکنند. آنها در هیچیک ازهزینههای آمادهسازی کتاب (غیر از چاپ) سهیم نیستند و به همین دلیل کتاب را با قیمت پایینتری میفروشند (مثل هر کالای دزدی دیگر که ارزانتر از حالت عادی فروخته میشود). اما نکتهی حیرتانگیز این است که تعداد نسبتاً زیادی از افرادِ بهاصطلاح «اهل کتاب!» نهتنها با ناشر همدلی نشان ندادهاند، بلکه با لحنی کینهتوزانه، دزدهای دنیای کتاب را ستایش کردهاند. چرا؟ فقط به این دلیل که آن دزدها «کتابِ دزدیدهشده» را با قیمت پایینتری به دستشان میرسانند. 3️⃣ از اینجاست که بوی تند اسید به مشام میرسد؛ بوی اینکه افرادِ «اهل کتاب» در این مملکت –همان افرادی که احتمالاً اینطرف و آنطرف دربارهی دزدیهای دیگر نوحهسرایی میکنند – سرسوزنی به دزدیده شدن حق ناشر و مؤلف و مترجم اهمیت نمیدهند. اهمیت نمیدهند که اینگونه دزدیها، درواقع دزدی از درآمد بسیار اندک مؤلف و مترجم است؛ دزدی از ناشریست که برای ترجمه، ویرایش، نمونهخوانی، طراحی جلد، صفحهآرایی، و ... هزینههای کمرشکن متحمل شده است. اهمیت نمیدهند که اگر فلان دزد، کتاب را نصفهقیمت به آنها میفروشد، به این دلیل است که خودش به اندازهی نصف ناشر هم برای کتاب هزینه نکرده و فقط هزینهی کاغذ و چاپ آن را پرداخته است. 4️⃣ حیرتانگیزتر اینکه، برخی دیگر از این وکلای مدافع دزدها، ضمن دفاع قهرمانانه از آنها (و بدون اینکه از تناقض رفتارشان خجالت بکشند) وظیفهی دفاع «اخلاقی!» از ناشران خارجی را هم بر عهده گرفتهاند. خلاصهی حرفشان این است که «چون ناشر ایرانی بابت چاپ کتاب، به ناشر خارجی پولی نمیدهد، پس حق ندارد به دزدیده شدن کارش اعتراض کند». این توجیه را شخصاً از دزدهای دیگری هم در عرصهی کتاب شنیدهام (برای مثال، کسانی که فایل پیدیاف کتاب را در کانالهایشان بهرایگان منتشر میکنند یا حتی میفروشند). پاسخ: اولاً عجیب است که این حرف از دهان کسانی بیرون میآید که به «گرانی کتاب» معترضاند. ظاهراً این افراد نمیدانند که اگر قرار به خریدن حق نشر از ناشر خارجی باشد، قیمت کتاب باید چند برابر شود تا هزینهی دلاریِ «خرید حق نشر» از ناشر خارجی جبران شود. ثانیاً، مسئلهی کپیرایت، چیزیست که باید به قانونی دقیق تبدیل شود تا «برای همه» لازمالاجرا باشد. چرا؟ (لطفاً دقیق بخوانید.) فرض کنید ناشر «الف» یک کتاب دویست صفحهای را بدون خرید حق انتشار، به قیمت هشتصد هزار تومان منتشر کند. حالا فرض کنید ناشر «ب» همان کتاب یا یک کتاب دویست صفحهای دیگر را منتشر کند، اما (چون حق نشر آن را خریده و باید این هزینه را جبران کند) کتاب را به قیمت دو میلیون تومان بفروشد. در این شرایط، آیا مخاطب اهمیت خواهد داد که حق نشر از ناشر خارجی خریداری شده است؟! آیا با رضایتخاطر برای ناشر کف میزند و آن یک میلیون و دویست هزار تومان مابهالتفاوت را پرداخت میکند؟! در این شرایط، تنها چیزی که به چشم خواهد آمد اتهام گرانفروشی به ناشریست که حق انتشار اثر را خریداری کرده است. ادامهی مطلب 🌐 کانال پارادوکس: 🆔 @paradoxizer
🔗 علی قلیزاده 🇮🇷🎒 (@aqolizadeh) نوید کرمانی، روشنفکر ایرانی-آلمانی، در مراسم سوگند ارتش آلمان: - اگر دولتی بخواهد شما را به جنگی خلاف حقوق بینالملل بکشاند، مانند جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، وظیفه شماست سرپیچی کنید. - تهدید نابودی یک تمدن یا حمله…
🔗 علی قلیزاده 🇮🇷🎒 (@aqolizadeh) نوید کرمانی، روشنفکر ایرانی-آلمانی، در مراسم سوگند ارتش آلمان: - اگر دولتی بخواهد شما را به جنگی خلاف حقوق بینالملل بکشاند، مانند جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، وظیفه شماست سرپیچی کنید. - تهدید نابودی یک تمدن یا حمله به زیرساختهای غیرنظامی نقض حقوق است. https://x.com/i/status/2083270251849134386 ویدیو همراه با زیر نویس فارسی است. @BetweenDichotomies
از اینستاگرام _Sia_ @utmeds
وقتی که.....! من هر گاه از اصلاح نظام جمهوریاسلامی به مرز نومیدی مطلق میرسم، ناگهان با نوشته یا اظهارنظری از نیروهای برانداز روبرو میشوم که لحن و محتوای آن، مرا به یاد شیخ صادق خلخالی در اوایل انقلاب و اسدالله لاجوردی در دهۀ 60 میاندازد! از همین رو با خود میگویم به هر خون جگری که شده باید همین را اصلاح کرد چون تکرار تجربههای سیاه آن نوع آدمها از توان تحمل این کشور زخمخورده و این مردم رنجدیده به کلی خارج است! #احمد_زیدآبادی @ahmadzeidabad
📢 تصویر روز ناسا 🗓 یکشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۵ عنوان: یک رنگینکمان آتشی در آسمان ویرجینیای غربی عکس و حق نشر: کریستا هاربیک چه اتفاقی برای این ابر افتاده؟ کریستالهای یخ داخل یک ابر سیروس دوردست مثل منشورهای کوچکی عمل میکنند و نور خورشید را میشکنند. به این پدیده که شبیه شعلههای آتش به نظر میرسد، به طور غیررسمی رنگینکمان آتشی میگویند. این پدیده که اسم علمیاش کمان افقی است، موازی با افق در آسمان دیده میشود. science magazine
🌿 یه داستان واقعی برات دارم که خیلی وقته دوست دارم براتون تعریف کنم. سال ۱۹۳۹، برکلی. یه دانشجوی دکترا به اسم جورج دنتزیگ، یه روز صبح دیرش شده بود و با عجله رسید سر کلاس آمار. وقتی رسید، استادش، یه لهستانی به اسم یرژی نیمن، از قبل شروع کرده بود درس دادن. رو تخته دو تا مسئله نوشته بود. جورج، خجالتزده از دیر اومدنش، سریع نشست و شروع کرد یادداشت کردن اون دو تا مسئله. فکر کرد حتماً تکلیف خونگیه دیگه. حالا اگه سر وقت رسیده بود، میشنید استادش داره میگه اینها دو تا مسئلهی حلنشدهی معروف آمارن؛ همونهایی که سالها بود هیچکس نتونسته بود حلشون کنه. ولی خب جورج این تیکه رو نشنید. رفت خونه. نشست پای اون دو تا. یهکم که روش کار کرد گفت با خودش «هوم، این یکی یهکم سختتر از معمولیاست»، ولی خب فکر کرد طبیعیه، بالاخره درس بالاتره. چند روز روش وقت گذاشت. یه جا گیر میکرد، از یه زاویهی دیگه دوباره امتحان میکرد. و بالاخره حلشون کرد. هر دوتاشون رو. با یهکم خجالت رفت پیش استادش که چرا تکلیفش دیر شده. استادش فقط یه نگاه کرد و گفت آره، این دوتا یهکم سختتر از حد معمول بودنها، نه؟ چند هفته گذشت. یه یکشنبه صبح، ساعت هشت، یهو در خونهی جورج به صدا در اومد. استادش بود. با یه مشت کاغذ تو دستش، هیجانزده. گفت «من همین الان یه مقدمه برای یکی از مقالههات نوشتم. بخونش که بفرستم چاپ بشه.» جورج موند چی بگه. اصلاً نمیفهمید موضوع چیه. اون دو تا «تکلیف خونگی»، در واقع دو تا از مسئلههای حلنشدهی مشهور دنیای آمار بودن. یه نکته رو بگم چون این داستان با گذشت زمان یهکم اغراق بهش اضافه شده؛ بعضیا میگن ده تا مسئله بوده، بعضیا حتی میگن انیشتین هم از پسشون برنیومده بوده. نه، اینا درست نیست. خودِ جورج سالها بعد تو یه مصاحبه گفته نه، فقط دو تا مسئله بودن، و همین دوتا هم بهاندازهی کافی خفن بودن. جورج دنتزیگ بعدها استاد استنفورد شد و یکی از پایهگذارهای رشتهی تحقیق در عملیات لقب گرفت؛ همون چیزی که امروز تو برنامهریزی، اقتصاد، حتی مسیریابی ماهوارهای ازش استفاده میشه. حالا بذار بگم چرا این داستان رو انقدر دوست دارم. تو خیلی از داستانهایی که قبلاً گفتم، قهرمانه با وجود ترس و تردید، بازم جلو میرفت. ولی جورج اصلاً نمیدونست باید بترسه. هیچکس بهش نگفته بود این کار غیرممکنه. برای همین اون سد نامرئیای که همیشه قبل از شروع تو ذهنمون شکل میگیره، همون صدایی که میگه «این خیلی سخته، من از پسش برنمیام»، اصلاً فرصت نکرد شکل بگیره. مسئله فرقی نکرده بود. هوش جورج هم یهو زیاد نشده بود. تنها چیزی که فرق داشت این بود که اون نمیدونست باید فکر کنه غیرممکنه. و این برای من یه سؤال جالب پیش میاره. چند تا کار هست که ما هیچوقت شروعش نمیکنیم، نه چون واقعاً از پسش برنمیایم، بلکه چون یه نفر، یا حتی خودمون، یه جایی بهمون گفتیم «این سطح ما نیست»؟ چندتا برچسب مثل «من آدم ریاضی نیستم» یا «این کار تخصصیه، برای من نیست» جلومون رو گرفته، بدون اینکه حتی یه بار امتحانش کرده باشیم؟ خیلی از سقفها فقط به این دلیل سرجاشون موندن که هیچکس امتحانشون نکرده. جورج اون سقف رو نشکست چون از بقیه قویتر بود. شکستش چون اصلاً خبر نداشت اونجا سقفی هست. 🌱 #me #پشتکار #ریاضیات #ذهنیت #داستان 🆔️ @science_magazine
بلاگرهای کتاب که اینقدر زیاد شدن، خیلیاشون کارشون تبلیغه نه معرفی. کتابو از ناشر میگیرن، یا پول میگیرن، بعد میشینن براش تعریف میکنن. طرف اصلاً کتابو کامل نخونده ولی میگه شاهکاره. یه مشکل دیگه هم اینه که سلیقهها فرق داره. کتابی که برای یکی جذابه ممکنه برای تو خستهکننده باشه. الگوریتم اینستاگرام و یوتیوب هم فقط چیزایی رو نشون میده که پرلایک و پرفروشه، نه چیزی که واقعا خوبه. راه حلش اینه که خودت یاد بگیری چطور کتاب خوب پیدا کنی. چند صفحه از کتاب رو قبل خرید بخون. نقدهای مختلف رو ببین، نه فقط یه نفرو. سراغ نویسندهها و مترجمهای شناختهشده برو. کمکم سلیقهت شکل میگیره و دیگه لازم نیست دنبال دهن هیچ بلاگری بدوی. اگه بخوای میتونم این متن رو برای کانالت هم آماده کنم، با فرمت و امضای همیشگی. 🆔 @science_magazine
🔸در مفهوم خودآگاهی #مهدی_خلجی روزنوشتها
گشتها | هومن پناهنده