مرکز مشاوره و خدمات روانشناختی سپیده
Статистикаکلینیک روانشناسی سپیده شعبه سوم مرکز مشاوره دوستکام • نشانی نبش کلاهدوز 12 ساختمان پزشکان آرمان طبقه همکف • تلفن ۳۸۴۶۵۴۲۹ ۰۹۹۱۵۵۱۶۵۴۷ ۰۹۱۵۷۰۶۰۹۸۴ آیدی تلگرام: @clinic_sepide اکانت اینستاگرام: https://www.instagram.com/clinicsepideh_?igsh=cHZjMjFuY3B5Z
- Последний пост
- 1 дек.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 28
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Здоровье
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
نوشتن با اضطراب گفت: امّا اضطراب مانع نوشتن میشه. این را وقتی گفت که داشتم برایش از کلاسهای نوشتن میگفتم. گفت: میدونم نوشتن مهارته و اگر یادش بگیری راحتتر و بهتر مینویسی. میدونم به هر بهانهای بیشتر بنویسی (مثلاً تکالیف کلاس) ، بیشتر راه میافتی و مقاومتت کمتر میشه. میدونم وقتی کسی باشه که بهت انگیزه و جهت بده و کمکت کنه مسیرِ نوشتنِ خودت رو پیدا کنی، از نوشتن بیشتر لذّت میبری. امّا مسئله من یک چیز دیگهست. من نمیتونم قرار پیدا کنم پای کاغذ یا کیبور. نوشتن آهستگی میخواد ولی من ندارم. من نه قرارِ نشستن و کلمه به کلمه نوشتن رو دارم و نه دلِ آرومی که وقتی شروع کردم به روایت کردنش، ازش نترسم و همون کلمهها باعث اضطرابم نشن. من حتی اضطراب خوب ننوشتن رو هم پیدا میکنم. اضطراب نمیذاره من بنویسم، وگرنه میدونم چی بنویسم. میدونی، غم برای نوشتن خوبه، حتی ملال هم اونقدر جلوی نوشتن رو نمیگیره. امّا اضطراب دشمنِ نوشتنه. گفتم: میدونم چی میگی. حدّی از اضطراب میتونه تقریباً هر عملکردی از جمله نوشتن رو ناممکن کنه. امّا فکر میکنی همه اونایی که مینویسن موقع نوشتن اضطراب ندارن؟ خیلیها با اضطراب مینویسن، امّا مینویسن و خیلی وقتها همین نوشتن هم بهشون کمک میکنه. گفت: با عضلات منقبض و قلب فشرده و دلِ آشوب چطور میشه نوشت؟ من خیلی دوست دارم بنویسم. وقتی یک نوشته خوب میخونم مسحور میشم. امّا تا خودم شروع میکنم به نوشتن، قفل میشم. اصلاً وقتی موقع نوشتن کلمه کم میارم هم بیقرار میشم. گفتم: میدونم. خیلی سخته. مرگه اصلاً. برای اضطرابت باید جداگانه کاری بکنیم. امّا برای نوشتن با اضطراب به نظرم یکی از بهترین کارها اینه که قبلِ نوشتن، یک فهرست بنویسی از نگرانیهات؛ یک فهرست کوتاه، بدون جمله. بعد که نوشتی کمی مکث کنی و یک کم بعد بری سراغ نوشتن یک متن. این کار جواب میده. اون فهرست ذهنتو کمی آروم میکنه. بعد که شروع کردی به نوشتن، خودتو اذیت نکن. هرقدر تونسی بنویس و باز بهش برگرد بعداً. توی دو یا سه بار نوشتهات (هرچی که هست) رو کامل میکنی. از نوشتهات هم انتظار خاصی نداشته باش. تو فقط باید بنویسی. آرومآروم متنهات بهتر میشن. اوّل بذار فقط بیای روی کاغذ، همین. این رو انجام بده یک مدت تا بعد با هم حرف بزنیم در موردش. صبر کن باهاش لطفاً. با تردید و ناامیدی سری تکان داد و گفت: بعید میدونم جواب بده. ولی باشه. منتظرم کمی بعد دوباره با هم حرف بزنیم. @clinic_sepide
▫️دوباره همان زندگی به سراغمان میآید. در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان بیفتد و کار ما آرام کردنِ وحشتِ فراگیری باشد که با عدمقطعیتی زیاد، جهان را در بر گرفته بود. امّا اینگونه نبود. تنها بخش کوتاهی از جلسات به این موضوع اختصاص پیدا میکرد و دوباره همان موضوعات پیشین، محور جلساتمان میشدند. عجیب و کمی دور از انتظار بود امّا جلسات دوباره رنگ و بویی آشنا میگرفتند. بعضی مسائل کمی تشدید میشدند و میزان اضطراب و اندوه در مسائل گوناگون کمی بیشتر میشد، امّا مسائل تقریباً همانهایی بودند که پیشتر در موردشان حرف میزدیم. به تجربه آموختهام که در مورد سوگ هم همینطور است. کمی که میگذرد، دوباره همان جهان پیشین با مسائلاش باز میگردد و ذهن فرد سوگوار را درگیر میکند. او دوباره هرچند کمرمقتر و بیجانتر از قبل اما تا حد زیادی به همان مسائلی بر میگردد که از شخصیت، تاریخچه زندگی و محیط پیرامونش میآیند. نمیگویم فقدان مسائل تازه نمیسازد، امّا مسائل اصلی اغلب همانهایی هستند که پیشتر بودند. این بازگشتن به مسائل پیشین، به معنای فراموشیِ عزیز ازدسترفته یا پیوند شکسته شده هم نیست. معنایش صرفاً این است که موجی هرچند بلند بر دریای روانِ فرد افتاده، امّا سرنوشت روزها و لحظههای بعد را بیش از هرچیز پهنه وسیعترِ آن دریا تعیین میکند و نه این موج. این موضوع هم عجیب است و هم رهاییبخش. جای شرم و احساس گناه هم ندارد. گاهی هم اساساً ناامیدکننده است چون انتظار داریم سوگ چنان تکانمان بدهد که درگیریمان با ترسها، طمعها، وسواسها و پریشانیهای پیشپاافتاده را بگیرد. اما اینطور نیست. @clinic_sepide
چطور پس از پایان یک رابطه، با بخشهایی از خودت دوباره آشنا بشی؟ وقتی یه رابطه تموم میشه، خیلی وقتها حس میکنیم بخشی از خودمون رو از دست دادیم و احساس گمشدگی میکنیم. مخصوصاً اگه کارهایی که دوست داشتیم رو همیشه با اون آدم انجام میدادیم. اما واقعیت اینه که این نقطهی پایان میتونه تبدیل بشه به فرصتی برای پیدا کردن بخشهایی از خودمون که مدتها فراموششون کرده بودیم. مقالهی Psychology Today میگه برای این کار لازمه چند قدم ساده برداریم: اول احساساتمون رو سرکوب نکنیم و بذاریم ناراحتی یا خشم جریان پیدا کنه. دوم، به همهی جنبههای رابطه فکر کنیم؛ هم خوبیاش، هم سختیاش. اینطوری بهتر میفهمیم چرا موندیم و چرا رفتیم. سوم، وقتشه برگردیم سراغ خودمون: چه ویژگیهایی داشتی که بهت حس ارزشمندی میداد؟ کجاها به خودت افتخار کردی؟ این بازنگری کمک میکنه دوباره به ذاتت وصل بشی. نکتهی مهم اینه که بعد از جدایی، هدفهامون رو دوباره تعریف کنیم. شاید قبلاً ازدواج یا زندگی مشترک اولویت بود، اما حالا آزادی، تجربههای تازه یا حتی کشف مسیر شغلی جدید میتونه برامون مهمتر باشه. پایان یه رابطه میتونه شروع نسخهی تازهای از زندگی باشه، اگه جرات کنیم دوباره با خودمون ملاقات کنیم. @clinic_sepide
без подписи
без подписи
خیلی وقتها وقتی وارد اتاق درمان میشیم، حس میکنیم ذهنمون پر از آشغال و چیزهای بهدردنخورِ تلنبار شدهست؛ خاطرات خجالتآور، احساسهای سنگین، افکار بهظاهر بیمعنی. همونها رو میاریم و جلوی درمانگر میریزیم بیرون. شاید برای خودمون فقط «زباله» بهنظر بیان، چیزی که دوست داریم دورش بندازیم. اما رواندرمانی دقیقاً همینجا معنا پیدا میکنه: جایی که اون آشغالها نه بهعنوان بار اضافی، بلکه بهعنوان «مواد خام و قابل بازیافت» دیده میشن. چیزهایی که میشه بازیافتشون کرد، دوباره بهشون نگاه کرد و از دلشون معنا و بینش تازه ساخت. همون چیزی که برای ما شرم یا بیارزشی به نظر میاد، میتونه نقطهی شروعی برای رشد باشه. @clinic_sepide
احساسات پردازشنشده یعنی هیجاناتی که در زمان تجربهشان بهطور کامل شناخته، ابراز و یکپارچه نشدهاند و به همین دلیل به شکل خام، ناتمام یا فشرده درون فرد باقی میمانند. این احساسات معمولاً در لحظه وقوع یا سرکوب میشوند، یا فرد به هر دلیلی توان یا اجازه تجربه و بیان آنها را نداشته است. نمونههایی از احساسات پردازشنشده: اندوهِ ناتمام: سوگ و غمی که مجال ابراز نیافته و همچنان در پسزمینه روان باقی مانده است. خشم فروخورده: عصبانیتی که سرکوب شده و بیان نشده، یا بهجای ابراز مستقیم، در قالب تنش بدنی، پرخاشگری منفعل یا بیماریهای روانتنی بروز میکند. ترسِ تثبیتشده: ترس یا وحشتی که در زمان وقوع تجربه، بهطور سالم مدیریت نشده و به شکل اضطراب یا اجتناب مزمن باقی مانده است. شرم یا احساس گناه سرکوبشده: هیجاناتی که به دلیل قضاوت اجتماعی یا درونی مجال دیده و پردازش شدن پیدا نکردهاند و بهصورت سنگینی درونی باقی میمانند. اشتیاق و نیازهای بیاننشده: میل یا اشتیاقی که سرکوب شده و خود را بهصورت نارضایتی، افسردگی یا بیمعنایی نشان میدهد. بهطور کلی، هر هیجانی که فرد آن را انکار، سرکوب یا ناتمام رها کند، میتواند بهعنوان «احساس پردازشنشده» باقی بماند. این احساسات اغلب بعدها در روابط، واکنشهای شدید عاطفی، یا علائم جسمی-روانی خودشان را نشان میدهند. @clinic_sepide
♦️بسیاری از زخمهای روان، خوب شدنی نیستند، تنها کاری که میتوانیم بکنیم این است که «با لیوان شکسته چایمان را بنوشیم» و «لیوان دیگری را نشکنیم تا شبیه خودمان شود.» @clinic_sepide
مؤسسه آموزش عالی عطار با همکاری هلدینگ دوستکام برگزار میکند 🎓 همایش رایگان انتخاب رشته 🧠 با حضور اساتید برجسته رشتههای روانشناسی و مشاوره ✅ ظرفیت محدود — اولویت با افرادیست که زودتر تماس بگیرند 📍 آدرس: مؤسسه آموزش عالی عطار واقع در خیابان کوثر شمالی43 «فرصتی برای انتخاب آیندهای روشنتر با کمک اساتید برجسته و مشاورین برتر استان» @doustkamclinic instgram.com/doustkamholding 🌐www.doustkamholding.com
ویژه کودکان ۵ تا ۱۰ سال دوشنبه ۳۰ تیرماه ساعت ۱۷ تا ۱۹
فقدان جراحت است. فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است بر روان آدم، زندگی روزمرّه او، امیدهایش، آرزوهایش و تصویرش از زندگی. فقدان، جراحتی است که از آن خونِ آینده ازدسترفته و خونابه اندوه بیرون میزند. فقدان زخمی است که تیر میکشد (دردِ تیز و سوزاننده حسرت). فقدان زخمی است که میبندد، ترمیم میشود، نمیکشد، امّا داغ مینشاند. این بار تنها خواستم توصیفش کنم، بیهیچ تحلیل و حرف دیگری، همانطور که بر جان مینشیند و تو را برای دیرزمانی به غیرخودت، به آدمی متفاوت، کمطاقت، هر دم متغییر، گاهی بیاندازه سبک و گاه بیاندازه سنگین بدل میکند. هر سوگواری قصّه خودش را دارد، دردی از جنسِ خودش میکشد، تابی از جنسِ خودش پیدا میکند، به شیوه خودش فرو میرود و به توان خودش بیرون میآید. هر سوگواری بیخوابی خودش، کابوس خودش، امید خودش و آرامش گهگاه خودش را دارد. امّا چیزی مشترک میان همه سوگواران هست: جراحتی ناآشنا که در آغاز حتی نمیدانی خوب میشود یا نه.
. ▫️مراقبت از موجودی چهلتکّه در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن از فهم همه چیز، در ابهامِ اندوه دیگری شناور شدن، خود را کمی کنار گذاشتن و در سکوت همراه بودن. در سوگ، حتی خود آن دیگری هم دقیق نمیداند که چه میخواهد، پس تلاش من برای فهمیدن، خیلی وقتها بینتیجه میماند و گاهی مشکلآفرین میشود. مراقبت از سوگِ دیگری از جنسِ شناور بودن است؛ شناور بودن در حجمِ غلیظِ سیّالی از احساساتِ گاه متناقض. آدمی در گاهِ سوگ، ظرفی پُر و خالی است؛ پر از اندوه و خالی از زندگی. مراقبت از سوگِ دیگری هم چنین چیزی است: پُری را گرفتن و خالی را پُر کردن. "چیزی میخوری؟" سوال خوبی نیست. میآورم، دوست داشتی و خوردی، چه خوب، انگار نیازت را فهمیدهام. دوست نداشتی و نخوردی، درکت میکنم، طبیعی است که نخواهی. ناراحت نمیشوم. پاسخ دادنِ همان سوال ساده "چیزی میخوری یا نه؟"، گاهی از عهده فرد سوگوار خارج است یا به ناگزیر پاسخی منفی میدهد. مراقبت از سوگِ دیگری گشوده بودن، حاضر بودن و به غرابتِ رفتار و احوال دیگری جا دادن است. ما آدمها در تجربه فقدان، نوزادی، جنون و مرگآلودگی را توامان تجربه میکنیم. آنکه در پیِ مراقبت است باید حواسش به این باشد. او دارد از چنین موجودِ چهلتکّهای مراقبت میکند. @clinic_sepide
. ▫️خوشبینیِ بدبینانه من آدمِ خوشبینِ بدبینی هستم. یعنی فکر میکنم آدمها خوبند و اگر مانعی سرِ راه خوب بودنشان نباشد، ترجیح میدهند با آدمهای دیگر همدلی کنند و اگر مراقبت کردن را یاد گرفته باشند، دریغ نمیکنند. خلاصه اینکه به آدمها خوشبینم و فکر نمیکنم انسان به طور سرشتی به تعبیر هابز، گرگ انسان باشد. امّا بدبینم چون فکر میکنم در واقعیت یک دنیا مانع بر سرِ راه بروزِ خوبی آدمها و همدلی و مراقبتگری آنها وجود دارد. یعنی اینطور نیست که آدمها تحت هر شرایطی خوب باشند و به هزاران دلیل ممکن است سر از آسیبزدن به دیگران و بدخواهی برای آنها در بیاورند. نتیجه این خوشبینیِ بدبینانه چیست؟ این است که اگر کسی میخواهد کاری بکند، نیازی به نصیحت کردن آدمها و دعوتشان به خوبی ندارد. باید موانع بروز خوبی را از سرِ راهشان بردارد. بقیهاش را خودشان کم و بیش بلدند. این موانع میتوانند روانشناختی باشند، جسمانی باشند، اقتصادی و سیاسی باشند و ... . برداشتن موانع هم میتواند سیر کردن بچهای باشد که از سر گرسنگی بدقلقی میکند، تا دیدن نیازهای یک دانشآموزِ مشکلساز، تا رفتار منصفانه و دادن امکان رشد به افراد در یک سازمان، تا دیدن نیازهای یک شریک عاطفی بیقرار و تا توزیع برابر فرصتها و عدالت اجتماعی و اقتصادی و سیاسی. میدانم همه اینها سخت است. میدانم که میگویید اختلال و روانرنجوری و شرطی شدن کارش با برداشتن موانع راه نمیافتد. میدانم که بعضیهایتان احتمالاً به غریزه مرگ و رانه تخریبگری ارجاعم میدهید. امّا به آدمها نگاه کنید. احتمالاً شما هم تصدیق میکنید که در نبود موانع و در فراوانی نسبی، آدمها خوباند، خیلی بیشتر از آن چیزی که ما فکر میکنیم خوباند. همه اینها را چرا گفتم؟ چون فکر میکنم این روزها آدمها بد نیستند، صرفاً اوضاع سخت است. نباید بدی و رذالت را به ذات خودمان یا دیگران نسبت بدهیم. باید تا جایی که دستمان میرسد موانع را از سر راه برداریم؛ در سطح کلان سیاسیاش هم اگر نمیشود در هر سطحی که از دستمان بر میآید. هرقدر هم در تنگنا و فشار شرطی شده باشیم، کمی فراوانی (فراوانی مادی، فراوانی توجّه و ...) ما را خوبی بر میگرداند. @clinic_sepide
انتشارات امیر کبیر یک کار جالب کرده یک سری سؤال از شما میپرسه بعد به شما میگه شبیه کدام شخصیت در کدام کتاب هستید. به نظرم جالب هست ترغیب میشیم لااقل بریم اون کتاب را بخونیم. امتحان کنید هم فان هست هم انگیزه مطالعه میدهد. @clinic_sepideh https://amirkabirpub.ir/magic-book
▫️حزنی که تو را نبلعد با پراید هاچبک قرمزش سر کوچه منتظرم ایستاده. توجّهم جلب میشود. سوار میشوم. روکش صندلیها قرمز و مشکی است، سَریِ دنده قرمز و کمی طلایی. هودیِ قرمز بامزهای هم تنِ دنده کرده است. قسمت عقربههای سرعت و کیلومترشمار را هم تغییر داده. خلاصه سوار یک ماشینِ قرمزِ جمع و جور فانتزی شدهام که میگوید رانندهاش علائق خاصی دارد. من از آدمهای خاص خوشم میآید؛ آدمهایی که چیزی برایشان مهم میشود و رویش سرمایهگذاری میکنند. حس میکنم قصهای شنیدنی پشتِ این کار هست و به تجربه فهمیدهام تا چیزی بگویی و بپرسی آمادهاند تا در موردش با تو حرف بزنند. پخشِ ماشین را که روشن میکند، حس خوب و کنجکاویام بیشتر میشود؛ آهنگی از داریوش، برای منی که کشتهمرده آهنگهای داریوشم. میگویم: "هاچبکِ قرمز و این همه جزئیات و داریوش، چه ترکیبِ جالبی. نشون میده آدم باحالی هستی". میخندد. از چهرهاش معلوم است که سن و سالی ندارد. لابلای حرفها خودش هم میگوید که دهه هشتادی است. شروع میکند به گفتن از بعضی تغییراتی که توی ماشین داده و اینکه هر تغییر ساده چقدر برایش هزینه داشته ولی میارزیده. میگویم: "ولی تو الان دیگه فقط یک ماشین نداری که اینطرف و اونطرف میبردت. تو یک دوست یا یک خونه یا یک جایِ امن شخصی داری". میخندد و میگوید: "معلومه شما هم اهل حالین ها". لبخند میزنم. آهنگ بعدی چاوشی است: "گفته بودم بیتو میمیرم ولی اینبار نه ... (آهنگ خسته دوم)". میگویم: "جنست جوره که". میگوید: "دوستام به ماشینم میگن کلبه احزان، از بس آهنگ غمگین شنیده". آهنگ چاوشی که تمام میشود، دکلمهای از خسرو شکیبایی شروع میکند به پخش شدن. دلم میرود. این همه شنیدنیِ دوستداشتنی یکجا. میگویم: "آهنگات خیلی جالبن. محزونن". میگوید: "آره، غمگینن همهشون". میگویم: "محزونن ولی الزاماً غمگین نه". میپرسد: فرقشون چیه؟" میگویم: "حزن مثل یک پرده خاکستری نازک جلوی پنجرهست. نور ازش رد میشه ولی کم جون میشه. حزن مثل یک پرده دائمی جلوی نوره. نور هست ولی هیچوقت پر و شدید نیست. غم اما مثل یک پرده مخمل ضخیمه که گاهی جلوی پنجره رو میگیره و گاهی هم میره کنار. وقتی هست، نوری نمیاد، وقتی هم نیست، نور زیادی میاد تو". میگوید: "چه حرف جالبی. حزن انگار مالِ دل آدمه نه این اتفاق یا اون اتفاق". میگویم: "آره، حزن یک جورایی مال شخصیت و تاریخچه زندگی آدمه". به مقصد رسیدهایم. پیاده میشوم. قبل از بستن در میگویم: "ببین، این حزنی که گفتم بد نیست، به این راحتیها هم نمیشه کاریش کرد. فقط یک چیزی: سعی نکن از بینش ببری چون نمیشه، کم یا زیاد رنگِ بودنِ توئه. نجنگ باهاش، فقط خودتو خسته میکنی. ولی خیلی هم دل نده بهش که غرق بشی توش، لاس نزن باهاش. میفهمی چی میگم؟". با چشمهای کنجکاوش نگاهم میکند. میگوید: "چه مسافر باحالی". میگویم: "دیوونهها همو پیدا میکنن. خوشحالم که دیدمت".
. ▫️یادمان نرود نفس بکشیم حرفی میخواهم بزنم که هم تکراری است، هم هزار نقد به آن وارد است و هم دنیایی محدودیت دارد. امّا نقدها و محدودیت هایش به کنار، جوهری دارد که آدم باید مدام با خودش تکرار کند. آن حرف این است: "هر کاری که میکنید بکنید، ولی زندگی هم بکنید". یعنی یادتان نرود که زندگی کنید. میپرسید زندگی چیست؟ توضیح این را هم بگذارید کنار. هرچیزی که از زندگی میفهمید، منظورم همان است. اضطراب نمیگذارد؟ خودآزاری آدم اجازه نمیدهد؟ اندوه رمقی باقی نمی گذارد؟ شرایط اجتماعی جلویش را میگیرد؟ قبول. شاید نشود پیوسته زندگی کرد و سززنده بود و به حال خود بود و رویا دید و امید داشت و فارغ بود و ... . ولی همان اپیزودهای کوتاه ممکن را در یابید. از اینکه تمام بشود یا زندگی در کمین خوشی شما نشسته باشد هم نترسید. جهان بیکار نیست که در کمین خوشی من و شما باشد. اگر هم مشکلی پیش آمد کم یا زیاد میتوانید کاری برایش بکنید. شاید هر دردی چاره نداشته باشد امّا خیلی از آن دردهایی که ما فکر میکنیم چاره دارد. یا لااقل آنقدرها کشنده نیست. برگردم به همان حرف اول: یادمان نرود نفس بکشیم. یادمان نرود زندگی کنیم. یادمان نرود با خودمان باشیم؛ حتی در زمانهای کوتاه و تجربههای بریده بریده. چه کار سختی. انگار داشتم همه اینها را بلند بلند به خودم میگفتم. @clinic_sepideh
. ▫️میتوانیم آنجا نرویم. ما نمیتوانیم جلوی تداعیهایمان را بگیریم. یعنی نمیتوانیم وقتی در موقعیتی قرار گرفتیم یا حرفی را شنیدیم، بویی را استشمام کردیم، با رفتاری روبرو شدیم یا کسی را دیدیم، کاری کنیم که یادمان نیاید، احساسی قدیمی را تجربه نکنیم، هیجان آشنایی را در بدنمان حس نکنیم و خلاصه چیزی برایمان تداعی نشود. ما نمیتوانیم جلوی تداعیهایمان را بگیریم. دنبال فکرهای آگاهانهمان را هم که نگیریم، ایدههایی ناخودآگاه درگیرمان میکنند و مهمتر از آنها، بدنمان به یاد میآورد و احساسات مشابهی را -چه خشم باشد، چه غم، چه شادی، چه ترس و چه درماندگی- تجربه میکنیم. ما نمیتوانیم جلوی تداعیهایمان را بگیریم و با آنها بالا و پایین نشویم. امّا میتوانیم خودمان را تا جای ممکن در موقعیت فراخوانده شدنِ تداعیهای ناخوشایند قرار ندهیم. مثلاً به جلسه یا جمعی که ممکن است احساسات سنگینی را در ما بالا بیاورد نرویم. هرچند گاهی میتوانیم بعد از به یادآوردنها، احساسات و فکرهایمان را مهار کنیم امّا خیلیوقتها چاره همان مراقبتِ از پیش است؛ یعنی خود را در معرض موقعیتهای تداعیگر منفی قرار ندادن و فرصت فراخوانده شدن تداعیهای مثبت را ایجاد کردن. البته نمیگویم از هر موقعیتی که ممکن است احساس ناخوشایندی را در ما دامن بزند دوری کنیم. گاهی مواجهه و یادگیری یعنی بازنویسی تداعیها پس از رخدادی مشابه. امّا خیلی وقتها هم واقعاً نه یادگیریای اتفاق میافتد و نه آن یادگیری میارزد. گاهی چاره فقط در معرض دوباره قرار نگرفتن است. ما نمیتوانیم جلوی تداعیهایمان را بگیریم ولی میتوانیم آنجا نرویم.
🌿 روز روانشناس مبارک! امروز روزِ کسانیست که با دلهای بزرگ و گوشهای شنوا، پناهگاهِ رازهای سنگین، ترسهای پنهان و آرزوهای شکسته میشوند. روزِ کسانی که نهتنها کلماتمان، بلکه سکوتمان را هم میفهمند... روانشناسان عزیز؛ شما جادوگرانِ دنیایِ درون هستید! آنهایی که بدون قضاوت، دستهای ذهنهای خسته را میگیرید و با تخصص و مهربانی، راهِ دوبارهیافتن را نشان میدهید. قدردانِ صبرِ شما، دانشِ شما و انسانیتِ شما هستیم. 💫 *"یک روانشناس خوب، آینهای است که نهتنها تصویرمان، بلکه نورِ امکانِ تغییر را هم نشانمان میدهد."* کلینیک سپیده همراهِ شما در مسیرِ رشد، آگاهی و زندگیِ سبزتر... #روز_روانشناس #سلامت_روان #تو_تنها_نیستی
. ▫️میتوانیم آنجا نرویم. ما نمیتوانیم جلوی تداعیهایمان را بگیریم. یعنی نمیتوانیم وقتی در موقعیتی قرار گرفتیم یا حرفی را شنیدیم، بویی را استشمام کردیم، با رفتاری روبرو شدیم یا کسی را دیدیم، کاری کنیم که یادمان نیاید، احساسی قدیمی را تجربه نکنیم، هیجان آشنایی را در بدنمان حس نکنیم و خلاصه چیزی برایمان تداعی نشود. ما نمیتوانیم جلوی تداعیهایمان را بگیریم. دنبال فکرهای آگاهانهمان را هم که نگیریم، ایدههایی ناخودآگاه درگیرمان میکنند و مهمتر از آنها، بدنمان به یاد میآورد و احساسات مشابهی را -چه خشم باشد، چه غم، چه شادی، چه ترس و چه درماندگی- تجربه میکنیم. ما نمیتوانیم جلوی تداعیهایمان را بگیریم و با آنها بالا و پایین نشویم. امّا میتوانیم خودمان را تا جای ممکن در موقعیت فراخوانده شدنِ تداعیهای ناخوشایند قرار ندهیم. مثلاً به جلسه یا جمعی که ممکن است احساسات سنگینی را در ما بالا بیاورد نرویم. هرچند گاهی میتوانیم بعد از به یادآوردنها، احساسات و فکرهایمان را مهار کنیم امّا خیلیوقتها چاره همان مراقبتِ از پیش است؛ یعنی خود را در معرض موقعیتهای تداعیگر منفی قرار ندادن و فرصت فراخوانده شدن تداعیهای مثبت را ایجاد کردن. البته نمیگویم از هر موقعیتی که ممکن است احساس ناخوشایندی را در ما دامن بزند دوری کنیم. گاهی مواجهه و یادگیری یعنی بازنویسی تداعیها پس از رخدادی مشابه. امّا خیلی وقتها هم واقعاً نه یادگیریای اتفاق میافتد و نه آن یادگیری میارزد. گاهی چاره فقط در معرض دوباره قرار نگرفتن است. ما نمیتوانیم جلوی تداعیهایمان را بگیریم ولی میتوانیم آنجا نرویم.
◽️کامو در تنگنای بیدولتی چطور میشود هم به زندگی بیمیل بود، هم این جهان و رقابتها و بُرد و باختهایش را بیارزش دانست، و هم در آن مشارکت کرد، کاری برای معیشت کرد، سرمایهای انباشت، از آن مراقبت کرد، امنیتی برای خود ساخت و ... ؟ چطور میشود هم چیزی را بیارزش دانست و هم برایش تلاش کرد؟ این پرسش وقتی دشوارتر میشود که در شرایط اقتصادی پیچیده و پرتنشی مثل ایران زندگی کنیم. جایی که چیزی به نام دولت حمایت کافی را از شهروندانش نمیکند و شرایط به گونهای نیست که هر کسی متناسب با احوال و سبک زندگی خاص خودش بتواند مسیری را پیش ببرد و درگیر جنگیدن برای بقا یا تلاش برای رفعِ ناامنیهای شخصی یا موروثیاش نشود. دوست دارم اسم این وضعیت را بگذارم "کامو در تنگنای بیدولتی". چارهاش چیست؟ تصوّر میکنم بسته به شخصیت آدمها چارهها هم متفاوت است. یکی از آنها شاید ایجاد تعادل میانِ تغذیه منفی و مثبت باشد. اگر ناگزیزی چیزی ناخوشایند را به شما تحمیل میکند، با اختیار وزن چیزهای خوشایند را در زندگیان بیشتر کنید تا تعادل برگردد. چاره دیگر شاید تمرکز بر کاری باشد که از آن لذّت میبرید و امنیت را تا جای ممکن از آن بگیرید. چاره بعدی شاید کسب مهارت باشد. حالا که ناگزیری شما را به میدان میآورد، شاید کسب دانش و مهارت شما را از سردرگمی بیرون بکشد و از استیصال نجات دهد. شما مهارت کسب نمیکنید که خبره آن فن شوید، شما مهارت کسب میکنید تا در امان بمانید. پس آن را بخشی از خودمراقبتی بدانید. چاره دیگر شاید خلوتی گاه و بیگاه برای بازیابی خود باشد. چاره آخر هم احتمالاً همان ریشخند و از دور نگریستن است. اینکه کناری بایستی و هر از چندگاهی به یاد خودت بیاوری که همه چیز دیر یا زود تمام میشود و همه میمیرند.